تازه کشف کرده بودیمش ... همه دورش جمع شده بودیم و به
دنبال یافتن نیتی مناسب برای گرفتن فال حافظی بودیم ... اونقدر تو کارش قهار بود
که نیت همه رو شد! ... حافظ هم تا تونست معایب من را عیان کرد و سرزنش هاش را
نثارم کرد! ... تو اون جمع دوستانه اونقدر خاطره تعریف کردیم و خندیدیم که روز بعد
نای کار کردن نداشتم ... جالبه که نود و نه درصد حرفها هم مربوط به بانک بود.
در گذشته با افرادی برخورد داشته ام که هیچگاه فکر نمی کردم
بعدها تو زندگیم تا این حد ماندگار باشند و تاثیر گذار و با از دست دادن برخی فرصتها،
دوستان خوبی را نیز ازدست می دادم ... مثلا" النا تو اولین دوره های آموزشی بانکداری
همکلاسم بود ... تو نگاهش غرور موج می زد و من از غرورش لذت می بردم اما او خیلی
بی سر و صدا به نظر می رسید و از نظر اخلاقی متفاوت با من ... حتی باهاش سلام و
علیک هم نداشتم ... در واقع هیچ وقت تصور نزدیکی بهش را نمی کردم چه برسه به دوستی
نزدیک ... بعدها که با هم تو یه شعبه همکار باجه بغلی همدیگه شدیم همه چیز عوض شد
و یه دوستی عمیق بین ما شکل گرفت.
الحمدالله که تو محیط کاری دوستان خوبی پیدا کرده ام.
چه خوبه که وقتی شانس در خونه آدم را می زنه و فرصت آشنائی
با رفقای خوب پیش میاد، قدر بدونیم و از فرصت استفاده کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 20:33  توسط پریا
|
مردى از
امام مجتبى ـ علیه السلام ـ پرسيد: چرا سفر مرگ براى ما ناخوش آيند است و از او
استقبال نمى كنيم؟!
حضرت
فرمود: شما خانه آخرت را خراب كرده ايد و خانه دنيا را آباد، طبيعى است كه انتقال
از اقامتگاه آباد به جايگاه خراب براى شما ـ و هر كسى ـ ناخوشايند خواهد بود.
انگار همین دیروز بود، زمانی که درس می خوندم مدرسه می رفتم و بعد هم دانشگاه.
محصل پایه جدید که می شدم تازه باورم می شد که یک سال بزرگتر شده ام ... یک
سال به پیری نزدیک تر!!! ... یهو به خودم اومدم می بینم 27 سال از عمرم را پشت سر
گذاشته ام بدون این که چیزی فهمیده باشم ... دارم پیر و پیرتر می شم ... پس چرا
این قدر بی سر و صدا؟ ... چه طور گذر این همه سال را نفهمیده ام؟!!
چرا حس می کردم نوجوانی بیش نیستم؟! ... انگار همراهی کودک درونم روز به روز
با من بیشتر و بیشتر می شه! و هنوز هم دنیای آدم بزر گها را دوست ندارم.
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت 18:8  توسط پریا
|
آقای مشکل دار امروز اومده بود شعبه ... ناسلامتی عضو هیات علمی دانشگاه هست
با اون اخلاق بدش!! ... از شانس بد نشسته بود جلوی آزاده (کسی که اهل باج دادن
نیست) ... هی زیر لب سعی می کردم او را به آزاده یادآوری کنم تا حواسش جمع باشه و
طوری برخورد نکنه که آخرش بزنند سر و کله همدیگر را بشکنند ... اما مگه گوشهای
آزاده چیزی هم می شنفت؟! ... مشکل دار چند باری بد نگاهم کرد. از ترس این که بخواد
به رفتار من ایراد بگیره، لالمونی گرفتم ... حالا آزاده ول کن ماجرا نبود و مدام بلند
تکرار می کرد: «چی می گی؟» ... خب من چی کار کنم که خاطرات مشتریان به خوبی در
خاطرم می مونه و آزاده دقیقا" عکس منه؟!
آقای مشکل دار بدون حضور همسر قصد افتتاح حساب برای او را داشت ... از آزاده
هم چیز جدیدی شنیدم :«سپرده ها دیداریه، یعنی صاحب حساب باید در هنگام افتتاح حساب
حضور داشته باشه»... می دانستم که مشکل دار اجازه هرگونه عملیات بانکی خارج از
قانون و عرف را داره و اصولا" مشتری مداری تو ایران یعنی همین.
آخر همان شد که نباید ... مشکل دار و آزاده کارشون به وساطت معاون کشید و در
نهایت به دستور معاون پگی مجبور شد کارش را انجام بده که اگر این چنین نمی شد همان
آقا زنگ می زد به بازرسی بانک و از ما شکایت می کرد ... دقیقا" مثل موارد قبل
و در آن صورت به دستور بازرسی یکی از ما باید کار خارج از عرف او را انجام
می داد چون این عین مشتری مداریه!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت 23:22  توسط پریا
|
رسول خدا (صلوات الله علیه)
فرمود: (( احسان به پدر و مادر از نماز، حج ، عمره و جهاد در راه خدا بالاتر است))
آن حضرت فرمود: (( هركه صبح كند در حالى كه پدر
و مادر از او راضى باشند دو دروازه اى را كه به سوى بهشت گشوده است در اختيار دارد
و اگر شب كند و پدر و مادر از او راضى باشند باز هم به همين صورت خواهد بود و اگر
از پدر و مادر، يكى از او راضى باشد يك دروازه گشوده در اختيار اوست . و هر كه صبح
كند در حالى كه پدر و مادرش از او ناراضى باشند، دو دروازه گشوده به سوى آتش دوزخ
دارد و اگر شب كند بازهم به همين صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر يكى از او
ناراضى باشد يك دروازه دارد، هر چند كه آن دو ستمگر باشند، هر چند كه ستمگر باشند،
هر چند كه ستمگر باشند))
آن حضرت فرمود: (( بوى بهشت از فاصله پانصد سال
به مشام مى رسد؛ با اين همه عاق والدين و قاطع رحم آن را استشمام نمى كنند))
مثل یه ضد حال اساسی بود ... آقای معاون
می گفت: «اگه بخوای اینجوری باقی بمونی با همین خصلت، دیگه هر گدائی را دیدی باید
بشینی زار زار به حالش اشک بریزی و هر چی داری دو دستی تقدیمش کنی» ... نه!، جریان
صبح خیلی فرق می کرد:
از همان زمانی که اومد و مقابلم دیدمش با
یه پاکت سپرده دراز مدت، حدس زدم که حالا حالاها باید در خدمت همدیگه باشیم ...
درست توضیح نمی داد ... معلوم بود از چیزی ابا داره ... شاید یه مسئله خانوادگی در
میان بود؟ ... به هرحال، برگشت و گفت : «می خواهم همه سپرده هام را مسدود کنم» ...
چهره اش برام آشنا نبود اما وصفش را زیاد شنیده بودم ... یه پدربزرگ میلیاردر داشت
که به اصطلاح عموی (مصلحتی) دکتر بود ... دکتر هواشون را زیاد داشت و همیشه جلوشون
دولا راست می شد (تا هر از گاهی از جیب مبارکشان بهره ای نصیبش شه) ... سپرده ها
کلان و میلیاردی بودند ... از طرفی می خواست همه پولها را از دفترچه مشترک خودش و
پدربزرگ انتقال بده به حساب خودش.
تا اون کارهای اولیه اش را انجام بده یه
چرخی تو شعبه زدم و از نوچه فعلیشون شنیدم پدربزرگ رو به موته ... حتما" نمی
خواست سهمیه اش به بقیه اعضای خانواده برسه ... گیج و سردرگم بود ... معلوم بود که
طرح و نقشه درستی هم نداره ... احتیاط می کردم و سعی می کردم همه چیز را از مقام
بالاتر بپرسم تا بعدا" که کارشون به دادگاه کشیده می شه، اتهامی متوجه من
نباشه.
با حرفهائی که پیش کشیدم، کم کم سر صحبت
را باز کرد ... از هفده سال قبل پیش پدربزرگ زندگی می کرد. انگار رابطه اش با پدر
اصلا" خوب نبود. شاید چون دختر بود و نه پسر!. پدربزرگ کلی ملک و املاک به
نامش کرده بود. حسابهای بانکی مشترک زیادی هم با هم داشتند. نه تنها او، بلکه پدر
و یکی از برادرانش هم از این بخشش ها بی نصیب نمانده بودند. سر پدربزرگ رو شونه
هاش بود که از حال رفته بود و حالا که او روی تخت بیمارستان بستری بود و امیدی به
بهبودش نمی رفت، پدر تمامی برگه های سپرده و اسناد بذل شده از جانب پدربزرگ را
برداشته بود و قصد عزیمت به خارج داشت ... می گفت: «پدر این همه پول و املاک داره،
باز هم قانع نیست. برای مال دنیا نمی گذاره پدربزرگ همان دو روزه عمرش را در
بیمارستان سپری کنه. به مرگ پدر راضیه و می خواد ببردش خونه تا وکیل بیاره و همه
اسناد را به نام خودش کنه» ... اشک بی امان از چشمانش جاری بود ... می خواست به
آخرین وصیتهای پدربزرگ عمل کنه و بخشی از پولها را بابت سهم برادر بی نصیب مریضش و
پرستار پدربزرگ بپردازه.
بعضی ها برای پول چه ها که نمی کنند! ...
لحظه ای حیات پدربزرگ می ارزد به تمام آن ثروت هنگفت ...
پست شده در سه شنبه 87/10/24
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت 23:18  توسط پریا
|
یکی از بچه ها خواب عجیبی دیده بود ... با
شنیدنش احساس می شد که حتما" پیام مهمی در بر داره ... در خواب دیده بود که مسئولیت
به خاک سپاری دو مرده ناشناس را به عهده اش گذاشته اند ... او بعد از دفن اولین
نفر به یاد میاره که سمت راست صورت میت را نچرخانده و بر خاک نگذاشته ... در کشمکش
با خودش که به اولی بپردازه یا دومی را به خاک بسپاره، گزینه دوم را انتخاب می کنه
و کار نفر دوم را انجام می ده ... در به در به دنبال تعبیر خواب بود ... ماجرا برای
من هم جالب شده بود و علاقمند به دانستن تعبیرش بودم ... با پرس و جو از فردی که
اهل تعبیر بود، نتیجه حاصل شد که همکار ما فرد بسیار خیریه، در حال انجام کاری خیر
برای کسی بوده یا خواهد بود و بعد که به مشکل فرد دیگری برخورد می کنه کار نفر اول
را به اصطلاح ماستمالی کرده و به نفر دوم کمک می کنه ... چون اموات ناشناس بودند،
دو نیازمند هم افراد ناشناسی هستند.
به هرحال من که به درجه خیررسانی آقای معاون آگاه
نیستم ولی تعبیر جالبی بود بر سوژه روز ما.
از مرده زیاد حرف زدیم ... دوست دارم بدونم علتش
چیه که تو خاکسپاری اموات مونث در اوقات تلقین سراغ داماد، فرزند، نوه و یا ... زن را می گیرند ولی همسر زن
فوت شده، اجازه این کار را نداره ... چرا یه زن می تونه بعد از جدائی از همسرش باز
هم با او ازدواج کنه ولی هیچ گاه نمی تونه با همسر دخترش ازدواج کنه و به اصطلاح
حرام ابدی یا از نوعی دیگه حلال ابدی هستند.
بعضی ها خوششون نمیاد، اما من دوست دارم و حق
خودم می دونم که وقتی فوت می کنم آشنایان نزدیک، من را غسل بدهند و خودم هم حاضر
به انجام این کار هستم ... قویترین مرد می گفت با باجناق آینده اول آشنائی بر سر دفن
مادر زن جانش بعد از صد و بیست سال توافق خواهد کرد تا جناب باجناق همراه مادرزن
جان وارد گور شه.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 20:49  توسط پریا
|
از وقتی گوشی تلفن را از دست آزاده گرفتم تا با دوستش صحبت کنم، تا اتمام
مکالمه تمام مدت با لحن بسیار طنزی از آزاده بدگوئی کردم ... از شدت خنده، اشک از
چشمان آزاده سرازیر شده بود و آخرش قیافه اش دیدنی بود ... بچه ها کلی نصیحتم
کردند تا از عذاب وجدان بمیرم اما من هم آزاده را خوب می شناختم و هم دوستش را
بنابراین چیزی به روی مبارک نیاوردم.
هنوز غذای ظهر از گلوم پائین نرفته بود که تُپُل بشارت شنیدن اخبار جدیدی را
داد ... پیش دستی کردم و شانسی پروندم : «حُکم انتقالیم اومده؟» ... از طریق فکس
حکمم برای شعبه مرکزی اومده بود ... خوبیش این بود که به مرد مهربون خیلی نزدیک می
شدم ... آزاده داشت خودش را می کشت. مدام می گفت برو به رئیس التماس کن مانع اجراش
بشه ... چه قدر به داشتن چنین دوستی افتخار کردم!. کیلو کیلو قند تو دلم آب شد!.
همه دورم جمع شده بودند و کلی ابراز احساسات کردند ... فقط جیمی بی خیال نشسته
بود سرجاش و قویترین مرد با دُمِش گردو می شکست ... من مات مونده بودم که چرا این
ها این قدر سردند؟! ناسلامتی نون و نمک همدیگه را خورده بودیم! هنوز یادم نرفته
بود که سرظهر جیمی چه بلائی سرم آورد و مثلا" با راهنمائیش یه مشتری پردردسر
را به اشتباه حواله باجه من کرد.
نمی دونم چرا به اکبر بیکارمون شک داشتم، بس که این آدم شَره و شیطون ... حدس
می زدم که دسیسه ای چیده و حکم جعلی برام درست کرده (اونقدر تو کار تهیه نامه های
اداری و جعل امضاها حرفه ای عمل می کنه که همه فریبش را می خورند و تو این زمینه
ها سابقه داره).
آخر سر که خواستم جریان را از طریق یکی از بچه های مرکز پیگیری کنم، قویترین مرد
حکمم را آورد جلوم گذاشت. پائین برگه با خط خرچنگ قورباغه ایش نوشته بود :
«با سلام و احترام ... نظر به علاقه دوستان و همکاران مخصوصا" والامقام،
شما در همان شعبه ماندگار خواهید بود ... با تاسف و ناراحتی فراوان»
عملیات سرکاری به فرماندهی و رهبری آزاده، با معاونت قویترین مرد انجام شده
بود. آقای ارشد مهربان مدیر اجرائی و سایر همکاران به جز من از عوامل اجرائی این
پروژه بودند.
انگار کینه آزاده از صبح شتری بوده ... اما انصافا" که خوب نقشش را بازی کرد ... آخرش هم گفت: «وای اگه تو بری من میمیرم!»
+ نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 19:42  توسط پریا
|
امام رضا علیه السلام : مؤمن ، مؤمن واقعی نيست ، مگر آن که سه خصلت در او باشد : سنتی از پروردگارش و سنتی از پيامبرش و سنتی از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پيغمبرش ، مدارا و نرم رفتاری با مردم است ، اما سنت امامش صبر کردن در زمان تنگدستی و پريشان حالی است. اصول کافی ، ج 3 ، ص (339) .............................................................................................
حرف از خانه داری بود ... از لزوم همکاری مرد در امور منزل
صحبت می کردم و طبق معمول مرد مهربون را مثال می زدم ... بچه ها از والامقام نظر
خواستند ... حرفهاش مهر تائیدی بر گفته من بود ... همسر یکی دیگه از بچه ها را هم
نام بردم تا تو این مراسم اهدای لوح تقدیر اسمش از قلم نیوفته.
نمی دونم چرا والامقام رو به بقیه همکاران، خیلی جدی من را
مخاطب قرار داد و گفت: « خانم همکار (همونی که می خواستم به شوهرش لوح تقدیر بدم)
خیلی هم خونه داره، من دست پختش را دیدم ... بعضی ها خیلی شانس دارند! مثل پریا
خانم ... از خونه داری چیزی سر در نمیارند اما همسران خوبی نصیبشون می شه » ... انگار
حسابی سبک شد ... آخه من کی منکر خونه داری خانم همکار شدم!؟
نزدیک بود اشکم سرازیر شه ... چرا سعی می کرد من را جلوی
بچه ها و بقیه والامقامان شعبه خورد کنه؟ ... چه لذتی می برد؟ ... خواستم بگم: « شما
هم که تو خونه همیشه آشپزی می کنید، پس خانمتون خیلی خوش شانس بوده و از امور خانه
چیزی سر در نمیاره!» ... قویترین مرد مانعم شد و گفت: «مافوقه و هر چند از سر
لجبازی حرفی زد، چیزی نگو» ... اما والامقام دست بردار نبود ... انگار می خواست
جواب من را هم بشنوه، همین طور حرفهاش را تکرار می کرد.
از والامقام به شدت حذر می کنم ... حتی سعی می کنم اوقات
ناهارمون با هم تداخل نداشته باشه ... تو جمع تا مستقیما" از من سوال نپرسه،
جوابش را نمی دم. حتی به صورتش نگاه هم نمی کنم.
خوبه که خودش پیش تر که روابطمون حسنه بود، انواع و اقسام
دستور پخت ها را بهم می داد و همیشه غذاهاش دست پخت خودش بود.
مرد مهربون از عکس العملم راضی بود و اعتقاد داره سکوت
بدترین و در عین حال تاثیرگذارترین واکنش در برابر والامقام می تونه باشه ...
انگار بیراه هم نمی گفت ... چون موقع خداحافظی والامقام با همه خداحافظی کرد اما
از کنار من ساکت رد شد.
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 20:31  توسط پریا
|
دفعه اولی که مشتریم شد برخورد خیلی خوبی داشت ... چندبار بعد از اون روز
دوباره مقابل من نشست ... کمی بعد از لابه لای حرفهاش می شد تشخیص داد که تو زندگی
خانوادگیش مشکل داره و از همسرش گله منده.
چند روز پیش برای بار چندم در طی همان روز آمد ... اواخر وقت بود و خلوت ... فرصت حرف زدن داشتیم
... اونطور که تعریف می کرد تازه از مغازه شوهرش برمی گشت ... گفت: «خدا خیرش نده،
می دونی تو مغازه اش چی پیدا کردم؟» ... پرسیدم : «چی؟» ... - : «یه چادر زنونه!»
... گفتم: «لابد مشتری فراموش کرده چادرش را با خودش ببره» ... - : «آخه مگه می شه
مشتری این چادر را یادش بره» ... از لابه لای وسایلش یه چادر گل گلی نخی در آورد و
نشانم داد ... ماتم برده بود! این چادر تو مغازه چه می کنه؟! ... پرسیدم: «همسرتون
کارش چیه؟» ... حجره فرش فروشی داشت. می شناختمش، مغازه اش در فاصله کمی ازبانک قرار داشت ... غیر از شوک اول از فهمیدن
رابطه میان این دو مشتری حیرت کرده بودم ... به ظاهر خانم می خورد که سن و سال
کمتری داشته باشه ... همسرش از اقلیت بود ... پرسیدم: « شما از اقلیت هستید؟» ...
کلیمی بود و تو جوابش حرف جالبی زد : «منِ کلیمی از همون خدا زاده شدم که شمای
مسلمان زاده شدید» ... یهودی ها اعتقاد دارند که نسل برترند و زادهء خداوند ... در
واقع خواسته بود احترام و محبتش را به من ابراز کنه.
آقای فرش فروش دو دختر جوان داشت ... از علت اختلاف او و همسرش چیزی نمی دانم
اما از برخورد با آدمهای مختلف و جنسیت های متفاوت متوجه شده ام که مردها بین ظاهر
و باطنشون معمولا" تفاوت فاحشی هست. یعنی نمی شه با دیدن ظاهر یه مرد مودب و
متشخص گفت تو خونه و باطنا" هم همینه ... برخلاف زنها که معمولا" ظاهر و
باطنشون خیلی نزدیک به همه و یک زن خیلی ساده و مهربان نه که هرگز، اما کمتر پیش
میاد تو خونه آدم دیگه ای باشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 10:21  توسط پریا
|
سمیه از بچه های هم سوئیتیم بود ... از همون ترم اول خوابگاهی شدنم (ترم 4)،
تا زمان فارغ التحصیلیش با هم بودیم ... اونقدر بچه های واحد 406 خوب بودند و
بهشون وابسته بودم که همیشه دلم برای اون دوره و بچه های اون سال های خوابگاه تنگ
می شه ... بچه ها تقریبا" درسخون اما همگی کاملا" مثبت.
چند وقت پیش یه پیامکی ازش به دستم رسید که کمی عجیب غریب بود ... بعد از کلی
تبادل اطلاعات متوجه شدم که سال قبل تصادفی کرده که روی حافظه اش اثر گذاشته و
چیزهائی را از یاد برده ... هنوز هم کامل خوب نشده.
دیشب دوباره پیامک های عجیبی ازش داشتم ... اصرار به داشتن شماره دوتا دیگه از
بچه های سوئیتمون داشت ... کمی ترس برم داشت ... قبول کردم که شماره ها را پیدا
کنم و براش بفرستم.
امروز زنگ زدم به لیلا ... صمیمی ترین رفیق خوابگاهیم ... دوتا پسربچه شیطون
کوچولو داشت ... شدیدا" دلم هوای اون موقع ها را کرد ... خوابگاه کجا و بانک
کجا؟ ... دوستان اون موقع و صمیمیت و فضای اون دوره کجا و حال کجا؟ ... چه قدر از
هم غافل و غرق در روزمرگی ها شدیم!
درباره سمیه، چیزهای جدیدی از زبان لیلا شنیدم ... بعد از تصادف، سمیه دیگه
قادر به حرف زدن نیست! خدای من چه قدر وحشتناک! ... همان سمیه ای که اون موقع عاشق
اسکروچ بود و حرفها و روابطشون تو دانشگاه، ما را تا سرحد مرگ می خنداند.
وقتی به مامان با بغض از سمیه گفتم، پرسید: همون که یه بار شیخ شده بود؟ ...
راست می گفت ... تمام اوقات استراحتمون تو سوئیت صرف خندیدن و مسخره بازی می شد
... شب یلدای 82، شورا عروس شد و زهرا داماد. سمیه هم عاقد ... چه گریمی کرده
بودیم و چه جشن متشرعانه ای گرفته بودیم ... بالا سر عروس و داماد قند می سابیدیم
و بعد برای گرفتن یه عکس تاریخی به پیشنهاد من، همگی جلوی در دستشوئی صف کشیدیم
... الان هر کی اون عکس را ببینه فکر می کنه همه بچه ها سعی دارند که زودتر وارد
سرویس بهداشتی شن.
+ نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 20:56  توسط پریا
|
یه مدت بود که آمار اشتباهم زیاد شده بود ... اگر بخواهم دقیق تر بگم به قول
بچه ها همه تغییرات اساسی مربوط می شد به بعد از مزدوج شدنم!
یعنی منی که موجودی صندوقم همیشه بالانس بود و به ندرت 1000 تومان کم یا زیاد
می آوردم، حالا روزی نبود که همان بار اول، صندوقم بخونه ... معمولا" تو موقع
سیت گرفتن ( چک کردن موجودی صندوق) اشتباه پول می شمردم یا اشتباه جمع می کردم.
یه هفته ای می شد که انواع و اقسام اشتباهات اونهم از نوع ناجورش را مرتکب می شدم ... مثلا"
یه روز 50هزار تومان کم آوردم ... هرچه تلاش کردم پیدا نشد و آخرش از جیب گذاشتم
... احتمالا یه ایران چک 100 تومانی را عوض 50 تومانی داده بودم ... خدا را شکر
کردم که اشتباهم مبلغ بیشتری نبوده ... روز بعدش 200 هزار تومان کم آوردم که پیدا
شد ... فردای روز بعد، یک میلیون تومان فزونی صندوق داشتم ... هر چی گشتم، چیزی
دستگیرم نشد و صندوقم را با فزونی بستم ... صبح روز بعد از فزونی، همون کله سحر
علتش را کشف کردم ... قرار بود برای یکی از مشتریان حساب جدیدی باز کنم. پول را
نقد ازش گرفتم اما موقع افتتاح حساب یک میلیون تومان را از حساب یکی دیگه برداشته
بودم.
به بچه ها گفتم اگر تونستید پشت گوشتان را ببینید، خطای من را هم خواهیم دید
... حالا مصمم شدم و با عزمی راسخ دارم تلاش می کنم برای تمرکز و دقت بیشتر.
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 19:55  توسط پریا
|
پنجشنبه شب گذشته حول و حوش 7/30 شب، زنگ زدم به قویترین مرد و گفتم پس کجائید؟
مگه خونه ما دعوت نیستید؟ ... اما انگار از بس (به بهانه های موجه از دید خودم) اومدنشون
را کنسل کرده بودم که دعوتم را باور نداشت ... قویترین مرد در سوی دیگر تهران در
راه منزل پدر زن جانش بود ... پس غذاها و زحمات من چه باید می شد؟ ... وقتی متوجه
زحمات غیر قابل توصیف من شد، مقصدش را عوض کرد و نزدیک به نیمه شب رسید به خونه ما
و چه قدر هم که حرف زد و مغزمون را تو اون چند ساعت ترکوند.
هنوز مهمانها نرسیده، بساط شام را پهن کردم ... موقع صرف غذا قویترین مرد، با
نگاه به ساعتش انگار چیز مهم و حیاتی را به یاد آورده باشه، رو به همسرش گفت: خانم
سریع شامت را بخور ده دقیقه دیگه بیشتر وقت نداریم و باید مهمانی را تمامش کنیم (و منظورش نزدیک شدن
به ساعت خواب بنده بود).
اولین بفرمائی که زدم، ازشون پرسیدم : شما تعارفی که نیستید؟ ... اون بندگان
خدا هم گفتند نه! که البته اگر هم که اهل تعارف بودند هیچ وقت به ما بله نمی
گفتند! ... من و مرد مهربون هم هیچ تعارفی نکردیم ... خوشم نمیاد با بفرمائید گفتن
های الکی غذا را به مهمان زهر کنم!
القصه که همین موضوع به مهمترین سوژه قویترین مرد در بانک تبدیل شد ... با
توجه به هیکل دو تُنیش، آنقدر پر حرارت از غذاهای نخورده گفت، که جیمی و آزاده و
من (درعین شرمندگی) انگار داریم طنزترین داستانها را می شنویم، مُردیم از خنده.
خُب بَده مگه؟ ... خونه ما با بقیه جاها فرق داره ... اینجا هر کی میاد باید
خودش از خودش پذیرائی کنه و الا من و از این کارها؟ عمرا" !
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 18:37  توسط پریا
|
امام حسین عليه السّلام : النّاسُ
عَبيدُالدُّنْيا، وَالدّينُ لَعِبٌ عَلى اءلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ ما دارَتْ
بِهِمَعائِشَهُمْ، فَإ ذا
مُحِصُّوا بِالْبَلاء قَلَّ الدَّيّانُونَ فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنيا هستند و
مذهب ، بازيچه زبانشان گرديده است و براى إمرار معاش خود، دين را محور قرار داده
اند - و سنگ اسلام را به سينه مى زنند-.پس اگر
بلائى همانند خطر - مقام و رياست ، جان ، مال ، فرزند و موقعيّت ، ... - انسان را
تهديد كند، خواهى ديد كه دين داران واقعى كمياب خواهند شد.
به فسقلی زنگ زده بودم ... یه سوال بانکی ازم
پرسید و جوابش را دادم ... یهو گفت : «گوشی دستت با آقای "ح" صحبت کن.»
... به خیال این که یکی از همکارانش هست که سوالی بانکی داره با "ح"
سلام و احوالپرسی کردم و کلی توضیحات در مورد سوالش دادم ... آخر سر فهمیدم "ح"،
رئیس یکی از شعب بانک ما در نزدیکی محل کار فسقلی است که در آنجا حساب دارند... در
موردش زیاد شنیده بودم ... چه قدر ملانی از دستش گله داشت!
گفت : «یکی از بچه های خوب ما همقبلا" آمده بودند به شعبه شما. اسمش در
خاطرم نیست» ... با ذوق گفتم : «ملانی» ... گفت: « بله، الان کجا هستند؟» ... گفتم
فلان شعبه و اضافه کردم : «ازدواج هم کرده اند» ... گفت : « اون زمان که من رئیسش
بودم، هر روز از بین مشتری ها خواستگار داشت. من هم بهشون می گفتم من که باباش
نیستم!» ... اومدم کلاس دوستم را بالا ببرم، گفتم : « اتفاقا" تو این شعبه هم
خواهان زیاد داشت» ... به هرحال که کلی ملانی جانم را تمجید کردند و من متعجب فقط
شنونده بودم.
خواستگاران به یادم می آمدند ... پیرزنی که
برای پسر یکی از بستگان دنبال ملانی بود ... پسری که با وجود تاهل النا خواستگارش
بود ... مادر و پسری که هدفشون فقط پیدا کردن یک عروس بانکی بود و از تک تک دخترها
خواستگاری کردند و وقتی جواب رد از همه شنیدند، بساطشون را جمع کردند و حالا
احتمالا" در شعبه و بانکی دیگر به دنبال عروسشان هستند.
تعریف کردن جریانات امروز موجب بالا رفتن
اعتماد به نفس ملانی جان شده و احتمالا امشب به اندازه صد شب برای کنکور ارشدش درس
خواهد خواند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت 0:5  توسط پریا
|
توسط والا مقام شعبه متهم شدم و به بهانه این اتهام بستن مقابل دیدگان همکاران و مشتری ها خورد شدم ... صدای بلند سرشار از نفرت و بغضش را تحمل کردم و دم نزدم.
ازش متنفرم.
ظهر یکی از مشتری های اهل قلم در لابه لای اعتراضاتش به او، تنها از کار و تلاش من تمجید کرد و بیشتر خشم او را بر انگیخت ... منی که صبح از طرف او به بی کاری و از زیر کار در رفتن متهم شده بودم.
نمی دونم چه مرضی داره ... چرا با من لج کرده؟، چرا به بهانه های مختلف تو هر اعتراضش باید اسمی از من باشه؟
حرفهائی که را که ماهها پیش در موردش می شنیدم و بی خیال و کمی خوش خیال طی می کردم نمود عینی پیدا کرده ... ازش متنفرم.
+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 20:25  توسط پریا
|
دیروز یه خانم میانسالی مشتریم بود ... خیلی با مهر و محبت
بود ... به انجام کاری تشویق و ترغیبش کردم اما خیلی مردد بود ... آخرش گفت فکرهام
را می کنم و بعد تصمیم می گیرم ...دست بر قضا مشتری بعدی مردی بود که برای انجام
همان کار آمده بود ... خانم قبلی به محض دیدن اون آقا، ازش پرسید : به نظرتون کار
خوبیه؟ اون آقا هم گفت : مگه می شه فرشته خانم (یعنی من) چیزی بگه و بد باشه. زن
فورا" نظرش عوض شد و تصمیمش را گرفت. آقائی که به من فرشته خانم گفته بود، از
اون سلطنت طلب های متعصبه و جالبه که حتی روی آرم الله کارت ملیش را با آرم شیر و
خورشید پوشونده با این حال خیلی به من احترام می ذاره.
بعد که مشغول انجام کار خانم قبلی بودم متوجه شدم دبیر
زیسته، تا سرم را بلند کردم که بهش بگم زیست تنها درسی بوده که تو دبیرستان ازش
نفرت داشتم، چهره خندانش را دیدم و دلم نیومد حرفی بزنم که ذره ای بخوره تو ذوقش ...
آنقدر ساده و دلسوز بود که حتی وقتی کارت شناسائی مفقودیش را پیدا کرد، اواخر وقت
کاری تلفنی بهم خبر داد تا به اصطلاح خودش
منو از نگرانی در بیاره!
امروز به بهانه گلو درد سر کار نرفتم... نمی دونم اگه آقای معاون بفهمه که امشب
قویترین مرد و خانمش مهمان ما هستند چه عکس العملی خواهد داشت؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 9:31  توسط پریا
|
پیرزن کارش از صبح ناقص مونده بود و آخر وقت اومده بود پیش آزاده تا به
سرانجام برساندش ... بعد از ظهر خلوتی بود ... من هم که بین آزاده و جیمی می شینم،
مشغول انجام کار مشتری خودم بودم ... جیمی یه نخ گرفته بود تو دستش و دنبال چهارنخ
زدن (درست کردن بسته های ده باندی از هر نوع وجه نقدی) بود ... پیرزن رو به چیمی
با زبان گلایه گفت : «آقا شما هم یه ذره کار کنید. (و با اشاره به من و آزاده
ادامه داد) همه اش که نباید خانمها کار کنند، این بنده خداها خسته می شن!» آنقدر
پیرزن این جمله را تکرار کرد که جیمی نتونست ساکت بمونه و جواب داد: «این ها هم
وقتی میرن خونه استراحت می کنند، یکی دیگه به جاشون کار می کنه.» و البته منظورش
مردمهربون بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 21:20  توسط پریا
|
چو آب و رنگ فضیلت به چهره نیست، چه سود ز رنگ جامه زربفت و زیور رخشان؟ برای گردن و دست زن نکو، پروین! سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان
-----------------------------------
...الهی زبانم را به هدایت گویا ساز، تقوا را بر قلبم الهام کن و به پاکیزه ترین روش توفیق ده و مرا به کاری وادار کن که بیش از هر چیز به آن خشنودی... ... الهی مرا بر آئین خود دار تا بر آن بمیرم و زنده شوم... (صحیفه سجادیه)
-----------------------------------
پریا هستم متولد سال 60، مهندس صنایع و مشغول به کار در یکی از بانکها.