تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

آرزوهای زیاد از تباهی عقل است : امام علی علیه السلام

...........................................................................................

                  

دکتر دندانپزشکم برادر جیمی، آقای همکاره.

دیروز هم وقت دندانپزشکیم بود ... آقای دکتر در حالی که تو یه دستش آمپول بی حسی بود و داشت آماده سختترین و دردناکترین مرحله کارش (زدن آمپول) می شد، رو به من گفت: «امروز جیمی زنگ زده بود ... از طرف همه همکارانتون سفارش کرد تا کارم را طوری انجام بدم که تا مدتها درد داشته باشید!!!»

بیچاره آقای دکتر خودش هم شک کرده بود و با حیرت و تردید حرف می زد ... با حدس زدن نیت همکاران لبخندی زدم و گفتم: «آخه من یه هفته مرخصی گرفتم» ... دکتر متعجب گفت: «اتفاقا" یه چیزهائی هم از مرخصی گرفتن می گفتند».

خلاصه که سعی کردم تا حد امکان موقع تزریق سرنگ خم به ابرو نیارم تا وقتی رفتم بانک دمار از روزگار همکاران گرامی در بیارم.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 19:17  توسط پریا  | 

امام حسین علیه السلام: کاری نکن که ار آن پوزش بخواهی. مومن نه بد می کند و نه عذر می طلبد اما منافق هر روز بد می کند و عذر می خواهد.

...............................................................................................

بابائی چند ماهیه که وارد شعبه مون شده تقریبا" سابقه اش اندازه خودمه ... نمی دونم رو چه حسابی اما از همون اول با ما همکارها مثل بچه هاش حرف می زد ... تکیه کلامش «بابائی» هست ... همس سن و سال خودمه ... اوائل ورودش می گفت متاهله.

این قدر این بابائی گفتن هاش تو گوشمون بود که ناخودآگاه عادت کردم صداش کنم بابائی ... بعضی وقتها هم پیش می اومد جلوی مشتری حواسم نبوده و موقع پرسیدن چیزی ازش با همون لفظ صداش کنم.

برای بیرون رفتن با بچه ها اصرار داشت به جای همسرش دوستانش همراهیش کنند ... چه قدر بابت این کارش دلم برای همسرش می سوخت ... یه بار که از روی کنجکاوی ازش اسم کوچک همسرش را پرسیدم، یه نگاه عجیبی کرد و اصرار داشت علت سوالم را بدونه.

آخرش به طور اتفاقی معنی تمامی مکث کردنهاش تو سوال و جوابهای مربوط به همسرش را فهمیدم ... متارکه! جدائی! ... خدای من! مدت زیادی از ازدواجش نمی گذشت!

دیگه با خودم عهد کردم هیچ وقت تو امور خانوادگی همکاران وارد نشم، هر چند دوستانه مگر با میل و رضایت خود شخص ... بعضی ها زندگی خانوادگیشون را بیرون از خونه جور دیگه ای به تصویر می کشند.

نمی دونم هنوز همکاران نزدیک بابائی از جدائیش چیزی می دونند یا نه؟ ... به کسی چیزی نگفتم حتی به خودش ... از آن روز به بعد دیگه بهش بابائی نمی گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 14:40  توسط پریا  | 

هیچگاه به سخنی که از دهان برادرت بیرون می آید تا وقتی مَحمِل خوبی برای آن می یابی گمان بد مَبَر: «امام علی علیه السلام»

..................................................................................

برای انجام کاری متوسل به استخاره شدیم، آمد که خوبست اما دردسر زیاده داره! ... ما که همان نفس عمل و انجامش برامون تردید ایجاد کرده بود، به دردسر بعدش زیاد توجهی نکردیم و به قول معروف وارد گود شدیم ... حالا دردسرهاش داره شروع می شه و ما تازه داریم متوجه می شیم که دردسر چی بوده.

در کل نمی شه گفت برامون بد شده بلکه همه چیز مطابق پیش بینی هامون پیش نرفته و یه مقدار باید رو خواسته هامون پا بذاریم و جیب های (سوراخ) مبارک را شُلتر کنیم ... فعلا" که میزان شُل  شدن جیبها و فهمیدن اندازه گلیمی که باید پامون را روش بذاریم برامون نامعلومه! ... نمی دونم در نهایت چه تصمیمی اتخاذ شه ... فقط می دونم که خودم در کل آدم ریسک پذیری نیستم و تا جیبم پر نباشه کاری نمی کنم و به آینده اعتماد نمی کنم.

والدینم انگار ریسکشون خیلی بالاست ... به گذشته و حالشون نگاه می کنم، می بینم تو مقاطعی اگر من به جای اونها تصمیم می گرفتم قطعا" متفاوت با اونها رفتار می کردم  ... وضعیت الانم هم معلوم نبود که چی باشه؟ آیا به اندازه اونها تو زندگی بُرد داشتم؟ ... فقط می دونم اینجوری اعصابم راحت تره و عوائدم احتمالا" کمتر!

حالا جدای از مسائل پیش پا افتاده، یه جاهائی برای تصمیمات بزرگ ریسک کردن لازمه ... مثلا" تو خرید خونه که معمولا بهاش همیشه از قبل آماده نیست ... اون موقع باید چه کار کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:46  توسط پریا  | 

کسی که به خانواده اش خوب احسان کند روزیش زیاد می شود: امام صادق علیه السلام

..............................................................................

                             

چه دلچسبه بعد از مدتها یه هفته نری سر کار حتی اگه از مسافرت هم خبری نباشه!.

نمی دونم رو چه اساسی از بالا دستور رسیده که بیش از فلان تعداد روز از مرخصی های سالانه قابل ذخیره نیست و اگه کسی بیش از حد نصاب مرخصی هاش در پایان سال باقی بمونه سوخت می شه ... تو شلوغی اسفند اگه رو به موت باشیم شاید ( شایدش هم معلوم نیست! ) بهمون مرخصی بدهند ... بنابراین تصمیم گرفتم از امروز تا آخر بهمن ماه از امورات بیرون از منزل مرخص باشم.

تو دوران بعد از تاهل هر وقت بنا بود جائی بریم سفر، مرخصی من و مرد مهربون هیچ وقت با هم جور در نیومد ... چند باری بهم مرخصی ندادند ... چند نوبت هم من مجبور شدم از مرخصی های گرفته شده ام  انصراف بدم ... این بار هم دقیقا" اوضاع مطابق روال گذشته است و بعیده برم مسافرت اما می تونم تو خونه مثل یه خانم خونه دار اوقاتم را سپری کنم.

ملحفه ها را شستم و کمد یکی از اتاقها را ریختم بهم ... اون اتاق عینهو بازار شام شده ... حالا هر وقت دلم خواست می رم مرتبش می کنم تازه لازم نیست حتما" امروز باشه ... وای چه خوب!!.

بهتره اینجوری بگم: از الان رفتم به استقبال بهار ... آقای معاون می گفت: «تو که یک ماهه!!! رفتی خونه جدید. دیگه خونه تکونی نمی خواد. پاشو بیا سرِکار» ... من هم مصمم، خونه تکونی را بهانه کردم تا بعدا" از سوخت شدن مرخصی هام دلم نسوزه و با نشاط بیشتری اول برج برم سرکار ... یه ماه آخر سال هم که غلغله است و همه مردم طالب پول نو اَند ... اما کو اسکناس نو!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 14:30  توسط پریا  | 

ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که با گروهی از دشمن دوبرو شدید پایداری کنید و خدا را بسیار یاد نمائید تا رستگار شوید .

                                        سوره انفال آیه 45

................................................................................................

                           

به نقل از آقای انگیزه که از فاصله کمتر از یک متر شاهد ماجرا بود:

مشتری خانم بارداری بود که شماره اش برای باجه آقا فضلی اعلام شد ... تقاضای افتتاح حساب داشت.

(در حالت عادی مادر برای فرزند زیر هیجده ساله اش فقط قادر به افتتاح حساب قرض الحسنه پس انداز هست و نه هیچ کدام از سپرده های کوتاه مدت و دراز مدت ... معمولا" تقاضاها عکس قانون هست ولی خب یه سری قراردادهای عهد و هبه تو بانک وجود داره که براساس اون حسابی که مادر  به نام خودش باز کرده بعد از هیجده ساله شدن فرزند بسته  می شه و موجودیش منتقل می شه به حساب جدیدی که به نام فرزند باز می شه.)

آقا فضلی از خانم باردار پرسید: « برای چه کسی حساب باز می کنید؟» ... مشتری با اشاره به شکمش: « برای فرزند در راهم» ... آقا فضلی: « اون که هنوز جنسیتش معلوم نیست! تازه نه شناسنامه داره و نه کارت ملی!» ... مشتری: «رفتم سونوگرافی ... بچه ام پسره ... اسمش هم هومنه».

با توجه به اصل مشتری مداری در بانکها و جلب رضایت همه مشتریان، بخشنامه جدیدی فورا" تنظیم و به شعب بانک ما ارسال شد ... زین پس برای طفلان پا به دنیا نرسیده، بدون در دست داشتن شناسنامه و کارت ملی و فقط با ارائه نتیجه سونوگرافی افتتاح حساب مقدور و ممکن شد ... اما آقای انگیزه با تیزهوشی به نکته جدیدی اشاره کرد: « اگر دوقلو باشند، حساب مشترک باید باز شه و نه انفرادی! و هیچگونه اجحافی روا نیست!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 19:2  توسط پریا  | 

هر طور باشید، همانگونه بر شما حکومت می شود ( رسول اکرم صلوات الله علیه و اله )

.................................................................................................

می دونم کاری که امروز کردم واقعا" اشتباه بوده اما گاهی اوقات لازمه بین بد و بدتر، بد انتخاب شه ... فکر کنم کار امروز من هم بد بود.

فسقلی زنگ زد و تقاضای مبلغ زیادی پول ناقابل کرد ... با اشتباه فسقلی چک شرکتشون در آستانه برگشت خوردن بود و چون مدیرعاملشون فعلا" در خارج از کشور به سر می بره و به امضاش دسترسی ندارند، خواهر گرامی بنده مجبور به تامین وجه چک شده بود.

نامه ای که لازم بود آقای مدیرعامل بنویسه را من با جعل حرفه ای امضاش برای یکی از بانکها نوشتم ... این طوری هم رو اشتباه فسقلی سرپوش گذاشتم و هم باعث پاس شدن چک شرکتشون شدم و آبروی مدیرعامل را حفظ کردم.

خدا وکیلی تو جعل امضا خیلی حرفه ای هستم اما استفاده خلاف ازش نمی کنم!

هر وقت می رم دندانپزشکی، انگار سالهاست نخوابیدم ... در مواقعی که هاج و واج مات ابزار دکتر و حرکات دستش نیستم، حسابی چرت می زنم ... امروز دکتر سوزن آمپول بی حسیش را تا ته تو لثه بیچاره ام فرو کرد و یه دوری هم اون را تو لثه ام چرخوندش ... وحشت کردم ... نمی دونم این اتفاق همیشه می افتاده؟ یا کار امروز دکتر خیلی حساس بوده؟ ... بیچاره لثه ام!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 21:33  توسط پریا  | 

مدت زندگی مردم بیشتر با احسان و نیکوکاریشان تعیین می شود تا با عمر مقدر و بیش از آنکه به سبب فرا رسیدن اجل خود بمیرند بر اثر گناهان خویش می میرند.

                                       امام صادق علیه السلام

....................................................................

بین من و قویترین مرد کارآموز جدیدی می شینه و قویترین مرد مسئول آموزش به اوست، به تازگی مدرک کارشناسی ارشدش را تو یه رشته خوب و از دانشگاهی مطرح گرفته.

نمی دونم چرا با وجود دوهفته از حضورش تو بانک هنوز چیزی یاد نگرفته!؟ ... آموزشش را سریع از یاد می بره! ... حداقل باید موارد روتین روزانه را به یاد داشته باشه ولی هنوز فرق چک بانکی و رمزدار را با یه چک عادی نمی دونه! ... جالبه که خیلی هم سوال می پرسه! ... چند روز اول بهش حق می دادم ... چون خودم هم تو اون دوره کمی منگ بودم اما او ... .

تو دوره کارآموزیم از ترس چشمان اخم آلود مسئول آموزشم جرات اشتباه کردن نداشتم ... همون بار اول که چیز جدیدی را بهم یاد می داد، طوری نگاهم می کرد که جرات فراموش کردن نداشته باشم و اگه چیزی را از یاد می بردم ترجیح می دادم از شخص دیگه ای بپرسم تا از او ... هیچ وقت حس نزدیکی و همکاری نسبت بهش نداشتم و حتی تا آخرین روز همکاریمون هم ازش می ترسیدم.

کارآموز جدید خیلی حساسه ... حتی در موارد بروز خطا قویترین مرد جرات سرزنش کردنش را نداره تا مبادا بهش بربخوره.

خوش به حالش!

می دونم کارآموزمون مشغله زیادی داره اما به قول نفیسه آدم حساس به درد حرفه بانکی نمی خوره، همکاران ما باید افرادی باشند که روزی هزار تا حرف ناجور بشنوند اما خم به ابرو نیارند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 21:49  توسط پریا  | 

دو چیز را خداوند در دنیا کیفر میدهد : تعدی و ناسپاسی پدر و مادر.

                               رسول خدا صلی الله علیه و آله

.......................................................................................

وای که چه سرخوشم ... درواقع می شود گفت الکی خوش! ... فکر کنم آن هم به خاطر برکات برف و باران امروز هست ... دیگه به خودم نمی گم: «لحظه لحظه ام در کنار آزاده نخواهد گذشت»، بلکه فکر می کنم او هم در گوشه ای از شعبه مشغول کاره ... هر وقت هم هوس شنیدن صداش به سرم بزنه بهش زنگ می زنم.

خدا را شکر هنوز هم هستند همکاران بامرام و معرفتی که لطفشان شامل حالم هست.

انگار دهان مبارک والامقام باید به طور مستمر در طول شبانه روز در حال کار باشه ... صبحها باید دقت بیشتری به خرج بدم تا دقیقا" متوجه تعداد و حجم کیسه هائی بشم که هر روز به همراه کیف گنده اش با خودش میاره بانک ... محتوای کیسه ها نقش مهمی در زندگی والامقام دارند چون علاوه بر ناهار ایشان شامل انواع و اقسام میوه ها، سبزی ها خصوصا" از نوع کرفس و اسفناجش، تنقلات، تخمه، خرما و شکلات  می باشد.

جدیدا" که به خاطر بازیگوشی های فروانِ ما، جابه جائی هایی اجباری در شعبه صورت گرفته و من به همراه جیمی و قویترین مرد در تیررس نگاه والامقام و نزدیک ترین جاهای ممکنه به ایشان استقرار یافته ایم به اکتشفات جدیدی نیز نائل گشته ایم ... به محض شروع روز کاری و ورود اولین مشتری ها، ما کاربران مشتری می گیریم و والامقام تخمه می شکند ... ما عملیات بانکی انجام می دهیم در حالی که نوای شکستن پوست تخمه ها را می شنویم ... مشتری ها با تعجب به سمت صدا برمی گردند و ما در عوض لبخند تحویل مشتری می دهیم.

کمی بعد در حین انجام کار مشتری دوم، شامه مان به کار می افتد و بوی پرتقال شیرین و آبداری به مشاممان می رسد ... مشتری سعی در یافتن منشا بو که به والامقام ختم می شود دارد و باز هم ما لبخند تحویل مشتری می دهیم.

در حال انجام امورات بانکی مشتری بعدی هستیم که صدای قاراچ و قروچی به گوشمان می رسد ... مشتری با چشمان از حدقه بیرون زده ای به دنبال منبع صداست که در انتها با دیدن لُپهای وَرقُلُمبیدهء والامقام و ساقه های کرفسی که از دهان ایشان آویزان است،  به علاقه وافر والامقام به خوردن کرفس خام پی می برد و ما همچنان لبخند تحویل مشتریمان می دهیم.

هر از گاهی در راستای اهداف والامقام آزاریمان به طور کاملا" غافلگیرانه ای رفتارشان را دید می زنیم و عجیب آنکه اثری از کله ایشان نمی یابیم ... تنشان هست اما سر، نه! بعدتر در می یابیم که کله میان میوه ها و تنقلات کیسه شان گیر کرده است! ... با همت ما و تنی از مشتریان سر ایشان را به سلامت از کیسه بیرون می کشیم.

این دور تسلسلِ به کار افتادن حواس پنجگانه مان و دیدن نگاه متعجب مشتری و لبخند تحویل دادن ها تا هنگام غروب آفتاب و بسته شدن درهای بانک همچنان ادامه دارد*

 

*: با کمی و فقط کمی اغراق والامقام توصیف شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 22:11  توسط پریا  | 

امام رضا علیه السلام فرمودند:

هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد

.................................................................................................................................

بالاخره تو یه روز غم انگیز و کسل کننده که انگار همه حتی مشتریها هم از آغازین لحظات صبح جز داد و بیداد کردن کار دیگری نداشتند، حکم انتقالی آزاده ( یا در اصطلاح من، جفی جونم) آمد ... حقیقتا" من هم به اندازه آزاده شوکه شده بودم ... دیگه نای کار کردن نداشتم ... انگار یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود ... از خاطره آخرین لحظات حضورش تو شعبه چیزی نمی گم که رفتار زننده والا مقام تلخی اش را چند برابر کرد.

دو سال و هفت ماه هر روز در کنار هم بودن هر روز هم مسیر بودن و با هم برگشتن، هر روز درد دل کردن با هم و هر روز ...

امروز شعبه بدون جفی جونم هیچ حس و حالی نداشت ... هرگز فکر نمی کردم تا این حد دلتنگش شم ... دوستان نزدیکم را یکی یکی بدرقه کرده ام و حالا به تنهائی با یادآوری خاطراتشان باید منتظر رسیدن حکم خودم باشم ... آیا موعد جابجائی من، کسی دلتنگ خواهد شد؟!

فعلا" که شعبه بچه بازار شده ... همه عوض شده اند ... از قدیمی ها فقط من مانده ام، نفیسه، نهال و آقای معاون ... هرکس تو یه گروهه اما من ...

شاید قویترین مرد، دلسوزترین همکارم باشه اما من یه دوست خوب همجنس خودم می خوام ... یکی که همفکرم باشه یا حداقل همدیگه را خوب بفهمیم و برای عقاید هم احترام قائل باشیم ...

این روزها هیچ رمقی برایم باقی نمانده و ساکت ترین فرد شعبه ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 20:27  توسط پریا  | 

امام على عليه‏السلام :

ادب بياموزيد ، زيرا كه [در اين صورت] اگر پادشاه باشيد ، برجسته مى‏شويد ، اگر ميانه باشيد ، سرآمد مى‏شويد ، و اگر تنگ‏دست باشيد ، با ادبتان گذران زندگى مى‏كنيد.

............................................................................................

                              

بنده خدائی از اقوام اول جوانیش بود و از دید پدرش وقت شوهرکردن او ... این اول جوانی، در حقیقت همان 18سالگی بود ... یه روز از همان روزها زنگ زد منزل پدریم و عاجزانه از مادرم تقاضای کمک کرد ... گویا خواستگاری داشت و پدرش مصر به ازدواج آن دو بود.

فسقلی و دخترهای فامیل در مورد موقعیتش حرف می زدند و هر از گاهی به حال زارش اشکی می ریختند.

عروس خانم طالب یه زندگی عاشقانه بود با کسی که خودش انتخابش کرده و دوستش داشته باشه و در همان حال و احوال پرده از روابطش با غیرهمجنسان مختلف برداشت ... شاید جالب ترین اون ها مربوط به دوستیش با پسری مرده شور بود.

در نهایت بر خلاف واسطه گری خیل عظیم اقوام و بستگان با خواستگارش ازدواج کرد ... اون زمان می گفتند آقا داماد در فلان سازمان دولتی مشغول به کاره اما بعدها کاشف به عمل آمد که تازه داماد کارآموزیش را در اون ارگان گذرانده و بیکاره.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 20:52  توسط پریا  | 

خداوند ایمان را براى پاکى از شرک... و عدل و داد را براى آرامش دل‏ها واجب نمود.

                                       حضرت فاطمه سلام الله علیها

.....................................................................................................

شنیدم که مشتریم یک میلیون نقد می خواد ببره ... فیش نقدی دادم پر کنه ... بعد که ازش گرفتم دیدم نوشته نود میلیون ریال!!! ... یهو شوکه شدم، چه طور نه میلیون را یک میلیون شنیده بودم؟!!! ...  با تعجب برگشتم گفتم : « چی می برید؟ »... خانم مشتری جواب داد : « تراول » ... وای ، انگار از همون اول صبح باید چونه می زدم ... اون قدر راحت گفت تراول که یه آن خنده ام گرفت ... چه قدر دلش خوشه! ... همون موقع یه پیغام روی مونیتورم ظاهر شد ... نوشته بود: «شما با ناز رو به مشتری : چی می بریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد» ... زدم زیر خنده ... خب عادتمه، چی کارش کنم . معمولا" آخر جملاتم حرفها کِش میاد ... می دونستم کار جیمیه ... یه نگاه بهش کردم که یعنی جبران می کنم ... بهم گفت : «یعنی چی؟ چرا این قدر می کِشید؟» یه نمونه عینا" اون صحنه را برای بچه ها فیلم بازی کرد ...  همه زدند زیر خنده و من پیش خودم فکر می کردم که چه طور می تونم از پس مشتریم بر بیام.

چند ماهیه که یاد گرفتیم چه طوری می تونیم به کامپیوتر یکی دیگه پیغام نوشتاری بفرستیم ... شبیه چت کردن ... به جای درگوشی حرف زدن کاربرد داره ، جای فریاد زدن از این سر شعبه برای اونور شعبه ای ها هم کاربرد داره ، برای اوقات بیکاری و احوالپرسی ها هم بد نیست!.

یه بار آقای "الف" مشتری باجه کناری نفیسه بود ... یهو آقای "الف" با صدای بلند زد زیر خنده ... اس ام اس فرستادم به نفیسه :  «آقای "الف" به چی این طور می خنده؟» ... نفیسه از اون طرف رو به من در این طرف شعبه، فریاد زد : « پریا، "الف" دیگه کیه؟؟» ... یخ کردم!! ... با چشم  و ابرو به مشتری باجه کناریش اشاره کردم و دیگه براش اس ام اس نفرستادم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 20:29  توسط پریا  | 

رسول اکرم (صلوات الله علیه و اله) فرمودند:  اگر از ترس خدا از چیزی درگذری، خداوند بهتر از آن را به تو خواهد داد.

...................................................................................................

دهه فجر سالها پیش که دبستانی بودم، مراسم جشنی به مناسب پیروزی انقلاب هر ساله در نزدیکی خانه ما برگزار می شد ... محوطه بیرونی سالن جشن، ویژه بچه ها بود و داخل سالن اختصاص به بزرگترها داشت ... ما هم از برنامه های داخل استفاده می کردیم و هم از برنامه های  بیرون فیض می بردیم ... آقائی اتابکی مجری برنامه بچه ها بود ... مسابقه برگزار می کرد و از بچه ها دعوت می کرد شعرهاشون را روی سن برای همه بخونند ... یه تعدادی هم می آمدند و به اصطلاح شعرهاشون را به صورت دکلمه اجرا می کردند و من همیشه محو تماشای دکلمه خوان و انجام حرکات عجیب و غریبش می شدم ... به این نتیجه رسیده بودم که اگر شعری را با تکان دادن دست و سر خواند، اسمش دکلمه می شه ... و من یا اصولا" هر بچه ای تو اون سن و سالها، به حرکت دادن دست برای انتقال دادن بهتر صحبتهاش عادت نداره ... خیلی دلم می خواست من هم مثل آدم بزرگها موقع صحبت دستی بچرخونم ... خیلی هم تمرین می کردم تا آخرش برام به یه امری عادی تو مکالماتم تبدیل شد.

آقای اتابکی لابه لای برنامه هاش یکی از سرودهای انقلابی را به همراه جمع حاضر همخوانی می کرد و معمولا" سرود به لاله در خون خفته، شهید از دست جان شسته را انتخاب می کرد ... جالب بود که آقای اتابکی غیر از دو بیت اول شعر بقیه اش را نمی دونست و تو سالها اجرای برنامه اش هم هیچ وقت به دنبال یادگیریش نبود ... او معمولا" بعد از دو بیت اول پشت میکروفن فقط آهنگ بیتهای بعدی را با هاها کردنهاش اجرا می کرد و بقیه هم رو آهنگ اون شعر می خوندند.

هرساله بهمن ماه که می رسه، من هم یاد اولین کشف دکلمه می افتم و هم یاد لحظات خوش شنیدن هاهای آقای اتابکی.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 15:18  توسط پریا  | 

آسايش و راحتي حسود از همه مردم کمتر است : پیامبر اکرم صلوات الله علیه

..................................................................................................

خانم جوان از همون اول که سوار تاکسی شد تا زمان پیاده شدن یکسره موبایل به دست بود و با آشنای بیماری صحبت می کرد ... ناخواسته صداش به گوشم می رسید، تن صداش بلند بود ... از حرفهاش برمی آمد که مسئول کشیک بخشی از بیمارستان هست ... شخص پشت خط را تشویق به بستری کردن مریضش در بیمارستانی دیگر می کرد.

بحث حول محور بیماران دیالیزی و بخش دیالیز بیمارستان ها بود ... حرفهای مسئول کشیک وحشت زده ام کرد ... از کم کاری بخش دیالیز بیمارستانشان می گفت ... از فکر کسب سود بیشتر مسئولین آنجا! و کم کردن ساعات لازمه دیالیز هر بیمار (که انگار  برای بیمار بدتر از سم بود) و شستن غیر بهداشتی دستگاهها و ملزوماتش.

انگار به بیمارستانهای خصوصی هم اعتباری نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 21:28  توسط پریا  |