امام صادق علیه السلام : از (عوامل) نابودی اسلام و نا بودی
مسلمانان این است که اموال در دست کسانی باشد که حق و حقوق آن را نشناخته و با آن
کار خیر انجام ندهند.
هرساله دم دمای عید نوروز، تعدادی سررسید و تقویم از طرف
بانک در اختیار شعب قرار می گیره تا برخی مشتریان خوش شانس از آنها بهره مند گردند
... علاوه بر آنها اجناسی تبلیغاتی نیز به تعداد خیلی خیلی محدود هم برای شعب
ارسال می کنند.
پیش از آمدن اسفند ماه، تعدادی از مشتریان علاقمند!!! پیشاپیش
سراغ اسکناس نو و تقویم های بانک را می گرفتند که خدا را شکر با افتخار به حقیقت
می گفتیم هنوز برایمان نیاورده اند اما از نیمه اسفند به بعد، هم اسکناس نو آمد و
هم تقویم و دیگر کالاهای تبلیغاتی که البته به جز پول نو، تا جائی که گاوصندوق
والامقام ظرفیت داشت درونش چپانده شد و هر چه اضافه آمد در یکی از خزانه های شعبه
از دسترس ما کارمندان بانک نیز مخفی شد.
چاره ای نداشتیم مگر این که جویندگان تقویم را به طور
پنهانی به سمت جناب والامقام و گاوش (در اصطلاح عام؛ گاوصندوق) رهنمون کنیم و عجبا
که ایشان گزینشی هدایای بانک را تقدیم می نمودند و در این میان شانس گزینش بانوان
و دوستان نزدیک حتی از نوع درِپیتش! بیشتر بود.
از امور محیرالعقول در این دورهء یکماهه دم عیدی، اشتیاق
خیل عظیمی از مشتریان در مراجعه هفته ای چندبارشان به بانک در طلب یادگاری از بانک
بود. در این میان هر از گاهی والامقام لطفشان را شامل حالمان می نمودند و در حین
انجام عملیات مشتری، یادبودی را کنار دستمان قرار می دادند : «اینو بده به
مشتریت».
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 21:54  توسط پریا
|
هرگاه خداوند خیر بنده اش را بخواهد در همین دنیا کیفرش دهد
و چون برای بنده ای بد بخواهد (یعنی خود او مستحق این بدی باشد) گناههانش را نگه
می دارد تا روز قیامت به تمام عقوبتش برسد:(امام حسین علیه السلام)
بالاخره روز دیدار تعیین شد ... حوالی مرکز شهر که دسترسی
اش برای هر سه نفر راحت باشد ... بانک از صبح خلوت بود و من دلخوش که زودتر اجازه
خروج از شعبه را خواهم داشت.
همه چیز آنقدر آرام و بی سرو صدا پیش می رفت که هر لحظه
منتظر تماسی برای کنسل شدنش بودم ... آدرس، میدان ولی عصر اما مکان دقیقش را نمی
دانستم ... دو تا تقویم جیبی سال آینده تبلیغاتی بانک را برداشتم و از شعبه بیرون
زدم.
نزدیک وعده گاه لانتانا زنگ زد: «ما جلوی سینما قدسیم» ...
نسونو هم دانشگاهی ام بود اما لانتانا را هرگز ندیده بودم و در طول یکسال و اندی
آشنائی مان، حداکثر دو سه بار خیلی کوتاه تلفنی صدایش را شنیده بودم ... با حس و
حالی متفاوت در پییافتن چهره ای آشنابه سینما نزدیک شدم ... برای به اشتباه انداختن
نسونو، پیشاپیش به او گفته بودم که بعد از
دیدار قبلیمان 30 کیلو افزایش وزن داشته ام!! ... با این حال ابتدا او مرا دید و شاخه گلی رز
صورتی به من هدیه داد.
نسبت به تصوراتم لانتانا کمی کوتاه تر بود، جذاب و دلنشین البته
با سیمائی کم سن وسال تر ... خودش با تعجب گفت: «یعنی بلندتر از این منو تصور می
کردی؟» ... نسونو مطابق همیشه مهربان و خنده رو بود ... حس غریبگی نداشتم ... قدم
زنان تا پارک لاله رفتیم ... اولین حرفم پرسیدن نام پیشولک بود که در نهایت به اسم
گذاری فرزندان نداشته مان رسید ... اسامی ای که به شوخی نام می بردم را باور می
کردند ... خدای من! علتش باور پذیر بودن حرفهایم است یا ...؟ من شدیدا" تو
مود سرکار گذاشتن بودم اما توقع هم پایه بودن آنها در این ملاقات کمی غیرمعقول بود.
لانتانا در اوج
خنده، به سرعت جدی می شد (کاری که هرگز از پسش برنخواهم آمد) مثل صدا کردن مرد
دوره گرد چای فروش ... از خوبی مادرانمان و از رژیم و لاغری گفتیم. عکس دیدیم و عکس
گرفتیم ... دلتنگی های تهران نسونو را شنیدیم. از پایتخت و مردمش و از خوابگاه.
رفتار لانتانا که هر از گاهی عاقلانه تر از سن و سالش به
نظر می رسید بی اختیار مرا به یاد مادران می انداخت. در این مورد به خودش هم گفتم ...
نسونو تفالی به حافظ زد و احتمالا" این بار من توسط شاعر رفتم سرکار.
در کیف دوستان، تنقلاتی هم بود که مرا به یاد دوره دبستان و
کیف مدرسه مان انداخت ... تقویم جیبی ها را تقدیم کردم ... لانتانا اصرار به نوشتن
جمله ای و امضا گرفتن داشت ... مگر در این جور مواقع جمله یادگاری می نویسند و
امضا می دهند؟! برای مشتری های بانکی مان که از این خبرها نیست! ... آخرش هم از
پارافم که به گفته همکاران بانکی از زیباترین و سخت ترین هاست، ایراد گرفتند (الحق
و الانصاف پارافم کمی بد از آب در آمده بود)
+ نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت 18:19  توسط پریا
|
اول از همه از زبان ملانی شنیدم زمانی که داشتیم با همدیگه
تلفنی صحبت می کردیم ... یه جور که انگار خودش از جواب سوالش اطمینان داره، پرسید؟
«آیا اونجا سربازی به دست یک دختر کشته شده؟» ... اول فکر کردم منظورش از
"اونجا" منطقه کاریمونه اما بعد متوجه شدم منظورش شعبه ماست! ...
همکارانش به گوشش رسانده بودند ... خنده دار بود! حالا چرا شعبه ما؟
هنوز مکالمه تمام نشده، آقای انگیزه از من می پرسه: «تو هم
شنیدی؟ می گن تو شعبه مون دزدی شده و یکی مُرده!» ... پس جریان فراتر از این
حرفهاست!
دوستِ انگیزه زنگ زده شعبه و داره در مورد قتل و سرقت سوال
پیچش می کنه ... انگیزه هم مطابق معمول با هیجان بهش می گه: «آره تو راست می گی
... همین الان صد تومن دادم به آقا دزده تا بذاره سه دقیقه باهات تلفنی حرف بزنم»
کمی بعد از مقامات بازرسی بانک و پلیس 110 هم به شعبه زنگ
می زنند تا از اصل ماجرا سر در بیاورند اینها سوای تلفنهای مکرر از شعب مختلفه که
حالا همه سعی دارند پرده از راز قتل 2 نفر!!! بردارند ... به همین راحتی یه کشته
تبدیل شد به دوتا مقتول!
جالبه که تو یکی از همین تماسها همکارم می گفت که از طریق
یکی از مشتری ها از ماوقع اطلاع پیدا کرده! ... کذب و بی اساس بودن شایعات برای
خیلی ها باورنکردنی بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت 21:23  توسط پریا
|
اولین سالگرد را کمی زودتر از موعد برگزار می کنیم چرا که
می گویند برگزاریش در اولین روزهای سال نو شگون ندارد.
دیشب فرصتی دست داد تا بعد از مدتها دوباره به او بیندیشم
... انگار ماههاست که حتی از فکر کردن به او و گذشته فراری ام ... گرچه یادآوری
گذشته سخت و عذاب آور است اما از فراموشی خاطراتم بیزارم ... راستی! پس چرا همیشه
ازفکرش گریزانم؟!
فردا قطعا" روز سختی در پیش خواهم داشت ... می ترسم
... می ترسم که از دیدنم اکراه داشته باشد ... نباید برای آسایش خودم او را به
فراموشی می سپردم ... مادربزرگ ببخش مرا... باور کن آنقدرها هم، نوهء بدی نیستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 19:56  توسط پریا
|
سالها قبل پسری دانشجوی شهری می شود، مادر و دو خواهر گرامیش
تصمیم گرفتند که به آن شهر عزیمت کنند و چند روزی مهمان خانه اش باشند.
بعد از اقامت چند روزه، میهمانان تصمیم به بازگشت می گیرند.
دست بر قضا در مسیر،
اتوبوس از جاده منحرف گشته و بعد از طی کردن چند تپه خاکی کوچک متوقف می شود ...
ناچارا" همه مسافران وسط بیابان در کنار جاده به امید رسیدن اتوبوسی به
انتظار می نشینند و در نهایت حاضر می شوند که چند ساعت باقیمانده تا مقصد را در
اتوبوسی سرپا بایستند.
کمی بعد یکی از مسافران در شهر بین راهی پیاده می شود و
مادر و دو دختر راضی از یافتن تنها یک صندلی برای نشستن اند ... قبل از بروز هر
گونه واکنشی از درراه ماندگان نجات یافته، دختر بزرگتر بدون هیچ گونه تعارفی به
مادر و خواهر و حتی بقیه، روی صندلی مزبور می نشیند ... مادر و خواهر کوچکتر تا
مقصد با تعجب به رفتار دختر بزرگتر می اندیشند که حتی خم به ابرو نمی آورد.
مادر خانم که همان والده محترمه اند و دو خواهر نیز خواهران
کوچکتر بنده ... هنوز هم هر از گاهی رفتارهای آن چنانی از الی خانم روءیت می گردد(از حق نگذریم که نسبت به قبل بسیار بهبود یافته
اند).
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 21:17  توسط پریا
|
والامقام با دخترک تُپُل شعبه میانه خوبی نداره ... تپل
مستقیما" کارمند بانک به حساب نمیاد، بازاریابیه که کارش بی ارتباط با بانک
نیست.
یه روز که تپل برای خرید به مغازه ای نزدیک شعبه رفته بود،
یکی از مشتریهاش تلفنی سراغش را از والامقام گرفت ... والامقام بلند اسم تپل را
فریاد زد و بعد از اینکه متوجه عدم حضورششد همان طور گوشی به دست فریاد جگرخراشی زد: «با اجازه کی رفته بیرون؟» ...
از خشم رئیس چیزی نمانده بود من و سایر همکارانم قالب تهی کنیم و الا اگه جراتش را
داشتیم بهش تذکر می دادیم که بابا جان، اون بیچاره اصلا" رفت و آمدش و حتی
حضور و غیابش به ما ارتباطی نداره (گرچه والامقام این را بهتر از ما می دانست).*
داد و بیداد والامقام چند دقیقه ای ادامه داشت ... همه ما
چشم به در داشتیم که به محض ورود تپل بهش ندائی بدیم ... شکر خدا یکی از مشتریان از
عدم هماهنگی همکاران بانکی در انجام کارش، صدای اعتراضش به هوا بلند شد و والامقام
با اون وضعیت نامساعد نزدیک به سکته اش برای آرام کردن مشتری رفت.
تپل بی خبر از همه جا وارد بانک شد و دخترک شاداب شعبه در
کمتر از یکصدم ثانیه مطلعش کرد و دوباره در کمتر از صدم ثانیه خودش را به باجه و
مشتریش رساند.
والامقام بعد از حل و فصل مشکل مشتری معترض، نزدیک به دخترک
شاداب قرار گرفت و طوری که همه حاضران در بانک و حتی مشتریان نیز بشنوند، فریاد
جگرخراش دیگری سر داد و رو به دخترک شاداب: «از این به بعد هر کی مشتری داره حق
نداره از جاش بلند شه، حق نداره با بغل دستیش حرف بزنه و حق خندیدن هم نداره! ...
متوجه شدی؟» ... همه در سکوت خطابه والامقام را می شِنُفتند که تداعی کننده
دستورات زندانبان به زندانیان و عاری از هرگونه رابطه همکاری یود ... به نظرم اگر
در آن لحظات کارد که نه، حتی اگر ساتور هم به بدن والامقام اصابت می نمود، قطره و شاید
مولکول خونی نمی چکید.
دخترک شاداب شعبه در برابر همه این دستورات بلند که همه
بشنوند فریاد زد: «بله، فرمانده» ... از این حاضر جوابیش پقی زدم زیر خنده که از
نگاه تیز والامقام دور نماند ... دوباره والامقام با صدائی رساتر از قبل: «زود
وسایلت را جمع کن برو امور شعب ... دیگه کار نکن»
دخترک شاداب رو به مشتریش که با ترس و لرز مشغول پر کردن
فیشش بود، با همان آرامش و شادابی همیشگیش گفت: «ببخشید آقا این باجه تعطیله،
لطفا" تشریف ببرید باجه دیگه»
بعد از دخترک شاداب، والامقام از خجالت تپل هم در آمد.
آخر ماجرا با وساطتت تعداد زیادی از همکاران حتی از زیر کار
درروهائی که پیش والامقام داری ارج و قربند ختم به خیر شد.
*: حتی بنا به گفته تپل، تو مورد مشابهی که تلفنی کارش
داشتند، رئیس رد تپل را تا درِ دست به آب هم گرفته بوده و با ضربات مهلک و بی وقفه
ای به در دستشوئی، ازش خواسته سریع بیاد تلفنش را جواب بده.
پی نوشت: نمی دونم چه حکمتیه که رفتار والامقام تو ذهنم از
همه پر رنگ تره ... شاید به خاطر سِمَتشه ... قطعا" اعمال خوبی هم ازش سر می
زنه گرچه در مقطع فعلی چشمان من به ندرت اونها را می بینه اما نوشتن کارهای غیر
دلچسبش یه تلنگریه برای من برای بعدها که هم رده اش شدم اونها را به خاطر بیارم و آویزه
گوشم بکنم ... افراد مشابه والامقام که باید ازشون درس گرفت ممکنه تو خیلی از
ارگانها و سازمانها باشند.
+ نوشته شده در جمعه 1387/12/09ساعت 9:44  توسط پریا
|
چو آب و رنگ فضیلت به چهره نیست، چه سود ز رنگ جامه زربفت و زیور رخشان؟ برای گردن و دست زن نکو، پروین! سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان
-----------------------------------
...الهی زبانم را به هدایت گویا ساز، تقوا را بر قلبم الهام کن و به پاکیزه ترین روش توفیق ده و مرا به کاری وادار کن که بیش از هر چیز به آن خشنودی... ... الهی مرا بر آئین خود دار تا بر آن بمیرم و زنده شوم... (صحیفه سجادیه)
-----------------------------------
پریا هستم متولد سال 60، مهندس صنایع و مشغول به کار در یکی از بانکها.