مولی علی علیه السلام:
خود، عهده دارِ ادب کردن نفس خود باشید و آن را از عاداتی که خوشایند اوست بگردانید.
..............................................................................................................
من و الهام بعد از یکسال و اندی همدیگر را تو همین بلاگ پیدا کردیم ... یه سال بعد از من تو رشته عمران وارد دانشگاه شد... دختری که با یه بار دیدنش مهرش به راحتی به دلم افتاد و تصویرش تو ذهنم ثبت شد ... یه دختر شیرازی قدبلند، مانتوئی، محجبه و با وقار ... دختری آرام وفوق العاده مهربان ... آنقدر مهربان که با شنیدن اسمش پیش از هر چیز مهربانی زائد الوصفش به یاد میاد.
با مهاجرت خانواده از جنوب خوابگاهی شدم ... الهام هم خوابگاهی بود ... به مرور بیشتر با هم آشنا شدیم ... سرش به کار خودش گرم بود و تو کار کسی کنجکاوی نمی کرد ... یار جدا نشدنیش مریم.ع بود یه شخصیت بی نظیر، باهوش و خوش فکر ... هم رشته ام بود و من خیلی بهش علاقه داشتم ... بعد از مدتی هر دو چادری شدند.
ترم آخر چند واحد بیشتر نداشتم ... یکماه قبل از امتحانات رفتم جنوب تا کم کم خودم را آماده امتحانات کنم ... رفتم واحد *10 که یکی از بستگان نزدیکم اونجا بود ... پیش الهام و مریم ... اون واحد حال و هوای خیلی خوبی داشت ... رفاقت ده نفری که اونجا ساکن بودند زیاد بود برخلاف بسیاری از واحدهای دیگه ... سالی هم مامان بچه ها بود هم آشپزشون ... دم پختهای خوشمزه ای درست می کرد (چون عاشق دم پختم آشپزی سالی در مقایسه با بقیه دوستانش بیشتر برام تداعی می شه) ... الهام از همون موقع عاشق سیب بود (البته الانم به نوع کالش
خیلی علاقه داره) ... هر وقت می دیدمش مشغول خوردن سیب زرد بود ... زمانی که فیلش یاد هندستون می کرد ما را به شنیدن نوای نِی ای مهمان می کرد ... به زبان انگلیسی و شعر علاقه داشت.
از چند جهت الهام و دوستان *10 واقعا" نوبر بودند ... بعضی وقتها که لنگ ظهر از دانشگاه میومدم، می دیدم که چراغها خاموشه و خوابالوها هنوز در خواب نازند ... البته شب زنده دار هم بودند ... سوئیتشون هم که اِندِ نظافت بود ... سالنشون معمولا"ریخت و پاش بود ... آشپزخونه و یخچال که دیگه حرفش را هم نزن ... ظرفها همه از تمیزی برق می زد (البته عنایت داشته باشین که افعال همه معکوسند) ... من نمی دونم چرا اونقدر ظرف داشتند ... انگار هر کس به جمعشون اضافه و بعد ازشون جدا می شد ظرفهاش را به عنوان عتیقه ای از عهد عقیق به یادگار می گذاشت و بقیه هم به عنوان یادگاری از فلانی با جان و دل از اون محافظت می کردند و در مواقعی هم فاتحه ای نثار روحش می کردند ... تازه از تمیزیِ گاز و کمد که مثلا" همون کابینت آشپزخونه شون بود، به منظور نریختن آبروی مومن حرفی به میان نمیارم ... بچه های سوئیت اصلیم *40 در موارد مذکور در پاراگراف بالا دقیقا" نقطه مقابل بودند.
بعد از قرنی یکی کُزِت می شد ... حیفم میاد نگم که " در هر بار جارو زدن واحد*10 فقط چند گونی خاک و زباله جمع می شد" ... در واقع این مطلب حاکی از اونه که الهام و دوستانش انسانهایی خاکی و جارو زنان بسیار قهاری بودند نه این که خدای نکرده سوئیتشون کثیف باشه ... اما یه مشکل اساسی که هیچ ربطی به اون بچه ها نداشت چکه کردن لوله های آب در برخی نقاط کور بود.
بچه ها می دونستن که من چای زیاد می خورم ، به همین خاطر هر کی به روش خاص خود خوابگاه چای درست می کرد، من را هم به بزم فرا می خوند ... خاطرات چای خورون فراوانی داریم.
الهام تو جمع دوستان برخلاف ظاهر آرامِش خیلی شاداب و سرزنده ست ... خنده های قشنگی داره ... از بلبلان فعال هم محسوب می شد ... به خصوص تو اردوی میشداغ! ... همراهیش، هم به علت بلبل بودنش بود و هم ارادت وافرش به عباس آقا.
تو یکی از اردوهای مشهد با هم بودیم ... وقتی به اتاق الهام و دوستانش می رفتم، از مجرای کولر صدای آقایون را بدون اینکه خودشون خبرداشته باشند به راحتی می شنیدیم و به حرفهای رد و بدل شده بینشون که بدون هیچ تلاشی به گوشمان می رسید، حسابی می خندیدیم.
الهام مسئول واحد خانمها تو یه کانون بود که همان اواخر یکی از بچه های متعهد دانشگاه راه اندازیش کرده بود ... جمعه ها با هم می رفتیم جائی و به بچه های بی بضاعت در سه مقطع دبستان، راهنمائی، دبیرستان درس می دادیم و اشکالاتشون را رفع می کردیم ... هر کدام چند شاگرد داشتیم ... من ریاضی و عربی درس می دادم ... الهام هم فکر کنم ریاضی و زبان ... یادش به خیر چه جمعه های خوبی داشتیم ... حیف که دوره کوتاهی بود.
داستان های دوستان الهام هم شنیدنی بود ... قصه ازدواج سالی ... فی فی خانم که همسر سربازش به زحمت تونست خودش را به جشن ازدواج دانشجوئی برسونه و با پوتین سربازی تو مراسم حاضر شد. هنوز عکس پوتینش را دارم ... فافا که در وقت خواب به نور حساس بود ... برنده شدن همسر یکی دیگه از بچه ها تو قرعه کشی بزرگ بانک و ...
در حال حاضر الهام دانشجوی ارشد عمرانه و مصداق این فرمایش حضرت رسوله که می فرمایند: هرکس باطن خودرا نیکو سازد، خداوند ظاهر او را نیکو گرداند.
پ.ن1: از الهام و دوستانش که در نبود من هوای فامیل عزیزم را داشتند بسیار سپاسگزارم.
پ.ن2 : یادم رفت در مورد جشن تاجگذاری(احتمالا) امام زمان علیه السلام که توسط بچه های واحد *۱۰ گرفته شد و کیک و تنقلات خوشمزه ای هم خوردیم بنویسیم.