تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

کار اندکی که بر آن مداومت ورزی از کار بسیاری که از آن خسته شوی امیدوارکننده تر است. « امام علی علیه السلام»

......................................................................................

تا همین دیروز یه دستم مشغول انجام کار بود و دست دیگرم رو اعضای بدنم وول می خورد و مشغول خاروندن دانه های تازه روئیده بر روی بدنم بود ... نمی دونم از حساسیت بود یا گزیدگی حشره ای خاص.

بچه که بودم فکر می کردم بیشترین دردی که یه بیماری می تونه برای انسان به همراه داشته باشه دندون درده ... از شدت درد نه می شد خورد نه خوابید و نه حرفی زد ... در نوچوانی هر از گاهی یه درد جسمی را تجربه می کردم که به نظرم بدتر از دندون درد بود و هیچ راه علاجی نداشت و به اقتضای سن و سال اون زمان خیلی هم شدید بود ... شاید تنها چیزی که من را در اوج درد کمی آرام می کرد این بود که از خدا می خواستم اون ناراحتی را به عنوان کفاره و عذاب گناهانم تو این دنیا محسوب کنه تا تو اون دنیا اپسیلونی بارم سبک تر باشه. به همین خاطر هر وقت درد داشتم کمتر ناله می کردم و با اعتقاد به «چشیدن عذاب این دنیا به ز عذاب آخرت» خودم را تسکین می دادم و شاید ضبور بودن الانم را هم مدیون همون ایام باشم.

بعد از تاهل هر وقت پام می رسه به ولایت مردمهربون، تمام بدنم پر می شه از دانه هائی شبیه به کهیر و شاید هم خود کهیر ... آن قدر شدید می خاره که نفس آدم را می بره. یه وقت به خودم میام می بینم مثل جانی ها افتادم رو سرشون و دارم شدید می خارونمشون. متاسفانه بهترین و سریعترین راه علاجش هم آمپول زدنه.

برای منی که از هیچی به اندازه آمپول نمی ترسم، دیدن سرنگ یعنی شروع مصیبت ... اون موقع است که همه اهل خونه می افتند دنبالم تا من فراری را دستگیر کنند و با دست و پای بسته مجبور به زدن آمپول کنند ... هر کاری می کنم نمی تونم مثل آدم حسابی بشینم سرجام و بگم بفرمائید من آماده تزریقم. از دست خودم خیلی خجالت می کشم اما باز بی اراده کلی جیغ می کشم و شیون و زاری راه می اندازم طوری که صدام به گوش ساکنان هفت تا محله اون ور تر هم می رسه.

یعنی دقیقا" کاری که چند شب پیش تکرارش کردم ... واقعا" من 28 سالمه؟!!! ... به نظزم آمپول زدن خیلی شبیه قتله و اصولا" تززیقاتچی ها توانائی انجام قتل را دارند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 16:43  توسط پریا  | 

هر که به گوینده ای گوش سپارد او را عبادت کرده، اگر آن گوینده از خدا بگوید شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از شیطان بگوید شیطان را عبادت کرده است. (امام جعفر صادق علیه اسلام)

............................................................................................

                                 

قبل از نوجوانی تصورم این بود که هرکس به زیارت حج مشرف بشه بعد از برگشت ملزمه که هیچ گناهی نکنه. تعجب می کردم که بعضی ها چه طور جرات می کنند و می رن مکه. چون بعد از حاجی شدنشون تازه سختی کشیدن و دقت در اعمال براشون شروع میشه.

اما سالها بعد خودم هم به این سفر رفتم و بعد از اومدنم و دقت تو احوال خودم و بقیه افرادی که از حج برمی گشتند متوجه چیزهای جدیدی شدم ... حضور در مکه و مدینه و ورود به حرم امن خدا، اونقدر پربرکت و معنوی هست که واقعا" زمینه ترک گناه ناخودآگاه برای همه مهیا می شه. وقتی اونجائی دنیا و تمام متعلقاتش برات رنگ می بازه و تنها خدا را می بینی حتی آثارش تو چهره و رفتار آدمائی که از اونجا میان به راحتی قابل روءیته.

یعنی خود خدا کمک می کنه و زمینه ترک گناه و دل بستن به دنیا را خیلی راحت تو وجودت قرار می ده فقط باید دقت کرد و بیگدار به آب نزد ... به نظر من این تحولات از نعمتهای خیلی خیلی بزرگ خداست.

من این نعمت خدا را جای دیگه هم حس کردم ... بازدید از مناطق جنگی ایران نه به اندازه حج اما تا حد خیلی خوبی همون حس و حال ها را به آدم می بخشه. همون حس و حال از مادر زاده شدن و مهیا شدن زمینه ترک گناه.

چند روز قبل «الی» هم از سرزمین نور آمد ... مثل سایر افرادی که از اونجا میان تو چهره اش نور موج می زد ... دلم برای اون معنویت تنگ شد ... بعد از حاجیه شدن، کم کم همه چیز را از یاد بردم و قدر ندونستم. واسه همینه که فعلا" زیارت دوباره اونجا قسمتم نمی شه.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 21:30  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام فرمودند: «هرچه محبت داری نثار دوستت کن اما هرچه اطمینان داری به پای او مریز»

.......................................................................................

پذیرای زوج جوانی هستیم که چند روز دیگر به حج مشرف می شوند.

نوروز امسال مهمان خانه پدریشان در یکی از شهرهای کوچک استان فارس بودیم ... صبح رفتیم و بنا بود که عصر برگردیم ... از همان بدو ورودمان متوجه تعارف کردن بیش از اندازه و در واقع غیر قابل تصور میزبانان شدیم ... اگر لحظه کوتاهی حتی ثانیه ای لبمان نمی جنبید، ناراحتی و دلخوری شدیدی در صورت میزبانان موج می زد و ضمن تعارف مجدد (البته به صورت شدید و در حد اجبار) ایراد پذیرائی و دستپختشان را جویا می شدند.

بعد از ناهار لطف فرمودند و ما را به باغشون بردند و درآنجا هم تا می شد مجبورمان کردند از درخت های بادامشان، چاغاله بخوریم ... اجازه برگشت هم به ما نمی دادند ... اجبارا" شب هم مهمانشان بودیم ... رفتن به آنجا دست خودمان بود و برگشتمان با خدا ... طبق شنیده ها هستند و بودند افرادی دیگری در آن شهر که تعارفاتشان هزاران برابر بیش از میزبانان ما بود ... مثلا" تعارف کردن با قسم دادن مهمان برای خوردن و این خصلت از ویژگی های مردم آن منطقه بود.

امروز چرت عصرگاهیمان که پاره شد، متوجه غیبت مهمانان شدیم ... مهمان نوازی ما کجا و مهمان نوازی آنها کجا؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 20:35  توسط پریا  | 

اگر خداوند دری از شکر به روی بنده باز کند درِ فزونی نعمت را بر او نمی بندد. «رسول اکرم صلوات الله علیه»

.........................................................................................................

خسته ام با چشمانی خواب آلود ... ناسلامتی عید امسال بیش از سالهای قبل به گشت و گذار گذشته و به خیالم مفرح بوده.

طبق عادتی که مرد مهربان هم به شدت از آن بدش می آید، قلم و کاغذی در دست می گیرم و به همکارِ در آینده نزدیک دامادم می گویم خرج و مخارج ازدواج و خانه جدید را بگو ... مثلا" قرار است هزینه ها را پیش بینی کنم، همچون برنامه ریزی که در راه خدا مفتکی کار می کند ... او هم بدش نمی آید ... طی چند ماه اخیر هر از گاهی این کار را می کنیم.

یکی یکی می نویسیم: فرش، تلویزیون، لوستر، کمد، سرویس طلا، آینه و شمعدان، ساعت و جشن... بعد کل بودجه و درآمدش را تا تاریخ مورد نظر برآورد می کنیم ...  فلان مقدار ... دخل و خرج با هم جور در نمی آید، از قبل هم قابل پیش بینی بود. به همین خاطر هم مدتیست که شاداماد گرفته و درهم است ... چندتائی از رفقای نزدیک هم راهکار می دهند ... لوستر و ساعت و ... را خط می زنم و می گویم به فرش ارزان تر اکتفا کن. ماشین عروست هم با من ... پوری می گوید سرویس حوله را فاکتور بگیر ... باز هم کم می آوریم ... جیمی قصد دارد بخشی از پول خرید مغازه برادرش را قرض بگیرد ... از طرفی توان باز پرداختش هم باید باشد.

در نهایت خلق شاداماد کمی باز شد و لبخندی بر لب آورد اما من هنوز کسلم و خواب آلود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 20:49  توسط پریا  | 

خدایا کیست که بر تو وارد شد و درخواست مهمانی کرد و تو مهمان نوازی نکردی

و آن کیست که به امید عطای تو به درگاهت آمد و محرومش ساختی

آیا رواست که من از درگاهت محروم برگردم در حالیکه من مولائی معروف به لطف و احسان جز تو نمی شناسم

                       (مناجات الراجین امام سجاد علیه السلام)

....................................................................................

در آخرین روزهای سال قبل والامقام هم برای همیشه رفت و فرد جدیدی جایگزینش شد که در برخورد اولیه حتی به گفته بقیه شاهدان چندان از من خوشش نیامد.

اولین نگاه ، دیدار و برخورد اولیه اهمیت ویژه ای دارد اما نمی دانم چرا والامقامِ سابق، در معرفی کارمندانش به فرد جدید تبعیض قائل شد  ... این اتفاق مدتی قبل به هنگام حضور رئیس حوزه در شعبه نیز رخ داده بود ... طبق رفتار پیشینش، نفیسه، پگی و نهال بسیار فعال، خوشرو، با سابقه (؟)، مشتری مدار، خندان و... معرفی شدند اما دخترک خندان شعبه سیـّده و دوستش، فردی در جستجوی شغل و کاری دیگر معرفی شدند ... در برابر رئیس حوزه از محل زندگی اجدادم و تاهلم گفت و در برابر عضو جدید از عقاید و افکارم ( که دست بر قضا در قطب مخالف والامقام جدید هستم)  ... نه از سابقه چند ساله ام و نه از توانائی ام هیچ نگفت.

تا آشنائی بیشتر والامقام جدید با من، عنصر خنثی هستم که اصلا" به حساب نمی آید برخلاف نفیسه که ... .

والامقامِ جدید آب معدنی می نوشد، صبحها در شعبه صبحانه می خورد و نسبت به سر و صدا بسیار حساس است به گونه ای که حتی از صدای دستگاه های پولشمارمان نیز شکوه دارد و روزانه چندین بار ما را به سکوت دعوت می کند اما مگر امر محال هم شدنی است؟ ... اگر شکایت همکاران نبود سعی داشت پولشمار قویترین مرد و نفیسه را به مکان دیگری از شعبه منتقل کند تا به هنگام گفتگوی تلفنی اش صدائی آزارش ندهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 21:25  توسط پریا  |