تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

(امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف): زمين خالي از حجت خدا نيست يا آشكار است و يا نهان.

 …………………………………………………………………………………………………………………………

                       

از تاريخ 27 مرداد ماه بانكها موظف به فروش ايران چكهاي جديد بانك مركزي شدند ... اما تا چندين ساعت پس از شروع روز كاري حتي دريغ از يك عدد ايران چك جديد!!! ... نه پولي و نه تراول چكي! ، واي چه برخورد كشنده اي با مشتري!

از نحوه فروش ايران چكهاي جديد هم اطلاعي نداشتيم.

يكي از مشتري هاي نهال، جداي از زمان انتظار تا رسيدن نوبتش دو ساعت هم مهمان باجه نهال بود تا چك پول مورد نيازش را دريافت كنه اما عاقبت با اِرور عجيب سيستم دست از پا درازتر از بانك خارج شد ... البته اين مشتري عزيز قبل از ترك شعبه، محترمانه حرفهاي درشتي هم به همكاران زد.

مرد مهربون چندي قبل استثنائا" براي انجام كاري بانكي روانه مكان مورد نظر شد كه تصادفا" شاهد داد و قال پولكي هم شده بود ... بنده نيز توسط ايشون شديدا" مورد دلسوزي قرار گرفتم.

اين روزها بانك مركزي در توزيع ايران چكهايش به بانكها سخت گيري زيادي اعمال مي كنه ... به طوري كه ما به علت كثرت مشتري از پرداخت نقدي يك ميليون تومان هم عاجزيم (يك ميليون تومان= پول خُرد ملت) ... حالا تا مدتها بايد شاهد بگومگو و بحث و دعواهاي دو طرف باشيم.

حالا همه اينها به كنار ظاهر ايران چكهاي جديد خيلي باكلاسه!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 21:59  توسط پریا  | 

امیرالمومنین علیه السلام :

زمانیکه فساد زمانه و اهل آن را فرا گیرد هرکه به دیگری (بدون تحقیق و آزمایش) گمان نیک بَرَد فریب خورده است.  (مستدرک الوسائل ج 9 ص 146)

.............................................................................................................................

صدای آه از زمین

به گوش

ماه می رسد

نوشته روی جاده ها

کسی ز راه می سد...

*

               

امشب جشن نامزدی دخترخاله است ... تلفنی دعوت کردند ... فقط مامان و بابا را.

دخترخاله کوچیکه در توجیه دعوت نداشتن ما به فسقلی: مراسم مختلطه ... از 8 شب تا 3 بامداد ... ما هم به خاطر محدودیت در تعداد مهمانها، فقط کسانی را که می رقصند دعوت کردیم.

این هم از بستگان ما. حالا نمی دونم از کی تا حالا والدین بنده به جرگه رقاصین پیوسته اند!؟ ... مامان هم ترجیح داد شرکت نکنه.

من و عروس خانم یه زمانی خیلی صمیمی بودیم ... یعنی تا قبل از ۱۲ سالگی ... بعد که راهمون از هم دورتر و دورتر شد ... حالا همه چیزمون در تضاد با همدیگه است.

امیدوارم خوشبخت شه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 22:31  توسط پریا  | 

من امان و مايه ايمني اهل زمينم؛ همانگونه كه ستاره ها، سبب ايمني اهل آسمان اند. (امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف)

 

..............................................................................................

 

                

 

همسايه ها نذر دارند 10 تا جعبه شيريني را سركوچه به رهگذرها تعارف كنند؛ يعني واقعا" از اين كار خوشحال مي شود؟ يا دلش مي خواهد امسال نذر كنيم دست يك آدم مظلومي را بگيريم؟ شايد وقتي شب جشن، ناشناسي مي آيد و يكي از اين ليوان هاي شربت يك بار مصرف را از دست مردها مي گيرد، دلش مي خواهد به مان بگويد اگر پاي حرف حقي بايستيد، دهان من شيرين تر مي شود. شايد نيمه شب وقتي بعد از شادي و نقل و شربت و بستني، همه مي رويم خانه و فقط مهتابي هاي سبز روشن توي كوچه مي مانند و لامپهاي ريز كه به نوبت، سبز و آبي مي شوند، مي آيد از وسط رديف شمعداني ها رد مي شود. شايد وقتي همه خوابيم او سرش را خم مي كند كه آذين هاي طلائي و نقره اي كه پسرها از طناب آويزان كرده اند، كنده نشوند.

 

جعبه هاي شيريني و آشغال شكلات ها را كه همين جور افتاده اند وسط راه مي بيند و به پنجره هاي تاريك خانه هاي ما نگاه مي كند. شايد زير لب با خودش مي گويد پس اينها كي مي خواهند براي آمدن من آماده بشوند؟ ( همشهري خانواده)

 

                                     اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 16:27  توسط پریا  | 

رسول اكرم صلوات الله عليه: بازيگوشي بچه در كودكي نشانگر فزوني عقل او در بزرگسالي است.

 

........................................................................................................

 

تو ماشين نشسته بوديم ... بي تاب بودم ببينم اين تازه وارد كيه؟ مي ترسيدم يه موقع جاي من را تو خونه بگيره و موقعيتم را خراب كنه!

 

تو بيمارستان از دور ني ني را نشونم دادند و گفتند: اين همونه.

 

اونقدر مظلوم و بي آزار به نظر مي آمد كه فوري تو دلم جائي واسه خودش پيدا كرد ... مامان دوست داشت الي صداش بزنه و اين اسم را روش گذاشت.

 

تو عكسهاي عيد نوروز اون سال الي و بابابزرگ هم در كنارمون هستند ... از لباسهايي كه به تن داشتيم مشخصه هوا حسابي سرد بوده ... من دلم همون سرما را مي خواد.

 

*

 

                                                  

 

يه وقت آرزوم اين بود كه اون سالهاي به زعم خودم سخت زودتر بگذرند، بزرگ شم و بتونم روي پاي خودم بايستم ... الان به آرزوم رسيدم اما حالا دلم واسه اون موقع ها لك زده ... گذشته براي من به رنگ سفيده ... خاطراتش هم پرنور و سفيد عين برف ...  بايد خدا را شكر كنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 22:2  توسط پریا  | 

سجده شكر از لازمترين و واجب ترين مستحبات است. (امام زمان عج الله تعالي فرجه شريف)

 

...............................................................................................

 

ملاني: « ديشب از ساعت 7 تا 11 شب داشتم براي شام كوكو درست مي كردم ... آخرش هم خراب شد. »

 

 

                 

 

 

ملاني جانم هنوز دو ماه از شروع زندگي مشتركش نمي گذره. دوست عزيزم واسه خودش كدبانوئي بوده و من خبر نداشتم !!!

 

 

حالا متوجه حرفهاش مي شم؛ بعد از ازدواجش هربار ازش مي پرسيدم: « خوب زندگي مشترك، كار و خانه داري در كنار هم چگونه اند؟ » جواب مي داد: « خيلي سخته ... خيلي! »

 

 

يعني بعدا" من هم تمام وقتم تو خونه و حتي بخشي از زمان خوابم صرف آشپزي خواهد شد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 20:43  توسط پریا  | 

خدايا بر محمد و خاندانش درود و رحمت بفرست و ما را در امروز و امشب و همه روزهاي عمر موفق بدار كه كار خير انجام دهيم. (امام سجاد عليه السلام)

 

...............................................................................................

 

                    

 

چند روز قبل حكم جابه جائي يكي اومد، حكمش را به دستش دادند و همه باخبر شدند.

 

حكم انتقالي يكي ديگه هم اومد اما هيچ كس(از مافوق ها) صداشو در نياورد.

 

خدماتي ها پنهاني بهش خبر جابه جائيش را دادند اما شعبه اش را لو ندادند به خودش هم گفتند به كسي چيزي نگي!

 

خيلي ها با شنيدن يه چيزي مي گم به كسي نگو! از اونچه كه كسي نبايد مي فهميد حتي اسم شعبه اش، مطلع شدند.

 

معاون خيلي راحت اومد بهش گفت: «خوب! هر چه كار ناتمام داري امروز به سرانجام برسون» و در مقابل به كاربر مغضوب عليه كه پرسيد: «چرا تا به امروز چيزي به من نگفتيد در حالي كه همه مي دونستند الّا من» جواب داد: «تو خودت هم مي دونستي پس اعتراضي نكن»

 

آيا اين جابه جائي كه شباهت عجيبي به طرد كردن داره سزاي چرا گفتن به رئيسه؟!!

 

از فردا ديگه عطي كنار دستم نخواهد نشست!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 22:38  توسط پریا  | 

راه گلو را بغض مي بندد، راه چشم را خيمه اشك، راه دانش و فرزانگي را جهل، راه آزادي و كمال را تعصب. (مرحوم علي شريعتي)

 

.............................................................................................

  

مشغول كار بوديم كه صداي جيغي از يه سمت شعبه به هوا بلند شد. نه تنها صدا قطع نشد بلكه چند نفر ديگه هم جيغ و دادشون اضافه شدند.

تمام نگاهها به سمت باجه فرزانه بود ... اونهائي كه نزديك فرزانه بودند غير از اينور و اونور دويدن هر از گاهي هم مي خنديدند.

 از بچه ها پرسيدم چه خبره؟!

مشتريم عوض همكارم جواب داد: سوسك از زير كيبورد همكارتون در اومده.

با خودم گفتم عجب آنتني دارند مشتري ها! هنوز مشتري من از جاش تكون نخورده از همه چيز با خبره اما من و همكاران نه!

 

*

 

يه زمان فرمهاي افتتاح حسابمون جوري بود كه تو خط دومش در جائي وسط خط نوشته شده بود: اين حساب به نام ـــــــــــــــــــــــــــــــــ و ادامه توضيحات. بعد يه مشتري برداشته بود عوض اسمش تو جا خالي نوشته بود «خدا».

 

نمي دونم شايد عيب از منه كه تا به حال به نام خدا را فقط تو صدر متن ها ديدم!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 20:45  توسط پریا  | 

 

كسي كه خود را سبك مي شمارد از شر او در امان مباش. (امام هادي عليه السلام)

 

.................................................................................................

 

                          

 

تعريف مي كنند كه قبل از دو سالگيم  هفته اي نبوده كه يه پامون تو مطب دكتر نباشه، بس كه من مريض مي شدم ... تو همون يكسالي كه بابا براي يه دوره آموزشي از طرف محل كارش به يكي از شهرهاي مركزي كشور منتقل مي شه تو يه روز سرد تو غربت به دنيا اومدم ... خاله كوچيكه كه اون موقع شايد دوازده، سيزده سال بيشتر نداشته كمك حال مامان بوده.

 

در طبقه دوم خانه اي ساكن بوديم كه صاحبخانه طبقه پائينش زندگي مي كرد ... يه مرد خسيس كه هر از گاهي هم دستش را رو صورت خانمش دراز مي كرد ... مامان مي گه وقتي با صداي جيغ و داد زن صاحبخونه مي رفتم پائين، آقا را مي ديدم كه موهاي بلند زنش را دور دستش پيچونده و محكم مي كشه يا با سيم تلويزيون افتاده به جون خانمش ... مامان هم تا دق دلش را سر آقا مَرده (به قول تاميلا) خالي نمي كرد و اون دو را از هم جدا نمي كرد به خونه بر نمي گشت.

 

يه شب كه دائي از راه دور به خونه ما اومده بود، اونقدر نق زده بودم كه شب تا صبح خواب به چشم كسي نيومده بود ... دائي هم صبح اول وقت فرار را بر قرار ترجيح مي ده و به تهران بر مي گرده.

 

*

 

يه عكس از يكسالگيم داشتم، من و داداشي تو بغل مامان و بابا ... قديمي ترين و در عين حال شادترين و لذت بخش ترين عكسم بود ... حيف كه تو خوابگاه دانشگاه گمش كردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 21:55  توسط پریا  | 

« غيرت مرد به اندازه عفت و پاكدامني اوست. » (امام علي عليه السلام)

 

..............................................................................................

 

وقتي مشغول كار بوديم آزاده يادي از رئيس قبلي كرد و جمله اي را كه او در آخرين ملاقاتمان در مورد رئيس فعلي گفته بود ... به رئيس قبلي گفته بوديم جرياني كه تعريف كرديد مربوط به سالها قبله، رئيس جديد ديگه اون خصوصيات را نداره.

 

حسابي دلتنگ رئيس قبلي بودم كه رابطه بسيار خوب و پدرانه اي با ما خصوصا" با من داشت ... با ديدن چشمهاي پف كرده عطي در كنارم حال و هواي بدي داشتم ... با صداي نفيسه كه گفت بچه ها رئيس قبلي اومده همه بهت زده به رئيس جديد و مهمان عزيزش نگاه كرديم ... در فرصتي مناسب براي عرض ادب به ميز رئيس و مهمانش نزديك شدم.

 

رئيس قبلي با شنيدن سلام من برگشت و تا چشمم به صورتش افتاد نتونستم مانع ريزش اشكم بشم ... مي ديدم كه رئيس جديده چه طور با تعجب به ما زل زده ... به زور تونستم لابه لاي هق هق گريه آرزوي همكاري مجدد و شاگردي در كنار رئيس قبلي بكنم ... رئيس قبلي كه مي تونستم حس كنم چه قدر دلش براي گذشته تنگ شده و در دلش چه خبرهاست؛ براي عوض كردن فضا،  به يه گويش محلي كه مي دونست خيلي بهش علاقمندم،  سربه سرم مي ذاشت ... رئيس جديده هم كه احتمالا" ماتش برده بود، به نظر خودم يه درس بزرگ گرفت.

 

وقت صرف ناهار رئيس در مورد ماجراي صبح (بخش هاي مربوط به رئيس قبلي) كلي سوال پيچم كرد و من سعي كردم روابط پدرانه رئيس قبلي با بچه ها را بهش تفهيم كنم ... گرچه سالها قبل رئيس قبلي، رئيس ِ رئيس فعلي بود.

 

رئيس قبلي تندمزاج بود ... گاهي اوقات سرمون داد مي زد و بد و بيراهي هم نثارمون مي كرد  با اين وجود در دل ما كدورتي پيش نمي آمد ... حقيقتا" تكيه گاه ما بود و در مواقع بحراني خودش را به جاي زيردستان به خطر مي انداخت درست عكس رئيس فعلي ... بهش عشق مي ورزيديم... ان شاءاله عاقبت به خير شه و حاجت روا.

 

*

 

امروز سالگرد يه روز خاطره انگيزه بين من و مرد مهربون.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 22:11  توسط پریا  | 

هركس رابطه خود را با خدا خوب كند، خدا رابطه او را با مردم خوب مي كند. (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله)

 

.....................................................................................................................

 

بعد از ماهها جلسه مثلا" هفتگي داخلي تشكيل شد ... حواسم نبود، شانسكي صبح به موقع و پيش از شروع جلسه رسيدم شعبه ... اولين جملات رئيس همزمان با ورود كلر و البته مرتبط با او بود كه بدجوري خرابكاري اخيرش را به رخ كشيد و كله سحري زد تو ذوقش ... اصلا" انگار رئيس امروز يه چيزيش مي شد!!!.

 

بعد هم از برخورد كردن مستقيم با ما كاربرها گفت، البته به دليل ملاطفت زياده از حده آقاي معاون ... يه تيكه اساسي هم نثار معاون بخت برگشته كرد ... خدا را شكر مي كردم كه رديف هاي آخر نشسته ام و تو ديد رئيس خان نيستم.

 

صحبت رئيس به افتتاح حساب براي اطفال صغير كشيده شد و شرايط كسي كه حق گشايش حسابهاي وكالتي مثل انواع سپرده هاي سرمايه گذاري را داره ... طبق قانون تنها پدر، جد پدري و ولي قانوني طفل مجاز به اين كارند ... يه نكته هم اينه كه زن نمي تونه ولي قانوني فرزندش باشه حتي اگر قيم قانوني بچه باشه و اداره سرپرستي حضانت فرزند را به او سپرده باشه.

 

دو سال پيش عطي با دستور مافوقش تو اون دوره، حسابي را با قيم نامه مادر  براي يه بچه باز كرده بود، چند روز پيش كه رئيس متوجه اون جريان شد اجازه برداشت را به مادر نداد و حالا نوبت عطي بود كه توسط رئيس با لحن بدي مواخذه شه ... هر چي همكارم اومد توضيح بده رئيس با عصبانيت پريد وسط صحبتهاش و گفت توضيحت را برو اداره سرپرستي ارائه بده. ربطش؟؟!!! ... همه از ترس لالموني گرفته بودند تا ختم جلسه توسط رئيس اعلام شد .

 

رفته بودم طبقه پائين كه عطي هم هق هق كنان اومد و رو پله آخر نزديك بود غش كنه ... اونقدر بلند زار مي زد كه چند نفري از بچه ها خودشون را به ما رسوندند ... برديمش تو آشپزخونه و ليوان آبي بهش دادم اما اولين جرعه آب پريد تو گلوش و ناچارا" همه را داد بيرون و ريخت رو دستم ... ووي.

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 23:1  توسط پریا  | 

نيكوكاري و احسان بايد مانند باران رحمت شامل حال آشنا و بيگانه هر دو بشود. (امام حسين عليه السلام)

 

..............................................................................................

 

براي گرفتن پول از رئيس صندوق از پشت باجه ام بلند مي شم ... رئيس صندوق در حالي كه مشغول انجام كار همكارمون آقاي علي.م  هست مي گه: خودت از تو كِشوم پول بردار ... علي آقا كه هزار ماشااله هيكل بسيار درشتي همچون قويترين مردان جهان داره هم در كنارم ايستاده.

 

خم مي شم و چندتا باند اسكناس برمي دارم ... در حين بلند شدن چيزي تيزتر از ميخ 10 سانتي كله ام را سوراخ مي كنه ...  دردش را تا عمق وجود حس مي كنم ... چيزي نمونده كه غش كنم و روي زمين ولو شم ... بي اراده دستم را ميذارم رو سرم و مي گم: واي سرم ... چشمم به هيكل علي آقا مي افته ... تازه متوجه مي شم كه درد شديد سرم ناشي از برخورد استخوان آرنج علي آقا با كله مباركِ منه ... شكر خدا علي آقا به اندازه سر سوزني تكون نخورده.

 

 ارشد مي گه: علي آقا نشد يه بار بياي اينجا و يكي از دست تو جون سالم به در ببره!!!.

 

من اما تا مدتها چرخش و پرواز كبوترها را بالاي سر به همراه حركت دوراني سرم حس مي كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 19:14  توسط پریا  | 

امام علي عليه السلام:

گواراترين زندگي را كسي دارد كه به آنچه خدا نصيب او كرده، خرسند باشد.

 

......................................................................................................................

 

با زبون روزه تو يكي از روزهاي گرم تابستون دم دماي افطار بعد از كلي غش و ضعف و احيانا" بد عنقي تو محيط كار دارم مي رم خونه ... تقريبا" نزديكي منزل دو تا نون بربري داغ هم مي گيرم ... همين جور كه تو ماشين نشستم و از عطش زياد، تو فكر آبم؛ يهو به خودم ميام و مبينم كه اي واي چند لقمه اي نون خوردم ... تو ماشين با دهان پُر! واي خدا ... توبه.

 

*

 

روزه گرفتن كار شاقي نيست ... اما وقتي از صبح تا غروب تو تاريكي و گرما، بدون كولر يك بند بخواي با مشتري حرف بزني، اون موقع است كه ديگه يه كم اونور تر از جنازه مي رسي خونه.

 

*

 

بعد از كلي ناز كردن و بهانه جوئي به خاطر عدم هماهنگي با من، مجبور به بيرون رفتن با مردمهربون و همدانشگاهي ِ (و البته همكار  نزديك) تازه داماد و عروس خانمش مي شم ... مرد مهربون واسه اين ناهماهنگي دليل داره اما من هم اساسا" از  همون دوران بچگي آدم از خونه بيرون بروئي  نيستم، ضمنا" وقتي تو حالتي شبيه بند دو باشم نارضايتي و مخالفتم هم شديدتره.

 

برخلاف تصورات ابتدائي كلي هم خوش گذشت ... عروس خانم هم كه چندسالي از من كوچيكتر بود، به دلم نشست.

 

مرد مهربون و آقا هادي مثل هميشه در حال سربه سر همديگه گذاشتن و  خنديدن بودند ... قشنگترين لحظات زمان ياد كردن خاطرات دانشگاه بود؛ پاتك زدن به خوراكي هاي همديگه، سركار گذاشتن سال پائيني ها، دعواها و كتك زدن هاي دوستانه البته با وسايل خشونت باري مثل ميله هاي قطور و ... .

 

{ يه بار تو ساك يكي از دوستان كه عازم خونه بوده يه سنگ حدودا" ده كيلوئي مي ذارن و  بدرقه اش مي كنند ... بنده خدا تو راه دسته ساكش پاره مي شه و اون را به كول مي گيره و تا زمان رسيدن به خونه و باز كردن زيپ ساك متوجه ماجرا نمي شه.} 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 22:8  توسط پریا  | 

«اگر آنان وقتي به خود ستم كرده بودند پيش تو مي آمدند و از خدا آمرزش مي خواستند و پيامبر {نيز} براي آنان طلب آمرزش مي كرد، قطعا" خدا را توبه پذبر مهربان مي يافتند.» (سوره نسا آيه64)

 

...........................................................................................

 

                                

 

روز اولي كه پسر جوان براي افتتاح حساب به بانك مراجعه كرده بود خودم كارش را انجام دادم ... يه مغايرتي در نام خانوادگيش بين كارت ملي و شناسنامه اش ديده مي شد ... بهش گفتم بالاخره كدومي؟ اين يا اون؟ ... نمك ريختن هاش شروع شد ... اونقدر حرف مفت زد و خنديد كه دور و بري ها همه متوجه رفتارش شده بودند و با تعجب نگاهش مي كردند ... من در سكوت اما بسيار جدي كارش را انجام مي دادم و عكس العملي نسبت به رفتارش نشون نمي دادم ... ساكن جنوب شهر بود، تو يه آموزشگاه در نزديكي ما مشغول به نمي دونم چه كاري بود ... با جاگذاشتن مدارك شناسائيش از بانك خارج شد ... با اينكه شماره تلفنش را داشتم بهش زنگ نزدم گذاشتم تا زماني كه خودش بعدها براي پيگيري به بانك مراجعه مي كنه من هم كمي از خجالت رفتارش در اومده باشم.

 

چند روز قبل تو شلوغي شعبه كه حقيقتا" جاي سوزن انداختن هم نبود، با فريادِ مودب باش ِ عطي از جا پريدم ... همون جوان نمكي!! بود كه گويا علاوه بر اينكه پيش از نوبت جلوي باجه عطي نشسته بود به مزه ريختن هم مشغول بود ... با داد و بيدادِ عطي به ناچار با زدن لبخند مسخره اي از جلوي باجه اش بلند شد ... چند دقيقه بعد دوباره همون جوان مقابل عطي نشست و مجددا" لبخند و مسخره بازيهاش شروع شد ... عطي بلند بر سرش فرياد مي زد ... جوان چرخي تو شعبه زد ... بعد اومد و نشست روبروي من ... انگار جا قحط بود ... اگر واقعا" مشكلي داشت، عجله داشت؛ چرا باجه هائي را براي نشستن انتخاب مي كرد كه در تيررس نگاه همه است و كوچكترين كم كاري نمي شه داشت؟! ... با خشونت بهش گفتم بلند شو من بدون نوبت كاري انجام نمي دم ... دكمه شماره گيرم را فشردم ... بلند نشد ... پيرمردي كه نوبتش بود آمد و نگاه چپي به پسر كرد ... جوان رو به پيرمرد: اصلا" مي خوام هوا بخورم و از اينجا هم بلند نمي شم، تو هم برو واسه خودت يه صندلي بيار ... خلاصه كه عاقبت با كمك گرفتن از آقاي معاون اوضاع كمي روبراه شد ... آخر هم شماره پسر به باجه عطي افتاد ... البته بين اين دو نفر ماجرا همچنان ادامه داشت و بقيه مردم به رفتارهاي عجيب پسر با تعجب چشم دوخته بودند.

 

اون پسر هر كاري دلش مي خواست كرد و من در فكر احتمال تكرار چنين اتفاقي بودم و نبود فريادرسي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 23:12  توسط پریا  | 

اي مردم، نعمت هاي خدا را كه به شما ارزاني داشته به خاطر بياوريد. آيا غير از خدا خالقي هست كه از آسمان و زمين براي شما روزي برساند؟ (سوره فاطر - آيه3)

 

..........................................................................................

 

چند دقيقه اي بود كه از بانك خارج شده بودم و با آزاده از اين در و اون در حرف مي زدم ... چند متر جلوتر ناگهان مردي ميانسال نزديك يه بانك، وسط پياده رو دراز كشيد و حركاتي شبيه دراز و نشست نصفه و نيمه انجام مي داد ... از كنارش رد شديم و با تعجب نگاهش كرديم چون حركاتش شديدتر شده بود و حالا سرش را هم با قدرت زياد به زمين مي زد ... با توجه به ظاهر ژوليده اش حدس زدم ديوانه باشه ... آزاده پرسيد به نظرت صرع داره؟ ... گفتم فكر نكنم چون لرزش بدن نداره و حركات عجيب و غريب داره انجام مي ده  ... كمي دور شديم ... هردو دچار دلهره شده بوديم كه عاقبتِ مرد چه خواهد بود ... به عقب برگشتيم ... دو خانم سعي مي كردند مرد را كنترل كنند ... ‌نمي دونستم تو چنين موقعيتي چه كار بايد كرد ... خانمي از همسرش خواست كمكي بكند ... اما مرد به بهانه ندانستن ماجرا از كمك كردن اجتناب كرد ... براي آوردن آب به داخل بانك رفتم اما دريغ از يك ليوان آب! ... يكي گفت آب نبايد بخوره بلندش نكنيد در حالت دراز كش كنترلش كنيد ... كمي بعد حال پيرمرد بهتر شده بود ... سرش از شرم پائين بود ... مبتلا به صرع بود ... از حرفهاش معلوم بود كه تازه داره درد كوبشهاي سرش را حس مي كنه.

 

*

 

يه چيزهائي داريم كه هيچ وقت قدرشون را نمي دونيم ... خدايا بابت نعمت سلامتي كه به ما ارزاني داشتي هزاران بار شُكر.    

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 19:12  توسط پریا  | 

در شگفتم از كسي كه مي تواند استغفار كند و نااميد است (امام علي عليه السلام)

 

...............................................................................

 

                  

 

شايد اواخر تابستون يا اوائل پائيز بود ... فاصله بين كنكور و شروع كلاسهاي دانشگاه بود ... تو اون زمان به راديو وابستگي شديدي پيدا كرده بودم و برنامه هاي شبكه هاي مختلفش را دنبال مي كردم ... (اين روند تا خوابگاهي شدنم يعني حدود دو سالي ادامه داشت ... يادمه يه برنامه زنده از آقاي جليلوند در ساعت سه بامداد پخش مي شد و من با وجود داشتن كلاسهاي صبح اول وقت نصفه شب از خواب بيدار مي شدم تا برنامه ايشون را پيگيري كنم) ... مسابقات المپيك سيدني بود و پوشش تلويزيوني مسابقات مناسب نبود ... همراه دائمي راديو ورزش شده بوديم ... براي اولين بار اسم حسين رضازاده را شنيديم ... تو مسابقات وزنه برداري سنگين وزن، گزارشگر راديو براي توصيف برخي از شركت كنندگان، از واژه كوهِ گوشت استفاده مي كرد و كوههاي گوشت، رقباي رضازادهء تقريبا"‌بيست ساله ما بودند ... فرياد يا ابوالفضل را در سكوت سالن شنيديم و بعد از قهرمانيش عاشق پهلوان شديم ... مامان اونقدر بهش علاقمند شده بود كه روز بعد براي خريدن پوسترش روانه خيابونهاي اون شهر جنوبي شد ... اما دريغ از حتي يك پوستر!!! ... آخرش هم مامان ناراحتيش را با غُرزدن هاي متوالي بر سر روزنامه فروشها عنوان كرده بود ... و بعد از اون جهان پهلوان با تكرار پيروزيهاي پياپي و سربلندي در عرصه ورزش و اخلاق براي ما تبديل به يك اسطوره شد ... چند روز قبل بود كه خبر خداحافظي اجباري و ناگهاني قهرمان را شنيدم و بسيار متاسف شدم.

 

با آرزوي سلامت و عاقبت به خيري براي قهرمان قهرمانان.

 

*

 

پ . ن: امروز رفتم و خونه اي را كه بايد تا چند وقت ديگه توش زندگي كنم، پسنديدم ... خوبيش اينه كه به مامان خيلي نزديك مي شم. خدايا توكل به خودت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 22:48  توسط پریا  | 

رسول الله صلی الله علیه واله: اَبخَلُ النّاس ِ مَن بَخِلَ بما افتَرَضَ اللهُ علیهِ

بخیل ترین مردم کسی است که در ادای آنچه خداوند بر او واجب کرده بخل ورزد (بحارالانوار ج 70 ص 300)

 

.............................................................................................................

 

به نقل از مرد مهربون بعد از یه جلسه کاری یکی از همکاران تعریف می کنه: سه نفر میمیرن ... به اولی می گن تو برو بهشت ... می پرسن چرا؟ ... جواب می دن این همسر بدی داشته به طوری که دنیا براش جهنم بود ... بعد به نفر دوم می گن تو برو جهنم ... دوباره می پرسن چرا؟ ... جواب می دن این تو دنیا همسر خوبی داشته به طوری که دنیا براش بهشت بوده ... بعد به سومی میگن تو باید بری طویله ... می پرسن چرا؟ جواب می دن آخه ا.ل.ا.غ زنش مرده دوباره رفته زن گرفته ... در همین حین به ناگاه چشم این جناب آقای همکار به یکی از همکاران با سابقه و از مدیران ارشد می افته که دست بر قضا ایشون هم بعد از فوت همسرشون همسر دومی اختیار کرده بودند ... و چاره ای نداشته جز فریاد زدن و معذرت خواهی  ... و این عاقبت کسی است که قبل از حرف زدن تعقل نمی کنه.

*

یه روز آفای نسبتا" جوانی به همراه پسر خردسالش به منظور افتتاح حساب به بانک مراجعه کرد ... پسر مدام  جمله ای را به زبون می آورد که در تبلیغات تلویزیونی بانک زیاد روش مانور داده می شه ... پدر کلافه از دست بچه ... پسر همچنان به تکرار جمله ادامه می ده ... آحرش پدر از همکارم سوال می پرسه این چیه که مدام پسرم تکرار می کنه؟  ... براش توضیح می دیم  ... جالبه که این تبلیغات بیش از اون که روی پدر تاثیر بذاره به گوش پسر آشناست و او را متاثر کرده و این جوری پسر مبلغ بانک شده.

*

پیرزن از من سوال می پرسه این "پریز" چیه که همکارات همه مدام تکرار می کنند و می گن " پریز"  ... کلی فکر می کنم اما به نتیجه ای نمی رسم  ... بعد به ناگاه حدس می زنم که منظور پیرزن از "پریز" چی می تونه باشه؛ "پرینت" ... بهش می گم "پرینت" ... می پرسه : خوب یعنی چی؟ ... می گم چاپ دفترچه تون ... می پرسه: چاپ چیه؟ ... می گم : همون نوشته های خط به خط دفترچه تون ... می گه: من هیچی سر در نمیارم!!! ... آخه من با چه زبونی باید بهش تفهیم کنم "پریز" یا همون "پرینت" را ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 22:28  توسط پریا  | 

اگر دو طائفه از مومنين با هم به جنگ و ستيز برخيزند، شما مومنين ميان آنها را اصلاح كنيد. (سوره حجرات آيه 9)

 

............................................................................................................

 

هر از گاهي بازرسان نامحسوس به شعب سر مي زنند و چند روز بعد گزارش بازديدشون را براي رئيس شعبه ارسال مي كنند( البته تو شعبه ما اين گزارش به سمع و نظر همه مي رسه) ... اين افراد در قالب يك مشتري كاملا" عادي و حتي ناآشنا به امور بانكي ظاهر مي شن و به نحوه برخورد كارمندان، رفتار و ظاهرشون، فضا و شكل ظاهري شعبه دقت دارند.

 

هنوز يكي دو ماهي از بانكي شدنم نمي گذشت كه يكي از اين بازرس ها به عنوان يك مشتري عادي و ناآشنا به باجه من افتاد ... البته من متوجه پيشوني سفيد جناب بازرس نشدم اما انگار چندتائي از همكاران ايشون را به خوبي مي شناختند ... بعد از رفتن بازرس با توضيحاتي كه دوستان از ايشون دادند ظاهرشون را به خوبي به ياد سپردم.

 

چندماه بعد از اون اتفاق در شعبه فعلي، مجدد جناب بازرس كارشون به باجه من افتاد اما ايشون خبر نداشتند كه من كامل مي شناسمشون ... كمي بعد يكي از كلاغهاي شعبه تلفني به من خبرداد: «پريا خانم، ايشون بازرس هستند. حواستون باشه به سوالاتشون با دقت، صبر و حوصله پاسخ بدي و مشتري مداري را به حدّ اعلا برسوني» ... من اما در فكر كه چرا پيشوني آقاي بازرس سفيده؟ ... جوابي براي سوالم پيدا نكردم ... در حين انجامِ كار آقاي بازرس، شماره حسابشون را در سيستم كنترل كردم و بعد از كمي جستجو و دسترسي به شرح تراكنشهاي حساب متوجه مبالغي به عنوان حق ماموريت، واريز حقوق و مسائلي از اين دست شدم ... در دل مي گفتم بازرس جان! خبر نداري كه حَنايت ديگه پيش ما رنگي نداره ... چند روز بعد گزارش بازرس جان به شعبه رسيد.

 

يكسالي گذشت ... همون جناب بازرس دوباره به شعبه ما مراجعه فرمود ... بعد از ظهري بود و فضاي شعبه خلوت و خواب آور ... آقاي بازرس به باجه آزاده افتاد ... به آزاده خبرهاي لازم رسانده شد ... بازرس رفت و چندي بعد گزارش عجيبي به شعبه ارسال شد!!!

 

بخشي از گزارش به اين قرار بود: پوشش همه خانمها به جز باجه 3، 5 و 6 مناسب بود (باجه آزاده! ملاني و من!!!!) ... پوشش بقيه به جز ما مي شه گفت مناسب هم نبود ... آزاده كه دختر مقيديه ... ملاني هم تقريبا" مقيده.

 

 همه بچه ها به هوش و ذكاوت جناب بازرس مرحبائي گفتند و متفق القول بودند كه عكسي تمام رخ از پريا خانم به همراه گزارش بازرس جان براي نشريه بانك ارسال شه تا با چاپ اون خبر به تمامي همكاران برسه.

 

از قضا امروز هم بعد از مدتها دوباره چشممان به جمال همان آقاي بازرس منور شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 23:20  توسط پریا  |