تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

عَنْ فاطِمَةَالزَّهْراءِ(عليها السلام) : هر که عبادت خالصش را به سوى خدا بالا فرستد، خداوند متعال برترين بهره و سودش را به سوى او پايين فرستد.

.......................................................................................

یه همکار خانم باسابقه تر از من هم به جمع ما اضافه شد .. حس می کنم فضا یه کمی لطیف تر شده. این همکاران مرد البته به جز یک نفر، بقیه با فاصله زیادی از من به استخدام بانک در آمده اند اما با من طوری رفتار می کنند که انگار منگلم. مثلا" برای صدور رمز تلفنبانک همه با سیستم خودشان به مشتری رمز می دن اما به من می گن «بده مسئولش این کار را انجام بده. کارها دست یه نفر باشه بهتره».

بعضی وقتها برای اطمینان از صحت کارم سوال بانکی می پرسن تا مطمئن شن اشتباه نکرده ام .. خب بابا به آدم بر می خوره ناسلامتی کد پرسنلی من بیش از یکی دو هزار نفر پیش از شماست. همون کدم سابقه ام را نشون می ده. به روی خودم نمیارم و صبوری می کنم اما وقتی می بینم جلوی مشتری یا دوستانشون باز هم از اون سوالات می پرسن باورم می شه که حتما" خنگم بعد می خوام بزنم تو کله شون تا دق دلیم خالی شه اما باز صبر می کنم .

امروز خانم رئیس با همکاران خانم جلسه ای گذاشت ...بعد از کمی صحبت از این در و اون در، از زیر میزش یه سری هدیه بیرون آورد و به مناسبت روز زن بهمون هدیه داد ... کلی سورپرایز و در عین حال شرمنده شدم اصلا" از صبح یادم نبود که بهش یه تبریک خشک و خالی بگم ولی اون... .

البته مشابه این شرمندگی را دیروز هم تجربه کرده بودم ... دیروز صبح که وارد شعبه شدم خانم رئیس هنوز تشریف نیاورده بود و وقتی که ایشون اومدند من تو آشپرخونه بودم و از آنجا که مکان باجه ام طوریه که نه تنها به میز رئیس بلکه به هیچ جای دیگر شعبه مگر در و دیوار و ستون و البته یه گلدون گل مصنوعی دید ندارم کلی مسرورم. دو ساعت بعد از شروع کار بود که صدای خانم رئیس را از پشت سرم شنیدم به فامیل صدام می کرد و با کلی ابراز شرمندگی و تاسف از اینکه تا اون موقع به من سلام نگفته درودش را نثارم کرد. عینهو لبو شده بودم .. خدای من چه تفاوت های فاحشی بین روسای مرد و زن هست؟ در هر حال من که به خانم رئیسمون خیلی ارادت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 20:36  توسط پریا  | 

امیرالمومنین علی علیه السلام: «هرگز در خشم کردن شتاب مکن چرا که به صورت عادت بر تو مسلط می شود»

................................................................................

یکشنبه هفته قبل بود. سه ربعی تا بستن در شعبه مانده بود. صدای آقای معاون از پشت سر به گوشم رسید:« از بالا زنگ زدن گفتن از فردا صبح باید بری شعبهء... ». باورم نمی شد! تلفنی! بدون حکم! همیشه یکی از بچه ها باید می رفت سرکار اما این کارها از آقای معاون بعید بود. کلی شاهد آورد تا باورم شه ... همسران دوتا ارشدمون تو همون شعبه بودند ... می گفتند شعبه خوبیه و این بار به جای آقای رئیس با خانم رئیس باید روبه رو شم.

دوشنبه 18 خرداد اولین روز حضورم تو شعبه جدیدم بود ... خانم رئیس فوق العاده جوان، بسیار متواضع و در عین حال جدی بودند. همه چیز خوب به نظر می رسید الا اینکه کاربران ریال همه جز من آقا بودند. از کسالت و خلوتی زیاده از حد حوصله ام سر رفته بود ... دوستان مرتب بهم زنگ می زدند. نزدیک بود از خجالت آب شم بس که صدای زنگ گوشیم بلند می شد.

دوشنبه شب قبل برای شرکت در مراسم ازدواج خواهر مردمهربون، عزم سفر کردیم ... استان فارس ... من، مامان و مردمهربون با ماشین خودمون رفتیم ... 4کیلومتری خونه برادر مردمهربون تو جاده بودیم ... لاستیک ماشین ترکید. از مسیر منحرف شدیم و بعد از کش و قوس های فراوان تو خاک و خل، فقط تونستیم مانع برخوردمون از جلو با تیربرقی که یهوئی تو فاصله یک متری مون سبز شده بود بشیم اما عقب ماشین محکم کشیده شد به تیر و بعد از چند متر یه دور 180 درجه ای زدیم و ماشین متوقف شد. ماشین خسارت زیادی دیده بود. حول و حوش 2 میلیون ولی خدا را شکر آسیب جانی بهمون وارد نشد.

با وجود این که از مرگ خیلی می ترسم اما نمی دونم تو تمام اون لحظات کشدار از انحراف تا توقفون، حتی تو حین سقوط از ارتفاع یکی دو متری یا سبز شدن ردیفی از تیر برقها در جلوی ماشین، فقط منتظر تمام شدن کار بودم و تنها چیزی که به ذهنم خطور می کرد غلط و باطل بودن تصورات پیشینم در خصوص مرگ بود و این که چه قدر همه چیز راحت و آسون می تونه پیش بره ... فقط وقتی موعدش برسه می شه فهمید مرگ چه قدر بهمون نزدیکه و چه قدر آسون برعکس دیگر لحظات که اون را سخت و دور از خودمون می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 17:26  توسط پریا  | 

پیامبر صلوات الله علیه و اله در وصف مومن فرمود: باطل را از دوست خود نمی پذیرد و حق را حتی از دشمنش منکر نمی شود، دانش نمی آموزد مگر برای دانستن (نه خودنمائی) و یاد نمی گیرد مگر برای عمل کردن.

..........................................................................................

همیشه دوست دارم دور و برم خلوت باشه ... مثلا" وسایل زندگیم در حداقل ممکن باشه ... خیلی خوبه زمان اسباب کشی به راحتی همه چیز را از خونه قبلی جمع کرد، به راحتی حملش کرد و در منزل جدید چید. چه قدر خوب می شد همه وسایلم تو یه چمدون جا می شد ... برای خرید جهیزیه به مادرم تاکید می کردم از هر چیز یه دست می خوام نه بیشتر! تازه اون هم چیزهای واجب و ضروری ... یه دست بشقاب یه دیس. گلدون هم نمی خوام . حوصله وسایل دکوری را هم ندارم که مرتب باید نشست و تمیزشان کرد و بی خود از این خونه به اون خونه برد ... گرچه مادرم چندان توجهی به حرف من نکرد اما تونستم تو برخی موارد حرفم را به کرسی بنشونم ... یه بار حرفش پیش آمد و به یکی از دوستان همین ها را گفتم ... او برعکس من از دیدن همان چیزهای زائد و اضافی، به شدت لذت می برد. تازه من را انسان عجبیبی خواند.

هر وقت که مشغول مرتب کردن خونه هستم از دیدن کتاب، مجله، سی دی، کارت ویزیت، کاغذ پاره هائی که انگار چیز مهمی توش نوشته شده و ... که انگار به تازگی وارد خونه مون شده لجم در میاد ... به نظر من خیلی هاشون به درد نمی خوره . اگر به من باشه در دم اکثرشون را می اندازم تو کیسه زباله. اما مردمهربون مانعم می شه ... همینطوری کلی چیز که به نظرم اضافی بوده را انداختم دور و بعد کاشف به عمل اومده که خیلی مهم بوده اند و باید در حفظ و نگهداریشون دقت می کردم مثل یه سری از گارانتی ها.

تقصیر منم نیست تو کاخ که زندگی نمی کنم! یه خونهء نُقلیه. از کجا معلوم خونه بعدیم کوچکتر از اینجا نباشه؟ عوض اینکه این همه مدت نگهشون دارم و بعدا" بندازمشون دور از الان این کار را می کنم.

امروز هم مردمهربون اومد و کلی زوائد از لابه لای دور ریختنی هام بیرون کشید ... از حق نگذریم بعضی ها خیلی مهم بوده اند و من نمی دونستم اما بازهم برخی ها را بی خود برداشت و در واقع مستحق سطل زباله بودند.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 14:55  توسط پریا  | 


شهید آوینی:

 

شهدا نرفته اند بلکه آنها مانده اند و ما همراه با زمان همچنان می رویم



+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 20:12  توسط پریا  | 

عطر زدن از سنتهای پیامبران است (امام جعفر صادق علیه السلام)

..................................................................................................

یه روز که گذرم افتاده بود نزدیک آشپزخونه بانک، ناخواسته حکایت یکی از بچه ها را شنیدم که سر میز ناهار مشغول شرح دادن یه ماجرای واقعی برای چند نفر دیگه از همکاران بود:

داستان از اونجا شروع می شد که از یه خانواده چند نفر پیر و جوان قسمتشون می شه برن حج ... در آغازین روزهای ورودشون به سرزمین وحی، همه اعضای خانواده به جز پیرمردی هتل را به قصد زیارت یا سیاحت ترک می کنند چند ساعت بعد که بر می گردند می بینند پیرمرد ظرفی از انگور خوش آب و رنگی شسته و روی میز آماده برای خوردن همسفرانش گذاشته.

بقیه هم با ولع شروع می کنند به خوردنش و وقتی که انگورها تمام می شه انگار تازه صدای پیرمرد را می شنوند که با شگفتی، اشتیاق و هیجان مشغول صحبت کردن بود.

پیرمرد از هتلهای اون دیار تعریف می کنه و می گه: «اینجا تو هتلهاشون حوضچه دارند» ... بقیه هم منکر وجود هرگونه حوض و حوضچه ای در محل اقامتشون می شن ... پیرمرد که می بینه هیچ کس جز خودش چشم بصیرت نداشته، دست سایرین را می گیره و به سمتی می بردشون.

لحظاتی بعد همه مات و مبهوت به حوضچه خیره شده بودند ... انگار یادشون رفته بود که در مورد تفاوت سرویس های بهداشتی کشور خودشون با اونجا به پیرمرد توضیح بدن ... تازه می فهمیدند که منظور پیرمرد از حوضچه همان توالت فرنگیه!!!.

بدتر از همه آنکه پیرمرد انگورها را در همان حوضچه ها شسته و از بقیه پذیرائی کرده بود.

دو مورد را هنوز متوجه نشدم! 1- اینکه چرا همکارم سر میز غذا یاد این خاطره افتاده بود؟ 2- پیرمرد تا اون موقع امورات خودش را چه طور می گذرونده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 20:13  توسط پریا  | 

به سائل نگاه کنید، اگر دلتان به حال او رقت آورد به او عطا کنید. رسول اکرم صلوات الله علیه و اله

........................................................................................

نمی دونم آخر بدشانسی چیه؟ بدشانسم یا خوش شانس.

مدتی قبل برای یکی از اقوام اوراق مشارکت بانکمان را خریداری کردم ... بی نام و قابل انتقال به غیر، پرداخت سود از طریق کوپن ... رو حساب اینکه بانک خانواده محسوب می شم و هر کسی کاری هرچند تقریبا" بی ارتباط با بانک داره می خواد حتما" به طریقی به بانک ربط پیدا کنه و از طریق من بانکی انجام شه.

امروز یکی از کوپنها را بردم که سودش را بریزم به حساب همان خویش و قوم اما عجیب بود که پرداخت سود از طریق سیستم انجام نمی شد ... از طرفی حساب پول اقوام و دوستان نزد من قاطی شده بود. به زحمت مشغول بررسی بین حسابها بودم ... دیگه کم کم داشتم خودمم قاطی می کردم یعنی چه؟ این چه وضعشه؟ مثلا" کارمند بانکم بعد باید این همه مشکلات سیستمی و غیر سیستمی داشته باشم؟

با پیگیری سریال کوپن اوراق، کاشف به عمل آمد که اوراق خریداری شده، سرقتی می باشد ... مدتی قبل خانمی با ارائه نامه ای از دادگاه اعلام مفقودی کرده بود و جالب تر این که آقا دزده اوراق را پیش خودم بازخرید کرده بود و مدتی بعد من یکی از اونها را برای یکی از اقوام باز فروش کردم .

انگار همه صحنه ها مثل یه فیلم جلوی چشمم رژه می رفتند ... سی و پنج روز قبل بود و ساعت حدود 2 بعد از ظهر. آقا دزده را با وجود این که برای اولین بار بود می دیدم دقیق به خاطر می آوردم؛ عینکی بود موهای تقریبا" فری هم داشت ... جوان و تقریبا" هم سن و سال خودم ... با تی شرت سورمه ای و شلوار جین ... ریز به ریز صحبتها در خاطرم مانده بود ... همه را برای آقای معاون و جیمی که خیلی کمک حالم بود تعریف کردم.

نمی دونم آخر ماجرا چی می شه و آیا پای منم گیره یا نه؟ باید ببینم در آینده چه تصمیماتی اتخاذ می شه ... فقط خدا را شکر که مشخصات آقا دزده که از مشتریان بانک هم نیست را کامل گرفته و پشت سندم یادداشت کرده بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 23:3  توسط پریا  | 

امام باقر علیه السلام: چهار چیز از گنجهای نیکوکاری است؛ پنهان داشتن حاجت، صدقه پنهانی، نهان داشتن درد و نهان داشتن مصیبت.

....................................................................................

با فسقلی رفته بودم سینما؛ یه فیلم مثلا" ترسناک ... از ابتدا بهش گفتم: «فسقلی یه وقتی جیغ و داد راه نندازی آبرومونو ببری! فیلمش ترسناکه. از الان آماده باش» ... با ترس پرسید: «جدی ترسناکه؟!» ... با سر تائید کردم یاد تُپُل افتادم که برامون تعریف می کرد تو سینما حسابی جیغ زده بود.

صحنه های اول فیلم مو را بر تنم راست کرد ... همه ساکت محو تماشای فیلم بودند و منم راضی از شجاعت بی سابقه ام! در سکوت تماشا می کردم ... موسیقی فیلم اما ضربان قلبم را بالا می برد.

کمی بعدتر به یکباره با دیدن صحنه ای از فیلم جیغی کشیدم که این هم خوب یا بد از عادات قدیمیم به شمار میاد؛ یعنی اگه تو حال و هوای خودم باشم و یکی بیاد صدام کنه چنان جیغی می کشم و وحشت زده می شوم که لنگه نداره ... چیزی مشابه سکته خفیف!!!

نمی دونم افرادی که با من به سینما آمده بودند زیادی شجاع بودند یا میزان ترس من خیلی بالاست که از دیوار صدا بلند می شد اما از جماعت حاضر در سالن سینما نه! ... در نتیجه غیر از صدای من صدائی به گوش نمی رسید ... در تاریکی از خجالت سرخ شدم و ترجیح دادم تمام لحظات مهیج فیلم مثل بچه خوب سرمو بندازم پائین و به هیچ چیز نگاه نکنم ... فسقلی غیر از خندیدن به عکس العمل های عجیب و غریب من، هر از گاهی بهم تذکر میاد که سرمو بالا بگیرمو فیلم را ببینم.

تا من باشم دیگه هوس دیدن یه فیلم مثلا" ترسناک به سرم نزنه ... اما آخرش از علت جیغ های متعدد تُپُل تو سینما سر در نیاوردم!!! انگار سرِکار بودم و خبر نداشتم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 22:41  توسط پریا  | 

هرکه می خواهد بداند چه منزلتی نزد خدا دارد بنگرد منزلت خدا نزدش چگونه است. امام صادق علیه السلام

.................................................................................................

هر از گاهی اسامی و مشخصات بد حسابان و کلاهبرداران سیستم بانکی از طرف بانک مرکزی به همه بانک ها و بالتبع تمامی شعب ارسال می شه ... ما هم اجبارا" باید به نشانه خواندن، پشت اون بخشنامه ها را امضا کنیم تا اگر روزی روزگاری از سر بدشانسی اون طرف به تور ما خورد و براش حسابی باز کردیم بیان خر ما را بگیرن و عوض مجرم فراری دستگیرمون کنند که چرا؟ چرا نتونستیم تشخیص بدیم این آقای الف. ب با شماره شناسنامه 28 همون الف. ب معروف با شماره شناسنامه8 هست.

ما هم رو حساب وظیفه بخشنامه ها را امضا می کنیم و دو دقیقه بعدش اسم جاعل را از یاد می بریم ... اون اوائل ورودم به بانک چندباری خواستم تیزبازی در بیارم و امضا نکرده ردشون کنم اما آخرش مچمو گرفتند و تا از دست من خیالشون جمع نشد راحت ننشستند.

نمی دونم این کارمون کی وبال گردنمون می شه و آیا می شه؟

چند وقت پیش یه لیست جدید از جاعلین دوباره برامون ارسال شد ... تو شعبه ما هم که همه انگار می خوان سر به سر همدیگه بگذارند! ارشدمون با مهارت اسم آقا فضلی را که با هیچ کدام از بچه ها شوخی و رفاقت صمیمانه ای نداره ( رفاقت در حد متعارف) دقیقا" با همان فونت و سایز تایپ کرد و به انتهای لیست اضافه!. بعد از بخشنامه کپی گرفت و دست به دست برای امضا چرخاند ... همه یه جورائی منتظر دیدن عکس العمل آقا فضلی بودیم که مشغول پول گذاری تو کاستهای دستگاه خودپرداز بود ... آقا فضلی تا بخشنامه رسید دستش بلند رو به یکی از همکاران گفت: چرا اسم تو این تو نوشته شده؟ ناگهان چشمش لابه لای اسامی افتاد به اسم خودش، مات ماند و با تعجب گوئی با خودش حرف می زنه اضافه کرد: «اسم من این تو چی کار می کنه؟» ... ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و تا می شد سوال پیچش کردیم. که از کجاها دسته چک یا وام گرفته؟

بیچاره باورش شده بود.

شانس آوردیم که عامل این اغتشاش آقای ارشد بود والا آقا فضلی هیچکداممان را زنده رها نمی کرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 22:57  توسط پریا  | 

هربنائی که بیش از نیاز صاحبش باشد در قیامت وبال گردن او می شود: امام صادق علیه السلام

......................................................................................

مردمهربون به سفر کاری رفته بود، من هم فرصت را غنیمت شمردم و تا زمان برگشتش رفتم منزل پدری.

حالا احساس بیهودگی می کنم. یه سری از کارهای خونه بود که به تصور خودم انجامش حداقل یه هفته ای از وقتم را می گرفت ( این هم از فوائد دست نزدن به سیاه و سفید قبل از ازدواجه. انجام کار با طمانینه و آرامش یکی از ویژگی های بارزمه) ... از سر بیکاری خودمو مشغول کردم ... به خودم اومدم می بینم همه اش در کمتر از نود دقیقه انجام شده!!!! ... کم مونده بود عزا بگیرم! خدایا بقیه وقتم را چه طور سپری کنم؟

مرد مهربون یه سری سی دی از سلسه درسهای دکتر حبشی برام آورده ... "مدیریت روابط در خانواده" ... خودش که خیلی تعریفش را می کنه ... سعی می کنم بشینم پای درس ... وای باید رو حرفهاش فکر کنم! انگار مغزم مدتهاست که تعطیل شده. احتمالا" این مورد از فوائد بانکداریه ... مُخم نمی کشه و کلاس درس هم تعطیل می شه ... همه چیز کسالت بار به نظر می رسه. کم مونده بشینم به حال خودم زار بزنم.

صبح از همکاران می پرسم " اوقات فراغت خود را در منزل چگونه می گذرانید؟ " ... انگار هیچ کس جز من اوقات فراغت نداره! ... ملانی اگه آشپزی هم نکنه باز هزار تا کار رو سرش ریخته. نه که وسواسی باشه! نه ... آخرش هم نفهمیدم دو نفر آدم بزرگ تو یه خونه چه قدر کار عقب افتاده می تونند داشته باشند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 19:48  توسط پریا  |