تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

امام محمد باقر عليه السلام: بهترين عبادت، پاكي شكم از مال حرام و پاكدامني است.

.............................................................................................

اولين شب احيا سال87:

 تو يه تماس تلفني مامان از مادر تاميلا خواست بچه اش را آماده كنه تا ببريمش مسجد (چه قدر هم مطمئن حرف مي زد انگار اونها هم راضي اند) ... تاميلا خانم حسابي ذوق زده بود، تو مسجد آروم كنار مامان نشسته بود ... واي از اون زماني كه مي خواست يه درددل كودكانه با مامان داشته باشه! اونقدر بلند هوار مي زد كه مجبور به پذيرش نگاه شماتت بار اطرافيان بوديم ... اوقاتي كه چراغها را خاموش مي كردند فرياد مي زد؛ مامان برقها رفت!! ... سعي مي كرد چادرها را از روي صورتمون بلند كنه مبادا كه گريه كنيم!!! ... تو اون بين تلاش مادر در توصيف احيا و شهادت حضرت علي عليه السلام به تاميلا ستودني بود.

صبح بعد از اولين شب احيا سال 87:

براي زودتر رساندن كليد گاوصندوق به شعبه عجله داشتم اما تو خيابون پرنده پر نمي زد ... مجبور بودم تا زمان مشاهده اولين جنبنده مفيد (ماشين) يه نيم ساعتي پياده روي كنم ... تو راه اس ام اسي با مضمون يك ساعت ديرتر بيا به دستم رسيد ... خوشحال و خندان، به خانه برگشتم.

وقتي در زمان مقرر به  شعبه رسيدم، با ديدن در ِ باز ِ بانك و حضور مشتري ها پاي باجه بچه ها حيرت كردم ... صداي شادي بچه ها به هوا بلند شد: «بالاخره خودش اومد».

تقصير من چيه وقتي رئيس و يه عده از بچه ها زود مي رن سركار و با ديدن يه عده پيرمرد و پيرزن پشت درهاي بسته دلشون به رحم مياد و مثل سابق در شعبه را باز مي كنند! ... تازه يكساعت هم به زحمت بدون پول سر مي كنند ... تازه شانس آوردند؛ مشغول خالي كردن پولهاي خودپرداز براي مصرف شعبه بودند كه من رسيدم.

اين طور كه از شواهد امر پيداست استاد تعليم خواهرا (استادشون مشتركه) خيلي بهتر از استاد منه ... حالا يه چند جلسه بهش فرجه مي دم ببينم چي كار مي كنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 16:57  توسط پریا 

امام جعفر صادق عليه السلام: اي گروه شيعه! زينت بخش ما باشيد، نه مايه سرافكندگي و شرمساري ما.

.............................................................................................

شبهاي قدر هر ساله يه حال عجيبي دارم ... كاملا متفاوت با تمام شبهاي ديگه ... نه دو شب ديگه هم حال و روزم همينه؛ شبهاي عاشورا و تاسوعا ... به خاطر همين تفاوتش نمي دونم دوستش دارم يا نه؟! ... يه جور حس سنگيني دارم، خوف، خفگي... مي ترسم، مي ترسم از شبي كه بهتر از هزار شبه.

پارسال رفتيم مصلي، راضي كننده بود... يادش به خير هوا هم خيلي سرد بود .... امسال ميرم مسجد نزديك خونه .. مرد مهربون هم نيست، رفته ولايت خودش... خدا كنه حداقل يه لحظه اش برام مفيد باشه و آدم شم.

از روز پنجشنبه كليد گاوصندوق شعبه تو دستمه ... شروع ساعت كاري فردا بهمون اعلام نشده پس بايد همچون روزهاي قبل برم بانك ... اميدوارم صبح خواب نمونم.

پارسال هم به مناسبت شبهاي قدر تغييري براي ساعت كار نداشتيم ... با خودم مي گفتم كيه كه كله سحر بخواد بياد بانك ... اما چون در لحظات اوليه صبح مشتري داشتيم با نگاهي غير بدبينانه گفتم اين ملت بيخوابي زده به سرشون.

فردا عصر اولين روز تمرين رانندگيمه ... خدا كنه اين ترسم زودتر بريزه و علاقمند شم. 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 22:12  توسط پریا 

گريستن از ترس خدا موجب نجات از جهنم است. (امام حسين عليه السلام)

.............................................................................................

زماني بعد از خاتمه كار براي خريد رفتن، تو مترو با فسقلي قرار گذاشتم.

بساط دست فروشي تو واگن ها مثل هميشه به راه بود! ... پيش خودم فكر مي كردم كه چه كار سختيه دستفروشي! خصوصا" براي خانمها ... تو ماه رمضون مدام بايد وسايلشون را با اعلام قيمتهاشون تبليغ كنند، چه قدر! بايد حرف بزنند؟!!! ... دلم مي سوزه ... راه پول حلال در آوردن و گذران زندگي خيلي سخته ... زحمت داره ... دلم كمي تا قسمتي به درد آمد.

بالاخره تو يكي از ايستگاه ها فسقلي خانم را به همراه دو تا از دوستانش رؤيت كرديم ... چه قدر شاد بودند! ... لبخند از لبهاشون دور نمي شد ... انصافا" من هم از تكيه كلامهاي فراوان فسقلي كه حالا بايد مدام يكي از اونها را از زبون فسقلي يا دوستانش مي شنيدم  خنده ام گرفته بود ... ولي مگه هر جائي مي شد خنديد؟

با خريدهاي ما مغازه دارها هم حسابي خوش به حالشون شد.

تو خيابون فسقلي منو متوجه پيرمردي كرد ... پيرمرد يه عينك ذره بيني سياه به چشم و چتري به همان رنگ در دست داشت، بساط فروش ساعت مچي جلوش بود ... تو  اون هواي گرم، پيرمردي با سن و سال بالا به جاي اينكه تو خونه مشغول استراحت باشه منتظر اومدن مشتري، منتظر رسيدن روزيش بود ... اي كاش يه قوانيني براي رفاه حال افراد مسن داشتيم و ماهانه  هم يه مستمري بهشون مي داديم ... دل گنجشكيم اين بار شديد زخم شد، طوري كه خوشي اون روز از سرم پريد.  

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 12:25  توسط پریا 

هركس بر من زياد صلوات فرستد، از تلخي مرگ و جان كندن ايمن مي گردد.                                                 

                                    (پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلّم) 

.............................................................................................

                        

اتل متل يه مادر نحيف و زار و خسته

با صورتي حزين و دستهاي پينه بسته

بپرس ازش تا بگه چه جور مي شه سوخت و ساخت

با 20هزار تومن پول اجاره خونه پرداخت

اجاره هاي سنگين خرج مدرسه ما

خرجِ ِمعاشِ ِخونه خرج دواي مینا

بپرس ازش تا بگه چه جوري مي شه جنگ كرد

با سيلي جاي سرخاب صورتها را قشنگ كرد

بپرس ازش تا بگه چه جوري مي شه جنگ كرد

يا اين كه بي رنگِ مو، موي سياهو رنگ كرد

وقتي كه گفتن بابا تو جبهه ها شهيد شد

خودم ديدم يك شبه چند تا موهاش سفيد شد

مي خواي بدوني چرا نصف موهاش سفيده؟

بپرس كه بعدِ بابا چي ديده چي شنيده؟

.

.

.

                            

29 شهريور سالگرد شهادت جانباز شيميائي ابوالفضل سپهره ... قبلا" كه اینجا چند تا از شعرهاش با صداي خودش موجود بود ... صداي خودش يه چيز ديگه است ... روحش قرين رحمت حق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 22:16  توسط پریا 

پيامبر اكرم(صلي الله عليه و اله و سلم):

بدبخت واقعي كسي است كه اين ماه را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزيده نشود.

...............................................................................................

                                    

وقتي مرد مهربون گفت اون زمان قمر در عقربه ماتم برد ... يعني چي؟ ... بهش گفتم: خوب ما كه مراسممون بزن و بكوب نيست، باز هم اشكال داره؟ ... گفت: بـــــله ... گفتم: خرافات نيست؟ ... چه سوال مزخرفي! من كه خودم خوب مي دونم مردمهربون اهل خرافات نيست و چيزي را بي دليل قبول نمي كنه.

پس به اين ترتيب از روز 4شنبه دهم مهرماه ساعت 7:57 قمر در عقرب آغاز و تا روز جمعه دوازدهم مهرماه ساعت 18:45 ادامه داره ... به اين ترتيب دوباره همه برنامه ها مون ريخت به هم.

جالبه كه ما مدام بايد برنامه بچينيم و بعد از مدتي تغييرش بديم ... بر اساس تحقيقات به عمل آمده از علما، روز جمعه دوازده مهرماه ساعت 19 مورد مشكوكي يافت نشد ... احتمالا" زمان تعيين شده نهائي براي ما همين خواهد بود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 22:33  توسط پریا 

امام باقر علیه السلام:

هر که خشمی را فرو خورد که بتواند آن را اعمال کند، خدا روز قیامت دلش را از امنیت و ایمان پر می کند. (کافی/ج3/باب فرو بردن خشم /ص171/ح7)

....................................................................................................

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

                       (شادروان حسين پناهي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 18:43  توسط پریا 

خدايا، توفيقم ده مرا در اين روز براي موافقت با نيكان، و بركنارم دار از همراهي با بدان و جايم ده به مهرت در دارالقرار به الهيت خودت اي معبود جهانيان.

...............................................................................................

محيط كار امسال تا حدودي حال و هواي ماه مبارك را داره، برخلاف سالهاي گذشته.

اون زمانها شايد يك پنجم بچه ها هم روزه نمي گرفتند ... بساط چاي هميشه تو‌ آشپزخونه برپا بود ... ظهرها هم كه نماز جماعت بلا استثنا با حضور آقاي معاون، پوشي، دكتر و پارسا حالا با يكي دو نفر كمتر يا بيشتر برگزار مي شد ... سر ظهر مي آمدند سراغ همديگه و وقت به پاي داشتن نماز جماعت را به هم يادآور مي شدند ... ثانيه هائي بعد از رفتنشون به طبقه زيرين، بوي غذا تمام فضاي شعبه را پر مي كرد ... طبق معمول هميشه گل مي گفتند و گل مي شنفتند.

امسال غالب بچه ها روزه مي گيرند ... بر خلاف قبل، ظهرها بوي غذائي به مشام نمي رسه. شوخيها ارتباطي به ماه مبارك و تمسخر روزه نداره ... گرچه هنوز هم بساط چاي ِ پائين برقراره ... از جمع نمازگزاران قبلي فقط آقاي معاون باقي مونده و بقيه به شعب ديگه منتقل شدند ... معاون هم از ترس رئيس جرات تيكه انداختن نداره.

درسته اكثر بچه ها كم سابقه اند و كُند، اما رضايت من از فضاي فعلي بيشتره ... اون شوخي هاي مسخره و كريه كمتر شده ... امروز هم يكي ديگه از بچه ها رفت و من راضي از كمتر شدن گروه فندباز.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 20:53  توسط پریا 

روزه قلب بهتر از روزه زبان و روزه زبان بهتر از روزه شكم است. (امام علي عليه السلام)

.........................................................................................

نماز خونده بودم و داشتم بر مي گشتم پشت باجه ام بشينم كه متوجه كاربر جديدي شدم ... پيش رئيس نشسته بود ... اونقدر راحت بود و با اعتماد به نفس، كه چند ساعت كنار رئيس نشست و صحبت كرد ... از اونها دور بودم اما هرچي با خودم فكر مي كردم كه مگه يه كارمند جديد الورود با رئيسش چه قدر مي تونه حرف براي گفتن داشته باشه به نتيجه اي نرسيدم.

تو يكي دو روز بعد متوجه رفتار سرشار از شادي و هيجانش شدم ... اما وجود اين خصلتها را تو همكارم نمي تونستم باور كنم ... شايد يه مقدار هم تو ذوقم مي خورد ... به خصوص كه بعد فهميدم برخلاف ظاهرش حدود 10 سال بزرگ تر از اونچه به نظر مي رسه سن و سال داره ... اونقدر با هيجان و خنده با تمام وجود حرف مي زد كه بي اراده انرژي مثبتش به مخاطب منتقل مي شد.

فوق ليسانس مديريت داره و هنري را به خاطر علاقه اش دنبال مي كنه ... مي خواد استعفا بده و بره دنبال هنرش ... در اين صورت عمرا" كسي متوجه نخواهد شد كه او زماني در بانك شاغل بوده و شغل با پرستيژش را به راحتي كنار گذاشته تا بره دنبال هنري كه مشغله اش صد برابر بيش تر از بانكه و امنيت شغليش هم كمتر.

همكارها اونقدر تو گوشش خوندند تا براي مدتي استعفا را به تاخير انداخته.

نهال اين روزها از نعمت مجاورت با او دگرگون شده و پرانرژي ... در واقع همه مان متحول شده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 17:43  توسط پریا 

فقير بودم و مرا به خانه او راهنمائي كردند. پولي نداشت اما نمي خواست شرمنده من باشد و نااميدم كند. گفت: «مي خواهي تو را به كاري راهنمائي كنم تا به مقصودت برسي؟».

پرسيدم: «چه كاري؟»

گفت: «امروز دختر خليفه از دنيا رفته و خليفه عزادار شده ولي هنوز كسي به او تسليت نگفته است. پيش خليفه برو و و با سخناني كه به تو ياد مي دهم به او تسليت بگو».

پرسيدم: «چگونه تسليت بگويم؟».

گفت: «بگو ستايش خدا را كه اگر دخترت پيش از تو از دنيا رفت و زير خاك پنهان شد، تو بودي و اگر تو پيش از او از دنيا مي رفتي ممكن بود پس از تو به او بي حرمتي شود».

حرفهاي او را پيش خليفه تكرار كردم. از اندوهش كم شد و دستور دادجايزه اي به من بدهند. بعد پرسيد: «اين حرفها از خود تو بود؟».

گفتم: «نه، حسن بن علي عليه السلام آن را به من آموخته است».

گفت: «راست مي گوئي. او منبع سخنان فصيح و شيرين است».

                                  

                           همشهري خانواده (حياة الامام الحسن، ج1، ص302)

............................................................................................

مامان اين روزها حال و هواي خاصي داره ... وقتي بهش فكر مي كنم از دست خودم عصباني مي شم ... در انجام وظائفم نسبت به او خيلي كوتاهي كرده ام و مي كنم ... ولي ماشااله خودش يه تنه مثل ده تا مرد مي مونه ... وقتي به گذر عمر دقت مي كنم و تحليل رفتن نيروي جواني را در مادر مي بينم بغضم مي گيره ... حالا كه همه اعضاي خونه از صبح تا شب مي رن سر كار و مامان مي مونه و خونه ... مامان مي مونه و كار خونه ... مامان مي مونه و رتق و فتق امور و حتي انجام كار بقيه و خريد خونه ... مامان مي مونه و سه تا دختر كم كار و در واقع كار نكن.

تو اين ايام تا پاسي از شب و حتي گهگداري تا دم صبح خواب به چشمهاش نمياد و تو تنهائي خودش مي شينه و اشك مي ريزه ... براي دختر ناسپاس و قدر نشناسش كه چند روز بيشتر مهمون خونه پدرش نيست.

مامان عاشق ماه و ستاره است چون سالها قبل با نگاه به آسمان مي خوابيد.

تو خواب و بيداري سحر مي شنوم صداي مادر را:« اي صبح صادق سلامٌ عليك».

«دوستت دارم مادرم»    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 21:45  توسط پریا 

آن كه تو را هشدار داد، چون كسي است كه م‍ژده داد. (امام علي عليه السلام)

...............................................................................

چند روزي بود كه بلاگ بخت برگشته من هك شده بود ... براي بار دومه كه اين اتفاق مي افته ... پيش تر كه عمر بلاگم يكماهه بود نيز چنين اتفاقي رخ داده بود.

نمي دونم علت اين كارها چي مي تونه باشه و چرا من؟ ... براي من فرقي نمي كنه تو اين آدرس بنويسم يا آدرس ديگه اي داشته باشم ... گو اين كه تو اين چند روز يه وب جديد زدم كه خيلي هم دوستش دارم ... شايد هم يه زماني از اين جا اسباب كشي كردم و رفتم خونه جديد.

تو دوران وب نويسيم چيزهاي باارزشي ياد گرفتم  كه دوست داشتم تو وب جديدم به كارشون بگيرم براي برخيش هنوز هم دير نشده.

اميدوارم اوني كه مشكل داره و دواي بيماريش هك كردن وبلاگ بقيه است حداقل تو اين چند روزه يه مقدار دردش تسكين يافته باشه. خيالش هم راحت باشه كه من حلالش كردم.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 19:4  توسط پریا 

براي هر چيزي زكاتيست و زكات بدن ها روزه است. (حضرت رسول اكرم صلوات الله عليه و اله)

...................................................................................................................

                                

زهرا دختر يكي از بستگان نزديكه ... چند سالي از من بزرگتره ... تو دوران طفوليت والدينش از هم جدا شدند و مدتي بعد زهرا صاحب يه نامادري شد ... اون زمان زهرا شايد دوسالش هم نشده بود.

قبل از مهاجرت ما از تهران به جنوب، تا حدودي روابط بين زهرا و نامادريش را به ياد ميارم ... مشكلات دائمي آن دو انگار تمامي نداشت ... فرارهاي هميشگي زهرا از خانه پدري و پناه بردن هاش به خانه اقوام و بستگان.

در تعطيلات و مسافرت ما و بازديد با بستگان همچنان شاهد اختلافات زهرا و نامادريش بودم ... بدتر از ناسازگاري هاي اخلاقي و رفتاري، كتك خوردن هاي زهرا و كبودي تنش بود ... دخترك دچار لكنت زبان شده بود ... از همان دوران نامادري همچون ديوي در ذهنم ترسيم شد.

كار به جائي رسيد كه يكي از بستگان از رفتار نامادري شكايت كرد ... در جلسه دادگاه حضانت زهرا به مادربزرگ پيرش سپرده شد ... خانواده زهرا با تمامي اقوام براي ساليان طولاني قطع رابطه كردند.

زهرا مدام دلتنگ پدر و برادر كوچك ناتنيش بود و تلاشهاش براي يافتن نشانه اي از مادرش بي نتيجه ماند.

سالها گذشت ... زهرا بزرگ شد و ازدواج كرد ... در سالهاي دور از نامادري لكنت زبانش خيلي كمتر شده بود ...بالاخره مادر اصليش را يافت ... بعد از مدتي صاحب پسر و دختري دوقلو شد ... اميد و آرزو ... بچه ها تقريبا " خوب و بد را تشخيص مي دهند، از گذشته مادر به خوبي خبر دارند و مدافع سرسخت مادرشانند.

زهرا و همسرش زندگي مرفهي ندارند اما دلهاي شاد و پر مهر و محبتي در كنار هم دارند.

چندي قبل زهرا و نامادري در مراسم يكي از اقوام بعد از سالها همديگر را ديدند ... نگاه خشمگين نامادري به زهرا  و همسرش كه طعم غصه مي داد، مرهمي بود به سالها زخم دل زهرا ... به طوري كه او چيزي از مراسم به ياد ندارد اما لحظه لحظه رفتار  نامادري را به خوبي به ياد مي آورد.  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 23:15  توسط پریا  | 

هركس خدا را بشناسد و بزرگ دارد، دهانش را از كلام لغو و بطنش را از طعام باز دارد و نفس خود را به روزه و قيام به تعب اندازد.

                                (پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلّم) 

........................................................................................

گرچه ماشين سواري و حركت تو جاده را خيلي دوست دارم، خاصه در شب ... اما تا به حال به همون اندازه از رانندگي بدم مي آمد ... به دنبال ثبت نام الي در آموزشگاه رانندگي و رؤيت علاقمندي فسقلي و تشويق بي شائبه ديگران، من نيز به اين كار تن دادم.

به اين ترتيب با توجه به ساعات كاري، كلاسهاي من و فسقلي همزمان شد.

لحظات انتظار تشكيل جسه اول آئين نامه- سالن اصلي آموزشگاه:

سكوت محض ... با خودم فكر مي كردم چه سكوت لذت بخشي! ... ناگهان (نواي ريتميك يه بچه 2 ، 3 ساله)؛ پاشو پاشو فسقلي ... همه نگاه ها خيره به منشا صدا ... كمي بعد لبخند بر لب همه نشست ... نوا از گوشي فسقلي خانم ما بود كه زنگ زدن الي را بشارت مي داد.

امتحان آئين نامه خيلي سخت شده ... اين طور كه پيداست يه كتاب 200صفحه اي را بايد امتحان بدم ... ضريب پيچش سوالات بيش از سوالات كنكوره ... برخلاف گذشته، انگار قبولي آئين نامه سخت تر از امتحان شَهره.

*

چه قدر دلم گرفته!!! ... اونقدر حرف تو دلم انباشته شده كه نمي دونم چه جوري خودم را سبك كنم ... خدايا فقط خودتي كه دواي دردمي... از اين دنيا خسته شدم ... از اين آدمهاي دنيا پرست كه براي دوزار بيشتر مال دنيا به راحتي حاضر مي شن شيره جون مردم را بمكن.

يه نمونه اش همون آقائي كه يه مبلغ خيلي كلاني به يكي قرض (نزول) داده بود و اصل و بهره اي ( سود نه همون بهره، معاني اين دو متفاوته) معادل سود بانكي پولش تو اين مدت از وام (نه تسهيلات بلكه همون وام) گيرنده، دريافت كرده بود ... در حين انجام كار بانكيش مي خواست ببينه از شخص مقابل ذره اي كم نگرفته باشه.

ربا...

ربا...

ربا...

ربا...

به خاطر حرص و طمعش دلم مي خواست مي كوبيدم تو كله اش ... اما شب كافي بود تا باشنيدن كلمه اي لابه لاي ديالوگ سريالي به خودم بيام ... خداي من ربا...

ربا...

ربا...

ربا...

ربا...

حالم از اون آدم به هم خورد ... چه راحت يه كلاه شرعي رو عملشون ميذارن!

خدايا چه قدر از اون مبالغ كلاني كه تو بانكمون سپرده شده مي تونه پاك باشه و حلال.

خدايا از تو ثروت نمي خوام ... درآمدمون در همون حدي باشه كه دست خودم و خانواده ام جلو كسي دراز نباشه، هزار بار هم شكرت را به جا ميارم ... خدايا به داده ات شكر به نداده ات شكر.

هرچي مالمون بيشتر باشه، وظيفه ما در قبالش سنگين تره.

از فسقلي يه درس بزرگ گرفتم؛ وقتي اولين حقوقش را كه مبلغ خيلي ناچيزي هم بود در سن نوزده سالگي گرفت بخش كوچكي از اون را به مامان داد تا خرج مستمندان شه و هنوز هم با گذشت چندسال اين كار را ادامه مي ده ... اون پول هم انگار با كمكهاي مردمي ديگه خرج جهيزيه دختران دم بخت كم بضاعت مي شه.

پاكي مال ... حلال بودن رزق و روزي ...   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 21:52  توسط پریا  | 

درهاي آسمان در اولين شب ماه رمضان گشوده مي شود و تا آخرين شب بسته نخواهد شد.

                                (پيامبر اكرم صلوات الله عليه و اله)  

........................................................................................

                               

دم ظهري صداي زنگ گوشيم بلند شد ... ايكس بود ... با ابراز شرمندگي فراوان پرسيد كه آيا مي تونم برم دادسرا؟ ... پرسيدم تو كجائي؟ ... جواب داد: دادسراي منطقه* ... هول شده بودم ... گفتم مگه قرار نبود فلان شه و بهمان، مگه اين مشكلِ جديد اينجوري حل نمي شد؟ ... اما انگار طرف راضي بشو نبوده و دنبال چيز ديگري بود ... مداركي كه لازم بود برداشتم و سريع با آژانس خودم را رسوندم تا با به عهده گرفتن كفالتش مانع بازدداشت شدن موقتش بشم ...اونقدر گيج بودم كه موبايل روشنم را به قسمت امانات سپردم.

واي برمن! ايكس عزيزم اشك تو چشمهاش جمع بود ... واي بر من! مامور تو شعبه (بانك) ايكس عزيزم را جلب كرده بود و امروز براي اولين بار دستبند به دست دوست مهربون و بي گناه من خورده بود.

يه بانكي از قوم و خويش خودشون هم اومده بود ... باباش خواست كفالت دوستم را فاميلشون به عهده بگيره  و در صورت نياز من هم پاي برگه را امضا كنم ... بيش از يك ساعت معطل شديم تا حاج آقا (داديار) نمازشون را خوندند ... بعد از نماز هم تو فرصت 10 دقيقه اي سريع يه كارهائي انجام شد تا حاج آقا به سرويسشون برسند.

آخرش هم يادم رفت گوشيم را پس بگيرم ... حالا تا نمي دونم كي گوشي ندارم... گوشي روشن.

خدا را شكر كه دوستم امشب تو خونه خودش سر بر بالشت مي گذاره.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 23:57  توسط پریا  | 

 اي خداي بخشنده، ما را به نور معرفتت هدايت فرمودي و به فضل و رحمتت از غير بي نياز گرداندي و  به نعمتت شب و روز پرورش يافتيم.

 گناهان ما (اگر از نظر خلق مستور است) پيش تو هويداست.

 از تو اي خدا از آن گناهان طلب عفو و آمرزش مي كنيم و به درگاهت به توبه باز مي گرديم.

                                                                     (فرازي از دعاي ابوحمزه ثمالي) 

..................................................................................................................

                

براي چندمين بار نيمه هاي شب از خواب بيدار شدم ... گيج ِ خواب بودم اما از ترس خواب موندن براي سحر و نماز، تو تاريكي در به در به دنبال گوشي موبايلم بودم تا ببينم ساعت چنده؟

بالاخره يادم افتاد كه ديشب قبل از خواب كجا گذاشتمش... بلند شدم ... با چشماني نه نيمه باز بلكه تقريبا" بسته به راه افتادم ... با گذاشتن پام روي بدن غرقِ در خوابي به خودم اومدم.

در حال كله معلق(؟) زدن و افتادن، دستم را به سمت يه صندلي فلزي كه در اون وضعيت مي تونست تنها تكيه گاه من و مانع از شدت سقوطم باشه دراز كردم ... اما من و صندلي هر دو به شدت و با صدايي بلند بر تن خواب آلوده فرود اومديم ... و اين صداي آخ من بود كه گوش فلك را كر مي كرد.

نمي دونم جديدا"‌چرا اين قدر دست و پا چلفتي شدم ... هنوز يه هفته از نصف کردن صندلی و سقوط من نگذشته كه ماجراي ديگري از سري داستانهاي من و صندلي رقم مي خوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 17:24  توسط پریا  | 

يا رب اغفر لي غفلتنا يا رب اغفر لي توبتنا

خداوندا جز از سمت تو و از پيش تو اميد نيكي نمي توان داشت و نجات جز به دست تو ميسر نيست.

نه آن كسي كه نيكي مي كند مستغني از احسان توست و نه آن كسي كه گناه مي كند و جسور است، از دايره قدرت تو بيرون مي رود و از مملكت تو راه فرار دارد.

كدام كار بدي است كه بخشش تو نتواند آن را در بر بگيرد و كدام زماني درازتر از مهلتي است كه تو به انسان مي بخشي؟

سپاس خدائي را كه چون بخوانمش، پاسخ مي گويد؛ هر چند چون او مرا مي خواند، در پاسخش كاهلي مي كنم.                                                        

.........................................................................................

                         

آقاي «ع» مشتري قديمي شعبه مونه ... از اون آدمائي كه بايد دعا كرد مشابهش بيشتر و بيشتر ديده شه.

آقاي «ع»، 114+ ؟ بچه داره!!! ... يكصد و چهارده تاش را مطمئنم ... خدا زيادشون كنه!.

هر ماه يه نفر يه ليست 114نفره از بچه ها به همراه شماره حسابهاشون مياره تا سي هزار تومان (يا شايد هم بيشتر) به حساب هر يك واريز شه ... غير از اول بُرج، آقاي پدر از هر بهانه اي براي واريز وجه به حساب فرزندانش استفاده مي كنه (مثل عيد نوروز ، نيمه شعبان و ...).

در برخي مناسبت ها هم براي مادرها خريد مي كنه ... يه وسيله مفيد و پول آور مثل چرخ خياطي.

ديروز به مناسبت ماه مبارك رمضان واريزها به عهده من بود.

خدا امثال اين باباها را زيادتر كنه.

آقاي«ع» پدر ِ 114 تا بچه يتيمه.

*

تو اين روزهاي عزيز براي همديگه دعا كنيم ... براي ايكس عزيز من هم دعا كنيد ... خدايا خودت مي دوني اون بي گناهه ... بعضي وقت ها با خودم فكر مي كنم حتما" ايكس ِ من را خيلي دوست داري كه چنين آزمايش سختي براش در نظر گرفتي... تمام دلخوشيمون اميد به رحمت و گشايش توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 20:42  توسط پریا  | 

حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و اله:ابتداي ماه رمضان رحمت، ميانه اش مغفرت و پايانش آزادي از آتش جهنم است.

.........................................................................................

همكار كنار دستم نوشا، براي انجام كاري از بانك خارج شده بود ... هر از گاهي افرادي براي كاري مثل گرفتن كارتهاي atm خود ( منظورم كاري غير ماليست)مراجعه مي كردند و من در حين انجام كار مادر و دختري، كار اونها را هم انجام مي دادم ... در نبود نوشا حسابي دست تنها بودم اما چاره اي نبود ... كار مشتري خودم هم انگار تمامي نداشت.

براي تحويل كارتِ خانمي پشت باجه نوشا نشستم، به محض نشستن حس كردم قسمت راست صندلي كمي پائين رفت ... صاحب كارت مقابلم نشسته بود و من به كج شدن صندلي توجهي نكردم ... براي برداشتن فرم از كازيه، كمي سرم را خم كردم ... خم شدن همانا و سقوط صندلي همانا و برخاستن صداي مهيب و نقش بر زمين شدنم هم همانا.

همه بچه ها باجه هاشون را ول كردند و سريع خودشون را به من كه مثل سيخ صاف رو زمين نشسته بودم و كازيه را با دو دست بالا نگه داشته بودم و بهتر از جان ازش محافظت مي كردم، رسوندند ... من اما هرهر مي خنديدم ... يه عده با ديدن قيافه ام و سلامتم زدند زير خنده و رفتند ... يه عده مثل ارشد در حالي كه از شدت خنده تا كمر خم شده بودند، سعي كردند بلندم كنند ... اما من از جام تكون نخوردم و گفتم ضايع است چون حالا نگاه تمام مشتري ها به سمت منبع صداست... بعضي از مشتري ها اومده بودند و حالم را مي پرسيدند و اين كه آيا جان سالم به در برده ام؟.

نگاهم به صندلي افتاد ... به دو نيم تبديل شده بود!!!

هنوز كار مشتريان كذائي ام (مادر و دختر) تمام نشده بود ... بچه ها خواستند فوري خودم را به طبقه پائين برسونم ... رفتم پائين ... يه عده بيكار نشسته بودند و فيلم طنز "چگونه صندلي به دو نيم تبديل مي شود؟"  را تماشا مي كردند ... تو دو دور تماشا من هم همراهيشون كردم ... خيلي خنده دار بود.

بالا رفتم ... كار مادر و دختر هنوز تموم نشده بود!!!.    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 21:33  توسط پریا  | 

امام صادق عليه السلام : با پدرانتان خوشرفتاري كنيد تا فرزاندانتان با شما خوشرفتاري كنند. (كافي ج5 ص55)

..........................................................................................................................

                               

همكارم آزاده روزهاي سختي را داره سپري مي كنه ... بيماري مادر و رسيدگي به او از يك طرف و انجام امور منزل از سوي ديگر فشار سنگيني به دوستم وارد مي كنه ... قبل از اتفاقات اخير بنا بود خواهر آزاده ظرف دو سه ماه آينده به خانه بخت بره در همين گير و دار به ناچار، پاي مادر به بيمارستان و اتاق عمل كشيده شد ... هزينه عمل بر خلاف گفته هاي قبلي از 5/2 ميليون تومان، 5/6 ميليون اعلام شد و در توجيه اين افزايش نرخ، سختي عمل و نياز به تخصصها و پزشكان ديگر عنوان شد.

در حال حاضر مشغله فكري همكارم، هزينه خريد جهيزيه خواهرشه كه بر آمدن پدر از پس چنين هزينه اي لازمه اش فروش قطعه زميني در زادگاهشه كه خود(پدر) تعلق خاطر زيادي به اونجا داره ... فروش زمين به راحتي و سرعت امكان پذير نيست ... آزاده نگرانه؛ از طرفي دوست نداره پدرش قطعه زمين مورد علاقه اش را بفروشه و از طرف ديگه خريد به موقع جهيزيه خواهرشه.

همه اين ها در حاليه كه اگه مراسم ازدواج خواهر به تعويق بيفته احتمالا" تامين هزينه هاش از جاهاي ديگه امكان پذيره ضمنا" پرداختن و مراقبت از مادر با فراغ بال امكان پذيره.

اما خواهر آزاده بنا به دلائلي حاضر به عقب انداختن مراسمش نيست ... برام سخته كه دوستم را هر روز خسته تر از روز قبل ببينم. 

پ.ن1: در عجبم چه طور توي يه خونه يكي اونقدر به فكر باباش و تعلقاتش و نگراني هاشه و ديگري به فكر آنچناني بودن جهيزيه اش. 

پ.ن2: با اين هزينه هاي سرسام آور ِ بيمارستان و خرج كفن و دفن ديگه كسي جرات فكر كردن به مرگ را هم نداره بر خلاف قديم نديمها كه هركس از زندگي و سختي هاش خسته مي شد آرزوي مرگ مي كرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 22:21  توسط پریا  | 

 الهي! رفتار من با تو چنان است كه انگار بر گردنت حق نعمت دارم.

 تو مرا صدا مي زني و من از تو روي مي گردانم.

 تو بر من مهر مي ورزي و من با تو نامهرباني مي كنم

 تو با من طرح دوستي مي ريزي و من رد مي كنم.

 اما اين رفتار ناشايست، تو را از رحمت و لطف به من باز نمي دارد و مانع تفضل و عطايت نمي شود.

 الهي! بنده نادانت را ببخش و با همان فضل و احسان هميشگي ات او را درياب كه تو بخشنده اي و كريم.

                                                                                       (فرازی از دعای افتتاح)

..............................................................................................................................

                         

شايد دوره سربازي براي خيلي از جوونها سخت بگذره و به نوعي از اون گريزان باشند.

 اين دوره سختي ها و مشكلات مضاعفي براي مردمهربون در پي داشت كه با توكل به خدا، همه چيز ختم به خير شد (منظورم از سختي مضاعف دوري راه، غذاي بد و امثالهم نيست) ... اما مزايائي نيز به همراه داشت من جمله آشنائي با جناب سعيدي* كه اين آشنائي آنقدر عميق شد كه منجر به دوستي خانواده ها شد.

در اولين برخورد من با خانواده آقاي سعيدي، انس و الفت ميان اعضاي خانواده و احترام فوق العاده اي كه براي هم قائل بودند بسيار برايم تازگي داشت ... در مدت حضورم در منزلشون آرامش عجيبي داشتم.

در مخاطب قرار دادن همديگه  آقا، خانم، جان از زبونشون نمي افتاد ... يه زندگي خيلي ساده!.

با اين كه آقاي سعيدي از فرماندهان محسوب مي شه و  شرايط سكونت تو خونه اي با متراژي چند برابر و درخور درجه و مقام را از سوي سازمان مربوطه داره اما حاضر به اين كار نمي شه و استدلالهاي زيبائي هم واسه خودش داره.  

خاطرات اوائل جنگشون و رو در روئي با منافقين يه جورائي يادآور خاطرات شهيد همت و همسرش از اون دورانه.

آرامش فعليمون كه نتيجه زحمات اين افراد در اوائل انقلاب و دوران دفاع مقدسه باعث مي شه كه هميشه سر تعظيم در مقابلشون پائين بيارم.

*: اين اسم مستعاره و متاسفانه به دلائلي از گفتن خيلي از واقعيات در تمامي سطور اين نوشتار معذورم.

یه تشکر ویژه از آقا پیام بابت قالبهای قشنگی که برام فرستادند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 22:53  توسط پریا  | 

رسول اكرم صلي الله عليه و آله: اِذا عظّمت اُمتي الدنيا نزع الله منها هيبة الاسلام

زمانيكه امت من دنيا را بزرگ دارند، خداوند شكوه اسلام را از آنان مي گيرد

.......................................................................................................................................................

خانه عزيزي بودم ... در حين صحبتها متوجه برنامه تلويزيوني شديم، مستندي در مورد آقاي كيومرث پوراحمد ... بخش هائي از سريال قصه هاي مجيد پخش شد و همه را به حال و هواي گذشته برد ... گويا 14 سال قبل بود! ... آقاي پوراحمد با شخصي به گفتگو پرداختند كه در كمال تعجب متوجه شديم اون شخص بي بي ِ قصه هاي مجيده (مادر كارگردان) .

حيرت ما بيشتر مربوط به شكستگي و بيماري بي بي بود ... به طوري كه حتي سريال قصه هاي مجيد را به زحمت به يادآورد ... صورت مهربان بي بي به رنگِ * بود.

براي من باور اين تحول سخت بود ... صورت بي بي، مرحوم مادر بزرگ را به ياد من مي آورد ... شكستگي اون مرحوم هم از نظر من خيلي ناگهاني بود ... تصور مادربزرگ در ابتدا هميشه با سرحالي و قبراقيش همراهه، اما بعد به ناگاه با يادآوري ماههاي آخر عمرش قلبم مي شكنه.

افراد حاضر در جمع و بيننده اون برنامه مستند، هر يك مشغول يادآوري خاطرات گذشته بودند ... من اما با بغضي در گلو به زحمت سعي در مهار احساسات و فراموشي افكارم داشتم ... هرچه تلاش كردم نشد و بالاخره اشكها سيل آسا و بي امان جاري شدند ... همه با تعجب به من زل زده بودند و سعي در علت يابي داشتند ... فسقلي پيش از همه حالم را درك كرد.

واقعا" اين دنيا، متعلقات و دلبستگي هاش تا چه حد ارزش دارند كه براشون مايه بذاريم.

خدايا دلم مي خواد همه عزيزانم در كنارم باشند.

خدايا دلم براي مادربزرگ خيلي تنگ شده ... خدايا اون خيلي سختي كشيد، خيلي ... خدايا خودت بهش رحم كن، روحش را شاد كن... روسفيدش كن.

خدايا! بابابزرگـــــــــــــــــــــــــــــــــم ...

خدايا چرا اينقدر دلم پرغصه است ... چرا اين قدر بغض نشكسته تو گلوم گير كرده ... چرا من اين قدر دلم گذشته ها را مي خواد ... چرا بايد اين قدر از آينده واهمه داشته باشم ... تو جووني اين جوري واي به حال پيري!

پ . ن: از ناشناس عزیز بابت لطفش و وب زیباش با مطالب و حکایت های آموزنده اش سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 22:17  توسط پریا  | 

اميرالمومنين علي عليه السلام: بعد از صلح كردن با دشمن از او سخت بر حذر باش چرا كه دشمن گاه خود را نزديك مي كند تا غافلگير كند پس محتاط و دورانديش باش و حُسن ظنت به او را متهم دان ( مستدرك الوسائل ج11 ص43 )

…………………………………………………………………………………………………………………………

                                

تو شلوغي اول ماه مدام قطعي مركز داشتيم ... هركي وارد بانك مي شد تا چند ساعت بعد، مهمانمان بود ... تو اين جور مواقع خانمها و آقايون زيادي پيدا مي شوند كه هنرنمائيشون را در نقش يك كارآگاه به حد اعلاء نشان مي دهند.

شماره اي را اعلام كردم ... لحظاتي صبر كردم و به جمعيت نگاهي انداختم ... پيرمردي فرتوت و عصا به دست حدودا" 80 ساله سردرگم بود ... نگاهش لحظه اي به شماره اش بود و لحظاتي به شماره بالاي هر باجه.

باجه خالي من را كه ديد، از فرصت استفاده كرد و با لبخندي در مقابلم نشست ... كارآگاه خانمي كه در رديف اول مشتريان نشسته و به وظيفه خطير خود مشغول بود، اعتراضي كرد ... با اين كه دلم راضي نبود با دلخوري اعتراض مشتريان را براي پيرمرد تكرار كردم ... او در جوابم با لبخندي بر لب : «شما هم يه روز پير مي شي» ... دلم لرزيد ... نگاهش كردم ... در عمق نگاهش غم عجيبي موج مي زد ... مشتري باجه ام هم آمد ... طاقت نياوردم و  گفتم كار هر دو را با هم انجام مي دهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 22:37  توسط پریا  | 

آن كه تو را هشدار داد، چون كسي است كه مژده داد. (امام علي عليه  السلام)

…………………………………………………………………………………………………………………………

                   

قصد داشتيم بعد از سفر حج به خانه اميد و آرزومون (خانه بخت) پا بگذاريم.

بعد از عمري همه چيز دست به دست هم داده بود تا بالاخره اين امر محقق شه ... من هم خوشحال و خندان، چندي قبل به نيت دريافت مرخصي اي طولاني مدت پرده از رازم در شعبه برداشتم و همه را انگشت به دهان ديدم.

هرچه به موعد پرواز نزديك تر مي شديم با نيرويي مضاعف ناشي از استراحت طولاني مدت آينده كار مي كردم ... اما زهي خيال باطل.

پروازهاي عمره كنسل شد و به اين ترتيب نيز اجبارا" سفرِ ما ... به هر حال حتما" حكمتي در كار بوده اما چيزي كه براي من مبهم باقي مونده علت اين تصميم گيريه.

نتيجه اين كه مقصد ما از مكه به مشهد تغيير يافت ... حتما" امام رضا زيادي ما را طلبيده! ... البته اين حرفها بايد بعد از زيارت گفته بشه.

تو شعبه همه چيز ريخته به هم ... من و دوتا ديگه از بچه ها احتمالا" تو يه ماه اصطلاحا" عروسيمونه (گرچه در مورد من نمي شه اين واژه را به كار برد).

دو سه روزيه كه معاون، ارشد و بچه ها حسابي سر به سر من مي گذارند به طوري كه ديروز حساب كتاب چند تا از بچه ها را مدام به هم مي ريختم و اشتباه پشت اشتباه انجام مي دادم.

با وجود گوشهاي تيز يكي از همكاران به من لقب دهان پركن ِ جا دهنده داده شده.

   

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 8:42  توسط پریا  |