دقیقا"! نکته همین است :
همسفر(2) ( ادامه داستان )
... روز بعد کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت ... مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتری خواست. روز بعد به صورتی معجزه وار ، تمام چیزهائی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد ... فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمتهای الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد( پس همین جا بماند بهتر است). زمان حرکت کشتی ، ندائی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ ... پاسخ داد: این نعمت هائی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد ... ندا مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردیم، این نعمت ها به تو رسید ... مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ... – از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم .
باید بدانیم که نعمتهایمان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.
.....................................................................................................
من، داستان دو همسفر را خیلی دوست دارم چرا که وقتی مشکلی برایمان پیش میاد ، تازه یاد خدا می افتیم ... دست به دامان خدا می شیم و به محض اینکه به مرادمان می رسیم ، به خود غره می شیم و فکر می کنیم که بله ما هم مستجاب الدعوه ایم ... در صورتی که شاید هیچ وقت متوجه تاثیر دعاهای پنهان و آشکار دیگران در زندگیمان نباشیم ... پروردگارا از تکبر به تو پناه می برم ... خدای مهربونم کمک کن که هیچ گاه توکل به تو را از یاد نبرم ... که در آن صورت عاقبت کارم هر چه باشه ، چه خوب و چه بد ، همونیه که خودت می خوای.
.....................................................................................................
خدایا مدتیه که حال درستی ندارم ... یه چیزهائی دارم می بینم که دلمو بدجور به درد میاره ... چند روز پیش یه رفتاری کردم که داره عذابم می ده ... اون هم به ضرر عزیزترین کسم ... گرچه جونم به لبم رسیده بود ... گرچه توقع دیدن اون رفتارها و شنیدن اون حرفها را نداشتم، اما نباید از کوره در می رفتم ... نباید به سیم آخر می زدم ... نباید به بهای سبک شدن دلم چیزی را می گفتم که دلی را به درد بیاره ... خدایا من خیلی بد شدم ، اخلاقم عوض شده ، گرفتار روزمرگی شدم ... خدا جون منو ببخش و کمکم کن همونی بشم که تو می خوای .
یه زمانی مادربزرگ آن قدر قوی بود که واسه خودش یه پا مرد بود ... همه اهل محل ازش حساب می بردن ... اما حالا آن قدر ضعیف شده که حتی از انجام امور شخصی خودش هم عاجزه ... چهره اش بسیارشکسته شده ... پارسال بعد از یک سکته ناگهانی تقریبا" زمین گیر شد ... بعضی وقتها که می بینم چهار دست و پا خودش را روی زمبن می کشه بغضم می گیره ... در طول روز یا نیمه های شب که از خواب بیدار می شم و کمکش میکنم مدام در حقم دعا می کنه و می گه خدا دستت را بگیره ... چه قدر سخته یه نفر را ببینی که یهو از این رو به اون رو شده و به انواع و اقسام بیماری دچاره ... دو قدم حرکت که می کنه باید بشینه تا نفسش بالا بیاد ... بابا هم که تنها فرزندشه ، دور از خانواده اش زندگی می کنه .
چه حال بدی دارم...
یه هفته پر دردسر و غم را دارم پشت سر میذارم . اولش که با اون رفتارهای بد از خودم شروع شد ... شبها هم که از خواب بیدار می شدم تا به مامان بزرگ کمک کنم ( اونی که برای دیدن ما بار سفر بسته بود و با تنی زار و بیمار خودش را به ما رسونده بود) ... چند شب پیش تامیلا کوچولو که خیلی دوستش دارم مهمان ما شده بود. نیمه های شب با صدای فریادهاش از خواب پریدم، مامان بغلش گرفته بود و داشت آرومش میکرد. بچه بدجور داشت تو آتیش تب می سوخت نیم ساعتی کنارش نشستم و سعی کردم سرش را گرم کنم ... بعد هم نوبت دیدن حال خراب مامان بزرگ بود که به سختی نفسش بالا می آمد. آن شب که کلا من و مامان خواب زده شدیم ... نیمه شب بعد دوباره با صداهای مامان بزرگ بیدار شدم ... خدایا !!! نمی تونست نفس بکشه تن صداش تغییر کرده بود ... اشکم در اومده بود ... من و بابابزرگ کمی کنارش موندیم تا حالش جا بیاد ... اما مامان بنده خدا تا صبح بالا سرش نشست ... دیروز بنا به دلایلی طبق روال روزهای دیگر این هفته مجبور شدم تا دیروقت کار کنم ... همه بچه ها اعصابشون خورد بود ... تا ساعت 10 شب که بلاخره اجازه مرخص شدن صادرشد ... تو راه برگشت به خونه به این فکر میکردم که فردا اول برجه و باید زود بخوابم تا کم و کسر نیارم اما همون موقع فسقلی زنگ زد و گفت مامان بزرگ حالش خراب شده و با آمبولانس بردنش بیمارستان ... دیگه نفهمیدم چی شد ... سریع خودم را رسوندم بالای سر مامان بزرگ. حالم دگرگون شد ... خدایا نمی دونم چرا با دیدن یکی رو تخت بیمارستان سریع اشکم سرازیر می شه ... یکی باید می آمد و منو جمع می کرد ... همه گفتن برو خونه اما نمی تونستم ... تا دیشب سِرُم وصل کردن را ندیده بودم ... وای که چه صحنه دلخراشیه ... داشتم سکته می کردم ... من همین جوری با دیدن خون و سرنگ غش میکنم ... منو برگردوندن خونه ... کلی هم قبل از خواب گریه کردم ... ساعت از یک گذشته بود که خوابم برد ... خدایا چه حکتمی تو کاره که تو این یک سال چند عزیزم، بستری شدن؟
خدای من خودت کمکش کن .............................
امروز هم بماند که سر کار چه حال و وضعی داشتم ... تو مسیر برگشت هم کلی اتفاق برام افتاد من جمله اینکه وقتی تو یکی از میدون های بالاشهر منتظر تاکسی خطی ته صف ایستاده بودم، خانم جلوییم برگشت طرفم و با خشونت گفت از رنگ سیاه بدم میاد برو عقب تر بایست ... حس کردم دیوونه است ... ترجیح دادم باهاش دهن به دهن نشم و راستش کمی هم ترسیده بودم ... اما جلوی اون خانم هم یه دختر چادری بود که دیوونه رفت جلوش ایستاد و او را هم دعوا کرد اما دختره بهش تذکر داد که مودب باشه ولی در جواب فقط بد و بیراه شنید... حالا می دیدم که آقای جلوئی اون خانم هم ترسیده و خودش را جلوتر می کشه ... بعد از زمان کوتاهی موبایلش را درآورد و با صدای بلندی بدتر از فریاد شروع به فحش دادن و گفتن حرفهای بسیار زشت به شنونده که شاید هم خیالی بود کرد ... همه با تعجب نگاهش می کردند و من از شنیدن صحبتهای شنیعش شرمم گرفته بود ... از ترس داشتم زهره ترک می شدم ... از قضا یه ماشین نصیب دیوونه، من و دختر چادری شد ... اما ما سوار نشدیم و کلی هم به خاطر حجاب و چادر فحش ازش شنیدیم ... مرد مهربون گفت که اگر خودش اونجا حاضر بوده حتما" یک گوشمالیه حسابی مهمانش می کرده ولی من که فقط خدا را در دلم صدا می کردم ... در ادامه مسیر هم چندین اتفاق عجیب دیگر رخ داد که من از علتش هیچ اطلاعی نداشتم و در نهایت خدا را شکر کردم که به سلامت به منزل رسیدم.
خدا را شکر گویا حال مامان بزرگ کمی بهتره و خطر از بیخ گوشش رد شده.