خدایا دلهای ما را به یاد خودت ازهر یاد و زبان ما را به شکر خودت از هر شکر و اعضایمان را به طاعت خودتاز هر طاعت مشغول دار(صحیفه سجادیه)![]()
...........................................................................
یادمه اوائل که به شعبه فعلیم منتقل شده بودم(تابستان85) ، یه پیرزنی مشتریمون بود که همه از دستش فراری بودن. به طوری که همه سعی میکردند شماره اش را یکجوری متوجه بشن . زمانی که نوبتش می شد باجه هائی که خالی می شدند به یک بهانه ای جیم می شدند تا بلاخره با وساطت معاون یا رئیس این قضیه فیصله پیدا می کرد و قرعه به نام یک نفر می افتاد.
من اما چون عاشق پیرمردها و پیرزن ها هستم و سعی میکنم با این قشر خصوصاً با روی باز صحبت کنم همیشه از رفتار همکارام ناراحت می شدم . حدس می زدم که شاید به علت پوشش این خانم که اسمش هم فاطمه بود بچه ها از دستش فراری اند.
به هر حال شعبه ما تو یکی از مناطق بالا شهره، که اکثر مشتری هاش از دماغ فیل افتادن. ولی فاطمه خانم لباس های مندرسی تنش بود وهمیشه با یه چادر گل گلی می آمد.
مدتها گذشت تا من فهمیدم فاطمه خانم یه گداست! که در نزدیکی شعبه ما به این کار شریف مشغوله.
جالب اینجاست که تقریباً هر دو هفته یکبار می آمد و یک میلیون تومان سپرده بلند مدت باز می کرد و همیشه هم از پرداخت پول تمبر افتتاح حساب شانه خالی می کرد و می گفت ندارم. این سپرده هم پول من نیست و امانته. و بچه ها مجبور می شدند که پول تمبر را از جیب مبارک خودشان بپردازند. زمانی هم که کارش تموم می شد میگفت خوب من حالا هیچ پولی برای برگشتم ندارم! این زمان بچه ها هم میگفتن اگر نداری بخشی از سپرده ات را ببندیم و بهت پولش رابدیم؟
همون موقع ها رفتم تو سیستم سرچ کردم . نزدیک سی میلیون تومان !!! سپرده انفرادی به نام خودش داشت ، جدای ازمبالغی که با دخترش حساب مشترک داشت.
حالا احتمالاً بعد از گذشت ماهها وضعیت مالی فاطمه خانم خیلی بهتر شده.
شکر خدا جاش عوش شده و این طور که همکاران شعب دیگه می گفتند به یکی از مناطق تجاری تهران نقل مکان کرده و دیگه به شعبه ما نمیاد.
...........................................................................
نمیدونم بلاخره این وضعیت اتوبوسهای شرکت واحد کی می خواد درست شه. من خودم شخصاً به خاطر امنیت بیشتر سعی می کنم مسیرائی رو که امکان له شدن و خفه شدن ندارند را با اتوبوس رفت و آمد کنم یعنی مسیرهائی که می تونم اول خط سوار شم.
یه بار تعداد آقایون آنقدر زیاد بود که خیلی هاشون در قسمت خانم ها ایستاده بودند در کمال پرروئی هم تا جائی که می تونستند نزدیکتر به خانم ها می ایستادند و کلی هم به هم برخورد می کردند اما دو طرف عین خیالشون نبود تازه یه آقائی هم می گفت خدا برای راحتی ما که بتونیم سوار شیم ناراحت نمی شه با هم برخورد داشته باشیم!!! این هم از اون حرف ها بود!