تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

امام رضا علیه السلام فرمودند: « روز غدیر در آسمان، مشهورتر از زمین است.»

 

.............................................................................................


                                  

 


کم کم دارم کور می شم، اما همچنان نشستم و تمام ساعات بیکاری مشغول تماشای سریال افسانه جومونگم ... مردمهربون رفته سفر، بنابراین فرصت بیشتری دارم برای گذراندن لحظه هام به شکل دلخواه.

برخی ملت ها از تاریخشون فیلمها و سریالهای زیبا و جذاب می سازند به طوری که غیر از مردم خودشون بقیه ملیتها هم با اون شخصیتها و تاریخ کشورشون آشنا می شن و علاقمند به بیشتر دونستن در مورد اونها ... اما  متاسفانه من به شخصه تو بین فیلم های خودمون همچین چیزی را نمی بینم ... اسم نمی برم اما چیزی درخور،  ساخته شده از تاریخ کشورمون یا حتی از زندگی ائمه نمی بینم.
 

*

 

امروز صبح یکی از بچه ها نزدیکی بانک خورد زمین و دستش شکست ... دختر خیلی صبوریه، با همون دست شکسته خودش را رسوند بانک تا مسئولین ببینند و حرفهاش را باور کنند ... آخه چه سیستم مزخرفی داریم ما! ... بماند که چند ساعت سرگردون بیمارستانها بود اما آخرش معلوم شد باید دستش را عمل کنه و 3 میلیون هم هزینه اش ... صبح همکارم مثل هر روز از خونه خارج شد درست مثل من ... فکرش را هم  نمی کرد که چه  اتفاقی قراره براش بیفته ... واقعا" کی از یه لحظه بعدش خبر داره؟ ... مشابه این اتفاق می تونست برای من بیفته، تو برف لیز بخورم و با سر بیفتم زمین ... آخرش هم مرگ بر اثر ضربه مغزی! به همین راحتی!

 

*

 

پارسال این موقع ها درگیر بیماری اطرافیانم بودند و یه پام تو بیمارستان بود ... روزهای خیلی سختی را سپری کردیم، خیلی سخت ... الان که فکرشون می کنم می گم چه طور دوام آوردم؟! ... خدایا ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 19:15  توسط پریا  | 

حضرت فاطمه سلام الله علیها:

همانا سعادتمند کامل و حقیقی کسی است که امام علی علیه السلام را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

......................................................................................


                              

مدتیه که با یه مقام بالا تو شعبه حسابی درگیرم ... نفرت تو نگاه هر دو نفرمون کاملا" پیداست ... منم وقتی کسی را دوست ندارم نمی تونم چاپلوسیش را بکنم ... چند بار خواسته اساسی حالم را بگیره، اما من یا تو روش ایستادم و جوابش را محکم دادم یا خیلی خودم را خونسرد، آروم و بی تفاوت نشون دادم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ... نمی گم رفتارم نسبت به اون محترمانه است، که این طور نیست ... فعلا" باهاش لج کردم ... تو دو جبهه مخالف هم به آرامی در جنگیم ... خیلی ها دوستش ندارند.

جالبه که جیمی می گه: روز اولی ورودش به شعبه ما، از بچه ها پرسیده که سوگلی همون والا مقام کیه؟ و بچه ها گفته بودند منم ... حالا چی باعث می شه که دو نفر این طور تغییر رویه بدهند؟

به دلائلی فردا نمایندگانی از بانک مرکزی یکی از کشورهای خارجی قراره بازدیدی از چند تا از شعب بانکمون داشته باشند ... احتمالا" شعبه درجه یک ما یکی از همون شعب منتخبه ... دیروز رئیس جلسه مسخره ای گذاشته بود و بهمون می گفت: «خودتون را خوب آماده کنید. اگر در مورد پولشوئی ازتون پرسیدند، همگی بگید ما در برخورد با مشتری خیلی بهش دقت نظر داریم و کلاس ها و دوره های خاصی را در این باره گذراندیم» ... و ادامه داد: «واقعا" چنین دوره هائی از طرف بانک برگزار شده، البته خاص روسای شعب» ... چه طور جرات می کنند به ما دروغ گفتن را یاد بدن؟ اون هم با مطرح کردن در خطر بودن منافع بانک؟ وقتی که ما اصلا" توجهی به مسئله پولشوئی نمی کنیم و حتی گاهی اوقات مجبوریم مبالغی بیش از حد تعیین شده از طرف بانک مرکزی به مشتریان پرداخت کنیم بدون اینکه اسامی شون را طبق قانون به عنوان افراد مشکوک به بانک مرکزی گزارش بدیم؟ ... خنده داره که رئیس فکر می کنه ما احمقیم و یه سری چرندیات از خاطرات سالها قبل در رابطه با شجاعت هاش برامون تعریف می کنه که یعنی من فلانم و بهمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 14:9  توسط پریا  | 

از امیرالمومنان علی علیه السلام سوال شد؟ بدترین همنشین کیست؟ فرمود: آنکه معصیت خدا را در نظرت زیبا جلوه دهد. ........................................................................................................                             همه چیز از چند هفته قبل شروع شد: آقای «ح» از مشتریان بسیار مودب و محترم شعبه است ... پیش یکی از بستگانش کار می کنه و همیشه برای انجام کارهای بانکی اون شخص به ما مراجعه می کنه. چند سالی هست.  اوائل ماه زنگ زد شعبه، گفت مادرش مریضه و برای هزینه دوا درمان و بیمارستان به مبلغی نیاز داره ... از من خواست وجه مورد نیازش را به حساب کارتش واریز کنم تا ظهر پولم را پس خواهد آورد ... با توجه به شناخت قبلی، خواسته اش را برآورده کردم ... بعد از ظهر هم ضمن ابراز تشکر پولم را پس آورد ... مدام می ترسیدم که مبادا دوباره این اتفاق تکرار شه ... ترس من چندان هم بیراه نبود ... به خصوص با جریاناتی که از شعب مختلف به گوش ما می رسید ... چند روز بعد متاسفانه دوباره تماس گرفت و همون خواسته را تکرار کرد. گویا مادرش بستری بود ... تو رودربایستی قرار گرفتم و رضایت دادم ... برخلاف قولی که داده بود، پرداخت پول را به روز بعد موکول کرد و روز بعد هم آفتابی نشد ... چند روزی گذشت، قرضش را در شرایطی پرداخت که مشتری داشتم و از ترس آبروش نتونستم در حضور دیگری حرفی بزنم. یکی دو هفته بعد مجددا" تماس گرفت و باز هم همان حرفهای سابق را تکرار کرد ... خیلی راحت انگار که وظیفه ای دارم شماره حسابش را بهم داد تا حساب کارتش را پر کنم ... دلخوریم از لحن صدام پیدا بود ... نمی دونم چرا نتونستم بهش چیزی بگم. با خودم گفتم الان نیاز داره، هنگام مراجعه اش حتما تذکر می دم که حساب کارتت را پر کن، ناسلامتی فامیلت میلیاردره، به من چه ربطی داره ... نه تنها همان روز نیامد بلکه تا به الان که نزدیک به دو هفته از ماجرا می گذره خبری ازخودش نداده ... تا حالا دوبار باهاش تماس گرفتم، خجالت را کنار گذاشتم و بهش گفتم وقتی نیاز داری حسابت را پرکن یا بده همکارت این کار را برات انجام بده، حالا اگه خودت هم نمی تونی بیای بگو همکارت پدهی ات را بیاره بهم بده ... کلی بهانه های واهی آورد. ناسلامتی قول داده بود که امروز صبح اول وقت بانک باشه ... آخرش هم پیداش نشد ... می گن مَرده و قولش؟! ... بدترین چیز اینه که ببینی داره از اعتمادت سوء استفاده می شه.    
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 19:51  توسط پریا  | 


سرزنش شروع سردی رابطه است ولی از کینه توزی بهتر است: « امام هادی علیه السلام»

...................................................................................................

                                 

برنامه من و مرد مهربون برای گرفتن مرخصی با همدیگه هماهنگ نشد و عاقبت من ماندگار شدم.

بنا بود امروز به همراه دوستان و خواهران بریم سینما ... از همان ابتدا سر ساعت و فیلم و محتواش اتفاق نظری وجود نداشت ... آزاده بر خلاف من و خواهرها فیلم طنز می پسنده، من هر طنزی را نمی تونم تحمل کنم ...  تو این دو روزه هزار بار با فسقلی تماس گرفتم ... اول بحث سر اسم فیلم بود و متقاعد کردن فسقلی برای تماشای فیلمی شاد، امروز سر ساعتش ... خلاصه که اونقدر مبحث سینما رفتن ما داغ شده بود که تمامی بچه از جریان باخبر شدند و جالب این که مقدمات و وقایع پیش از فیلم از خود فیلم خنده دار تر بود.

از بعد از جواهری در قصر و یانگوم، عاشق سریالهای کره ای شده ام ... به تازگی چندتا از سفارشات اینترنتی به دستم رسیده و بیشتر اوقات فراغتم صرف تماشای آنها می شه به طوری که اگر هرشب هم بشینم پاش تا چند ماه دیگه تمام نخواهند شد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 22:39  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله فرمودند: « بهترین کارها پیش خدا نگهداری زبان است »

..................................................................................................

یه آقائی از بستگان فقط یک سال از من بزرگتره ... فوق دیپلم حسابداری ... نمی دونم چه طور شد که برای کارآموزیش تونست وارد یکی از ارگانهای دولتی شه ... همونجا موندگار شد تا زمان شروع دوره آموزشی سربازیش ... تو دوره آموزی ساعت کاری و اضافه کاری براش رد می کردند ... تقریبا" از همون بدو ورودش پول خوبی در می آورد، کم کم اونقدر کاسب شد که خونه خرید ... تو یه سال هم ازدواج کرد هم با خانمش کربلا رفت و هم سوریه. اسم پدر و مادر خودش و خانمش را هم برای حج عمره نوشت و کلی بهشون کمک مالی کرد و الان هم یه سال از عروسیش نگذشته می گن بنز خریده!!! ... جالبه که مادرش مِن باب فخر فروشی فرموده : « پسرم فلان جا کار می کنه، حتما" می دونید که اونجا چه بخور بخوریه»

اون آقا که بچه مذهبی هم نبود و حتی نمازهاش قضا می شد، حالا واسه خودش دم و دستگاهی درست کرده و کلی ابزار ظاهر سازی در اطرافش گرد آورده ... از این جور آدمها که با کارهاشونتیشه به ریشه اسلام می زنند، متنفرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 19:13  توسط پریا  | 

"خداوند بندگانی دارد که آنها را برای رفع حاجات مردم خلق کرده است" : پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله

.....................................................................................................

                                         

یه آقائی اومد و بدون نوبت نشست جلوی باجه آزاده ... آزاده هم که استاد پیچوندن همچین آدمائیه و عمرا" بخواد کار یکی را بدون نوبت انجام بده، فوری جاش را ترک کرد و رفت پیش یکی از بچه ها و مشغول حرف زدن با اون شد ... اون طرف هم که دید آزاده اومدنی نیست باجه پگاه را خالی دید و فوری نشست جلوی اون ... غافل از اینکه صدای یکی از اون مشتری های کلانترمون درخواهد آمد و به کارش اعتراض خواهد کرد ... آقاهه خیلی راحت یه فحشی نثار خانم کلانتر کرد ... کم کم پگاه هم وارد عمل شد و به اون آقا تذکر داد که باید بره شماره بگیره ... تو فاصله دریافت نوبت ِ آقای "بی ادب"، پگاه محض تادیب، یه مشتری گرفت ... چند دقیقه بعد دیدیم آقای "بی ادب" کاغذ شماره را پرت می کنه طرف پگاه و پگاه دوباره همون برگه را پرت می کنه طرف آقاهه ... "بی ادب"، پگاه را هم با حرفهای زشتی به باد ناسزا گرفت.

"بی ادب" که دست بر قضا جوان رعنائی هم بود، در کمال وقاحت در توجیه رفتارش گفت: شما وظیفه تون مشتری مداریه، هر چی من می گم باید بگید چشم !!! .... قابل توجه همون آقا: " نوکر بابات غلام سیاه ".

با دیدن صدباره فیلم "مسابقه پرتاب پگی و مشتری" همراه با اشکهای پگاه، کلی خندیدیم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 21:42  توسط پریا  | 

... نه چیزی در جهان پدید آید که ازنظر عنایتش هرگز پنهان گردد و نه آنچه نزدش ودیعه نهند هیچگاه نابود شود ... عمل هرکس را پاداش دهد و امور اهل قناعت را اصلاح کند ... به حال هرکس که به درگاهش تضرع و زاری کند ترحم فرماید ...

                                                                (فرازی از دعای عرفه)

...................................................................................................................


                      

 

یادته سال 65 یا 66 را ... همون سالی که حجاج ایرانی را تو عربستان به گلوله بستند ... اون سال تو هم به همراه مرحوم مادربزرگ مادریم تو بین اون جمعیت بودید ... یادمه وقتی از سفر برگشتید تا مدتها خونتون شلوغ بود و مردم برای دیدنت می آمدند ... از اون سال به بعد تو تمام اعیاد قربان گوسفند ذبح می کردید.

اون اوائل عید قربان تو تعطیلات تابستون می افتاد و ما هم همیشه کنارت بودیم ... چند روز مانده به عید پای یه گوسفند قشنگ به خونتون باز می شد و ما هم تا چند روز فرصت داشتیم دورادور با اون بازی کنیم ... چه چشمهای قشنگی هم داشتند! و چه پوست زیبائی!

سحرگاه عید که همه برای مراسم قربانی بیدار می شدند ما هم پا به پای بقیه تو مراسم حاضر بودیم و چه قدر تو دلمون برای مرگ گوسفند بیچاره اشک می ریختیم ... نگاه و وداع آخری خصوصا" خیلی حزن آور بود.

هر سال تو اون تاریکی سحرگاه مرد همسایه که دائی حبیب صدایش می کردیم و همه بچه های محل از فاصله یک کیلومتریش از ترس پا به فرار می گذاشتند، با چاقوئی مخصوص می آمد ... بچه ها با دیدن دائی از ترس کشته شدن توسط او از تیررس نگاهش پنهان می شدند و او با مهارت در عرض چند دقیقه کارش را تمام می کرد و از چند ساعت بعد گوئی که هیچ اتفاقی نیفتاده ، زندگی روال عادیش را طی می کرد تا سال بعد و گوسفند بعدی ... راستی پوست دباغی شده یکی از همون گوسفندها سجاده نمازمه و تو را به یادم میاره.

حواست با منه؟ چند وقته پیشم نیومدی؟ ... به فسقلی زیاد سر می زنی اما به من ...

امسال اولین عید بدون حضور تو و بدون ذبح گوسفندی برگزار خواهد شد ... دلم برای آن روزها تنگ شده ... حتی دلم برای چند ماه پیش هم که تو را در کنارمان داشتیم تنگ شده ... روزهای آخر ... ملاقات تو بیمارستان ... عکسهای آخریت در کنار تامیلا کوچولو ... بوی رفتنت ... سحرگاه آخرین روز ... وداع با امید دیدن دوباره ات ...

می دونی! بعد از چهلمت دیگه نتونستم پامو تو خونت بذارم ... آخه به تازگی تونستم کمی با رفتنت کنار بیام ... خونه بدون مامان بزرگ هیچ صفائی نداره ... بابابزرگ هم عید سختی را در پیش داره .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 19:15  توسط پریا  | 

امام باقر علیه السلام: «هر کدام از شما شیعیان مطیع خداوند باشد ولایت ما برایش مفید خواهد بود و هر که خدا را نافرمانی کند ولایت ما سودی برایش ندارد»

....................................................................................................


             

نمی دونم چرا دیشب از همون نصفه شب که سرم را روی بالشت گذاشتم تا صبح فقط خواب ماشین و امتحان رانندگی را می دیدم ... صبح هم واقعا" تو فضا و حال و هوای امتحان بودم چه لحظات جالبی را گذراندم ... غم انگیزترین بخش ماجرا هم مربوط به دقائق امتحان آقای میانسالی بود که در دنده عقب دور دو فرمانش نزدیک بود بخوره به درخت و تو پارک دوبلش هم کم مونده بود ماشین را توی جوی آب بندازه!

با اعتماد به نفس عجیبی حاضر بودم و به اعضای خانواده و همکارانی که زنگ می زدند تا از نتیجه مطلع شوند می گفتم :« قبولم » ... شکر خدا یه افسر مهربان هم نصیب ما شده بود، به طوری که نزدیک به دو سوم بچه ها قبول شدند.

از بخت بد من نقطه حرکت کلاج ماشین خیلی بالا بود طوری که تو حرکت و نیم کلاج زانوهام می افتادند تو دهنم.

صدای افسر را شنیدم : « برو پشت اون ماشین پارک کن» ... یهو پیچیدم پشت ماشین ... افسر فریاد زد : « چی کار می کنی خانم؟ گفتم اون ماشین را دوبل بزن » ... از ترس زهره ترک شدم. با ترس و به زحمت با صدائی که از ته حنجره ام به گوش می رسید گفتم : « ببخشید!! فکر کردم می گید پشتش پارک کن » ... هنوز فرمان ماشین را تو دوبل صاف نکرده، افسر گفت : « از پارک خارج شو » ... تو دلم گفتم مگه مهلت پارک هم دادی بهم! ... به همین خاطر اصلا" متوجه نشدم که پارک دوبلم تا چه حد تمیز بود؟ و اصلا" آیا بی عیب بود؟ ... خلاصه که در عرض کمتر از 5 دقیقه با کارنامه قبولی پیاده ام کرد ... اما من تا دقائقی بعد همچنان تپش قلب داشتم و از رفتار جناب افسر بسیار متعجب بودم که چرا چنین فریاد خوشخراشی بر سرم کشید!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 19:11  توسط پریا  | 

(امام صادق علیه السلام فرمودند)

نسبت به زنان ِ مردم عفت داشته باشید تا زنانتان عفیف بمانند.

............................................................................................

           

دیروز دومین ماهگرد ازدواجمون بود ... یه جوری از خونه زدیم بیرون که قبل از 6 صبح تو آموزشگاه باشیم ... انگار ملت بی خوابی زده بود به سرشون چون خیلی ها پیش از ما در اونجا حاضر بودند و آمادهء به خونه بردن گواهینامه شون! ... به خاطر همین ازدحام جمعیت به من فقط اجازه شرکت تو امتحان آئین نامه را دادند ... جالبه که دوتا آقا برای امتحان اومده بودند که به گفته جناب سرهنگ جزو چهره های ماندگار اونجا محسوب می شدند، بس که تو امتحان رد می شدند و دوباره با جدیت فراوان تر در جلسه بعدی آزمون آئین نامه شرکت می کردند.

کم خونده بودم اما بعد از چند دقیقه اولین نفری بودم که پاسخنامه ام را تحویل دادم ... متاسفانه تا اتمام زمان آزمون باید مثل بچه مثبتها سرجام می نشستم ... قبول شدم از افسر کمکی هم خبری نبود و با وجود رد کردن مرخصی رفتم بانک ... اونقدر تحویلم گرفتند و تبریک گفتند که یه لحظه فکر کردم تو آزمون دکترا قبول شدم ... یه سری هم پشت هم بهم زنگ می زدند ببینند چه کرده ام!!

قراره فردا ساعت 4 صبح دم در آموزشگاه باشم و به افتخار اول شدن تو ورود، به همه خوشامد بگم ... ده روزی هست که پام به کلاج نخورده ... ان شاء الله امضای نسونو موثر واقع می شه و قبول می شم ... آقای انگیزه که دفعه ششم امتحان شهر قبول شده، امروز برام کلاس آموزشی گذاشته بود که در را چه طور بازکنم با کله وارد نشم و ... .

یه پسر جوان مقابلم نشسته بود .. بهش گفتم: « شماره تون؟ » - : « ...0912 » ... مرده بودم از خنده ... به زحمت تونستم بهش بفهمونم منظورم شماره نوبتشه نه موبایلش! ... جیمی تعریف می کرد تو شعبه قبلیش همین حرف من را به مشتریش که دختر جوانی بوده، زده ... دختر پشت فیش برداشتیش شماره موبایلش را می نویسه و می گه: « فقط صبح زود زنگ نزنید کمی دیر از خواب بیدار میشم » ... !!! ... جیمی هم مشتری را متوجه منظورش می کنه اما دخترک در کمال پرروئی می گه : «فکر کردم می خواهید با هم ارتباط داشته باشیم»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/13ساعت 19:30  توسط پریا  | 

رسول اکرم صلوات الله علیه و اله : مرد سرپرست خانواده خویش است و نسبت به آنها بازخواست می شود و زن سرپرست خانه و فرزندان شوهر است و درباره آنها باید پاسخگو باشد.

....................................................................................................

                       

ناسلامتی فردا را مرخصی گرفتم که برم امتحان آئیین نامه ام را بدم .. تازه خیلی خوش خیالانه تصمیم دارم پشتش امتحان شهرم را هم بدم ( آموزشگاهی که من می رم آنقدر متقاضی زیاد داره که بعد از آئین نامه معمولا" اجازه امتحان شهر را نمی دهند ) ... دیشب که داشتم کتاب آئین نامه ام را می خوندم تاره فهمیدم که چه عاقلانه تصمیم گرفته ام و قصد درس خوندن برای ارشد را ندارم، هرچند که ملانی فریبم داد و شرکت کردم ... والا همه درسهام می موند برای دقیقه نود ... بهتره عوضش برم و درس کدبانوگری را یاد بگیرم ... تازه بعدش هم ترجیح میدم فرصتی پیش بیاد یه جوری به عنوان مستمع آزاد تو کلاسهای فقه و تفسیر قرآن و ادبیات عرب شرکت کنم.

رفته بودم معاینه چشم ... دکتر گفت: «خانم حتما" به یه چشم پزشک مراجعه کن، بینائی شما با عینکتون در حداقل بینائی لازمه برای رانندگیه!» ... تازه با عینک نصف علائم را می دیدم ... یه مدته می گم: « من علائم و تابلوهای راهنمائی و رانندگی را نمی بینم » ... پس علتش همینه! ... هر وقت راهنمای راننده ای باشم بعد از گذشتن از خیابانها و پیچهای مورد نظر تازه فریاد می زنم : « برو تو همون خیابانی که ردش کردیم » ... پس میشه گفت تقریبا" کورم.

خسته و کوفته از سر کار برگشتم، خواستم شامی تدارک ببینم اما انگار آبمون قطعه! ... با دست کثیف مجبورم سر کنم و آخرش به یه غذای حاضری رضایت بدم.

امروز از همکاران بانکی پرسیدم: « وقتی بعد از ترمز کردن ماشین به سمتی منحرف شد علتش چیه؟» ... خیلی ها نمی دونستند که عاملش نقص فنی ترمزه ... بهشون نشون دادم که دیگه واسه خودم اوستا شدم اما نمی دونم چرا همه با تحیر نگاهم می کنند و می گن : « می خوای گواهی نامه بگیری؟» ... انگار زنها فقط ساخته شدند برای ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 20:14  توسط پریا  | 

حضرت علی علیه السلام: «بهترین ثروت آن است که با آن وظیفه ای واجب انجام شود»

....................................................................................................


                 

دیروز نوشت: داشتم با ملانی تلفنی صحبت می کردم ... تمام بچه ها از سر بیکاری جمع شده بودند بالا سرم و کلی نامه فدایت شوم از جانب مردمهربون برام تایپ کرده بودند و به مونیتور و دور و برم چسبونده بودند و می خندیدند ... آقای انگیزه هم یه برگه داده بود دستم و می گفت: بنویس انگیزه ات چی بوده؟ ... نفهمیدم به ملانی چی گفتم و چی شنیدم اما بعدش بلائی به سر بچه ها آوردم که دیگه پشت دستشون را داغ کنند و کاری به کار من نداشته باشند ... اما نمی دونم چرا از رو نمی رفتند! و اصولا" هیچ وقت از رو نمی رن! ... یکی از بچه ها یه دفتر انداخته بود رو میزم تا دور و برم را کثیف کنه ... اومدم دفتر را بندازم رو میز خودش، دفتر تو هوا چرخی زد و خورد تو کله اش ... رئیس هم همه چیز را دید ... تو کِش بازی ها هم چند باری مچمو گرفت ... با نگاه تاسف باری از دور ما (خصوصا" من) را زیر نظر گرفته بود ... یکی از بچه ها از زیر میزش کاغذ گلوله می کرد و پرتش می کرد طرف من ... متاسفانه آدمیم که نمی تونم تو این جور مواقع ساکت بشینم و باید مقابله به مثل کنم حالا زبانی یا عملی، به همین خاطر این شیطنت ها آنقدر ادامه پیدا می کنه تا یه بلائی سر یکی بیاد.

دیگه خودم هم خسته شدم ... با وجود علاقه فراوان به آزاده می خوام جام را عوض کنم اما نمی ذاره ...  بچه های خیلی خوبی هستند که باهاشون راحتم چون من به راحتی با هر کسی صمیمی نمی شم اما من از خودم خجالت می کشم ... هر روز تصمیم می گیرم آدم شم اما آخرش یه خرابکاری به بار میارم ... حالا اگه تو یه محیط بسته دخترونه بودم مشکلی نداشت اما بانک ... .

به آزاده گفتم با من زیاد حرف بزن تا از بقیه غافل شم و کم کم بتونم رفتارم را تغییر بدم ... می خوام جلوی بچه ها و عکس العمل هاشون مقاومت کنم ... باید مقاومت کنم ... باید.

امروز نوشت: امروز واقعا" معرکه بودم ... از خودم خیلی خوشم اومد ... نمره ای نزدیک به بیست به خودم می دم ... صدای بچه ها دراومده بود ... خدایا کمک کن همیشه این جوری باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 17:42  توسط پریا  | 

محموله ای از پارچه های گران قیمت را که به امام جواد علیه السلام تعلق داشت، برای آن حضرت می بردم. بین راه همه آنها را دزد برد. خودم را باختم. نگران بودم که نکند امام مرا به خاطر این ضرر بازخواست کند. اما خبر که به امام رسید، در نامه ای برایم نوشت: « جان و اموال ما همه از بخشش های گوارای خداوند و عاریه های او نزد ما هستند. هر اندازه از آنها را که صلاح بداند، در شادی و خوشی های خود مورد استفاده قرار می دهیم و هر مقدار را که خودش بخواهد و صلاح بداند، از ما می گیرد و در برابر آن به ما اجر و پاداش می دهد. آنکه جزع و نابردباری اش بر صبر و بردباری او غالب آید، مزد و پاداشش نابود خواهد شد و ما از این امر به خدا پناه می بریم ».

آرام شدم.

                 (تحف العقول ص 456 به نقل از همشهری خانواده)

..................................................................................................

                                  

صدای اذان مرحوم موذن زاده فضای شعبه را پر کرده بود ... تازه داماد رو به دور و بری هاش از روح معنوی حاکم بر صدا تعریف می کرد ... یه فضای عرفانی و خدائی حاکم شده بود که البته از محدود اوقات این چنینی بانک بود ... همه رفته بودند تو فکر و هر کس داشت به حال و هوای اون موقع اش فکر می کرد و لذت می برد ... تازه داماد ادامه داد: می دونید وقتی این اذان را می شنوم یاد چه چیزی می افتم؟ ... بقیه بیشتر رفتند تو فکر و داشتند دنبال جوابی می گشتند ... خود تازه داماد همه را از تو فکر و خیال در آورد و گفت: « یاد آبگوشت می افتم. بچه بودم ناهار آبگوشت می خوردم و این اذان را می شنیدم » ... همه زدند زیر خنده و مشتری ها هاج و واج تماشا می کردند.

رئیس به تازگی از سفر خارجه اش برگشته ... جالبه که قبل از رفتن بچه ها بهش سفارش کردند: « رئیس! سوغاتی برامون کانگورو بیار!! » حتی دخترک شاداب شعبه موقع خداحافظی رئیس را از زیر قرآن رد کرد ... خلاصه که رئیس برگشت اما نه تنها هیچ کانگوروئی برای کسی نیاورد بلکه حتی دریغ از یک دونه شکلات! ... فردای اون روز باز هم همه چشم به دستهای رئیس دوخته بودند اما باز هم افسوس! ... رئیس یه کتاب آورده بود و داشت به آقای معاون تصاویر نقاط دیدنی و گردشگری اون کشور را نشان می داد ... وقتی چشم آقای معاون سیر شد بهش گفتیم: « طعم شکلات های کانگوروئی شکل چه طور بود؟ » ... آب از لب و لچه اش آویزون شد!

نمی دونم چه طور شد که به صرافت یادگیری پرتاب کِش افتادم ... چند روز پیش خیلی از بچه ها تو مود یادگیری بودند و کِشهای زیادی از این ور به اون ور پرت می شد ... بعد از تمرین های زیاد من هم یه چیزهائی یاد گرفتم و قراره از اون به عنوان یه واکنش دفاعی استفاده کنم ... حالا هرکی یه نگاه چپ بهم بکنه با کش می زنمش ... چند نفری را هم زخمی کردم، دوتاش به صورت همکاران برخورد کرده ... یکیش هم به صورت خودم اصابت کرده.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 21:3  توسط پریا  | 

 بدانید که در حقیقت مال و فرزندان شما وسیله آزمایش شما هستند و پاداش بزرگ برای قبول شدگان نزد خداست. (سوره انفال آیه 28)

.................................................................................................

                    

چند روزیه که همسر ملانی جانم رفته سفر و دوست خوب من شدیدا" دلتنگش شده ... مردمهربون هم چند روز آخر هفته به یه سفر کاری می ره ... زمان را برای جمع شدن با دوستان مناسب دیدم و ترتیب یه مهمانی خودمانی را دادم ... اینجوری ملانی هم از دلتنگی درمیاد و کمتر اشک می ریزه.

دیروز قویترین مرد به طرز شگفت آوری از من پرسید: « نمی خوای منو خونتون دعوت کنی؟ » ... یکی دیگه از بچه ها هم می خواست یه جمع از آقایون همکار را خونمون دعوت کنه. چرا فکر کرده بود خونه ما جای مناسبی برای یه مهمانی مردانه است؟!!! ... نمی دونم چرا این آقایون همکار دست از سر ما بر نمی دارند!!.

 

به هرحال قویترین مرد فوق العاده مودب رفتار می کنه و  تکیه کلامش " استدعا می کنم " و " امرتون مطاع" هست ... از سفر کاشان هم با مردمهربون آشنا شده ... آخر هفته بعد او و همسرش را به منزل دعوت کردم البته با شرط اتمام مهمانی در ساعت 10:30 شب به افتخار بد خواب نشدن پریا خانم ... بعد از دعوت بعضی از بچه ها صداشون در اومده ... در جواب اونها گفتم : « هروقت تاهل اختیار کردید به روی چشم » ... حالا آقا جیمی در به در به دنبال همسر می گرده! ... نمی دونم چرا این آقایون همکار دست از سر ما بر نمی دارند!!.

از امروز هم بچه ها به رهبری آقای انگیزه در حال تدارک سفر به طالقان هستند ... هر چه گفتم ما نمی آئیم به خرجشان نرفت ... نمی دونم چرا این آقایون همکار دست از سر ما بر نمی دارند!! ... انگار ما پای ثابت تورها شده ایم!! ... هیچ کس نخواد بره من و مردمهربون باید بریم!!.

بالاخره با وقفه ء تقریبا" دو ماهه ای که در آموزش رانندگی من پیش اومد، کلاس های عملیم تموم شد و اگه فرصت شد و کتاب آئین نامه را خوندم هفته بعد امتحان می دم.

چه قدر این روزها وقتم فشرده است؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 19:10  توسط پریا  | 

تعلل ورزیدن و منت نهادن احسان را ناگوار می کند: امیرالمومنین علی علیه السلام

....................................................................................................

حالم داره به هم می خوره ... آخه تا کی من و اون باید تو یه شعبه باشیم و اراجیف اون به گوش من برسه ... تپل از اولش هم چندان با من احساس راحتی نمی کرد و به خودش اجازه نمی داد بیاد ور دل من، برام درد دل کنه ... می خوام صدسال از این درد دلها نکنه!!! ... پیش تر با دکتر رابطه صمیمانه ای داشت و مدام در گوشش حرف می زد. من هم کاری به کارش نداشتم.

الان که اکثر بچه ها عوض شدند وحتی دکتر هم منتقل شده، چسبیده به آقا جیمی و حرفهاش را به اون می زنه ... با اون صدای بلندش حداکثر یه متر با من فاصله داره و طبیعیه که من خیلی از حرفهاش را به راحتی می شنوم ... هر چه قدر هم که سرم به کار خودم گرم باشه باز هم با اون صوت بلندش یه چیزهائی به گوشم می رسه و من فقط چندشم می شه وگاها" عصبی هم می شم ... جیمی که خودش مشکوک می زنه وقتی با اون گرم می گیره بیشتر اونکاره و مشکوک به نظر میاد ... از هردوشون می ترسم.

امروز نمی دونم داستان چه کسی را برای جیمی تعریف می کرد اما خود تپل اصلا حال مساعدی نداشت و تو اون وضعیت می گفت: « ... رفته حشیش کشیده، جنسش مرغوب نبوده، اُوِردوز شده ( یا کرده؟) مُرده. » ... حالم بد شد، انگار که جون دادنش را به چشم می دیدم ...اوردوز دیگه چیه؟ ... فکر کنم تا چند وقت دیگه چیزهای جدید زیادی یاد بگیرم.

راه می ره تو شعبه و به راحتی ماجراهای خودش و دوست پسرش را برای همه تعریف می کنه ... ای کاش رابطه شون سالم بود. حتی ار بخشهای ناسالم و غیر اخلاقیش هم حرف می زنه ... با دوست پسرش به مسافرت چند روزه هم می ره ... چند وقت پیش برای جیمی از روابط خصوصی خودش و دوستش حرف می زد! ... یه بار هم بهش گفت: برو آب شنگولی ( مشروب ) بخر، بیار با هم بخوریم! ... ناسلامتی دو بار هم به عمره مشرف شده!!!

خدایا من چه گناهی کردم که باید چرت گوئی های این دختر را بشنوم و دم نزنم؟  

                         

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 22:26  توسط پریا  | 

(رسول اکرم  صلی الله علیه و اله و سلم فرمودند)

خداوند به داود وحی فرمود: در زمان خوشی و آسایش به یاد من باش تا در هنگام گرفتاری و سختی دعایت را اجابت کنم

............................................................................................

          

قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم.

*

ظهر یه روز بارونی شدید که شعبه هم خلوت شده بود، خانم هنرپیشه سراسیمه اومد تو شعبه و رو به رئیس که همون نزدیکی ها رو صندلی ریاستش لم داده بود چیزی گفت ... از دور نظاره گر بودم و چیزی از حرفهاشون را متوجه نشدم ... اما رئیس مثل اسفند از جا پرید و سراسیمه تر یکی از بچه های خدماتی را صدا زد و بعد سه تائی ( هنرپیشه، رئیس و خدماتی ) دویدند و از بانک خارج شدند ... آقای انگیزه عضو جدید شعبه بود و قبل از اون خانم خوش بر و روی، خوش قد و قامت و خوش چشم و ابروی هنرپیشه را زیارت نکرده بود اما به محض اینکه شنید گوشی موبایل خانم تو جوی پرآب بیرون افتاده مثل ناجی های حرفه ای پرواز کنان از شعبه زد بیرون.

نمی دونم زیر اون بارون بچه ها و خصوصا" رئیس لباس غواصی از کجا گیر آوردند اما با تجهیزات کامل، کیلومترها توی جوی آب شنا کردند تا به انتهای خیابون و یکی از بزرگراهها رسیدند و ناامید شناکنان برگشتند و به این ترتیب نتونستند دل هنرپیشه جوان را به دست بیارند. انگار هیچ اثری از گوشیش نبود.

همه ناامید برگشتند تو شعبه، حتی خانم هنرپیشه ... خانم نشست مقابل آقا جیمی و مشغول انجام کار بانکیش شد ... رئیس، انگیزه و آقای خدماتی ول کن نبودند و مثل پروانه دور خانم می چرخیدند ... خدماتی رو به هنرپیشه: شماره تون را بدید تا یه زنگ به گوشیتون بزنیم ... آقای انگیزه: اون وقت قورباغه ها برامون قورقور می کنند!!!

ما فهمیدیم که علاوه بر فند دوست بودن آقایون همکار، رئیس فندبازترین عضو ناشناخته شعبه است و دست بقیه آقایون را از پشت بسته.

صبح روز بعد ثانیه هائی بعد از طلوع آفتاب – مکان: بیرونِ درِ شعبه :

آقای انگیزه برای پاشیدن سطلی آب جلوی در بانک، سطل را داخل جوی آب فرو کرد و با خالی کردنش متوجه برخورد شی ای به زمین شد ... انگار موبایل خانم هنرپیشه بعد از یه روز برگشته بود به محل اولیه.

رئیس که متوجه ماجرا شد روی همه همکاران را کم کرد و گوشی را تصاحب نمود ... همون اول صبح آفتاب زده نزده فوری زنگ زد خونه خانم ... ما هرچه گفتیم رئیس جان! شاید بعضی ها بخوان صبح ها بیشتر بخوابند، افاقه نکرد و رئیس سریع تر از همه خبرگزاری ها خبر را مخابره کرد!!!.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 16:34  توسط پریا  |