تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

همسفر (1)

کشتی در طوفان شکست و غرق شد ... فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند ... دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند ... فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن ، آن را خورد. مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت ... هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ... فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر... (ادامه دارد)

 

..................................................................................................................

 

اواخر دهه 60 بود ... مادربزرگ برای دیدن ما به جنوب آمده بودند ... فصل توت بود و در همسایگی ما درخت توت، زیاد بود ... یه روز صبح که من و الی و داداشی مدرسه بودیم، فسقلی ناپدید شد ... مامان همه جا سر زده بود اما اثری از اون وروجک نبود ... همه نگران شده بودن ... مامان تلفنی از بابا خواسته بود که سریع خودش را برسونه ... یادمه اون زمان هنوز خیلی از خونه ها خط تلفن نداشتن و مامان از خونه همسایه، با بابا تماس گرفته بود ... بعد از مدتی بابا به همراه تعدادی از همکارانش اومد ... اونها از یه طرف، مامان و مادربزرگ و همسایه ها هم از یه طرف در جستجوی فسقلی بودن ... بعد از چند ساعت به ناگاه مامان فسقلی را در پناه درخت توت همسایه یافت و جمع کثیری را از نگرانی خارج کرد ... و اما بعدها فسقلی لو داد : پنهانی برای دزدی (ببخشید چیدن) توتها راهی حیاط همسایه شده بودم که با شنیدن اسمم متوجه شدم همه به دنبالم هستند، و از ترس همان جا ماندم .

.

.

.

 

فسقلی نوزاد بود ... من هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم ... یه روز مامان برای انجام کاری از خانه خارج شد و فسقلی را که خواب بود، به دست من سپرد ... ساعتی بعد بچه از خواب بیدار شد و هر کاری کردم ساکت نشد در نتیجه تنها کاری که کردم این بود که من هم همصدا با اون گریه کنم ... بعد از مدتی الی هم ما را همراهی کرد ... صدای گریه ما آنقدر بلند بود که کل کوچه را پر کرده بود ... لحظاتی بعد مامان با وحشت وارد شد و ...   

.

.

.

 

گرچه سالها از اون خاطره میگذره ، اما فسقلی هنوز هم برای ما همان کودک گذشته است ...

 

..................................................................................................................

 

وقتی از دنیا و آدماش خسته و نا امید شدی ، برو کوه و فریاد بکش " آیا باز هم امیدی هست " اونوقت در جوابت می شنوی " هست ، هست ، هست " .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 21:39  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا" نکته همین است:

 

دوفرشته مسافر(2) (ادامه از پست قبل) :

... چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند. شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیری رفتند. پس از صرف غذای مختصری که داشتند، آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند. صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند. تنها گاوشان که شیرش تنها ممر درآمدشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوانتر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت: چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت. با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد. فرشته پیرتر پاسخ داد: چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند. شبی که ما در زیرزمین  آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند. از آنجا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود، من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد. شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودم فرشته مرگ به سراغ  همسرش آمد و من در ازاء آن، گاو را به او دادم.

باری چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند. هنگامی که اوضاع ظاهرا" بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید، باید توکل کنید و بدانید که همواره هرچه پیش آید به نفع شماست. فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید.

 

.........................................................................................................

                             انتظار

                                      

کجاست منتظر تو ؟ چه انتظار غریبی

 

              تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی

                          

                            عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

             

                               چه کودکانه سپردم دل به بازی قسمت

        

                                            چه بی خیال نشستم؟ چه کوششی ؟ چه وفائی؟

 

                                                                            فقط نشستم وگفتم : خدا کند که بیائی!

 

 

.........................................................................................................

 

اصلا حس نوشتن ندارم ... حس کار کردن هم ندارم ... این طور که از شواهد امر پیداست، روز شنبه را تا پاسی از شب باید تو بانک بمونم ... این کارهم ما را از همه چیز انداخته ... حالا که خوبه ... چند سال بعد که  مسئولیت زندگی چند برابر رو سرم ریخته باشه باید چه کنم؟ ...  تو دبیرستان یه دبیر شیمی داشتم که دو تا پسر بچه وروجک داشت ... خیلی ما را به تلاش و سخت کوشی تشویق می کرد و به عنوان یک نمونه عینی از خودش می گفت ... همیشه بعد از اتمام کلاسش کلی انرژی داشتیم ... ساعت سه صبح بیدار می شد و غذایش را می پخت، شبها هم ساعت 12 می خوابید ... چه قدر حالا به شنیدن حرفهای یکی مثل او نیاز دارم ...

.

.

.

.

 

  

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُر دوست ... بر درش برگ گلی، می زنم بر در آن، با قلم سبز بهار ... می نویسم: " خانه دوستی ما این جاست " ... تا که سهراب نپرسد دیگر: " خانه دوست کجاست؟ "

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 7:25  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

دو فرشته مسافر(1):

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند. آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند. بلکه به آنها فضای کوچکی از زیرزمین خانه را اختصاص دادند. همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند، فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند. فرشته ی جوان تر علت را پرسید و او گفت: ... ( ادامه دارد)

 

....................................................................................................

 

دیروز آقای مهدی .ص (از همکاران سابق که حالا جند ماهیه منتقل شده مرکز) به مناسبت فرا رسیدن به قول خودش روز یوم الله برام یه اس ام اس تبریک فرستاد ... جالب بود برام که هنوز همکار قبلی با رسیدن 22 بهمن به یاد من می افته ... امروز بچه ها به من می گفتن دیروز تو را پای برج آزادی دیدیم و به دیگری می گفتن فلانی تو چرا نیومده بودی؟ 

اسم آقا مهدی را آوردم ... ایشون یه چند ماهی باجه کناری من تشریف داشتند ... با مشتری زیادی صحبت می کرد، من کار چند نفر را انجام می دادم اما ایشون هنوز با مشتری قبلی گرم صحبت بودند، به خصوص اگه مشتری یه دختر جوونی بود ... از یه طرف حرصم می گرفت که چرا اینجوری گرم میگیره ، از یه طرف سرم می رفت از دست وراجی هاش ... ماشاءاله که خودشم ریپیت بود ... یه جمله به مدت دو هفته ورد زبونش بود و مدام تکرار می کرد. یعنی چه در حال حرکت چه نشسته چه در حین صحبت مدام یه جمله یا یه کلمه رو  لابه لای صحبتهاش تکرار می کرد ... مثلا":

آقا مهدی : پریا خانم  < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده> می گم شما < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده> منگنه منو < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده > ندیدید ؟

پریا : ا َ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .

( و در ان زمان فقط دلت می خواست که با مشت بکوبی تو سرش )   

البته از حق نباید گذشت که یکی از معدود همکاران بامرام بود که وقتی کار زیادی رو سرم ریخته بود یا مثلا" صندوقم مشکل داشت و پائین بود می آمد ، کمک می کرد و بخشی از کار را به  دوش می گرفت.

 

....................................................................................................

 

امروز هم به طور ناگهانی حکم پارسا آمد ، به طوری که چند ساعت بعد به شعبه جدید رفت. درکل بچه کار بلدی بود ... گرچه کمی خودخواه ، اما بی سرو صدا ... فقط یه زمانی هر چی مشتری افتتاح حساب بود را رو سر من خالی میکرد ... یه دفعه هم یه افتتاح حساب مشترک را با دستکاری کردن سیستم شماره گیر به باجه من انداخت .

 

....................................................................................................

 

آخ جون، فردا دیگه مرد مهربون از مشهد برگشته ... آخه اقا جون چه طور دلت اومد بدون من بری ؟

گرچه خودمم می دونم رضای خدا تو رفتن و انجام تکلیفش بوده ... که من هم عاشق همین تفکر حاکم بر رفتارش هستم.

 

....................................................................................................

 

ادامه خاطرات اولین اردوی دانشگاه:

 

یه شب را تو دفتر نهاد قم سپری کردیم ... فردا صبح ِ خیلی زود، قبل از شروع ساعت کاری ادارات دفتر نهاد را ترک کردیم و بعد از زیارت از کتابخانه آقای مرعشی بازدید کردیم .

بچه ها مشتاق بودند زودتر جمکران برن ... حتی منم بار اول بود که می خواستم برم جمکران ... اما یه مشکلی که وجود داشت نداشتن جا بود ... نمی دونم چه مشکلی پیش اومده بود که برنامه ها بهم ریخته بود و ما نه جا داشتیم و نه هزینه کافی برای غذا ... اما خواست خدا بود که مهمان پذیری که داخل صحن مسجد جمکران بود ، آشنای مرد مهربون از آب در اومد و تونستیم برای چند روز اجازه اقامت در اونجا را بگیریم ... وای که چه قدر بچه ها شاد شدند .

شب اول استقرار در جمکران یه برنامه سخنرانی دعوت داشتیم که من و چندتای دیگه از بچه ها چون حال خوبی نداشتیم ، نرفتیم ... وای که ر.ز (دبیر تشکل) چه قدر عصبانی شده بود، که چرا ما بدون هماهنگی و سرخود نرفته ایم ... این همه نظم تو ساعت رفت و آمد و زمان برنامه ها برام عجیب بود که بعدها تبدیل به یکی از اصول اساسی تشکل شد .

 با دیدن رفتار بچه های تشکل و اصول اعتقادی شون که مبتنی بر عقل بود و نه احساس  و برنامه های نوآورانه و خلاقشون ، حسابی جذب انجمن شدم ... در واقع دبیر انجمن با برگزاری یک اردو ، یک محیط دوستانه و توضیح اساسنامه ، درعمل روح حاکم بر انجمن و اعضای محدودش را  به ما نشان داد و از این طریق نیروهائی را جذب کرد که سالهای سال و حتی پس از اتمام تحصیلات با از خود گذشتگی خود را وقف انجمن و اهدافش کردند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 19:42  توسط پریا  | 

 

دقیقا"نکته همین است :

 

آتش امید( 2) ( ادامه از پست قبل ):

 

به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دوودی از آن به اسمان می رود متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد فریاد زد: خدایا چه طور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟

 

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم!

آنها جواب دادند : ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود ، ناامید شدن آسان است.

 

 ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی درمیان درد و رنج ، دست خدا در کار زندگیمان است. پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 

..................................................................................................

 

بچه که بودم عشقمان این بود تابستان برسد ... خانه مادر بزرگ ها جمع می شدیم بازی می کردیم ... البته این مال سالها قبل است چون خیلی زود از بازی بچه ها خسته شدم و دیگه همه باید من را کتاب به دست می دیدند.

آن دوران با داداشی و دو سه تا دیگه از بچه ها می رفتیم سر معبری که از کنار خانه مادر بزرگ رد می شد می ایستادیم ... دو تا چوب بلند مثل نیزه به دست می گرفتیم و به هر گس قصد عبور داشت می گفتیم : کارت شناسائی؟ ... بعضی ها نشان می دادند ... برخی می خندیدند و عده کمی هم با غضب نگاهمان می کردند و اگر چندتا کلمه درشت نمی گفتند ، به راهشان ادامه می دادند ... این بازی را خیلی دوست داشتم.

ظهر می آمدیم جلوی در خانه مادر بزرگ می ایستادیم ، آمدن پدربزرگ را که از دور می دیدیم مسابقه می گذاشتیم: هر کس بتواند زودتر به پدر بزرگ برسد و بار بیشتری از خریدهایش را تا خانه حمل کند.

حالا هر کدام بیماری هائی دارند، پیر شده اند و قدرت جسمانی گذشته را ندارند ... مادر بزرگ که به سختی قادر به راه رفتن است ... یادش به خیر آن دوران که چه علاقه ای برای بردن ما (نوه هایش) به سر کارش داشت.

 

خدایا ...   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 8:9  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است:

 

آتش امید(1) :

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد .

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی های اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ... ( ادامه دارد)

 

...............................................................................................

 

مرد مهربون، سه شنبه شب به همراه تعدادی از دوستان برای انجام کارهای فرهنگی، معنوی رفته مشهد. خوش به حالش هر سال چند بار قسمت می شه بره ... چه قدر دلم می خواست می تونستم باهاش برم ... اما کارم جوریه که یه مرخصی دو روزه را باید با کلی خواهش و تمنا بگیرم ... اول برج نباشه ... وسط برج نباشه ... اول و آخر هفته نباشه ... قبل و بعد تعطیلی رسمی نباشه ... چون نمی خوام برای مرخصی عید بهانه دست کسی داده باشم ناچارم حالا حالاها یه کارمند خوب و وظیفه شناس باشم .

 

 پارسال عید که خیلی مسخره بود ... اولش می گفتن: اونائی که اولین عیدشونه که تو این شعبه اند!!! بهشون مرخصی تعلق نمی گیره ( مِن جمله من و ملانی و النا ) ... ای بابا !!! من که اقوام خودم ، اقوام مرد مهربون و دوستانم هر کدوم یه گوشه ایران ساکنند ... مرخصی ها تقسیم شد و به من و دوستام هم چیزی نرسید ... اواخر اسفند بود که اعلام کردند شعبه ما جزء شعب شیفته و باید از روز سوم سال نو سر کارحاضر باشند ... دلم خنک شد ... دوباره شروع کردند به تقسیم ... اسفند بود و بانک خیلی شلوغ بود همه باید تا غروب اضافه کار اجباری می موندیم ... رئیس یه ارفاق برام قایل شد و من روز بیست و نهم اسفند ساعت 5/1 از شعبه خارج شدم ... خونه نیومده ... مستقیم به همراه مرد مهربون راهی شیراز شدیم .

-

-

-

-

-

-

ادامه خاطرات اولین اردوی دانشگاه :

 

پسرائی که وسط اتوبوس نشسته بودن دعای توسلی خوندن ... مداح اصلی آقای (د) فرمانده بسیج بود( البته من همه رو بعدها فهمیدم و شناختم) ... تو دخترا چندتا  ادبیاتی به همراه یه مکانیکی (زهرا) حضور داشتن که از زبون کم نمی آوردن و خیلی شیطون بودن ... کسی خبر نداشت که یکی از اون دخترای ادبیاتی چند سال بعد وقتی تو فرجه های قبل از امتحانات میره خونه، تو زلزله بم جونش رو از دست می ده ( خدا رحمتش کنه) ... غروب ، برای افطار توقف کردیم ... بعد از نمازچون هوا تاریک بود،  دو تا سفره دراز جلوی اتوبوس پهن کردند و ما زیر نور چراغای جلوی ماشین افطار کردیم ... کویرتو شب خیلی قشنگه ، یه حالت عرفانی خاصی داره ... یکی از چیزهائی که خیلی بهم آرامش میده ، دیدن آسمون تو دل شبه ... به خصوص اگر به دور از هیاهوی شهر باشه ، کویر باشه ... شب هر کسی تو حال و هوای خودش بود ... هرچه بیشتر پیش می رفتیم سرمای هوا بیش تر میشد ... بخاری های اتوبوس خراب بودن ... بچه ها به زهرا که مدام مهندس بودنش رو به رخ بقیه که اکثرا"رشته پایه بودن ، می کشید تیکه مینداختن که بخاری ها رو درست کنه ... این کل کل کردنها هم خیلی جالب بود بعضی وقتها یه پسری هم از اون ور پرده یه چیزی می گفت ... بچه ها در کل مثبت بودن ، اما شیطون ... خدا به نجمه خیر بده که یه پتو همراهش آورده بود و من را از اون سرما نجات داد ... بیرون برف بود ... نیمه شب به شهر( ف) رسیدیم ، رفتیم خونه امام جمعه اونجا که از روحانیون بنام بود، یه ساعتی نشستیم و به صحبتاشون گوش کردیم ... دوباره راه افتادیم ... یه ساعت بعد جلوی یه امامزاده نگه داشتن ... وقتی پیاده شدیم یهو برقها قطع شد و پشتش رعد و برق وحشتناکی زد و دخترا یه جیغ زدن ... آقای ر- ز دبیر تشکل یه حرفی زد که همه خجالت کشیدیم و لالمونی گرفتیم ... خادم امامزاده گفت فردا عید فطر اعلام شده ... بعد از زیارت دوباره راه افتادیم ... سرمای عجیبی بود . همه از سرما هرچی دستشون می رسید دور خودشون پیچونده بودن ...حالا دیگه جاها عوض شده بود دخترا جلو بودن و پسرا عقب رفته بودن ... یه چند ساعت بعد اتوبوس دوباره توقف کرد ... آخه الان چه وقته ایستادنه؟ به خصوص که علت را تجدید وضو اعلام کردند! زوره تو سرما همه وضو داشته باشند؟؟؟ !!! ... همه رفتن پائین منم مجبوری رفتم وضو گرفتم ... این تجدید وضوها تو اردو خیلی پیش آمد... طول کشید تا فهمیدم که تجدید وضو کنایه از چیز دیگه ای هست ... آنوقت من بیچاره هر سری می رفتم تو سرما و دوباره وضو میگرفتم ... نماز عید فطر را در مسجدی در شهر سپیدان استان فارس خواندیم ... بچه ها هجوم برده بودن تو چندتا خونه و پشت در دستشوئی ها صف طویلی تشکیل شده بود ... ناهار را هم تو یکی از پارکهای اصفهان خوردیم ... مسئولان واحدها خیلی فعال بودن ... مرد مهربون هم خیلی شیوا درمورد شکل گیری صهیونسیم و پروتکل ها شون صحبت کرد ... به معلوماتش خیلی حسودی می کردم ...عصر رسیدیم قم ... اقای ر- ز به مسئولین واحدها گفته بود خودشون باید پرس و جو کنند تا آدرس دفتر نهاد آنجا را یافته و بچه ها را مستقرکنند ... خودش راه را خوب می دانست اما ما بیچاره ها آنقدر دور خودمان چرخیدیم تا به مقصد رسیدیم ... روز عید بود و تعطیل رسمی ...  خانمها تو حسینیه طبقه پائین قسمت اداری نهاد مستقر شدند و بندگان خدا آفایون تو دفتر کار و روی صندلی ها ... یکی از دخترای طلبه که با منم خیلی جور شده بود، اولین کاری که کرد قضا کردن نماز شب دیشبش بود ... بچه های خیلی پاکی همراهم بودن و من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم ... ( ادامه دارد)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 22:23  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است (1) :

 

2- (ادامه از پست قبل) به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمدف درخیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود مشتری برگشت و وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند! ارایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایگرها وجو ندارند، چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. – نه جان من آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. مرد تائید کرد: دقیقا" نکته همین است. خدا هم وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چند روز پیش عکس  خانم (و) را تو نشریه بانک دیدم ... او مسئول اعتبارات اولین شعبه ام بود ... یه خانم مهربان  و خونگرم که کمتر از 35 سال سن داشت ... حالا دیگه معاون شعبه شده ... خوشا به حال همکاراش!!! ... البته تو همون شعبه ارشد ریالیمون هم آقای بسیار خوبی بود ... دانش کاری چندانی نداشت اما کلی با محبت بود به من هم خیلی احترام می ذاشت ... البته اون هم دیگه مدتیه که معاون شعبه شده ... هر چه روابط مسئولین شعبه با من خوب بود به همون نسبت یکی از بچه ها برام رئیس بازی درمی آورد ... به خاطر عدم آشنائی با برخی اصول کاری من هم تا چندین ماه گوش به فرمان و شرمنده اش بودم ...روز اول که به شعبه جدیدی منتقل شدم چندین بار با من تماس گرفتند و حالم را پرسیدند ... هنوز هم آن دو عزیز جویای حالم هستند و کلی کلاس برام میذارند ... ان شاء اله که عاقبت به خیر شن.

.

.

.

.

... ترم دوم دانشگاه بودم ... هنوز خانواده پیشم بودند و من خوابگاهی نشده بودم ... سرم به درس گرم بود و از اتفاقات دانشگاه خبری نداشتم ... یه روز بر حسب اتفاق یه اطلاعیه روی برد یکی از تشکل ها دیدم ... گویا قرار بود اردوی جمکرانی برگزار شه ... تا اون موقع قسمت نشده بود برم زیارت ... رفتم ثبت نام کردم ... اواخر آذر ماه و روز آخر ماه مبارک رمضان بود ... نزدیک امتحانات پایان ترم بودیم ... ثبت نام کننده ها کم بودن ... یه عده به واسطه مسئول نهاد از حوزه علمیه شهر با ما همراه شدن ... بعد از اذان ظهر همه سر قرار حاضر بودیم ... هیچ کس را نمی شناختم ... خیلی سریع با نجمه گرم گرفتم ... از فعالان دفتر نهاد بود ... فوق العاده پرحرارت ، مهربان و کاری ... بعد از مدتی یه اتوبوس واحد اوراق ( یا شاید اوراغ) جلویمان ایستاد ... خدای من باید با این ماشین ، جنوب را به مقصد قم ترک کنیم؟!!! ... جمعا" سی و چند نفری بودیم ... خانم ها اول سوار شدن و رفتن ته ماشین نشستن ... فوری چند تا پسر اومدن وسط اتوبوس ملحفه ای  آویختند و به این ترتیب یک حائل بین ما و خودشان ایجاد کردند ... چند نفری از آقایون جائی برای نشستن نداشتن. وسط اتوبوس اون ور پرده ، نشسته بودن رو زمین ... هدف آشنائی بچه ها با انجمن تازه تاسیسی بود که متولی اردو بود ... دو نفر از آقایان مسئول واحد سیاسی و اجرائی، همچنین دو نفر از خانم ها مسئول واحد فرهنگی و علمی بودند ... دبیر انجمن هم قرار بود در طی سفر مراحل شکل گیری تشکل و اساسنامه آن را توضیح دهد ... از همان آغاز سفر مسئولان واحدها برنامه هاشون را شروع کردند ... همه چیز سر جای خود و نظم و وقت شناسی حرف اول را می زد ... یه خانم مسن طلبه هم همراهمان و از قضا نزدیک به من نشسته بود که دائم میگفت 100 بار فلان سوره را بخون شونصد بار فلان دعا را، فلان ذکر برای برای گشایش در فلان کار سفارش شده ... خانم بسیار نازنینی بود و عجیب اینکه خودش یک تسبیح دردست داشت و مدام ذکر می گفت . اون خانم بعدها برای همه ما تبدیل به خاطره زیبائی شد ...

 

 

اولین اردوی دانشگاه ، خاطره اولین های زیادی را برایم به همراه داشته چرا که مسئول سیاسی بعدها شد مرد مهربون من ، که تا آن زمان نه او را دیده و نه اسمش را شنیده بودم. به همین خاطر دلم می خواد اون خاطره را با جزئیات بیشتری بنویسم اما چون این پست خیلی طولانی شد بمونه برای پست بعدی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 19:51  توسط پریا  | 

 

دقیقا"!نکته همین است (1):

 

1-     مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. درحال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت . آنها در مورد موضوعات و مطالب مختلفصحبت کردند، وقتی به موضوع خدا رسیدند آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد... مرد پرسید: چرا باور نمی کنی؟ ...- کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اگر خدا وجود داشت نبایددرد و رنجی هم وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی  را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد... مرد لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد، چون نمی خواست بحث کند...آرایشگر کارش را تمام کرد و مرد از مغازه بیرون رفت . به محض اینکه... ( ادامه دارد)

 

 

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 

 

دیروز کلی کار روی سرم ریخته بود. ارشدمان مرخصی بود . غیر از کارهای خودم باید کارهای اونم انجام می دادم ... برای یه دوره آموزشی قرار شد 2 نفر دوشنبه و سه شنبه برن و 2 نفر دیگه چهارشنبه و پنج شنبه ... معاونمون پیشنهاد داد من و دکتر 2روز اول بریم ... وقتی دیدم دکتر اونجور داره به آب و آتش می زنه تا من با اون همکلاس نشم خیلی تعجب کردم ... مسلما" من هم با همجنسای خودم راحت ترهستم...اما اون داشت از دخترای دیگه می خواست که جای من برن ... خیلی از رفتارش ناراحت شدم ، واقعا" بهم برخورد ... درسته که من پوششم کامل و بنا به گفته دیگران، حتی تَکه ... اما سعی می کنم با بقیه خیلی دوستانه برخورد کنم و تصورات نادرستشون را نسبت به همفکرای خودم بهبود ببخشم ... در مواردی حتی مرد مهربون رفتارم را تائید نمی کنه و از من می خواد که همیشه با همکارای آقا کاملا" جدی باشم ... اما واقعا" تو محیط کار من نمیشه ... نه اینکه دختر سبکی باشم ، نه! ...چون تو محیطی هستم که اکثر همکارام افراد مقیدی نیستند و ذهنیت بدی نسبت به افراد مذهبی دارند ... بعد از دیدن رفتار دکتر تمام تلاشم را کردم تا در گروه بعدی بیفتم و بلاخره هم نتیجه گرفتم ... اما بعدش دکتر یه حرفی رو بلند جلوی همه بهم زد که به زحمت مانع ریزش اشکم شدم ... چرا بعضی ها بدون ذره ای فکر هر چه به اون کله بی مغزشون می رسه می گن؟!!! ... رفتار من هم اشتباه بوده باید با هرکس به اندازه ظرفیتش رو بدم.

 

دیروز عصر مرد مهربون برام 2 تا بلیط جشنواره جور کرده بود ... من هم برای جا اومدن حالم غروب با مامان رفتم سالن نمایش فیلم وزارت ارشاد ... نمی دونستم اسم فیلمش هم چیه؟ ... فیلم در میان ابرها بود به کارگردانی آقای حجازی و تنها هنرپیشه معروفش هم الناز شاکردوست بود... فیلم بدی نبود اما مورد پسند هر سلیقه ای هم نبود ... بعد از فیلم بابا و مرد مهربون اومدن دنبالمون و البته من هم خیلی حالم نسبت به صبح بهتر شده بود .

.

.

.

.

امروز باران کوثری اومده بود بانک. دخترخجالتی و ساده ای هست (البته فکر می کنم تو محیط های ناآشنا) ، منم ازش خوشم میاد ولی خوب ، خودش کم میاد بانک ... . حیف که بیشتر نمی تونم درمورد چهره ها بنویسم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 20:34  توسط پریا  | 

اتل متل یه بابا...

 

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

 

اتل متل بچه ها

که اونها را دوست دارن

آخه غیر اون دو تا

هیچ کسی رو ندارن

 

مامان، بابا رو می خواد

باباعاشق اونه

به غیر بعضی وقتها

بابا چه مهربونه

 

وقتی که از درد سر

دست میذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش میده به بچه هاش

 

همون وقتی که هر چی

جلوش باشه میشکنه

همون وقتی که هر کی

پیشش باشه میزنه

 

غبر خدا و مادر

 هیچ کسی رو نداره

اون وقتی که باباجون

موجی میشه دوباره

 

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم

 

بابا میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می زد که

شوهرمو بگیرین

 

مامان با شیون و داد

می زد تو صورتش

قسم می داد بابا رو

به فاطمه (سلام ا... علیها) ، به جدش

 

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می بینه

تو رو به جون بچه

 

بابا رو دوره کردن

بچه های محله

بابا یهو دویدو

زد تو دیوار با کله

 

هی تند و تند سرش رو

بابا میزد به دیوار

قسم می داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

 

نعره های بابا جون

پیچید یهو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

 

مامان دویدو از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه میگفت

کشتند بچه ها رو

 

بعد مامان و هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

 

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می خوایم حاجی جون

بچه ها قیچی شدن

 

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد!

 

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدند

اونهایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

 

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

 

درد غربت بابا

غنیمت از نبرده

شرافت و خون دل

نشونه های مَرده

 

ای اونهائی که امروز

دارین بهش می خندین

برای خنده هاتون

دردشو می پسندین

 

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه روز به هم می رسیم

بازی داره زمونه

 

موج ِ بابابم ، کلید ِ

قفل در بهشته

دِرو کنه هرکسی

هر چیزی رو که کِشته

 

یه روز پشیمون می شین

که دیگه خیلی دیره

گریه های مادرم

یقه تونو می گیره

 

بالا رفتیم ماسته

پائین اومدیم دوغه

مرگ و معاد و عقبی

کی میگه که دروغه

 

                            (کتاب دفترآبی : شادروان ابوالفضل سپهر)

 

                          

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 20:54  توسط پریا  | 

 

دخترکی طناز و سیمین ساق ، دو انگشت در دهان داشت و سوت می زد تا راننده ماکسیمای سفید به شماره 49000011د32 برایش پارک کند و او را به پارک ببرد و یا ...

بقال محله ما تا دید سری تکان داد و گفت : اگر پا به پای آب زاینده رود که اصفهان را زیبا ساخته و اسباب عیش و کیف اصفهانی ها را فراهم کرده بروی می بینی که آخرش به مرداب می ریزد و به لجن می نشیند .

با خودم گفتم : ای کاش دخترک همین را می شنید

                                    (برگرفته از: دقیقا!همین نکته است)

 

                                                    

نشریه دقیقا همین نکته است کار بسیارجالبی از نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری  دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی است که شامل مطالب کوتاه ارزشمندیست . سعی میکنم درآینده برخی از مطالبش را با ذکرنشریه (دقیقا! نکته همین است) بنویسم.

 

-----------------------------------------

 

چند روز پیش با نفیسه ذکر خیر پیرمردی حدودا 70ساله از مشتریان بود که من اینجا اسمش را آقا خیراله می ذارم.این عزیز بسیار دوست داشتنی و شیرینه. لبخندی همیشه بر لب داره و با صبر منتظر می شینه تا کارش را انجام بدیم.

 

اولین بار زمانی دیدمش که مقابل ملانی نشسته بود و می خواست یکی از سپرده هاش را ببنده.

 

اون روز نمی دونم چه بلائی سر ملانی اومده بود که هنگام انجام کار آقا خیراله قاطی کرده بود و حسابی خرابکاری بار می آورد.

 

من هم وقتی متوجه اوضاع شدم ملانی را بلند کردم. همزمان با انجام کار آقا خیراله در به در، درپی یافتن  شکلاتی برای ملانی بودم تا حالش جا بیاد.

 

خلاصه دراولین ملاقات وضعیت خنده داری پیش آمده بود. وآقا خیراله فقط لبخند می زد با وجود معطلی زیاده از حد کارش.

 

امروز با فریاد شادی نفیسه متوجه شدم آقا خیراله جلوی نفیسه نشسته و به همین دلیل همکار عزیز بنده از شادی از خود بی خود شده .

 

بعد از رفتن آقا خیراله نفیسه تعریف کرد: موقع رفتن با زور چیزی به دستم داد هر چه گفتم نمی خوام قبول نکرد.

 

 ما از شدت کنجکاوی با چشم اطراف نفیسه را نگاه می کردیم تا هدیه را ببینیم و در این زمان بود که نفیسه در کشوش را باز کرد. اما باور کردنی نبود در مقابل ما یک عدد تخم مرغ قرار داشت!!! .

 

گویا خیراله خان صبح بعد از مجلس امام حسین تشریف آورده بودن بانک.

 

البته من تا حالا نه شنیده بودم و نه دیده بودم که تو مجالس تخم مرغ بدن.

 

نفیسه دلش نمی کشید اونو بخوره . من برش داشتم و گفتم آنفولانزای مرغی نمیگیرم.

.

.

.

 

الهام امروز حرف جالبی می زد. می گفت همیشه هر چی از خدا می خواین کامل طلب کنید.

 

مثال های عینی که خودش دیده بود :

 

- دختری همیشه می گفته خدایا من فقط یه دختر ازت می خوام. این دختر ازدواج می کنه و مدتی بعد صاحب فرزند دختری می شه اما شش ماه بعد از تولد فرزندش همسرش  در اثر حادثه ای فوت می کنه و می میره.

 

- دخترباهوشی در دوره دبیرستان دچار بیماری ام اس می شه. به شدت نا امید بوده و همیشه می گفته خدایا می شه من برای حتی یه روز دانشجوی پزشکی شهرمون باشم؟ با رتبه خوبی در رشته پزشکی شهرش قبول می شه اما ظهر اولین روز از دانشگاه با آمبولانس راهی بیمارستان می شه و همانجا فوت می کنه.

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 20:50  توسط پریا  | 

 

 

...بار خدایا برمحمد و آلش درود فرست و مگذار که من ستم زده شوم در حالی که تو به دفع آن از من توانائی و اجازه مده که بر دیگری ستم کنم در حالی که تو درجلوگیری از من نیرومندی... (صحیفه سجادیه)

 

 ---------------------------------------------------------------

 

هنوز 5 سالم نشده بود... تمام کوچه را برف پوشانده بود...کوچه پربود از تپه های برف در فواصل نزدیک به هم... من و داداشی به همراه بقیه بچه های همسایه، یکی یه دونه مشما در دست داشتیم ... تپه ها را بالا می رفتیم و بعد نشسته بر مشما از بالا سُر می خوردیم ... وقتی به پای تپه سقوط می کردیم ، دوباره از نو این کارتکرارمی شد.

 

شاید ارتفاع تپه ای که من از اون زمان به یاد دارم، نیم مترهم نبوده باشه! ولی در نظر من خیلی مرتفع بود.

 

گرچه خودم هم متولد زمستان و فصل سرما هستم  اما این اولین و تنها خاطره ایست از برف که از دوران طفولیت برایم به جای مانده .

 

بعد هم که سالیان سال در جنوب زندگی کردم و حسرت دیدن برف به دلم ماند...

 

چند سالیست که از جنوب مهاجرت کرده ایم حالا من با دیدن دانه های برف آرزو میکنم که زمین سفید پوش شه ... طوری که شب برم تو خیابون و یه آدم برفی درست کنم ...عوض آن همه سال حسرت دیدن دوباره برف ...

 

امروز صبح وقتی پام رو از خونه گذاشتم بیرون و زمین یکدست سفید رو دیدم در تاریکی صبح قلبم مملو از شادی شد... چه شروع خوبی!

 

دوستی میگفت مردم سیبری برف رو برکت خدا می دانند... با بارش برف جشن می گیرند و خدا را شکر میکنند...

 

اصلش هم باید همین باشد...

 

اما اینجا ایرانه... تقریباهر کس به یه پست و مقامی میرسه به فکر چپاول کردنه... به فکر از کار زدن ، اندوختن برای سالها و حتی نسلهای بعدش. به همین خاطر همه چیز از بیخ و بن ایراد داره ... حتی آسفالتامون... سیستم گاز کشیمون و ... .

 

نعمت الهی که نازل می شه گاز نداریم ، ترافیک چند برابر می شه، راهها مسدود می شه طوری که نه راه پیش داری نه راه پس و ... .

 

---------------------------------------------------------------

 

پارسا دیروز کلید گاو صندق بانک دستش بود. امروز صبح  به علت بارش برف تو راه گیر کرده بود و ساعت 8:45 رسید شعبه. در صورتی که ما همان اول صبح یه مشتری سمج داشتیم که می خواست چند میلیون تراول ببره. حالا از کجا باید می آوردیم ومشتری را راضی بر میگردوندیم؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 21:14  توسط پریا  | 

 

چیزهایی که نگفتم

 

 وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: «عزیزم، این کار را نکن.»

نگفتم: «برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده»

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: «عزیزم، متأسفم،

چون من هم مقصر بودم.»

نگفتم: «اختلافها را کنار بگذاریم،

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.»

گفتم: «اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من آن را سد نخواهم کرد.»

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی که نگفتم، می شنوم.

 

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم

نگفتم: «اگر تو نباشی

زندگیم بی معنی خواهد بود.»

فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

 

نگفتم: «بارانی ات را در آر ...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.»

نگفتم: «جاده ی بیرونِ خانه

طولانی و خلوت و بی انتهاست.»

گفتم: «خدانگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت.» او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

                                                                     (شل سیلور استاین)

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 21:44  توسط پریا  | 

 

 

بخشی از خطبه 114 نهج البلاغه:

 

...خداوند روزی شما را ضمانت کرده وشما را به کار و تلاش امر فرموده...

 

 

چه قدر آرامش بخشه خوندن جمله بالا وقتی که شیطون کم کم می خواد تو قلبت نفوذ کنه. وقتی که نا امیدی کم کم میخواد سایه اش را پهن کنه.

 

قابل توجه خودم : نا امیدی از درگاه خدا بزرگترین گناهه.

 

خدایا من تلاشم را می کنم تا زمان تحقق وعده ات فرا برسه.

 

 

 

دیروز آخروقت حساب کتاب چکهای رمزدارم نمی خوند کلی معطل شدم معاون و دکتر و پارسا اومدن 4تائی کار کردیم تا حسابها بالانس شد.

-

-

-

-

-

النا به همراه همسرش اومدن دنبال من و آزاده با هم رفتیم خونه ملانی. بلاخره بعد از مدتها 4تائی دور هم جمع شدیم.

 

 با اینکه از نظر عقیدتی ، اقتصادی و خانوادگی چندان سنخیتی با هم نداریم ولی یک رابطه دوستی محکم بینمان حاکم هست. از زمانی که همه درکنار هم کار میکردیم یک دنیا خاطرات شیرین برایمان به جای مانده .

 

با اینکه هم مسیر نبودیم سعی میکردیم در کنار هم قدم زنان مسیری را طی  کنیم ، به درد دل هم گوش کنیم. از مرام و معرفت برای هم چیزی کم نذاریم.

 

شب خونوادگی اومدن دنبالم، با اطلاعاتی که بابا از زندگی مرفه ملانی به دست آورد حسابی تو فکر بود و من از این جهت چه قدر ازخودم بدم اومد.

 

ملانی می گفت: شعبه اش بد نیست ولی دیگه دوستی مثل تو پیدا نمی شه!!! آخی که من چه قدر خوب بودم و نمی دونستم!!!

 

الن( النا ) هم کلی از بچه های (به اصطلاح رایج بین بانکی ها) درپیتشان حرف زد و از خرابکاری های کارآموزاشون تعریف میکرد . تا ساعتها ما را خنداند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 18:29  توسط پریا  | 

 

 

امام حسین (علیه السلام) : بخشندگی ثروت است.

 

 

 

امروز سالگرد فوت بابابزرگ عطی بود. صبح برای انجام کاری بیرون رفته بود، وقتی آمد موز و نارنگی جهت خیرات برای بچه ها خریده بود.

 

داشتم برای خانم معاون فلسفه خرید میوه ها را توضیح می دادم که تلفن زنگ زد وقتی گوشی را برداشتم گفتم : بسم ا... (البته به یاد فاتحه ای که می خواستم بفرستم) . به شدت خنده ام گرفته بود . فوری گوشی را کوبوندم روی تلفن و دیگه هم پشتش هر چه زنگ زد گوشی را برنداشتم.

 

 

************************************

 

امروز از طرف شورای نگهبان آمده بودند شعبه، بابت تحقیقات تکمیلی وزارت کشور.

 

فقط تعجب می کنم این چه تحقیقی هست که ای قدر علنیه .  آقایون شعبه هم که لنگه همند. مگه مریضند که بخوان چیزی علیه رفیقشون بگن.

 

پوشی دوست نزدیک دکتر رفته بود تا به سوالات جواب بده و در پاسخ به سوال : برخورد دکتر با نامحرم چه طوره؟ گفته بود ما که تو محیط کاری چیزی ازش ندیدیم. ( اون هم دکتر که با دیدن یه فند از خود بیخود می شه و با وجود داشتن همسر و کودکی 15 ماهه در تکاپوی به دام انداختن فندش هست) .

 

در این شرایط دکتر بود که ملتمسانه از من می خواست که برم طبقه پائین تا مبادا سوال کننده با دیدن ظاهرم سوالاتش را از من بپرسه. چرا که خودش خوب می دانست که من دروغ نمی گم و همین جوری هم کلی بهش معترضم.

 

 

************************************

 

آقای معاون هم امروز بلاخره در رابطه با خواستگاری رئیس شعبه همسایه، با خانم معاون صحبت کردند و ایشون را ترغیب به صحبت با داماد آینده می کردند.

 

 

************************************

 

آخر وقت النا آمد. بعد هم به همراه او و آزاده به پاساژی نزدیک بانک رفتم تا برای ملانی هدیه ای بخریم چرا که فردا خودمان را به خانه اش دعوت کرده ایم.( یه ماهی می شه که ملانی هم از شعبه ما منتقل شده.)

 

 

************************************

 

 

دیشب با مرد مهربون نشستیم مخارج ازدواج را تخمین زدیم. مثلاً از اولش با هم قرار گذاشته بودیم تمام هزینه ها من جمله  خرج عروسی ، جهیزیه و خونه را با رعایت سادگی فقط خودمان دو نفر جور کنیم و از کسی هیچ کمکی نگیریم. اما طبق برآوردها تازه اول راهیم .

 

                                           

                                                    خدایا کمکان کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 22:12  توسط پریا  |