تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

بهترين كارها سه چيز است: تواضع به هنگام ثروت، عفو به هنگام قدرت و بخشش بدون منت (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم)

 

..........................................................................................

 

  

           نصيحت 

 

جديدا" برق شعبه زياد مي ره ... مثلا"‌تو هفته قبل هر روز از ساعت 2 الي 4 قطعي برق داشتيم ... گويا بنا به تصميم مقامات مربوطه براي اين هفته زمان خاموشي منطقه ما 4ساعت جلو افتاده ... ديروز در همين اوقات عزيز همه بچه ها با استفاده از موقعيت ايجاد شده در گروههاي چند نفره مشغول صحبت و احيانا" غيبتي بودند... اما من با اندوه و تالم فراوان از به تاخير افتادن دريافت حقوق، مشغول رسيدگي به حساب و كتابهاي شخصي و خانوادگي بودم.

 

هر فرد هر چند با وجود خاموشي شعبه از در بانك وارد مي شد،  در بدو ورود با رؤيت من در پشت باجه به وجدان كاري من فوري پي مي برد و مستقيم پيش من مي اومد ... به اجبار غير از رسيدگي به حساب و كتابهاي خودم مشغول پاسخگوئي به هموطنان عزيزتر از جان هم بودم.

 

آقاي "ح"  مرد ميانساليه كه يكي از مشتري هاي قديمي شعبه محسوب مي شه و دست بر قضا بسيار هم حراف تشريف داره ... در حين دريافت چك رمزدار ِ آقاي  "ح" و دادن رسيدي به او از فرمايشات گوهربارشون هم مستفيض مي شدم ... خوشبختانه آقاي "ح" به عكس العمل بنده و احيانا" شنوا بودن گوش من اصلا" توجهي نداشت و همين طور يكريز صحبت مي فرمود ... خلاصه بعد از پي بردن به وضعيت تاهلم ما را شرمنده بيانات و نصيحت هاي پدرانه شان كرد و گوشهاي ما را هم تيزتر ...  زمان نتيجه گيري اخلاقي صحبتهاش چيزي را گفت كه به علت غيراخلاقي بودن بيانش يخ كردم ... نمي دونستم چه عكس العملي بايد نشون بدم ... هيچ كسي اينقدر بي پرده با من حرف نمي زنه كه آقاي "ح" جسارت كردند ... تو اون مدت كوتاه به اين نتيجه رسيدم كه مشتري خودش هم متوجه وقاحت كلامش نشده و به نظرم اون بيچاره به واقع غير از نصيحت هدف ديگه اي نداشت ... پس بهترين كار، عكس العمل نشون ندادن به صحبتهاش براي ختم به خير شدن ماجرا بود.

 

و آنقدر گفتم :‌خيلي ممنونم ... خيلي ممنونم ... خيلي ممنونم، تا در نهايت آقاي "ح" از منبر پائين اومدند.

 

پ . ن1: حالا اگه تو يه بانكي بخواي به مشتريت لبخند بزني و يه كمي در راستاي اهداف مشتري مدارانه تحويلش بگيري فكر مي كنه چه خبره!!! ... همون بهتر كه صمٌّ بكم بشيني و جز به ضرورت كلامي به زبون نياري.

 

پ . ن2: البته يه حالت استثناء براي پ . ن1 وجود داره ... اون هم اينكه مشتريت يه پيرزن يا پيرمرد بي آزار بالاي 75سال باشه. (مثل عذرا خانم و روح انگيز خانم و بابالنگ دراز عزيزم)

 

پ . ن3: البته من خودم چندان مقيد به پ . ن1 نيستم و اون را بابت تنوير افكار عمومي مرقوم نمودم ... خودم سعي مي كنم حد متعادل را رعايت كنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 19:57  توسط پریا  | 

هرگز از هم دينان خود بدگوئي و عيبجويي نكنيد و با القاب زشت و توهين آميز همديگر را صدا نكنيد (سوره حجرات آيه 11)

 

..........................................................................................

 

بهترين روش براي به خشم آوردن تاميلا كوچولو:

 

ما: فسقلي! تاميلا را ولش كن / تاميلا(با فرياد): نه ولش نَتُن / - : ولش كن/ - : ولش نَتُن. (دور تسلسل و آخرش فريادهاي گوش خراش و عاجزانهء تاميلا)

 

*

 

آخر سال تحصيلي اردو رفته بوديم مشهد ... يه شب من و ليلا(نزديك ترين دوست هم دانشگاهي و هم واحديم) تنها تو صحن جامع داشتيم قدم مي زديم (چون تا دقايقي بعد قرار بود جلسه شوراي مركزي تشكلمون مون اونجا تشكيل شه) ... درد دل مي كرديم و ديگه حسابي جو گير شده بوديم... از دور دو تا طلبه را ديديم كه عبا به دوش دارند بهمون نزديك مي شن ... من و ليلا كه تو يه فاز معنوي بوديم، همزمان با هم گفتيم چه قدر اين لباس بهشون مياد، اين طلبه ها چه حس و حال قشنگي بايد داشته باشند!!! ... كمي بعد متوجه شديم كه اون دو نفر مرد مهربون و دوستش هستند ... شوكه شديم ... فكر مي كرديم طلبه اند ولي ... به زور خودمون را كنترل كرديم و مانع خنديدن به اشتباهمون شديم  ... واقعيتش اين بود كه من تا اون زمان نمي دونستم كسي به غير از طلبه ها هم عبا مي پوشه ... چند سفر بعد خودم يه عباي كِر ِم قشنگ براي اوقات راز ونياز مردمهربون خريدم تا خاطره اون سفر هميشه يادم بمونه.   

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 12:49  توسط پریا  | 

مَن اَيْقنَ بالخَلَف جادَ بالعطيّه : آن كه پاداش الهي را باور دارد، در بخشش سخاوتمند است (حكمت138 نهج البلاغه)

 

...........................................................................................

 

 

baby

اوائل كه تاميلا پاش به خونه ما باز شده بود يك سال و نه ماهش بود ... خونه و خانواده ما خيلي وقته كه شاهد رشد يه بچه از طفوليت نبوده ... داداشي، من و خواهرها همگي با اختلاف سني حداكثر دو سال از همديگه مدرسه رفتيم ... يعني همه مون با هم بزرگ شديم و همبازي هاي همديگه بوديم ... و چون يه مدت طولاني (حول و حوش 15سال) تو جنوب و  به دور از اقوام سپري كرديم از نعمت حضور طفل خردسال تو خونه محروم بوديم... به همين دليل از حضور مهمان كوچولو تو خونه بسيار راضي بوديم.

 

 با حضور تاميلا تو خونه ما متوجه رفتارهاي عجيبش شديم ... اين كه از همه فراري بود و روي خوش به كسي نشون نمي داد، از مرد جماعت هم بدتر از لولو مي ترسيد ... چند هفته اي از حضور تقريبا" شبانه روزيش تو خونه مون مي گذشت ... تا كم كم به خانم هاي خونه روي خوش نشون داد ... چند ماهي هم گذشت تا رفتارش با آقايون خونه عادي شد ... يادمه تاميلا تا دوسالگيش اصلا" نمي تونست حرف بزنه فقط با دو سه تا كلمه محدود آشنا بود.

 

حالا حضورش تو خونه پرجمعيت ما تغييرات اساسي مثبتي در رفتارش ايجاد كرده:

         

               عادات بد غذائي را كنار گذاشته ... البته از اين جهت تا حد زيادي مديون منه.نمي دونم  نحوه خوردن و ميل نمودنم چه طوريه كه به محض رؤيت من در حال نوش جان نمودن چيزي فوري خودش را به من مي رسونه و همچون گرسنگان طلب خوردني مي كنه درحالي كه به خوردن ديگران كوچكترين اعتنائي نمي كنه و اين گونه من به توانائي هاي منحصر به فردم پي بردم.  

            از طرفي چندي پيش به همراه مردمهربون به بخش آقايون مسجد رفت و در ميانشون نماز جماعتيخوند ... باورنكردنيه كه تاميلا اين قدر نسبت به لولو ها خوش خلقي نشونه بده.

                بدجوري بلبل زبون شده.

                        

الان ديگه 10ماهي از اون دوران گذشته و مي تونم بگم تاميلا واسه خودش خانمي شده ... در ضمن به سوراخ سُنبه هاي خونه هم بيش از من آشنائي داره ... دوست صميميش هم فسقليه (خواهر كوچولو) كه يه كم اختلاف سني شون زياده ... پروژه اي كه ما داريم روش كار مي كنيم آموزش دوست يابي و برقراي ارتباطات صحيح اجتماعي به تاميلاست.

 

چند روزيه كه عضو كوچك خونه ما سفر رفته و به قول نسونو دلمان برايش بسي تنگوليده.   

  

       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 22:17  توسط پریا  | 

خداوند بندگان خود را كه گناهكارند، با كمبود ميوه ها و جلوگيري از نزول بركات و بستن در ِ گنجهاي خيرات آزمايش مي كند براي آنكه توبه كننده اي بازگردد و گناهكار دل از معصيت بكند و پند گيرنده پند گيرد و بازدارنده، راه نافرماني  را بر بندگان خدا بندد و همانا خدا استغفار و آمرزش خواستن را وسيله دائمي فرو ريختن روزي و موجب رحمت آفريدگان قرار داد... (خطبه 143 نهج البلاغه)

 

.....................................................................................

 

5سال پيش همين روزها كه مصادف با ايام فاطميه بود مدينه بودم ... حج دانشجوئي ... يادمه اونقدر خون دل خوردم تا رفتنم جور شه ... به قول «الي» براي هر كاري مشكلات زيادي پيش پامه ... حالا «الي» منظورش اينه (البته در سفرهاي زيارتي) كه تلاش نكن، طلبيده نشدي (به گفته خودش نمي خوان ببيننت) ... اما به نظر من اين سختي ها قشنگ ترش مي كنه و باعث مي شه بيشتر از موقعيت ها استفاده كني و قدر بدوني.

 

حول و حوش 23 تير82 اعزام از شيراز ... به همراه دانشجويان ساير مناطق دور و بَر ... از دانشگاه ما، من و دو دختر ديگه، الهام و شيوا( كه سُنّي بود) ... با يه ساك گنده تك و تنها رفتم شيراز، يكي دو روز هم تو يه خوابگاه ساكنمون كردند و بعد با يه هواپيماي درب و داغون وطني پريديم.

 

نمي دونم چرا ما سه نفر هم دانشگاهي كه از قضا هم اتاق هم بوديم، از هيچ يك از برنامه هاي كاروان اطلاع نداشتيم ... مثلا" هر روز يه ساعت خاصي جلسه اي برگزار مي شد كه برنامه هاي اونروز را هماهنگ مي كردند و در مورد مكانها و اعمالشون اطلاعات مي دادند ... اما من و هم اتاقي هام تنها در جلسهء (فقط يك جلسه) پيش از اعزام شركت كرديم ... و هيچ وقت با كاروان خودمون براي زيارت نمي رفتيم مگر زماني كه بازديدي از مكانها و مساجد اطراف با اتوبوس برگزار مي شد.

 

هنوز هم نمي دونم چرا اونقدر شاد بوديم و سر به هوا ... شايد چون مي دونستيم كلاسها چنگي به دل نمي زنه و ما خودمون واردتريم!!!.

 

مثلا" تو مسجدالنبي چندتا ستونه كه هر كدام يه سري آداب خاص خودش را داره يا سكوي اصحاب صُفّه ... من قبلا" تو كتابها در موردشون خونده بودم ... در چندمين زيارت سه نفره مان به ناگاه متوجه شديم كه اين مكانهاي پرستون نزديك به آرامگاه حضرت رسول كه عده اي براي نماز خواندن در آنجا سر و دست مي شكنند همان مكان فوق الذكره ... حالا اقامتمون تو مدينه به نيمه رسيده بود و ما تا اون زمان در غفلتي ناجوانمردانه بوديم ... خلاصه كه همچين مواردي كم نبود.

 

يه روز تازه واردِ صحن مسجدالنبي شده بوديم كه دوتا دختر ايراني بهمون پناه آوردند ... دزدي نابكار كفشهاشون را برده بود و براي دقايقي تا خريدن كفشي نو، كفشهامون را بهشون قرض داديم ... آن دو هم در باب ازدواج دعاي فراواني برامون كردند.

 

پرواز برگشتمون ايضا"‌با هواپيماي درب و داغون وطني در سپيده دم بود ... در جده وقت نماز صبح داخل نشده بود و با فرود هواپيما در شيراز نماز صبح قضا بود ... يعني بايد نماز در طول پرواز خوانده مي شد ... از كابين خلبان اعلام شد لطفا" نمازهاتون را نشسته بخونيد و از جاتون تكون نخوريد!!! ... من باب ارج نهادن به اين فرمايش، مسئولين كاروان ما اصلا" نماز نخوندند!!! ... يه تعداد از بچه ها هم از مسئولين تبعيت كردند و بقيه هم ايستاده نماز صبحشون را خوندند ... و من از عمق تاثير اعمال حج بر اعضاي كاروانمان بسي شگفت زده بودم!!! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 21:44  توسط پریا  | 

من خدا را از راه برهم خوردن تصميم ها و گشوده شدن مشكلات و تغيير يافتن قصدها شناختم (نهج البلاغه)

 

...........................................................................

 

شاهي كه ولي بود و وصي بود علي بود

 

                                   سلطان سخا و كرم و جود، علي بود

 

...........................................................................

 

از پيش با خودم عهد كرده بودم، روز ميلاد اميرالمومنين (عليه السلام) حسرت شنيدن تبريكات پدرانه و مردانه را به دل آقايون همكاران بذارم ( از قديم هم گفتن چيزي كه عوض داره گله نداره) ... در همين راستا با وجود تحويلات فراوان رد و بدل شده ميان همكاران مذكر، بنده با پرروئي همه چيز را نشنيده مي گرفتم ... با اين  كار چندين بار حال آقاي رئيس را جا آوردم.

 

*

 

تو تاكسي نشستم ... ترافيك سنگينه ... با بوق ماشين پُشتي، راننده سرش را برمي گردونه و شروع به ناسزا گفتن مي كنه ... آقائي كه در رديف عقب تاكسي نشسته راننده را به آرامش دعوت مي كنه ... راننده همچنان كه همكار ديگرش را به نفهمي متهم مي كنه، تا مي تونه كلمات شيرين نثار روح اون بيچاره و خانواده اش مي كنه ... با خودم مي گم «چه رانندهء خشني!! ناسلامتي شب ميلاده».

 

 وقتي اسكناسهاي نو را به عنوان كرايه مي دم، راننده از ديدن پول نو اونقدر ذوق زده مي شه كه خوشحاليش را با لبخند زدن و گفتن متعجبانهء «اسكناس نو!!» به زبون مياره ... كمي بعد همه مسافرها به جز من پياده شدند ... راننده همانطور كه اسكناسهاي نوي من را همچون گوهر ارزشمندي در دست گرفته مي پرسه: «خانم شما تو بانك كار مي كنيد؟»  ... تائيد مي كنم ... صحبتها تا زمان پياده شدنم به طول مي انجامه ... حالا ديگه راننده خيلي مهربون تر شده ... نمي دونم به خاطر صحبتهاي پولكيه يا كمتر شدن بار ترافيك ... با تبريك روز پدر از ماشين پياده مي شم ... آقاي راننده با شادي فراوان تشكر مي كنه ... پيش خودم فكر مي كنم « يعني اين همون رانندهء بد دهنه!!!؟؟؟»  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 23:2  توسط پریا  | 

امام حسن عسگري عليه السلام:

 

دو وي‍‍ژگي است كه برتر از آنها وجود ندارد: ايمان و سودمند بودن براي مردم.

 

................................................................................

 

 

                            چك 

 

 

چند وقت پيش متوجه ناپديد شدن چكي در شعبه شديم ... مشتري براي پيگيري وصولي چك كلرش به بانك مراجعه كرده بود ... اما تمامي جستجوها بي نتيجه ماند ... معلوم نبود كه جناب طا بعد از دريافت چك از مشتري آيا اونو به دست كلر سپرده يا نه؟ ... شكر خدا بازبيني فيلم ها كمك خيلي بزرگي به ما مي كنه ... مثلا" براي بررسي همين موضوع فيلم همون روز را مي بينيم *آقاي طا چك را از مشتري تحويل مي گيره و كنار باجه اش مي ذاره. بعد "يهوئي" برقها قطع مي شه و ديگه نمي شه باقي ماجرا را فهميد* ... اگر خدا بخواد و برقها قطع نشه، دقيقا" در همون زمان حساس بار ديگه "يهوئي" دوربين مي چرخه و اگه از حركت سوسك هاي شعبه فيلم برداري نكنه از پاي كاربرمون فيلم مي گيره ... خلاصه اندر فوائد فيلم برداري هاي بانكي مون سخن بسياره.   

 

در نهايت مسئولين شعبه متوجه نشدند كه آيا بايد يقه جناب طا را بگيرند يا مقنعه خانمِ كِلِر را بپيچونند... در نهايت تصميم بر اين شد كه هر دو را مجرم و مقصر بنامند ... اما قضيه مفقودي چك به روش مسالمت آميز با بانك ديگر نتيجه نبخشيد و كار به نهادهاي بالاتر كشيده شد ... متاسفانه در همون حيص و بيص پاي خانم كِلِر به دليل مشكل ديگه اي در امورات كلرينگ به بازرسي و كميته انضباطي باز شده و آقاي معاون هم به كلر احتمال اخراجش را ندا داده بود.

 

دقيقا" در همين اوضاع و احوال چك ديگه اي در شعبه گم شد ... همه منتظر بوديم كه دسته جمعي به جرم سرقت دستگير شيم ... مورد آخري بالاخره ختم به خير شد ...  ارشد، نهال را جريمه سنگين نقدي كرد تا يادش باشه دقت بيشتري در كار به خرج بده و خودش و كِلِر و بقيه را بيچاره نكنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 21:41  توسط پریا  | 

 

مدتیه که یکی رو خیلی یاد می کنم ... بیشتر اوقات هم ناخودآگاه .... امروز پیرزنی را با دخترش دیدم ... تو حال و هوای خودم بود ... شنیدم یکی یکی صدام کرد : « پریاجان » ... تقریبا" پریدم از جام ... باور کردنی نبود خودش بود... بله خودش بود ... با همون لهجه تلفیقی قشنگ و آهنگ زیبای کلامش ... مامان بزرگ مرحومم ... اشک تو چشام جمع شده بود ... مثل تمام روزهای دیگه.

 مامان بزرگ عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 22:2  توسط پریا 

 

در پي دعوت عمولی در اعتراض به تحريم بانك ملي و اختصاص پستي در اين رابطه، ما نيز بنا به عِرق بانكي خود اين دعوت را لبيك مي گوئيم.

بنا به فرمايش خداوند در آيه 55 سوره نور ( و خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعا" آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد ...) به اطلاع مي رسانم كه اي بدخواهان جهاني با اين تحريم كردن ها به جائي نخواهيد رسيد و حاكميت زمين از آن شما نيست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 22:14  توسط پریا 

اللهم ارني الطلعة الرشيده و الغرّة الحميدة و اكحل ناظري بنظرة منّي اليه و عجّل فرجه و سهّل مخرجه (فرازي از دعاي عهد)

 

................................................................................

 

يه زمان خيلي كوتاهي دوست داشتم دكتر شم ... واقعيتش خودم هيچ زماني هيچگونه احساسي نسبت به پزشكي نداشتم ... اون دوره اي هم كه در جواب مي خواهي در آينده چه كاره بشي؛ مي گفتم: خانم دكتر ، بيشتر تحت تاثير القائات والدين بود.

 

خيلي زود متوجه شدم كه علاوه بر عدم علاقه به اين حرفه، به شدت هم از الزامات اين رشته هراس دارم ... مثلا" از ديدن خون هنوز هم پس از سالها وحشت مي كنم و شايد هم رو به قبله بيفتم ... از سُرنگ هم فراري ام ... هر بار قبل از آمپول زدن، فلاكت بار تر از يه طفل 5ساله اشك مي ريزم و دار و هوار راه ميندازم تا شايد دل مامان خانم، آمپول زن خونه به رحم بياد ... بقيه اش را نمي گم چون غير از بردن آبروي مومن (يعني من) نتيجه ديگه اي نداره.

 

در دوره بعدي دوست داشتم در آينده خانم مهندس شم ... اون زمان خانم مهندس عنوان دهن پُركني بود.

 

از مهندسي هم هيچ نمي دونستم بنابراين زود ازش خسته شدم.

 

به تدريس علاقه داشتم، اما به نظرم معلمي كلاس كارش براي من پائين بود ... قبل از دانشگاه اونقدر موفقيت هاي تحصيليم زياد بود كه همه اقوام و دوستان منو الگو كرده بودند و مشتاق ديدن نتيجه زحمات من بودند ... تصميم گرفتم استاد دانشگاه بشم و به خاطر علاقه وافرم، رياضيات تدريس كنم ... ادامه تحصيل در رشته رياضي اصلي ترين هدفم شد.

 

تو دانشگاهِ شهر محل سكونتم تو جنوب، يكسالي هم رياضيات خوندم ... البته نزديكان هم توقعي غير از اين از من نداشتند ... من با عشق و علاقه وارد دانشگاه شدم و تو اون يكسال هم جزو  نفرات برتر كلاس بودم ... اما دانشگاه منو اقناع نمي كرد ... به اين نتيجه رسيدم كه اساتيد ارجمندمون همون نيمچه استعداد ما را هم دارند از بين مي برند ... دلم نمي خواست تصورات قشنگم نسبت به رياضيات نابود شه، به همين خاطر تغيير رشته دادم و  از ترم سوم دانشجوي صنايع (انتخاب بعديم تو همون دانشگاه) شدم ... ديگه اونقدر از درس و دانشگاه زده شده بودم كه نفهميدم چه طوري ليسانس گرفتم و چه واحدهائي را پاس كردم.

 

استاد دانشگاه كجا و كارمند بانك كجا!!! ... البته يه تشابهاتي دارند با همديگه ... مثلا" هر دو كاري روتينند و نيازمند ذهن و حافظه اي قوي... شكر خدا كار فعليم را هرچند پردردسره دوست دارم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 21:39  توسط پریا  | 

بعون الله الملك الاعلي

 

................................................................................................

 

 

                                مرغ

 

 

چند روز قبل آقائي كه قيافه اش بيشتر شبيه كارگرهاي روزمزد بود، مشتري عطي بود و مدت زيادي كارش طول كشيد .

 

چندساعت بعد عطي داشت با آب و تاب براي ارشد تعريف مي كرد: « طرف تو كار پر مرغه، بعد مياد يه ميليارد سپرده باز مي كنه. قيافه اش را ببيني عمرا" حدس نمي زني كه پس اندازي هم داشته باشه»

 

بعدا" متوجه مي شم منظورش از طرف همون آقاي شبيه كارگر روز مزده!!! ... پس بايد برم تو كار پرِ مرغ ... رئيس هم كه حسابي دنيا ديده است تاكيد مي كنه نون تو همين كاره.

 

*

 

تو يكي از اين قطعي هاي برق تا تموم شدن شارژ شعبه، با استفاده از برق ذخيره UPS داشتيم تو تاريكي كار مشتري ها را انجام مي داديم ... يكي از بچه ها رفت كنار پنجره هاي پشتي من و پرده را كنار زد ... همون كورسو تو فضاي تاريك شعبه هم نعمتي بود ... مشتريم با خوشحالي فرياد مي زنه : « اِ ، برق اومد » ... هر چه سعي كردم نتونستم مانع خنديدنم بشم ... در همون حال با اشاره به پشت سرم گفتم: « نه » ... احتمالا" اون هم داشت تو دلش هرچه فحش و فضيحت بلد بود نثار من مي كرد.

 

*

 

ايضا" تو قطعي مجدد برق و كنار رفتن پرده ها، خانمي از من مي پرسه: « چه طوري مي تونم از سرويس بهداشتي ته حياط پشتي تون استفاده كنم» ... هاج و واج مونده بودم كه اين خانم چه طوري از اين بالا با چند متر اختلاف ارتفاع نسبت به سطح حياط پشتي چشمهاش بعضي جاها را مي بينه؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 19:25  توسط پریا  | 

پيروزي بزرگ اين است كه انسان بر نفس خودش پيروز باشد و بر شيطان خودش غلبه كند. (امام خميني رحمة الله عليه)

 

......................................................................................................

 

 

                      آسماني

 

18 تير 83 ... نيمه شب نزديك بود ... آخرين حرفها زده مي شد براي بستن پيماني جديد.

 

مرد مهربون هميشه يه دفتر همراهش بود و از تمام صحبتها نُت برداري مي كرد ... از همون اولين روزهاي آشنائي تو دانشگاه متوجه اش شده بودم ... من اما مي ترسيدم " نكنه از حرفهام بعدها بر عليه خودم استفاده كنه؟ آخه اين دفتر چيه كه هميشه همراهشه؟!! حتي تو خونه ما ... و حتي در روز خواستگاري!!! "

 

حالا دوتائي داشتيم عهد مي بستيم و مردمهربون تو همون دفترش مي نوشت ... يكي من مي گفتم يكي اون ... قبلا" هم بهَم ديگه گفته بوديم اما اين بار بابت تاكيد بيشتر بود.

 

در انتها يه رساله آورديم و چندبار تمرين كردم ... "زوجتك نفسي علي الصداق المعلوم"  ... آخه فردا من بايد مي گفتم و او قبول مي كرد.

 

بعد از ظهر 19 اُم تيرماه، همه اعضاي خانواده ام و مرمر (نو عروسمون) به همراه من و مرد مهربون راهي شاه عبدالعظيم شديم ... زيارتي كرديم و بعد همگي تو صحن امامزاده جمع شديم ... با صدائي لرزان : زوجتك نفسي...

 

صيغه عقد دائم بين ما جاري شده بود اما هنوز از هم خجالت مي كشيديم ... هر كدوممون يه طرف قدم مي زد ... دسته جمعي رفتيم گلزار شهدا، يه زيارت ناب ... و اين يه شروع نو بود همون طور كه خودمون مي خواستيم و رضايت قلبيمون توش بود ... شروع معنوي و ساده يك پيوند آسماني.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 22:14  توسط پریا  | 

اميرالمومنين علي عليه السلام: لسانُكَ يَستَدعيكَ ما عَوّدتهُ و نفسُكَ تَقتَضيكَ ما اَلَّفْتَه

زبانت به همان دعوت مي كند كه به آن عادتش داده اي و نفْست همان مي خواهد كه به آن الفتش داده اي. (غررالحكم ح 4147 ص 21)

 

.....................................................................

 

معمولا" بچه ها تو سنين كودكي لولوهاي مختلفي دارند كه به شدت از اونها مي ترسند ... لولوها بر دو نوعند: 1- شخص يا چيز ثابتي هستند و متغير نيستند (يعني  محوريت با فرده). 2- ثابت نيستند و تغيير مي كنند (محوريت با اسمه).

 

 مثلا" تاميلا (دختر همسايه) از آقا مَرده به شدت مي ترسه ... هويت اصلي آقا مرده هنوز بر ما پوشيده است ... اما هر مردي خصوصا" سيبيلو، قابليت آقا مرده شدن را براي تاميلا خانم داره، فقط كافيه بگيم اسمش آقا مرده است. (لولو از نوع دوم)

 

 برعكس، من و داداشي و خواهرها از اشخاص ثابتي مي ترسيديم ... مهمترينش دائي حبيب بود، پيرمردي كه در همسايگي پدربزرگ زندگي مي كرد. (لولو از نوع اول)

 

همراه دائمي دائي حبيب، داس و چاقو بود و جايگاهش يكي از باغهاي همسايه ... باغهاي فراواني كه از قديم الايام در اطراف خونه پدربزرگ باقي مانده بود ...  هر سال عيد قربان، ذبح نمودن گوسفند قرباني مادر بزرگ با او بود ... داشتن داس، چاقو، ارتكاب به قتل و ... (امتيازهاي منفي براي لولو بودن).

 

احيانا" اگر از نزديكيش رد مي شديم، همچون شيري دهانش را به قصد شكار باز مي كرد، نعره اي بر مي آورد و دهان بي دندانش را به ما نشان مي داد ... به طوري كه تقريبا" تمامي بچه هاي محل حتي دبيرستاني ها از او واهمه داشتند و با ديدنش فرار را بر قرار ترجيح مي دادند و او نيز از بازي كردن نقش شير و ترس بچه ها به شدت لذت مي برد... حتي گاهي اوقات كه دائي چاي عصرگاهي را در منزل مادر بزرگ مي نوشيد ما بچه ها از وحشت در اتاقها پنهان مي شديم.

 

در حال حاضر نه دائي حبيبي وجود داره و نه از اون باغهاي زيبا چيزي باغي مونده ... درختهاي باغ خشكيدند و دائي هم چند ساليه كه به رحمت خدا رفته.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 21:45  توسط پریا  | 

اللّهم بارك لنا في رجب و شعبان و بَلّغنا شهر رمضان و اَعِنّا علي الصّيام و القيام و حفظ اللّسان و غضِّ البصر و لاتجعل حظّنا منه الجوعَ و العطش

 

.......................................................................................

 

شماره جديد را را كه اعلام كردم تا اومدن مشتري مشغول انجام كاري شدم ...  حضورش را حس كردم، سرم را بالا آوردم ... خانم بود اما چرا اين قدر عجيب به نظر مي رسيد ... ظاهري نه؛ انداما" ... هيكل درشتش زيادي راست بود اما سرش پائين افتاده بود ... انگار كمي هم خميده پشت بود ... وقتي با من حرف مي زد سرش را بلند نمي كرد، چشماش به پائين دوخته شده بود ... كمي هم ترسيده بود ... نمي دونستم توان نوشتن را داره يا نه؟ ... با خودم گفتم فيش را بهش مي دم اگه نتونه بنويسه خودش بهم مي گه و اين بهتر به نظر مي رسيد تا اين كه من بخوام ازش مستقيم بپرسم «مي تونيد بنويسيد؟» ... وقتي دفترچه را باز كردم و در حقيقت اسمش را ديدم يهو يخ كردم ... عرق سردي به تنم نشست ... يكسال به عقب كشيده شدم :

 

پيرمرد اومده  بود و اصرار داشت حساب مشتركي با دخترش باز كنه ... فرمهاي لازم را هم پر كرده در دست داشت اما مشكل اين بود كه دخترش را به همراه نياورده بود ... نمي تونستم براشون حساب باز كنم ... پيرمرد اونقدر زبون ريخت و از دست دخترش ناليد تا مجبور شدم تحت شرايطي براشون افتتاح حساب را انجام بدم ... پيرمرد مي گفت دخترم خوش گذرونه، فقط پول خرج مي كنه و مدام با دوستانش مي ره مسافرت ... الانم تو سفره وقتي بياد ميارمش ... اما به وعده اش عمل نكرد.

 

يعني پيرمرد دختر را در ذهنش جور ديگه اي به تصوير كشيده بود!!! ... اون جور كه آرزو مي كرد باشه!!!.    

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 20:1  توسط پریا  | 

قُتِلَ الخَرّاصون : كشته باد دروغگويان ( آيه 10 سوره ذاريات)

 

........................................................................................

 

امتحانات پايان سال سوم راهنمائي را داده بودم ... مطابق سالهاي قبل بعد از امتحانات به موطن والدين سفر كرده بوديم ...  اواخر مرداد ماه بود ... مرخصي بابا تموم شده بود و شبانه راهي جنوب بود ...... خاله (كه اولين سفر مشهدم را باهاش رفته بودم) همسايه پدربزرگ پدري بود و ما در طي شبانه روز لحظات زيادي را در كنار او و خانواده اش مي گذرانديم ... من، بابابزرگ و مامان بزرگ مرحومم طبق معمول سرشب به خواب رفتيم ... قرار بود همان شب سريال ايراني سرنخ پخش شه ... بقيه براي تماشاي سريال بعد از شام راهي خونه خاله شدند ... نيمه شب با سر و صداي بچه ها كه تازه برگشته بودند، بيدار شدم ... چشمام گرم شده بود كه صداي آروم مردي را شنيدم كه حاج خانم را صدا مي كرد ... حاج خانم همون مامان بزرگ بود ... اندكي بعد صداي فرياد مامان بزرگ را شنيديم كه بلند، آتش آتش مي گفت ... مامان فوري به آتش نشاني زنگ زد و آدرس داد ... ما هم با سرعت نور خودمون را به بيرون خونه رسونديم.

 

 خونه مامان بزرگ حياط بزرگي داشت كه يكسرش چند تا اتاق با بافت قديمي بود و سمت ديگر كه ما بيشتر اوقات را اونجا بوديم نوساز بود به علاوه يه چاه آب ... طرف قديمي در آتش مي سوخت ... آتش سوزي با سرعت زيادي در حال پيشروي بود ... همه همسايه ها به همراه ما تا رسيدن ماشين هاي آتش نشاني فقط نظاره گر ماجرا بودند ... عده اي به همراه ماموران اعزامي براي اطفا حريق تلاش مي كردند ... الي اونقدر ترسيده بود كه تو بغل دخترخاله زار زار اشك مي ريخت ... بابا تنها فرزند خانواده اش هم از همه جا بي خبر تو غربت بود ... در پايان كار نيمي از خانه كاملا" سوخته و نيمي ديگر همچون سابق بود ... در چشمان بابابزرگ غم عجيبي ديده مي شد ... به هرحال سن و سالي ازش گذشته بود و بازسازي خونه، هم توان بدني مي خواست هم توان مالي .

 

بازسازي خونه تموم شد ... اما سوال ما بي جواب موند كه چرا آقاي همسايه براي رسوندن خبر آتش سوزي با آن همه آرامش حاج خانم را صدا مي كرد و آنقدر منتظر ماند تا حاج خانم خودش را به او برسونه و آتش را ببينه.

 

بعد از اين جريان سعي كردم شماره تلفن هاي ضروري را حفظ كنم تا زماني كه دردسري برامون پيش اومد هول نشم و بدونم بايد با كجا تماس بگيرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 22:59  توسط پریا  | 

يا ايها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصلوة

 

..............................................................................................

 

        حجاب                                             

 

چند روز پيش-  شعبه فعلي - صبح اول وقت:

 

عطي مشتري داره ... پيرزني از پشت مشتري، دفترچه اش را با دستاني درازتر از عروسك مجيد دلبندم، به سمت عطي گرفته تا با گرفتن پرينتش از وصولي چكش اطلاع حاصل كنه ... اما غافل از اينكه عطي استاد پيچوندنه و چيزي به روي خودش نمياره ... من هم كه به اخلاق عطي آشنام، براي پيشگيري از فرياد برآوردنش با لبخندي به پيرزن حواسش را متوجه خودم كردم ... پيرزن كه بعد از ديدن لبخند من دل شير پيدا كرده بود، با اشاره به دفترچه اش پرسيد: « ميتونيد پرينتش را برام بگيريد؟» ... - :« البته»

 پيرزن در حين تحويل گرفتن دفترچه: «خانم شما كه اين قدر حجابتون اسلاميه، چرا اين قدر روسريتون را سفت و سخت گرفتيد؟ (...) چيز را برداريد. (...) را اين طور بگيريد. من موندم تو اين گرما چه طور طاقت مياريد! چرا خودتون را اين قدر اذيت مي كنيد؟»

من هاج و واج اولش ماتم برده بود ... چون موقعيت مكانيم تو شعبه طوريه كه همه مشتريان با فاصله كمي رو به من مي نشينند و اغلب من و مشتريهام را برانداز مي كنند و همچنين تو سكوت اول صبح حداقل چند رديفي از اونها صداي پيرزن را مي شنيدند، پس با هيجان همه به ما چشم دوخته بودند و جريان را دنبال مي كردند ... خيلي خجالت كشيدم اما در جواب با لبخندي به او ضمن ابراز تشكر بابت دلسوزيش گفتم كه نگران من نباشه من گرمم نيست چون كولري نزديك به منه كه مانع گرم شدنمه ... يعني چي بايد مي گفتم؟

غروب در مسير برگشت از بانك، آزاده با يادآوري ماجراي صبح ، از برخورد خوب من (البته به ظن خودش) تعريف كرد و گفت اگر او جاي من مي بود، حتما برخورد بدي با پيرزن مي كرده وشايد به شما ارتباطي نداردي هم نثارش مي كرده.

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

دو سال و چند ماه قبل – شعبه قبلي:

 

چون ظاهرم براي مشتريها كاملا" تازگي داشت، هر از گاهي يكيشون (اغلب آقايون) برام نامه تشكرآميزي مي نوشت و گاها" به زحمت به دستم مي رسوند ... ديگه تقريبا" برام اين نامه گرفتن ها به يه امر عادي تبديل شده بود ... به طوري كه خبرش را به شعبه مركزي هم رسونده بودند ... يه نمونه از اون نامه ها:

 

بسمه تعالي

با سلام و نظر به حفظ حجاب و و عفاف شما، از درگاه و محضر حق مسئلت دارم تا ان شاآله شما را مشمول الطاف و عنايات خاصه خود قرار دهد.         متشكرم

 

البته خيلي دلگرم مي شدم.

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

دوسال پيش- شعبه فعلي:

 

همون اوائل حضورم مشتري هاي از دماغ فيل افتاده با نگاههاي غضب آلودي بهم نگاه مي كردند و بعضا" به برخي از همكاران شكايت من را هم مي كردند ... يك بار حتي آقائي هرچه لايق خودش بود نثارم كرد و بارها تاسفش را از ديدن انسان تحصيل كرده اي با ظاهر من ابراز كرد ... موردهاي بعدي شكايت به اين اندازه نبود.

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

حالا ديگه اغلب مشتري ها به ديدن من عادت كردند و  اون ادا و اطوارها كمتر به چشم مياد ... نه اينكه نباشه، شكر خدا كمتر شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 23:23  توسط پریا  | 

براي هر چيزي زكاتيست و زكات بدن روزه است ( امام جعفر صادق عليه السلام)

 

................................................................................

 

 

                          خدايا شكرت

                                                                                

 

مدتي قبل براي دريافت گذرنامه جديد اقدام كردم ... گذرنامه قبلي  مرحوم شده بود؛ يعني هم از درجه اعتبار ساقط شده بود و هم از ديدها پنهان ... من هم با خوشحالي تمام منتظر صدور، در اسرع وقت بودم.

 

 ديروز قبل از ظهر مامان زنگ زد و گفت از اداره گذرنامه تماس گرفته و گفته اند بر اساس اطلاعات موجود در سيستم براي بنده قبلا" گذرنامه اي صادر شده و تا زماني كه آن را هرچند نامعتبر تحويل ندهم، به راحتي براي صدور جديدش اقدام نخواهد شد و كارهاي اداري زيادي بايد طي بشه تا بعد از حدودا" 6 ماه چشممان به جمال گذرنامه اي جديد منور شه.

 

انگار غم عالم در دلم جاي گرفته بود ...  6 ماه براي من خيلي دير بود ، فرصت به دست آمده از كف مي رفت و چيزي نبود كه به راحتي هم به دست بيايد ... تصميم گرفتم كه در اين فرصت يكي دو روزه كاري مشابه خانه تكاني انجام بدهم.

 

مطابق چند هفته اخير چند ساعت بعد از اتمام زمان كاري تعيين شده، كارهاي بانكي ام به طول انجاميد ... از طرفي خودم را مسبب دردسري براي مرد مهربون مي دانستم پس بيشتر از دست خودم ناراحت بودم ... با نااميدي براي مردمهربون جريان را شرح دادم ... در پاسخ گفت نگران و بدبين نباش هرچه خدا بخواهد همان مي شود، اگر گذرنامه ات پيدا نشد؛ قطعا" خيريتي در كار بوده پس راضي به رضاي حق باش ... به طرز باورنكردني آرام شدم ... الا بذكرالله تطمئن القلوب ... آرامش و توكل و راضي به رضاي حق بودن چيز كمي نيست كه شكرخدا در مرد مهربون من وجود داره و قبلا" هم در موقعيتهاي مشابهي شاهدش بودم ... كه علاوه بر آرامش روحي خودش باعث آرامش نزديكان نيز هست ...  يعني من و او در مواردي حساس، عكس العمل هاي كاملا" متفاوتي داريم.

 

ديشب مرد مهربون براي انجام كاري راهي مشهد شد ... جستجوي من و مامان هم سرانجام امشب نتيجه داد ... تنها چيزي كه مي توانستم بگويم شكرخدا بود ... شكرا" لالله ... حمدا" لالله.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 22:13  توسط پریا  | 

امام حسن مجتبي عليه السلام:

 

هيچ گروهي با يكديگر مشورت نكردند، مگر اينكه به خير و صلاح خويش هدايت شدند.

 

..................................................................................................................       

 

روز زن بود ... احتمال مي دادم مطابق سال گذشته، تو اين روز يه تبريك خشك و خالي هم از آقايون همكار نشنويم ... با خودم عهد بسته بودم اگه كسي به روي خودش نياره، من هم روز مرد (كه هنوز به رسميت شناخته نشده) را به روم نيارم ... به يادآوري مناسبتها براي من يكي، خيلي مهمه به طوري كه حتي هديه گرفتنش هم اونقدر تو نظرم اهميت نداره ... صبح با روي باز و البته چشماني پف كرده و خواب آلود وارد شعبه شدم ... نه! انگار هيچ خبري نبود ... البته جزو اولين نفراتي بودم كه در محل كار حاضر شده بودم، اما دو سه نفري كه داشتند از هدايائي كه شب قبل با دلخوري و از روي اجبار و نه از روي رضايت و ميل قلبي تهيه كرده بودند، تعريف مي كردند، جواب سلام مرا هم به زور دادند ... گويا هيچ كدام جنسيتم را نمي ديدند!!! ... به حساب درد ناشي از ولخرجي اجباريشان گذاشتم و منتظر حضور بقيه همكاران و احيانا" شنيدن كلامي از زبان اونها موندم.

 

همه آمدند ... حتي رئيس و معاون ... اما دريغ از يك تبريك و تشكر خشك و خالي از زحمات ما ... حتي رئيس هم علت اداي احترام بلند بالاي من را متوجه نشد.

 

سال قبل هم وضع به همين منوال بود ... تنها افرادي كه در شادي من موثر بودند، پت و مت بودند؛ دو مشتري همكار؛ يكي بلند بالا و ديگري لاغر اندام كه هر روز و هر ساعت در شعبه حاضر و زياده از حد شاد و بي اطلاع بودند ... اما امسال نه پتي آمد و نه حتي متي.

 

اتفاقا" مشتريان هم در اون روز شلوغ با نگاهي غضب آلود به ما نگاه مي كردند و ارث پدريشان را طلب.

 

بعد از ظهر مشغول كار آقا حكيم بودم ... مردي هيكلي، كوتاه قامت اما بسيار مودب، چهل تا چهل و پنج ساله، با صدائي رسا و بلند ... آقا حكيم: «حاج خانم عيدتون مبارك (نيشهام باز شد) ... اين چه وضعشه ... عيد به اين بزرگي، اونوقت يه شكلاتي، قندي به ما تعارف نمي كنيد؟!» ... من كه علاوه بر همكاران از مديران بانك هم بابت عدم ابراز تشكر و دريغ نمودن هديه دلخور بودم، گفتم: «مثلا" روز ماست ... هنوز اون حبه قند را كسي به ما تعارف نكرده! بعد ما بايد چي چي بديم خدمتتون؟» ...  صحبتهاي ما ادامه داشت تا زماني كه كار آقا حكيم خاتمه پيدا كرد ... اما ساعتي بعد از رفتنش، آقا حكيم با جعبه اي شيريني تر مراجعه كرد ... ضمن ابراز تشكر و تبريك مجدد جعبه را به زحمت به دستم داد ... فضاي شعبه در سكوت كامل و انگار همه توجهشون به ما بود ... اما عجيب بود كه مشتريان بعدي هم پس از اين اتفاق چيزي به روي خودشون نمي آوردند ... انگار برخي زياده از حد بي توجه اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 22:48  توسط پریا  | 

اگر از گناهان بزرگي كه از آن نهي مي شويد پرهيز كنيد، گناهان كوچك شما را مي پوشانيم و شما را در جايگاه خوبي وارد مي سازيم (آيه31 سوره نسا)

 

.......................................................................................

 

روزهاي اولي كه رفته بوديم جنوب مشغول تحصيل در كلاس اول دبستان بودم ... يه روزهائي وقتي از مدرسه برمي گشتم، كسي خونه نبود تا در را به روم باز كنه ... مامان هميشه تو گوشم مي خوند؛ "هركي بهت گفت بيا بريم خونمون مامانت اونجاست، باهاش راهي نشي! ... به هيچ كس اعتماد نكن" ... ما هم كه غريب بوديم و جز چندتائي همسايه آشناي ديگري نداشتيم.

 

يه روز وقتي رسيدم خونه، هر چي در زدم كسي در را باز نكرد ... احتمالا" كاري براي مامان پيش اومده بود، كه مجبور به ترك خونه شده بود ... پشت در منتظر موندم ... هنوز لحظاتي از انتظارم نگذشته بود، كه خانمي با لبخند بهم نزديك شد و گفت : «چرا اينجا ايستادي؟ بيا بريم خونمون مامانت اونجا منتظره» ... چهره اش برام آشنا نبود ... من هم كه تو اون سن و سالها خيلي خجالتي بودم، با شرمندگي و ابراز تشكري دعوتش را رد كردم و گفتم كه انتظار پشت در را ترجيح مي دم ... اون خانم خيلي اصرار كرد ولي من همراهش نرفتم ... زماني كه مامان برگشت و از ماوقع مطلع شد، گفت اون خانم "بچه دزد" بوده ... باورم نمي شد كه به ديدن  "بچه دزدي" مفتخر شده باشم.

 

از قضاي روزگار چندين بار ديگه وقتي پشت در خونه مونده بودم، همون "بچه دزد" خوشرو را ديدم ... و هربار هم از جانب او اصرار كه بيا بريم خونمون و از طرف من انكار.

 

حالا كه ياد اون ماجرا مي افتم و فكر مي كنم كه اون افراد چه بلاهائي ممكنه سر بچه ها بيارن يا آورده اند وحشت مي كنم ... از چه مهلكه هائي گريخته ايم!!!

 

پ . ن1: مطابق يكماهه اخير همچنان وضعيت روحي مساعدي ندارم و به شدت با كمبود وقت مواجه ام ... خدايا مگه ما چه قدر توان داريم كه اين جور به استثمار گرفته شده ايم.

 

پ . ن2: امروز به اين نتيجه رسيدم كه از دنياي آدم بزرگها به شدت بدم مياد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 22:27  توسط پریا  |