دقیقا"! نکته همین است :
همسفر (1)
کشتی در طوفان شکست و غرق شد ... فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند ... دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند ... فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن ، آن را خورد. مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت ... هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست ... فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر... (ادامه دارد)
..................................................................................................................
اواخر دهه 60 بود ... مادربزرگ برای دیدن ما به جنوب آمده بودند ... فصل توت بود و در همسایگی ما درخت توت، زیاد بود ... یه روز صبح که من و الی و داداشی مدرسه بودیم، فسقلی ناپدید شد ... مامان همه جا سر زده بود اما اثری از اون وروجک نبود ... همه نگران شده بودن ... مامان تلفنی از بابا خواسته بود که سریع خودش را برسونه ... یادمه اون زمان هنوز خیلی از خونه ها خط تلفن نداشتن و مامان از خونه همسایه، با بابا تماس گرفته بود ... بعد از مدتی بابا به همراه تعدادی از همکارانش اومد ... اونها از یه طرف، مامان و مادربزرگ و همسایه ها هم از یه طرف در جستجوی فسقلی بودن ... بعد از چند ساعت به ناگاه مامان فسقلی را در پناه درخت توت همسایه یافت و جمع کثیری را از نگرانی خارج کرد ... و اما بعدها فسقلی لو داد : پنهانی برای دزدی (ببخشید چیدن) توتها راهی حیاط همسایه شده بودم که با شنیدن اسمم متوجه شدم همه به دنبالم هستند، و از ترس همان جا ماندم .
.
.
.
فسقلی نوزاد بود ... من هنوز به سن مدرسه نرسیده بودم ... یه روز مامان برای انجام کاری از خانه خارج شد و فسقلی را که خواب بود، به دست من سپرد ... ساعتی بعد بچه از خواب بیدار شد و هر کاری کردم ساکت نشد در نتیجه تنها کاری که کردم این بود که من هم همصدا با اون گریه کنم ... بعد از مدتی الی هم ما را همراهی کرد ... صدای گریه ما آنقدر بلند بود که کل کوچه را پر کرده بود ... لحظاتی بعد مامان با وحشت وارد شد و ...
.
.
.
گرچه سالها از اون خاطره میگذره ، اما فسقلی هنوز هم برای ما همان کودک گذشته است ...
..................................................................................................................
وقتی از دنیا و آدماش خسته و نا امید شدی ، برو کوه و فریاد بکش " آیا باز هم امیدی هست " اونوقت در جوابت می شنوی " هست ، هست ، هست " .

