تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

تکبر نتیجه بی اعتنائی به حق و تحقیر مردم است. (حضرت محمد صلوات الله علیه و اله)

.................................................................................................

                     

جمعه گذشته ساعت 5 صبح با بچه های همسفر قرار داشتیم، اما ما تازه همون ساعت از خونه حرکت کردیم. یه اس ام اس هم دادم به یکی از بچه ها که تا یه ثانیه دیگه می رسیم کمی تامل کنید.

اونقدر ریلکس تشریف داشتیم که بعد از خوندن نماز صبح تو یه نماز خونه، رفتیم پیش بچه ها .. انگار همه غیر از ما به موقع سر قرار حاضر شده بودند ... هنوز ماشین راه نیفتاده بود که از آنچه می ترسیدم سرمون اومد ... بژی رفت سراغ زوج های متاهل و تا می تونست زیراب آقایون همکار را پیش همسرشون زد ... گاهی اوقات هم بیش از حد و اندازه خودش حرف می زد ... از عکس العمل احتمالی مرد مهربون نگران بودم چون بژی مدام بحث ازدواج و دختردائی های عینهو دست گلش را وسط می کشید و اونها را به آقایون متاهل پیشنهاد می داد.

یه کم که گذشت یه مقدار جو بهتر و مثبت شد ... لیدر تور، حفرهء حوض آبی را تو حمام فین کاشان نشونمون داد و گفت میگن هرکی بتونه سکه ای توش بندازه به مرادش می رسه (یا شاید هم بختش باز می شه) فالگوش خبر آورد که همسر یکی از بچه ها بهش گفته: «ای کاش سالها قبل می اومدیم اینجا تا زودتر به هم می رسیدیم» این جمله به عنوان عشقولانه ترین جمله تور شناخته شد ... از اول سفر تا آخرش مدام بچه ها می زدند تو سر و کله همدیگه. آقا بژی هم به شوخی مدام به دختر ستادی ابراز علاقه می کرد اما اون بیچاره جدی می گرفت ... بژی به دختر ستادی: «چشمهای منو خوب نگاه کن، سبز نیستند؟» ... دختر ستادی: «با دستم می کوبم تو سرت تا صدای آخت درآد»

به اصرار من و یکی دوتا از بچه ها آقای انگیزه هم لب باز کرد و چند تا خاطره بانکی را تعریف کرد ... اولیش مربوط به جشن ازدواج من می شد ... یک در صد از واقعیت را با نود و نه درصد از تخیلش چنان ماهرانه آمیخته بود و با هیجان و خنده دار تعریف می کرد که صدای غش غش خندیدن بچه ها به هوا بلند شده بود ... خاطره بعدی مربوط به غرق شدن گوشی موبایل یکی از هنرپیشه مطرح می شد که موقع ورود به شعبه گوشیش توی جوی پر از آب جلوی شعبه افتاده بود!!

 و اما ابیانه فرهنگ و طبیعتی بسیار زیبا و بکر داشت ... اگه قسمت باشه بدم نمیاد دوباره برم اونجا ... هنوز به تهران نرسیده بودیم اما بچه ها در تدارک سفر دسته جمعی بعدی بودند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 20:49  توسط پریا  | 

هرکه خوش نیت باشد روزیش زیاد می شود: امام صادق علیه السلام

..............................................................................................

                  

همه ماجراها از اونجائی شروع شد که من یه بار یکی از بچه ها را در حال خوردن چائی نبات دیدم ... به آقای معاون که همون اطراف بود برگشتم گفتم: کی اینجا معتاده که نبات می خوره؟ ... آقای معاون زد زیر خنده و گفت: آقا جیمی! ... من تازه اون زمان متوجه شدم که نباتها متعلق به همکار کنار دستمه ... راستش یه مقدار هم ترسیدم ... یاد خاطره ای تو ماه رمضون گذشته افتادم ... دم دمای افطار جیمی برای خرید نان به نانوائی محلشون مراجعه کرده بود ... به گفته خودش بوی تریاک تمام محوطه را پر کرده بود اما آقا جیمی با اشتیاق و ولع شروع کرد به تنفس عمیق! و شارژ شدن و فراموشی گرسنگی ... همون موقع با خودم گفتم حتما" به این جور کارها بی میل نیست.

چند وقت بعد از رویت نباتها، پولکی ها هم دیده شد ... یعنی همیشه تو کشوی میزش نبات و پولکی وجود داره ... با مشاهده پولکی ها اوضاع بدتر شد ... آقای معاون همه جا پر کرد: پریا می گه جیمی معتاده ... این عنوان برای جیمی مونده و هر از گاهی یکی از بچه ها بهش می گه معتاد به خصوص وقتی رفتار مشکوکی ازش سر می زنه یا چائی نیات می خوره.

این جریان همچنان ادامه داشت و روز به روز شاخ و برگ بیشتری پیدا کرد ... عجیب که به جیمی بر نمی خورد و عجیب تر هم اینکه هر رفتار مشکوک جیمی به گوش من رسانده می شد.

دیروز ظهر احساس کردم که بوی مشمئز کننده ای به مشامم می رسه ... باور نکردنی بود!! بوی تریاک اون هم تو بانک!!! ... یه نگاهی به جیمی کردم و مطمئن شدم سرجاش نشسته و داره کار مشتریش را انجام می ده بعد با تعجب به آزاده گفتم: بوی تریاک میاد ... باجه را ترک کردم و به جائی مطمئن و به دور از بو پناه بردم ... آزاده چند دقیقه ای بو کرد تا از گفته من اطمینان حاصل کرد ... به بچه ها گفتم: من حس بویائیم خیلی ضعیفه اما بوی تریاک را از فاصله چند کیلومتری احساس می کنم! پس به گفته من شک نکنید.

کمی بعد قویترین مرد روی صندلی من نشست و دقائقی سرتا پای جیمی را بوئید ... نمی دونم جریان از چه قرار بود اما در همون زمان جیمی به پیرزن مشتریش می گفت: آروم ، آروم بکش اما عمیق بکش! ... به محض شنیدن ماوقع همه به جیمی زل می زدند و می گفتند: داره حال می کنه ... به قول معاون رفته های ( یا های شده یا ... ) ... من به آقای معاون: های چیه؟ شما این چیزها را از کجا یاد گرفتید؟ ... معاون: از همنشینی با جیمی!

بعد فهمیدیم که سرمنشا بو، خونه یکی از همسایه ها بوده.

بعد از ظهر جیمی در کنار یکی از آقایون اندام ورزشکاری قد بلند ایستاده بود ... آقای معاون رو به جیمی: یه کم به خودت نگاه کن! پیش فلانی ایستادی عینهو معتادها به نظر میای!! اندامت، صورت لاغرت، ... به جای معاون، من خجالت کشیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 20:48  توسط پریا  | 

امام محمد باقر علیه السلام: سخن نیک را از هر کسی هرچند به آن عمل نکند، فرا گیرید.

...................................................................................................

                               

دیروز صبح با عجله از خونه خارج شدم تا با تاخیر به شعبه نرسم. تو تاریکی راه پله ها، بدون روشن کردن لامپ پائین رفتم ... طبقه پائین تو فکر تاریکی راه و خطر سقوط بودم، همون آن یهو از چند تا پلهء آخر سر خوردم و افتادم پائین ... با یه صدای بلند ناشی از برخورد خودم و ظرف غذای تو دستم و کیفم ... از ترس اینکه الان همسایه ها از خواب پریده اند و میان بیرون ببینند چه خبره فرار را بر قرار ترجیح دادم و مثل جت پرواز کردم و از خونه زدم بیرون ... خوبه با این قد و هیکل هنوز هم هر از گاهی ولو می شم رو زمین!!!.

امروز برای بالا و پائین رفتن پله ها خصوصا" تو شعبه مدام پا درد داشتم و لنگ لنگان قدم بر می داشتم ... کلی فکر کردم که علتش چی میتونه باشه تا آخرش فهمیدم مسبب همه اینها همون سقوط دیروزمه.

سه شب قبل با عجله در حال آماده کردن شام بودم ... نمی دونم چه طور مرتکب بی احتیاطی شدم و در شیشه ای قابلمه تفلنم افتاد رو زمین و هزار تکه شد؟ حالا مگه می تونستم ذره ای تکون بخورم؟ ... تو ذهنم دنبال این بودم که چه عکس العملی باید نشون بدم؟ آیا باید جیغ بزنم: "وای جهیزیه ام ناقص شد!" یا اینکه به روی مبارکم نیارم؟ ... مرد مهربون : "فدای سرت" ... من هم فهمیدم نیازی به فیلم بازی کردن نیست ... خوشحال بودم که اوّلینی دیگر در زندگی مشترکمون رقم خورد، اوّلینی بی همتا! ... آخه کی میزنه شیشه در قابلمه اش را می شکنه؟ ... می دونم که قابل ترمیمه اما نمی دونم کجا باید ببرم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 18:39  توسط پریا  | 

رب هب لی من الصالحین

...................................................................................

مرد جوان به محض ورود به شعبه رو به دختر خوش خنده با بیرون کشیدن و نشان دادن پلاکی که به گردنش آویزان بود، سعی در رساندن پیامش از دور داشت ... دختر خوش خنده به خیال پلید بودن مرد با اشاره به یکی از آقایان همکار او را به سمت مرد مذکور راهنمائی کرد ... هنوز آقای همکار نرسیده بود که مرد پلاک به گردن نقش بر زمین شد ... با شنیدن صدای عجیبی توجه من هم به ماجرا جلب شد ... گویا مرد صرع داشت ... دلم خیلی سوخت ... حتما بعدا" که به هوش می آمد درد ِ سر حسابی اذیتش میکرد ... آقای همکار سر او را در دست داشت و با یکی دو همکار دیگه سعی در مهار حرکاتش داشتند ... بعدا" متوجه شدیم که انجمن صرع به اعضاش پلاکی می ده تا با نشان دادنش شناسائی بشن پس در واقع اون مرد سعی داشته ما را متوجه وضعیت بحرانی و حال خرابش بکنه! ... یکی دو ساعتی تو شعبه نشست تا حالش کمی جا اومد.

         

جند روزیه که بچه ها اسمم را تو لیست بدها نوشتند تا تو سفر کاشان حالم را بگیرند به این بهانه و هر از گاهی با یاداوریش کلی می خندند، مثلا" می خواهند مردمهربون را با خودشون همراه و تا می تونند من را اذیت کنند... فعلا" تا پایان سفر هر روز باید جیغ و داد بچه ها و خیالبافیشون را بشنوم ... متاسفانه یا خوشبختانه بیشتر مسافرها دور و برم هستند و با صدای بلند حرفهاشون را به گوش هم می رسونند ... از مسافرین روزهای شادی را سپری می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 21:22  توسط پریا  | 

السلام علیک یا عالم ال محمد یا امام رضا

.................................................................................................

               

 

امروز داشتم کار یه مشتری را انجام می دادم که صدای یکی از بچه ها به گوشم رسید. سر یکی اونور خط تلفن داد میزد: من دودمانت را به باد می دم. ... چیزای دیگه ای هم گفت که ازشون سر در نمی آوردم بعد هم زنگ زد به مخابرات یکی از شهرستانها و درخواست پیدا کردن آدرس شماره تلفن مورد نظرش را کرد و می گفت: هزینه اش هرچه قدر باشه تقبل می کنم ... !!!.

پیرمرد عصا به دست خمیده ای جلوی باجه ام نشسته بود ... هربار اشعار قشنگی را برامون می خونه ... قبل تر ها طبابت می کرد. الان علاوه بر ناراحتی قلبی شدیدا" لرزش دست داره ... می گفت بعد از عملم خیلی ناراحت بودم که چرا کار من به اینجا رسیده و به این حال زار دچار شدم که تو همون بیمارستان با دیدن بیمار فلجی که حتی قادر به تکلم هم نبود به خود آمده و شاکر خداوند شدم ... بیت زیر را هم برام نوشت و از خودش یه یادگاری پیش من به جای گذاشت:

حافظ از بادِ خزانِ چمنِ دهر نرنج           فکرِ معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

پذیرائی و مهمانداری دیشب من تا اونجا سر و صدا به پا کرد، که دیشب در حین مهمانداری نمودن بنده همسرجانِ ملانی خانم لحظات پر تب و تاب من را یادآوری کرده!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 22:38  توسط پریا  | 

امام رضا علیه السلام فرمود: بدترین مردم کسی است که یاری اش را از دیگران دریغ کند، تنها بخورد و زیردستش را آزار دهد.

.......................................................................................

                           

قرار بود امشب پذیرای مهمانانی باشیم ... خانواده ای بسیار با محبت و قابل احترام.

جمعه ها از صبح تا شب صرف امور نظافتی خونه و کارهای یک هفته می شه ... از صبح کله سحر بلند شدم اونقدر فِس فِسانه (مثل همیشه) کار کردم که قبل از ظهر برای چُرت کوتاهی نقش زمین شدم ... تو همون عالم هپروت صدای مرد مهربون را می شنیدم که قرار امشب را برای فردا مچ می کرد ... خدا را شکر کردم و با خیال راحت چند ساعت دیگه خوابیدم ... دوباره کار و کار و کار ... وای فردا من شیفتم و بعد از ساعت شش شب می رسم خونه!، اونوقت چه طور می تونم شام درست کنم و مهمانداری کنم؟!

منم که آخر خونسردی! هر کاری خودم دلم می خواد می کنم شاید تا آخر شب جلوی مهمانان ظاهر نشم و به کار خودم مشغول شم تا تمومش کنم و خیال خودم را راحت! ... یا زمانی که وقت خوابم برسه برم بخوابم!!! ... خوشبختانه یا متاسفانه آدمیم که از این عادتهای عجیب دارم و فکر می کنم همه خودی هستند و با هم از اون حرفها نداریم! ... حالا تا عادتهام کمی نرمال شه امیدوارم اتفاق ناجوری نیفته.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 20:4  توسط پریا  | 

کمترین کفر این است که انسان از برادرش سخنی بشنود و آن را نگه دارد تا او را با آن سخن رسوا کند: رسول اکرم صلوات الله علیه و اله

.....................................................................................................

                    

اوائل که تازه وارد شعبه ما شده بود جائی نزدیک به من می نشست. آدم پرحرفیه، پس اجبارا" بیشترین شنونده حرفهاش بودم ... بیشترین صحبتها مربوط به همسر و فرزندش بود ... با خودم می گفتم که حتما" خیلی دوستشون داره ... مدام از شیطنت های فرزند تو مدرسه و رفتارهای خانم خونه تا خانواده همسر می گفت.

پرسروصداست و با صدای بلند صحبت می کنه ... باهاش زیاد نمی ساختم. مدتی ازش فاصله گرفتم ... چندماه قبل عصبی شده بود با همه بحث می کرد ... هر از گاهی یواشکی قرصی می خورد ... آقای معاون می گفت بهش گیر ندید حال خوبی نداره و من احوال نداشتنش را اعتیاد تعبیر کردم و پنهان کاریهاش را به ترک اعتیاد ... قبلا" بی پروا می گفت الکلی بوده و ترک کرده.  

در حال حاضر نه تنها حرفی از خانواده اش به میان نمیاره بلکه رفتارهای عجیبی هم ازش سر می زنه ... گاهی اوقات پشت تلفن اشک می ریزه، با دوستانش به تنهائی و مجردی بیرون می ره ... اصلا" انگار نه زنی داره و نه فرزندی! ... حس می کنم شروع همه این اتفاقات همزمان با برسرکار رفتن خانمش (به خاطر مشکلات مالی) و کم توجهی های اون آغاز شده ... هیچ وقت از خونه غذا نمیاره! از وقتی هم که می ره دانشگاه مدام از استاد و دختران مجرد همکلاسش حرف می زنه.

چند روز پیش با بچه های دور و برش صحبتش بود ... جالبه که همه اتفاق نظر داشتند و ترس از متارکه اونها ... از قویترین مرد خواستم سر درد دلش بشینه و ببینه مشکلش چیه؟ ... به عقیده اون یکی دیگه مثل من! باید باهاش سر صحبت را باز کنه ... آخه ما که همجنس نیستیم هر حرفی را هم نمی تونیم بهم بگیم ... نمی دونم چه باید کرد؟ وضعیتش به نظرم بحرانیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 19:39  توسط پریا  | 

رسول اکرم صلوات الله علیه و اله : خدا چون به بنده ای نعمت بخشد، دوست دارد اثر نعمت خود را بر وی ببیند و بینوائی و بینوانمائی را دشمن دارد.

.............................................................................................................

                       

یه هفته ای می شه که به پیشنهاد آقای انگیزه بچه ها خاصه شخص ایشان در تدارک سفری یک روزه به شهر کاشان هستند ... (جناب انگیزه در واکنش به هر عمل و رفتاری می گه: بپرس انگیزه اش چی بوده).

اول مشتاق رفتن بودم خصوصا وقتی دیدم یه عده همسرشون را به همراه خواهند داشت و جو مناسب خواهد بود اما از ترس آبروریزی ای که احتمالا" آقائی خدماتی در سفر به راه خواهند انداخت انصراف دادم ... در نهایت به اصرار بچه ها، قول آقای خدماتی و نیز قویترین مرد در رابطه با خواندن زیارت عاشورا و نصیحت مردمهربون (دنیا دیدن به ز دنیا خوردن است) موافقتم را اعلام کردم.

از ده روز قبل از سفرآقای انگیزه شروع کرده به جمع کردن هزینه سفر. قرار شد سهم دختر ستادی (دختری که به تازگی از شعبه به ستاد منتقل شده) هم توسط آزاده از حسابش برداشت شه ... اگه آقای جیمی یعنی همکار کنار دستیم و استاد ATM من، تو مرخصی نبود قطعا" افتخار برداشت از حساب نصیب او که روابط صمیمانه ای هم با خانم ستادی داشت می شد.

آزاده به تشویق قویترین مرد نگاهی هم به گردش حساب ستادی کرد ناگهان قسمتی از بانک منفجر شد ... تو گردش حساب جائی جیمی براش نوشته بود: «************ ستادی خانم دوسِت دارم جبران می کنم************» و جائی دیگه: « مانتو برای خانم »، جائی @@@@@@خوش بگذره@@@@@@@@ ... خلاصه که فکر کنم اگه تو صفحه کلید شکل قلب بود حتما" تمام صفحه از اون پر می شد ... خلاصه که شرح سندِ برداشت، پر از نامه های کوتاه آقای جیمی بود.

آقای جیمی سربه زیر به نظر می رسه اما خیلی زیرکه. هیچ وقت رابطه اش را با خانمها حتی به مقدار جزئی خراب نمی کنه و همیشه مطیع اونهاست.  

تا عصر مدام به هم می گفتیم "دوست دارم".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 19:11  توسط پریا  | 

ایمان هیچ بنده ای راستین نمی شود مگر زمانیکه اعتمادش به آنچه نزد خداست از اعتمادش به آنچه در دست خود دارد بیشتر باشد: امیر المومنین علی علیه السلام ( شرح نهج البلاغه ج 19 ص 216 )

.......................................................................................................................

                    

به بهانه یادگیری ATM و رفع مشکلاتی که هر چند ساعت یکبار برای دستگاه و مشتریانش پیش میاد، قسمت بود که لحظاتی زیر دانه های باران نفس بکشم و لذت ببرم.

تو حیاط پشتی شعبه یه باغچه بی آب و علف داشتیم که هیچ وقت فکر سبز شدنش هم در مخیله مون نمی گنجید ... حتی یادم میاد یه بار که آقای معاون از دهنش در رفت و به اون تکه زمین خشک بی آب و علف گفت باغچه، تا مدتها اسباب خنده آقایون شعبه را فراهم آورده بود ... اما نمی دونم چه طور شد که به همت یکی از نگهبانها و آقای معاون که انگار هیچ وقت نمی تونه آرام بگیره، حالا اون تکه زمین خشک تبدیل به یه باغچه سبز شده که پر از ریحان و سبزیجاته ... تو ماه رمضون هر از گاهی سبزی تازه می چیدیم و می بردیم خونه ... عطر ریحان باغچه هوش از سر آدم می بره ... دیگه برای خونه خودمون نیاز به خرید سبزی خوردن نداریم ... امروز می خواستم کمی سبزی بچینم که بارون گرفت.

تو حیاط همسایه دیوار به دیوار بانک درخت خرمالوئیه که در حال حاضر تعدادی از خرمالوهاش از دیوار شعبه آویزون شده ... اما نمی دونم چرا وقتی فصل خرمالو می رسه همسایه مون غیبش می زنه و تا مدتها ناپیدا می شه ... درست مثل سال قبل ... پارسال هم تمام خرمالوها تو برف و سرما یخ زد اما دریغ از دریافت ذره ای خرمالو ... ماهها بعد پی بردیم پیرمرد همسایه لیز خورده و تا مدتها در تنهائی بستری بوده ... نمی دونم امسال چه بلائی سر آقای همسایه آمده .

بعضی از مشتریها با دیدن میوه درخت همسایه با حسرت یه جورائی بهمون نشونش می دهند و تو دلشون می گن خوش به حالتون ... اما نمی دونن که ما هم سهمی از ثمر همسایه نداریم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 20:30  توسط پریا  | 

ثواب نیکی با خویشاوندان را از همه کارهای نیک زودتر می دهند.  

                                                                                پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله

...........................................................................................................

                                

درِ ATM ( دستگاه خود پرداز) شعبه ما در خارج از شعبه است و برخلاف عرف که باید ورودی ATM تو خود شعبه باشه ... حالا هرکس مسئول ATM باشه باید میلیونها اسکناس را برداره تو دست بگیره، از بانک خرج شه و بعد در ATM را باز کنه و بره داخل کاستها پول گذاری کنه و این کار خیلی خطرناکی هست.

به همین خاطر تا جائی که من به یاد دارم هیچ وقت دختری مسئولیت ATM را بر عهده نداشته یعنی نگذاشتند که این اتفاق بیفته ... از طرفی چون کار پردردسریه خانمهای شعبه هم به این امر راضی بودند.

مدتها قبل من و ملانی جوگیر شده بودیم و علاقمند به یادگیری  ATM یه جلسه به همراه مسئول  ATM رفتیم تا از نزدیک کارش را ببینیم و چیزی یاد بگیریم اما چون دستگاه قدیمی بود و یه سری برنامه باید بهش می دادیم من چیزی دستگیرم نشد و مدتی بعد بی خیالش شدم.

حالا دوباره جوگیر شدم و به آقای بغل دستی که مسئول وقت ATM هست گفتم بهم یاد بده بعدش برای مدت کوتاهی می خوام من کارها را برعهده بگیرم ... اولش باورش نشد و بعد گفت اگه دوست داری بیا یاد بگیر ولی مسئولیتش را نه ... اما چون شعبه ما از اون شعب ممتازه و راه به راه ATM اش مغایرت میاره منم آینده نگرم و به بیست سال بعد فکر می کنم که می خوام ارشد و معاون و رئیس بشم و لازمه اینها گذر از امتحانات متفاوت و مصاحبه های مختلفه گفتم که الا و بالله که من باید یه دوره کوتاه حداکثر یکماهه مسئول شم تا مغایرت گیری و چیزهای دیگه اش را یاد بگیرم ... کاری که پسرهای شعبه هم از اون فراری اند.

از دیروز کلاس آموزشی من شروع شد ... بچه ها کلی هم منو ترسوندند که می کشنت، می میری، خاکی و کثیف می شی اما من ثابت قدم بودم ... یه کاست از پولها بالای پنج میلیون گرفتم دستم و از در بانک خارج شدم ... الحق و الانصاف که معلمم هم خوب آموزش می داد اما من همچنان کند ذهن و یاد نگیر.

جدای از همه این مشکلات مرگ و میر ATM ، سر و کله زدن با مشتری و معاون شعبه (تو دستگاه پول نذار، برای مشتریهای داخل شعبه پول نداریم از طرفی جلوی رئیس فیلم بازی کن تا نفهمه) از همه چیز بدتره.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 18:5  توسط پریا  | 

بخشنده باش اما زیاده روی مکن. در زندگی حسابگر باس اما سختگیر مباش. حضرت علی علیه السلام

.......................................................................................................

ساعت 38/6 صبح رسیدم بانک ... یه پیرمرد از اون وقت صبح منتظر باز شدن در شعبه بود ... با خودم گفتم عجب حوصله ای داره! حالا یه ساعت دیرتر می آمد فوقش یه ربعه کارش راه می افتاد اما حالا تو سرما یه ساعت سرپا می ایسته ... از پشت شیشه متوجه عده ای شدم که آمده و صفی تشکیل داده اند ... منتظر بودم رئیس طبق معمول ِ چنین روزهائی هول برش داره و زودتر از ساعت کاری که هنوز پولهای گاوصندوق را بیرون نیاوردیم و کسی آماده نیست درها را باز کنه. اما استثنائا" به علت خرابی دستگاه شماره گیر این اتفاق نیفتاد.

ساعت 30/7 با باز شدن درها، نگاهم به سمت ورودی شعبه میخکوب شد ... صفی طولانی که انگار تمامی نداشت ... مدتها بود چنین منظره ای را تو شعبه فعلیم ندیده بودم.

کار مشتری اولم یه ربع طول کشید وقتی سرم را بالا آوردم با صحنه عجیب تری مواجه شدم ... صف ورودی هنوز تمام نشده بود و عجیب که مشتریان به نوبت وارد و شماره می گرفتند ... تو شعبه جای سوزن انداختن هم نبود ... کولرها روشن!!!

کمی بعدتر خانمی ذینفع برای تحویل گرفتن چک برگشت شده اش به کِـلــِر مراجعه کرد ... به محض دیدن علت برگشتی "قطعی سیستم" فریاد زد: من از شما و بانک شکایت دارم ... سیستم بانک دیگه ای قطع بوده، به ما چه ربطی داره؟! ... ساعتی گذشت ... همان خانم با چهره ای بسیار متشخص مآب و با کمی ناز و کرشمه: ببخشید کِلـــر جوووون، من می تونم دوباره چکم را به حسابم بخوابونم؟ ... جناب کلر (قویترین مرد بانک و شاید هم ایران) : خواهش می کنم خانم، بفرمائید ... من و کلر مات و مبهوت به هم نگاهی کردیم و زدیم زیر خنده ... کمی بعدتر دوباره همان خانم متشخص من را به فامیل خطاب کرد (نمی دونم فامیل منو از کجا یاد گرفته!!!) و به کلر پیغامی مودبانه و مهربانانه داد ... من و کلر رو به هم : یعنی این همانه آیا؟ ... و عجیب که همانه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 20:25  توسط پریا  | 

انسان یعنی یک موجود رو به بالا، عاشق آسمان ، تنها فرشته ای که به زمین افتاده است.

 دکتر شریعتی 

.........................................................................................

دلم برای دیدن تامیلا پر می کشه ... دخترک ناز همسایه یه مسافرت طولانی رفته و نمی دونم تا چند ماه دیگه نخواهمش دید ... دیشب بی اختیارکلی برای مرد مهربون آبغوره گرفتم و تامیلا را صدا زدم .

وقتی تامیلا نزدیک یکسال سن داشت و حرفهاش در حد یکی دو کلمه بود، با دیدن عکسش و اشاره کردن به اون و خودش می گفت: این همونه؟ این همونه؟ ما بعضی وقتها می گفتیم آره برخی اوقات هم می گفتیم نه این روژانه.

روژان در ابتدا یه شخصیت تخیلی بود که در ظاهر دوست و در واقع رقیب و دشمن خونین تامیلا بود ... بعدها چندین روژان حقیقی در همسایگی مون پیدا کردیم و روژان خیالی واقعی شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 20:22  توسط پریا  | 

رسول اکرم صلوات الله علیه فرمودند: آنچه مردم را هلاک می کند عجله است و اگر مردم (در کارهایشان) درنگ می کردند، هیچ کس هلاک نمی شد.

............................................................................................

                               

خدا را شکر بالاخره بعد از مدتها چشم انتظاری داره آروم آروم میاد ... نزدیک شده اما هنوز نرسیده ... یه هفته ای هست که دارم همه جا اعلام می کنم و ازشون می پرسم: شما هم متوجه نزدیک شدنش شدید؟ ... سرما را می گم ... اینقده دوستش دارم که خدا می دونه ... هر سال هنوز زمستون تموم نشده عزای رفتنش را می گیرم و دوری حداقل ششماهه اش را تا سال بعد برسه و فصل سرماش.

تا همین سه چهار سال قبل، فقط یه خاطره دور و تاریک از برف تو ذهنم مونده بود ... سالهای دراز ندیدنش و حس نکردن سرما برام یه عقده شده بود، یه حسرت عجیب!!!.

با وجود بازگشت ما از جنوب، هنوز حالات قبلیم را از دست ندادم ... هنوز هم بی تاب سرمام و بارش ... عاشقانه دوستش دارم.

تازه از جنوب آمده بودیم و برف ندیده، در هر ساعتی از شبانه روز که برف میبارید خبر، فوری به گوش همه می رسید و پیش از همه به من (هنوز هم همین طوره) ... بدون شال و کلاه (اون اوائل هیچ گونه لباس گرمی نداشتیم) خودم را می رسوندم به جائی که سرپناهی نداشته باشم ... راه می رفتم و راه می رفتم و چه قدر لذت می بردم ... هنوز هم کارم همینه ... قدم زدن در برف، برف بازی و بلعیدن سرما!!!

دلم یه سرمای اساسی می خواد ... یه هفته ای هست که شدیدا" تو خونمون سرما را حس می کنم البته نه فقط تو خونه بلکه همه جا ولی خونه خودمون بیش از جاهای دیگه ... اما اطرافیان حرفم را تائید نمی کنند ... مردمهربون می گه من گرممه تو چه طور اینقدر سردته! ... تو محیط کار کولرها را روشن می کنند ... یکیش که مستقیم رو به منه ... مگه جرات دارم چیزی بگم؟! ... منی که گرمائیم، منی که تا همین چند وقت پیش به رغم مخالفت همه کولر روشن می کردم و همین کارهام باعث شد جهت یکیش را مستقیم سمت من قرار بدند ... حالا مگه می تونم مخالفتی بکنم؟ ... یه بار که اشتباهی گفتم کولرها را خاموش کنید و در عوض پنجره ها را باز، همه یه نگاه عجیبی بهم کردند و گفتند: آیا خودتی؟! بچه ها ببینید پریا خانم سردش شده! ... و من مانده ام در عجب! چگونه است که صدای پایش را تنها من به این وضوح می شنوم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 18:54  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام : «همانطور که از دشمن با قصاص انتقام می گیری از حرص و آز با قناعت انتقام بگیر.»

...............................................................................................................................

تازه چند روز قبل بود که اومد سراغم و از عشق و علاقه اش برام حرف زد ... یکی از هم دانشگاهیان سابقش بود ... تو شعبه ما هم حساب داشت ... اونطور که از حسابش برمی آمد وضع مالی خوبی هم داشت ... مدت کوتاهیه که برای ادامه تحصیل به اروپا رفته ... تقریبا" با شروع ارتباط دوستیشان ... دختر، مقیده پسر هم گویا ... هفته ای چندبار از طریق چت و تلفن با هم درددل می کنند، با رعایت حد و حدود ... وضعیت پسر در آینده تقریبا" نامشخصه ... برگشتن یا اقامت گرفتن، کار و ... .

بدتر از اون ناهمگونیشون از دیدِ منه ... اختلافات فرهنگی، خانوادگی، مالی و موارد دیگه ... اما نمی تونستم علنا" تو روش بایستم و بگم : نه! ... من و مرد مهربون هم جدای از یک مورد هیچ رقمه به هم نمی خوردیم. فقط خودمون مثل هم بودیم؛ داشتن عقایدی خاص، شبیه به هم و پایبندی شدید به اون. خیلی شدید ... به همین خاطر ترجیح دادم مستقیم نظرم را بهش نگم ... فقط تاکید کردم چون در اوج احساس و علاقه اید، شاید چشمتان به روی برخی معیارهای لازم بسته باشه. حتما" از نظر یک شخص ثالث، یک مشاور بهره ببر ... گرچه خودم چندان خوشبین نیستم.

دختر اشک می ریخت و از خواستگار جدیدی که قرار بود به منزلشان برود شکایت داشت، از گریستن محبوبش ... خانواده اش دلخوش به این و ندید ناراضی از دیگری در راه دور ... .

روزی که قرار بود شبش خواستگاران جدید به خانه شان بروند، حکمش آمد ... ستادی می شد ... نمی دونم مراسمش چگونه پیش رفت یا تکلیف عشق و عاشقیش به کجا ختم می شه ... واقعا" نگرانشم ...   

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 20:59  توسط پریا  | 

اللهم اغفر لي الذنوب التي تنزل النقم

اللهم اغفر لي الذنوب التي تغيّر النعم

اللهم اغفر لي الذنوب التي تحبس الدعاء

.............................................................................

والدين محترم به همراه داداش و زن داداش بعد از ظهر امروز تشريف بردند سفر ... به خواهرا مي گم بيايد خونه مون، تنها نباشيد ... الي مي گه تو بيا ... مي گم من نمي تونم خونه و زندگيم را به امان خدا ول كنم ... فسقلي مي گه خونه ات دلگيره ... واي كجاش دلگيره؟ ... خوب محله اش جديد  و ناآشناست.

همونطور كه وقتي از جنوب برگشتيم تهران و تازه نقل مكان كرده بوديم، خونه فعلي بابا برام خيلي دلگير بود، دلم خونه بزرگ و ويلائي جنوب را مي خواست.

فعلا" كه ما كوتاه اومديم و خونه خودمون را به امان خدا ول كرديم.

همه بهم مي گن تو خونه تنهائي حوصله ات سر نمي ره؟ ... وقتي صبح با طلوع آفتاب از خونه برم بيرون و بعد از غروب آفتاب پام به خونه برسه اونوقت مجالي براي بي كار شدن هم مي مونه؟؟!! ... خوب معلومه كه يه روزهائي مي مونه ... اون اوقات هم به سرعت طي مي شه.

شبها من غذا درست مي كنم مردمهربون ظرف مي شوره، تو كار خونه كمك مي كنه ... بعضي وقتها شرمنده اش مي شم و حسابي عذاب وجدان مياد سراغم ... صبحها با هم از خونه خارج مي شيم، بعضي شبها چندساعت بعد از من مي رسه خونه ... مسئوليتش سنگينه، درس مي خونه، تحصيلات ديني را هم دنبال مي كنه يه سري كار جنبي هم داره ... اونوقت من كه از سر كار بر مي گردم خونه...

البته بچه ها و همكاران با تجربه توصيه مي كنند بذار شوهرت تو كار خونه سهمي داشته باشه و كمك كنه تا هر دو به مشاركت در امور عادت كنيد ... من هم فعلا" مي ذارم همين روند ادامه پيدا كنه. تشكر و قدرداني هم فراموش نمي شه اما مانع همكاريش نمي شم تا بد عادت نشه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 20:57  توسط پریا  | 

رب زدنی علما" و یسر لی عملا"

.....................................................................................................

نمی دونم چرا دستهام مثل دست پیرزنها شده!!؟ خشک و چروکیده!! ... من که همیشه پوست دستم نرم و لطیف بود! البته اون هم به مرحمت مامان جون که از بچگی ما را پی درس و مشق می فرستاد و تمام وظائف خونه را به تنهائی تقبل می کرد ... خودش هم تا قبل از عروسی از کار خونه فراری بود اما حالا یک کدبانوی به تمام معناست ... یادمه بچه که بودم برای من مامان اسطوره زنان بود؛ همسر با محبت، صبور و زحمت کش و مادری کامل ... اما تو بین مردها بابابزرگ برام اسطوره بود ... مردی شجاع، فعال، خوش خلق، خوشرو و پدری مهربان ...  بابا چون تک فرزند خونه بود یه مقدار تربیتش متفاوت با بقیه بود و البته نه چندان شجاع .

هنوز هم شجاعت مامان بیش از باباست ... یادمه سالهای اولی که به جنوب مهاجرت کرده بودیم مارمولک؛ موش و عقرب از همراهان جدانشدنی مان بودند ... در تقابل با اونها تو رفتار بابا ترس و دلهره دیده می شد برخلاف مامان که ظاهرش را خوب حفظ می کرد.

شب اول اقامتمون تو جنوب سروکله چندتا مارمولک گنده پیدا شد ... بابابزرگ و مامان با چوب درازی تو صف مقدم جنگ دیده می شدند ... بعدها روش مقابله دیگری به کار گرفته شد؛ استفاده از سرنگ نفت ... تو سرنگ نفت می ریختیم و هر وقت رو دیوار مارمولکی می دیدیم با فشردن ته سرنگ و نشانه گیری دقیق، مارمولک بیچاره نفتی می شد و اندکی بعد بی هوش بر زمین می افتاد.

حدودا" بیست سال قبل بود ... روز عاشورا تو مصلای شهر جمع شده بودیم  ... گروهها و دسته های عزا پشت سر هم وارد مصلا می شدند ... با شنیدن صدای جیغِ مامان به سمتش خیره شدیم ... به شدت چادرش را در هوا تکون می داد ... دو تا دونه مارمولک لزج و روغنی افتادند بیرون ... وای چه قدر چندشم شد؟!  

یه دفعه هم  یه موش تو حیاط خونه مون واسه خودش جا خوش کرده بود ... مامان و بابا برای کشتن موش تو حیاط بودند ... اما بابا، با یه جارو به بالای یه چهارپایه نیم متری پناه پرده بود و مامان در به در به دنبال لونه موش می گشت...

یادش به خیر چه خاطراتی داشتیم ... بعدها به زندگی مسالمت آمیز در کنار مارمولکها رضایت دادیم و سرنگهامون را انداختیم دور.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 21:30  توسط پریا  |