تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

با نيكوكاري از كارهاي ناپسند جلوگيري كنيد. (حضرت امام حسن عليه السلام)

.........................................................................................

آزاده اولين نفري بود كه بهم گفت خيلي عوض شدم و در واقع خيلي آروم شدم ... چند روزي كه آزاده مرخصي بود همكار اونور دستي هم بهم گفت پريا خانم چرا اين قدر ساكت شديد؟!.

دو شب قبل كه رفقاي صميمي خونه ملاني جمع بوديم، صاحبخونه تغييرات رفتاري منو تائيد كرد و گفت پريا آدمي نبود كه از كسي تعريف كنه ولي امروز در كمال تعجب چندباري جمله محبت آميز بهمون گفت!!!

خلاصه كه آخرين نفر خودم بهمون نتايج سايرين دست پيدا كردم ... حالا هم چيزي نشده؛ همه چيز به مرور زمان خوب و به قول آزاده اُوكِيــــز مي شه ... اينو زماني كشف كردم كه نفر بعد از من از مرخصي ازدواج برگشت ... تو نگاهش چيزي آشنا مي ديدم، آخرش نتونستم اون نگاه را براي آزاده توصيف كنم.

نفر سوم هم بابت امر خير رفته مرخصي، حالا بعد از برگشتِ اون آقاي همكار مي تونم در خصوص اخلاق و رفتار قبل و بعد از ازدواج همكاران خانم و آقا به نتايج بهتري برسم.

من باب ارج نهادن به حركت ارزشي و پسنديده همكاران شعبه ما، در امر مقدس ازدواج تعداي از ديگر همكاران شعبه فعلا" تو نوبند ... آخه چندتائي عقد كرده و خواستگاري رفته داريم.

دقيقا" روزي كه من و مرد مهربون هر يك به تنهائي و در خفا به پنچر كردن ناگهاني ماشين در ميانهء راه مي انديشيديم، تصورمان رنگ حقيقي به خودش گرفت و ما را وسط راه غافلگير كرد! ... البته زماني غافلگير شدنمان به اوج خودش رسيد كه اين اتفاق شب بعد هم تكرار شد ... خدا را صد هزار بار شكر كردم كه سري دوم من به همراه مردمهربون نبودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت 18:13  توسط پریا  | 

معبود من!

چه خرم است یادگاران الهام یاد تو بر قلبها

و چه شیرین است به همراهی اندیشه ها در گذرگاهان غیب، سیر به سوی تو

و چه خوش است طعم عشقت

و چه نوشین است شراب فرهمندی ات!

...

                          (امام سجاد علیه السلام)

.....................................................................................................................................  

روزها به کندی و در سکوت می گذره ... خصوصا" اگر که یک روزِ تعطیل هم باشه ... هنوز به فضا به محیط  به همسایه ها به کوچه های اطراف و به مسیر طولانی تر و پر ترافیک فعلی عادت نکرده ام ... صادقانه اش اینه که دلم همون خونه پدری را می خواد.

تو مسیرهای رفت و آمد که گاها" از اطراف خونه پدری رد می شیم مثل گذشته از دور اشتیاق زودتر رسیدن را دارم حتی اگر یکصدم ثانیه باشه اما به محض این که وارد مسیرهای جدید می شم تمام شوقم را از دست می دم.

حالا وقتم تو خونه تقریبا" پره اما سکوت آزارم میده.

دیشب به محض این که پام رسید خونهء بابا، یکریز حرف زدم ... فسقلی گفت: وای تو این قدر حرف تو دلت مونده بود؟

پنجشنبه ها مرد مهربون تعطیله ... دیروز یه ناهار عجیب درست کرده بود که خاص منطقه خودشونه ... خیلی بهش امیدوار شدم ... انگار استعداد آشپزیش بد نیست! ... تازه دوستش هم ناهار مهمونمون بود. 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 21:22  توسط پریا  | 

خدایا! از او به تو پناه می برم که هوسهایش در قلبم می چرخد و خواهشهایش را اجابت می کند. دوستی دنیا را پیش چشمم زیبا جلوه می دهد و پرده ای می کشد میان من و فرمانبرداری از تو.

به تو پناه می برم از خودم.

                                         (امام سجاد علیه السلام)

............................................................................................................

خیر سرم امروز رئیس صندوق بودم. مدام یا فزونی صندوق داشتم یا کسری ... آقای کنار دستی چندین بار اومد کمکم ... یکساعت پیش از تعطیلی بانک خواستم از بالانس بودن حساب و کتاب صندوقم مطمئن شم اما مگه رئیس مهلت می داد ... بانک خالی از مشتری، به محض این که یکی پاش را می گذاشت تو شعبه آقای رئیس بی توجه به اینکه سیستم نوبت دهی هم تو شعبه موجوده فوری مشتری مورد نظر را می نشاند جلوی یکی از باجه ها، خصوصا" مقابل باجه من ... از این کار رئیس حسابی عصبی شده بودم و داشتم سعی می کردم هرطور شده از سیت بودن (بالانس بودن) صندوقم مطمئن شم اما با داد و فریاد مشتری پای باجه یکی از باجه بر سر آقای ارشدِ جدید حسابی توجه همه جلب شد ... کمی بعد با حضور آقائی سر و صداها اوج گرفت و بیشتر شد ... آخرش هم فهمیدم آقای عربده کش به شغل بس شریف شرخری مشغوله ... گویا شرخر به قصد برگشت زدن چک بیچاره ای به یکی از همکاران مراجعه می کنه و چون موجودی حساب کافی نبوده، آقای همکار طی تماسی با صاحب حساب بهش می گه که عزیز من چه نشسته ای که چکت رو به برگشت خوردنه. سریع حسابت را پر کن ... سریعتر از اون صاحب حساب خودش را رسونده بود بانک و می گفت چکش بابت ضمانت کاری بوده اما خیانت در امانت شده و می خواد جلوی پرداخت و یا برگشت چک را بگیره ... رئیس محترم هم فرمودند ابتدا کار صاحب حساب پیش بره که به ناگاه داد و قال و عربده کشی و تهدید شرخر شروع شد ... رئیس کوتاه نیامد و اجازه برگشت زدن چک را نداد ... هر لحظه احتمال چاقو کشی می رفت ... یاد ایکس عزیزم افتادم و فکر اینکه تقدیر اونو گرفتار چه آدمهائی کرده بیشتر عصبیم می کرد ... حالا صندوقم هم نمی خوند ... در یک اقدام بی سابقه جلوی رئیس ایستادم و از انجام فرمانش شانه خالی کردم ... آخرش هم رئیس کوتاه اومد ... همکار کناری یه ایران چک 50 هزار تومانی را لابه لای دو هزار تومانیهام پیدا کرد و خودم هم یکی دیگه اش را لابه لای برگه های سَندهام ... تازه این بخشی از دسته گلهام بود که البته همکاران همه را از فوائد شروع زندگی مشترک می دانستند ... آخرش هم از رئیس عذرخواهی نکردم.          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 21:43  توسط پریا  | 

هركه از مرد يا زن مسلماني غيبت كند تا چهل شبانه روز خداوند نماز و روزه او را قبول نمي فرمايد مگر اينكه غيبت شونده او را ببخشد (رسول اكرم صلوات الله عليه)

...................................................................................................

فردا قراره بعد از اتمام ساعت كاري به همراه تعدادي از دوستان همكار به خونه برگردم و مهمان داري كنم ... امروز از وقتي پامو گذاشتم تو خونه دارم يكريز كار مي كنم. مرد مهربون هم كمك حالم بوده.

برخلاف خيلي ها كه تو اولين جلسات گفتگو با خواستگارشون از نمي دونم چي حرف مي زنند، من به مرد مهربون از توقعاتم از اون تو زندگي مشترك گفتم. اتفاقا" چيزي را كه خيلي هم بر اون اصرار داشتم كار كردن مرد در منزل بود ... مرد مهربون هم موافق نظراتم بود فقط گفت علاقه نداره تو جمعي كه آقايون نشستند و كار نمي كنند او بلند شه و تو بين خانمها خدمت رساني كنه، جوري كه شخصيتش زير سوال بره.

يادمه بار اول كه من و ملاني با اطلاع قبلي رفتيم خونه النا، تو حياط خونشون نشسته بود. انگار پشت در خونه مونده بود و منتظر همسرش بود تا بياد و در را براش باز كنه ... اون روز بهمون خيلي خوش گذشت ... روزي هم كه قرار بود بريم خونه آزاده، با النا و ملاني تو يكي از اتوبانها گم شده بوديم و با ماشين ملاني مدام دور خودمون مي چرخيديم تا بالاخره تونستيم از محدوده طلسم شده خارج شيم ... حالا نمي دونم فردا قراره برامون اتفاقي بيفته يا اینکه همه چيز با خير و خوشي فيصله پيدا می كنه.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 23:20  توسط پریا  | 

یا مسبب الاسباب

............................................................................................

فسقلي جون زحمت كشيده و ماشينش را در اقدامي عجيب و بي سابقه دست ما سپرده تا فعلا در رفت و آمدها راحت تر باشيم. چون فاصله خونه مون تا محل كارها بيشتر شده.

ما كه فعلا" شديدا" در حال اكتشافات جديديم مثلا" ديروز يعني روز جمعه اي، كلي با مرد مهربون نشستيم پاي دفترچه راهنماي ماشين لباسشوئي و هي كشف كرديم كه فلان دور موتور فلان دما براي فلان لباس مناسبه ... يعني روز جمعه مون صرف لباسشوئي شد ... پنجشنبه شبمون پاي ...

ديروز تازه از خوردن ناهار پاي بساط لباسها فارغ شده بوديم كه فرزانه همكار و همسايه ام زنگ زد و گفت همين الان مي خواد به اتفاق همسرش مهمونمون شه! ... ازش خواستم كه كمي بعدتر از اون هاگير و واگير تشريف بيارند. قرارمون براي بعد از شام شد ... عصر وقتي خانواده ام فهميدند، آموزشهاي لازم براي پذيرائي را نيم ساعته بهم دادند.

مثل اين اواخر تا نيمه شب بيدار بودم ... من و بيداري تا اون وقت شب؟!! هيچ وقت تصورش را هم نمي كردم. حالا شايد نتيجه گرفتن كمي عجولانه باشه اما انگار تو زندگي مشترك خودبخود آدم كم خواب و ساعي مي شه ... كم خوابي هاي شبانه! و دير حاضر شدن سركار و از طرفي نگاههاي پرمهر و عطوفت اطرافيان ...

يكي به كمكم احتياج داره مي تونم فعلا كارش را راه بندازم. نمي گم خودم لازم ندارم چون دِين مردم گردنمه اما اون وضعيتش وخيمه ... مي گن رو در بهشت نوشته هركي قرض بده، خداوند هيجده برابرش را بهش برمي گردونه ... يعني نيكوتر از صدقه است كه پاداشش ده برابره ... خدايا توكل به خودت.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 21:9  توسط پریا  | 

پيامبر فرمود: هركه يك بار بر من صلوات بفرستد خداوند دري از عافيت به رويش مي گشايد.

.........................................................................................................................

صبح كه از خواب بيدار شدم، بابابزرگ را ديدم كه در نزديكيم به خواب رفته. پس صبح زود از راه رسيده بوده ... جاري وسطي بهم گفت پدربزرگ خيلي شكسته تر از قبل شده. نگاهش كردم درست مي گفت. چند ماهي مي شد كه نديده بودمش ... ادامه داد حتما" به خاطر مرگ مادربزرگه. با سر حرفش را تائيد كردم. ديگه توان ادامه دادن به بحث را نداشتم. انگار او هم فهميد و صحبتها همين جا خاتمه يافت ... مامان بزرگ! چه طور بايد از تو كسب تكليف كنم و ازت اجازه بگيرم؟

يه تعداد از مهمانها از راه دور رسيدند. خونه كمي شلوغ شده بود. دلم پيش مامان بود، يه موقع بهش فشارنياد!

بعد از نماز ظهر با الي راهي آرايشگاهي در همان نزديكي شدم ... عادتِ رفتن به اينجور جاها را ندارم تا حدي هم مي شه گفت خوشم نمياد. بدم مياد به خاطر چهره نگاهها را به خودم جلب كنم! ... يه آرايشگاه معمولي، كاملا" معمولي!. با اين جمله موافق نيستم " يه شب كه هزار شب نمي شه" تا به خاطر اون مثل آشناها و دوروبريها برم سراغ همون چندتا آرايشگاه مطرح و مثل ريگ توشون پول خرج كن! ... امتياز اصلي اونها اينه كه بالا شهرند و خيلي مجهز و البته بسيار گران! ... آرايشگاه ملاني جانم 25 برابر گرانتر از مكاني بود كه من رفتم! ... دم دماي اذان مغرب بود كه كارمون تو آرايشگاه تمام شد. خداي من به كلي عوض شده بودم!

لباسي به تن داشتم كه علاوه بر زيبائي و قيمت مناسب، منحصر به فرد بود.

مردمهربون با ماشيني كه هرگز نخواستيم گلكاريش كنيم اومد دنبالم. تا باز شدن درب آسانسور چندتا پسربچه بهمون زل زده بودند ... تا زمان رسيدن مهمانها نيمساعتي فرصت داشتيم. به همراه مردمهربون زير باران نقل و اسكناس و آواز محلي كه مهمانان شيرازي سر داده بودند وارد خانه شديم. دقايقي بعد مردمهربون به قسمت آقايون كه درواقع منزل پدر تاميلا بود، رفت ... نماز مغرب و عشاء را خواندم ... كم كم خونه شلوغ شد. خانم مداح هم تشريف آورد ... علت اصلي دعوت از اون مانع شدن خانمها براي از خود بيخود شدن و انجام حركاتي خاصي بود.

هنگام مداحي، عده اي را ديدم كه به سمتي خيره اند. قابل حدس زدن بود كه يكي دونفر به دور از چشم من مشغول انجام حركات موزونند ... خانم مداح و سرگروه شيرازيها با هم كــَل انداخته بودند. يكي اين مي خوند يكي اون ... تاميلا كوچولو يا كنارم نشسته بود يا مدام تو بغلم بود ... يكي از زن دائي ها هم مشغول انجام كارهاي خاص خودش بود و ديد زدن و قيمت گذاشتن. مامان تاميلا هم جواب برخي از سوالاتش را به گونه اي مي داد كه چهره زن دائي لحظه به لحظه برافروخته تر مي شد.  

مراسم كاملا" ‌آبرومندانه، شاد، ساده و به دور از تشريفات با حضور حدود 80 نفر از نزديكان برگزار شد و ... دو نفر از آقايون همكار كه با كارهاي چند روز قبلشون تو شعبه و قرار دادنم تو معذوريت، مجبور به دعوت كردن اونها و تمامي همكاران شده بودم هم آمده بودند، هرچند نديدمشون ... آزاده، النا و ملاني هم بودند. بعدها آزاده گفت اون روز همه چيز خوب و مناسب بود. دوستان مردمهربون مي گفتند تصور نمي كرديم كه جشن ازدواج را بشه اين قدر راحت و خوب برگزار كرد!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 17:6  توسط پریا  | 

هر كه به دنبال لغزشهاي برادرش باشد خدا لغزشهاي او را پيگيري مي كند و هر كه خدا لغزشهاي او را پيگيري كند رسوايش مي كند (پيامبر اكرم صلوات الله عليه)

...........................................................................................................................

بامداد چهارشنبه قطار مشهد-تهران: ساعت سه نيمه شب با فريادهاي گوشخراش و بس بلند و حيرت آور خدمه واگن قطار حدود دو متر پريديم بالا و اوج گرفتيم ... اگر به چشم نمي ديديم  باور نمي كرديم قدرت چنان جهشي را داشته باشيم ... صاحب صدا بي امان فرياد مي زد: ملحفه ها و پتوهاتون را بذاريد پشت در ... فوري خواسته اش را برآورده نموديم تا شايد بانگ او خاموش گردد ... خيال باطلي بيش نبود!! تا يكساعت بعد كه قطار به مقصد رسيد گوشهامان بسي مشعوف گرديد ... گويا يكي از مسافرين خوشخواب تا آخرين لحظات در خوابي ناز بود!!!  و ما مستفيض از نعره هاي خدمه و كوبش مشتهايش به در كوپه هامان.

مردمهربون چهارشنبه صبح رفت سركار و من تو خونه تنها موندم ... اول با خودم فكر مي كردم كه در تنهائي روز كسالت باري خواهم داشت اما بعد كه رفتم سراغ يكسري از وسائل تا تو آرامش جابجاشون كنم، حسابي وقتم پر شد اونقدر كارها زياد بود و دور و برم شلوغ كه نمي دونستم چه طور جمع و جورشون كنم.

پنجشنبه صبح با سلام و صلوات و البته با كمي تاخير راهي بانك شدم تو يكي از ميادين اصلي شهر وقتي با سري افراشته قدم بر مي داشتم و به انبوه جمعيتي نزديك شدم يهو شبيه يه توپ قل خوردم و افتادم تو جوي آبي ... كمي آخ و اووخ كردم و بعد كه بلند شدم گفتم اينم نتيجه افراشته بودن سرمه ... با دست و پائي زخمي خودم را به شعبه رسوندم، داشتم از پله ها پائين مي رفتم كه صداي آقاي معاون از بالا به گوشم رسيد: «بچه ها عروس خانم اومدند يه دستي يه كلي يه هورائي ...» ... ماتم برده بود؛ درست مي شنيدم؟! ... پيامهاي تبريك از هر طرف به گوش مي رسيد ... پول شيريني اي كه به افتخار عروس شدنم خريده شده بود را عوض من، جناب رئيس تقبل نمودند.

براي مهماني شب گذشته دو نوع غذا هر كدام در حد و اندازه 9 نفر تدارك ديدم، به كسي اجازه كمك ندادم تا بعدها نشنوم "هنوز راه نيفتاده بايد كمكش كرد" ... شكر خدا  براي دو روز آينده مون غذا به اندازه كافي موجوده ... ياد نوشا افتادم كه مي گفت «من توان آشپزي براي بيش از دونفر را ندارم» ... ازش پرسيدم «حتي در صورتي كه پدر و مادر همسرت هم مهمانت باشند بازهم از بيرون غذا تهيه مي كني؟» ... جواب داد« ديگه همه حتي اونها هم با قضيه كنار اومدند» ... يادم به قبل تر افتاد؛ يه روز تو آشپزخونه وقتي نوشا ظرف غذاش را باز كرد چيزي شبيه كيك ديدم. اما بعد شنيدم كه غذاي مزبور قيمه بوده!!!.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 1:42  توسط پریا  | 

بهشت در ميان سختيها و جهنم در شهوات نهفته است. (امام كاظم عليه السلام)

.............................................................................................

فقط يه روز ديگه مونده ... يه كوچولوئي استرس داره مياد سراغم ... دلم مي خواد اين يك روز هم سريعتر بگذره و همه راحت شن ... ديشب يه اولتيماتوم اساسي دادم به خانواده، به مامان و خواهرا و مرمر طوري كه جاري خانم هم خوب بشنوه و حساب كار بياد دستش و به گوش بقيه هم برسونه ... فسقلي كه خيلي بهش برخورد، شايد هم يه اقدام اساسي كرده باشه. همون كاري كه منو نسبت بهش تهديد مي كرد.

خدايا نمي خوام كوچكترين گناهي صورت بگيره، نمي خوام من مسبب شكستن حرمت ها بشم ... كار بدي كردم؟! ... دل چندنفر را شكستم قصدم فقط رضاي تو بوده و هست ... آيا اشتباه كردم.

دلم نمي خواد به بقيه و پيش از همه مامان فشار بياد ... اگه حرف من پيش مي رفت ديگه اين همه دردسر هم نبود سادهء ساده، فراتر از ساده بدون كوچكترين تشريفات ... هنوز هم به نظرم همه اش مزخرفه و كاري مسخره ... شكر خدا يك نفر همجنس پيدا شد كه با من همعقيده باشه ... يه همكار خانم!

دوباره اشك ريختن هاي مامان شروع شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 23:13  توسط پریا  | 

دنيا بازاري است كه جمعي در آن سود مي برند و گروهي زيان مي كنند. (امام هادي عليه السلام) 

.............................................................................................

صبح كه رسيدم بانك، پشت در به انتظار باز شدن در شعبه ديدمش ... از همون اولين روزهاي ورودم به شعبه فعلي متوجه اش شدم. مشتري دائمي مون بود ... يا چك مي خوابوند به حسابش يا درخواستش جابجائي و انتقال بين حسابها بود؛ بدون رد و بدل شدن وجه (كاري پسنديده و بي دردسر از ديد يه بانكي) ... اولين بار كه مقابل خودم نشست، از جديد بودنم گفت. يه برگه هم از لابه لاي وسايلش در آورد و خودكار به دست و آماده نوشتن پرسيد: اسمتون چيه؟ ... نگاهي به برگه اش انداختم. يه سري اسامي توش نوشته شده بود كه يه تعدادش از همكارهاي وقتم بودند ... سوال كردم: اسم همه را مي نويسيد؟ پاسخ مثبت داد ... كارش برام جالب و تك بود ... از همون روز اسم من هم به ليستش اضافه شد.

از جمله مشتري هاي طلائي ما هست ... از اونها كه نقاط قوت بانكمون را خوب شناسائي كرده ... حال و روز ما را خيلي خوب درك مي كنه، هيچ وقت تركمون نمي كنه و مبلغ خوبي هم براي ماست.

دوست داشتم و البته بجا بود مفصل تر از مشتري طلائي مون بنويسم ... اما سرم خيلي شلوغه.

 

-    ماندگار به معابد بودا سر مي زنه و لطفش شامل حال من هست در سرزميني كه هنوز نمي دونم كجاست! ... سرزمين هزار معبد!!! (شاید چین...)     

-     دلم تاميلا مي خواد

-     شمارش معكوس من سه ... احساس؟ ... هنوز كشف نشده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 1:31  توسط پریا  | 

عبادت هفتاد جزء است كه برترين آنها كسب حلال است. (پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلّم) 

.............................................................................................

بعد از ظهري يكي از بچه ها مشغول عوض كردن كانال تلويزيون بود تا سريال مورد نظرش را ببينه ... منم مشغول كار و تلاش و ريختن عرق جبين بودم ... ناگهان با صداي فريادي از جا پريدم. نه، صداي مشتري من نبود بلكه از چند باجه آنطرف تر بود ... كمي گوشم را تيز كردم و متعجب به پيرمردي كه عامل ناآرامي بود زل زدم ... شكر ِ خدا اينبار از دعوا خبري نبود بلكه پيرمرد با شور و حرارات چندين بار فرياد مي زد: بزن كانال * ... و اين واكنش يكي از مشتري ها در برابر تغيير كانال همكارم بود تا سريال مورد علاقه اش را تماشا كنه.

- بالاخره مرد مهربون برگشت ... از شیراز مهمون داریم 

- شمارش معکوس پنج ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 23:56  توسط پریا  | 

اميرالمومنين علي عليه السلام: حسد، دروغ و كينه، چهره دين را زشت و انسان را نابود مي كند.

.............................................................................................

پيرمرد را كه جلوي باجه ام ديدم، دلم غش و ضعف رفت. صدتا مثل اون مي خواستم بابابزرگ داشته باشم ... يه دونه از دندونهاي جلوش افتاده بود اما ظاهري تر و تميز داشت با اين حال آخرش طاقت نياوردم و گفتم هر زمان تشريف آورديد بانك بيايد پيش خودم كارتون را بدون نوبت انجام مي دم ... مگه چه قدر كار داشت؟ ماهانه 55هزار تومن از حسابش پول برمي داشت! ... خيلي ذوق كرد و تشكركنان شعبه را ترك كرد ... اين افراد بي ادعا بيشتر از اينها گردنمون حق دارند.

بعد از رفتنش عينهو دوپينگ كرده ها بودم. به آزاده گفتم: ديدي چه قدر ناز بود؟ شاد و خندان شماره بعدي را گرفتم ... واي ... اينم يه پيرمرد بامزه بي آزار بود!!! چند روز قبل هم مشتري خودم بود كه به اشتباه زودتر از موعد براي انجام كاري اومده بود. همون اول بسم الله ماجراي چند روز قبل را با گفتن الان ديگه وقت انجام كارتون شده، بهش يادآوري كردم ... حيرت زده لبخندي زد و گفت خانم شما چه قدر باهوشيد؟! ... با هر كلمه اش حس مي كردم دندون مصنوعيش تو دهنش يه تكوني مي خوره. يه صداهائي هم به گوشم مي رسيد ... بعد از رفتنش ديگه حسابي شارژ بودم.

من صدتا بابابزرگ ميخوام!!!

واقعا"  نمي دونم چه سريه كه اين قدر به افراد ميانسال علاقه دارم( البته نه همه شون را). يكي از بچه ها بهم مي گه: همه سرمايه گذاري مي كنند روي مشتريها، تو هم سرمايه گذاري مي كني!. بقيه دنبال مشتري پولدار و خوش قيافه اند، تو دنبال پيرپاتالها!

*

- مردمهربونم بدجور مريض شده ... همه اش تقصير من ناشكره.

- دنده عقب رفتن هم باعث کشیدگی عضلات گردنم شده چند روزه که خیلی درد می کنه. 

- شمارش معکوس شش ... تنها شش روز دیگه باقی مونده ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 20:44  توسط پریا  | 

پيامبر اكرم صلوات الله عليه و اله: هرگاه فردي از شما دوست داشته باشد كه پروردگارش با او سخن بگويد، قرآن بخواند.

.............................................................................................

گفت: محمدعرفان (يه پسر يك ساله) رفته بود تو اتاق و فلان كار را انجام مي داد ... ما هم انگشت به دهان شديم ... تاميلا رو كرد به بچه، در حالي كه از دستاش براي حرف زدن كمك مي گرفت فرياد زد: «آخه معتاد ... معتاد» ... تمام انگشتاي دستمون رفت تو دهنمون... چه قدر اين سريالها تلويزيوني براي بچه ها بدآموزي داره، مخصوصا" سريالهاي ماه مبارك!!!

ديشب چه قدر حيرت زده شدم من!! ... يه كشف بزرگ كردم. توپ بازي و علاقه به ضربه زدن به توپ تو خون پسرهاست و شايد هم تو ذاتشونه! ... وقتي توپ داديم دست محمدعرفان، انداختش جلوي پاش و با پا بهش ضربه زد. بعد هم دنبالش دويد در حالي كه تاميلا نمي دونه با توپ بايد چي كار كنه و فقط با دست پرتش مي كنه اينور و اونور.

*

- با الي يه جلسه رانندگيش را رفتم ... واقعا" استادش يه چيز ديگه است همه چيز را با جزئياتش بيان مي كنه . تازه غير از اون مربي من بيشتر تمايل به حركت تو كوچه پس كوچه هاي امتحان را داره اما خواهرا ديشب رفته بودند جاده ... لواسان.

.

.

چه اعتراف تلخيه انگار رسيدم ته خط

.

.

- حالم گرفته است اساسي، مثل باروتم ... مردمهربون هم كه ديگه از سفر برنمي گرده ... نگرانم، نگران.

- شمارش معكوس هفت ... چي مي شه چشمهام را باز كنم و هشت روز بعد باشه ... خسته ام، خسته.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 0:41  توسط پریا  | 

امام علي عليه السلام: خوشروئي احساني است بي هزينه.

.............................................................................................

قصدم اين بود براي كلاس تعليم رانندگي مربي خانم داشته باشم، اما متاسفانه براي ساعات نيمي عصر و نيمي شامگاهي كه من كلاس دارم مربي خانم نيست ... بنابراين با اكراه فراوان مجبور به پذيرش يه مربي آقا شدم ... فعلا" كه ازش راضي ام اما اون يه مقدار فس فسيه، برعكس خواهرا درسشون از من پيشه ... به هرحال حس مي كنم روش مربي فعليم در از بين بردن ترسم موثرتره، آهسته و پيوسته.

مرمر منو تو كلاسها همراهي مي كنه ... بعضي وقتها هم ازم ايراداتي مي گيره ... امروز امتحاني چند دقيقه اي پشت رل ماشين تمرينم نشست، چند جا هم نزديك بود دسته گل آب بده ... آخر سر مربيم بهش گفت تا تو باشي كه ديگه اينقدر از پريا خانم ايراد نگيري!

فقط بايد تمرينم را تو ترافيك بيشتر كنم.

*

پ.ن1: نُه ... شمارش معكوس براي من شروع شده ... فقط نُه شب ديگه ...

پ.ن2: دو روزه بازرسهاي بانك اومدن شعبه مون ... امسال بازرسي دو ماه زودتر انجام شده ... واي من مي ترسم، اگه مشكلي پيش بياد؟ اگه همه چيز آشكار شه؟ اگه بخوان حكم به اخراج ايكس بدن؟ هنوز بهش هيچي نگفتم ... از ترسم بهش زنگ هم نزدم ... يه هفته سخت در پيش دارم.

پ.ن3: دلت خوشه اول ماه و احيا با هم مصادفند ... شروع يه روز كاري سخت يك ساعت عقب افتاده و كم شده، اما وقتي رئيس داوطلبانه و بي قرارانه اصرار به باز شدن در شعبه و شروع به كار به روال روزهاي قبلي را داره چه طور مي توني خشمت را خالي كني و به كسي هم برنخوره؟

پ.ن4: جديدا" متوجه گجت بازي رئيس شدم كه از دور كار همه را زير نظر داره و هنوز مشتري قبلي باجه را خالي نكرده تاكيد بر نشستن مشتري بعدي داره!

پ.ن5: اصلا"‌چرا جديدا" اينقدر با رئيس مشكل پيدا كردم؟ ... چرا اينقدر بهم گير ميده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 22:18  توسط پریا 

امام محمد باقر عليه السلام: در هر تقدير الهي، براي انسان چيزي نهفته است.

.............................................................................................

زينبيه يه سالن نسبتا" بزرگ بود مخصوص خانمها ... طبقه زيرين يه مجتمع پانزده طبقه قرار داشت ... جشنها و برنامه هائي خاص زنان اونجا برگزار مي شد ... جلسات قرآن و مراسم شبهاي احياء جزو برنامه هاي ماه رمضون بود.

بيش از 15 سال قبل شبهاي احياء حوالي 9شب با مامان و خواهرا مي رفتيم زينبيه ... جا واسه سوزن انداختن نبود ... به زور بايد يه جائي رو دست و پاي بقيه واسه خودمون باز مي كرديم ... براي افرادي كه بعد از ما مي آمدند هم وضعيت به همين منوال بود ... تو اون انبوه جمعيت به سختي مي شد نفس كشيد ... تا نزديك اذان صبح برنامه ها ادامه داشت ... يادش به خير ايام خوبي بود، شب زنده داري ها جمعي برگزار مي شد ... الآن به لطف صدا و سيما يه عده ترجيح مي دن تو حالت دراز كش، خواب و بيدار احياء به پا دارند ... شخصا" علاقه اي به برنامه هاي انفرادي ندارم.

ياد شب زنده داري هاي لب دريا به خير! ... عده زيادي جوون بوديم ... زير نور ماه تو ساحل موكت پهن مي كرديم و آقاي «ع» دعاي جوشن را مي خوند ... يك ساعت بعد تازه فقط دو صفحه اول دعا را خونده بوديم ... در پايان مراسم هم به عنوان سحري ساندويچ مي دادند بهمون كه خود بچه ها ساعتها براي درست كردنشون وقت صرف كرده بودند ... و چه قدر هم بهداشتي بودند!!!.

ديشب سعي كردم همه را به ياد بيارم، اما حواسم بيش از همه متوجه ايكس بود و گره گشائي از كارش. خودم هم اونقدر شرمنده بودم كه نمي تونستم چيزي براي خودم طلب كنم.

فسقلي به تاميلا ياد داده با شنيدن صداي اذان بگه: «خدايا فسقلي هر چي مي خواد بهش بده» ... ديشب فسقلي تو مسجد مُخ دوست تاميلا را هم زد و به اون هم ياد داد تا براش دعا كنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 18:53  توسط پریا 

امام رضا علیه السلام: هرگاه مردم به گناه تازه ای آلوده شوند خداوند آنها را به بلای تازه ای دچار میکند.

......................................................................................................

نه !

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

                                                                                                   (شادروان قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 9:58  توسط پریا