تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

(سوره حجرات آیه 17) :

بر تو منت می نهند که اسلام آورده اند. به آنها بگو: بر من منت نگذارید که اسلام آورده اید، بلکه خدا بر شما منت دارد که شما را به ایمان هدایت کرده است اگر در ادعای ایمان راستگو باشید.


...............................................................................


این کلاس زبانمون هم انگاری نفرین شده است ... 4 نفریم، رفتیم امتحان تعیین سطح دادیم به زحمت ساعات کلاسمون را با هم مچ کردیم. کتاب مورد نظر را خریدیم. آخرش که به معلمش رسید، همه چیز بهم ریخت ... با کلی پرس و جو تا یه نفر خبره پیدا می کنیم یکی دو روز مونده به کلاس طرف جا می زنه.

برای کلاس انگیزه قوی داشتیم ... قرار بود با آزاده تا چند ماه دیگه برم هلند. اون کارهای دانشگاه و پذیرشش را انجام بده منم یه مدت خوش بگذرونم.

از طرفی آزاده و بقیه بی میل نیستند کار یه ترم تو یه جلسه انجام شه ... من که دیگه خسته شدم. با احوالات فعلیم هلند رفتنم با خداست ... حالا بعد کلی قراره دو روز دیگه اولین جلسه کلاسمون برگزار شه ... باید آماده برم سر کلاس.

مردمهربون زنگ زده : فردا به همراه فلانیه و بهمانیه دارم میام خونه (فلانیه و بهمانیه دوتا دختر از اقوام نزدیکش هستند. از شیراز میان) ... بعید نیست یه ماهی مهمانم باشند ... خدا بهم رحم کنه! درس حالا هیچی از نت چه طور دل بِکَنم؟

فسقلی از طرف من یه ماه عزای عمومی اعلام کرده :(

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/19ساعت 21:16  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله: «سه گناه است که با وجود آنها هیچ کار نیکی سودمند نیست؛ شریک قرار دادن برای خدا، ناخشنودی پدر و مادر و فرار از جهاد»

................................................................................................

اسامی کامل بعضی افراد را با یه تریلر هم نمی شه کشید ... بنده هم جزء همان بعضی ها هستم. در واقع از اجداد محترم یه نام خانوادگی طولانی همراه با یه پسوند برام به جا مونده. این که خوبه! یادمه یه بار تو بانک به اسم یه آقائی برخوردم که هفت هشت بخش بود و جالب اینجا بود که غیر از آخرین کلمه که گویای یه نام خانوادگی بود، بقیه کلمات هریک به تنهائی به عنوان اسم کوچک افراد استفاده می شه. آخرش هم نفهمیدم چند کلمه اولش اسمش بوده و چند کلمه از آخرش به عنوان نام خانوادگیش محسوب می شه.

البته خودم هیچ وقت از این نام خانوادگی طولانی بدم نمی آمده، فکر می کنم خیلی بامسما و اصیله.

تو بانک همه از بالاترین مقام یعنی رئیس شعبه گرفته تا کارمند جزء که نیروی خدماتی باشه یه پلاک اسم دارند که ملزم به گذاشتنش در جلوی میزشان هستند. وجود این پلاک بعضی وقتها دردسرساز می شه ... مثلا" یه زمان می بینی مشتری خیلی خودمونی میشه و به اسم کوچک خطابت می کنه یا مثلا" می خواد سیر تا پیاز اسمت را در بیاره.

مشکلی که من تو شعبه جدید باهاش مواجه شدم اینه که هرکس میاد جلوی باجه ام در طی مدت زمانی که دارم کارش را انجام می دم اول از سر بیکاری یه نگاهی به دور و برش می اندازه و بعد ناگهان با دیدن پلاکم، چشمهاش انگار هشت تا می شه و سرش را می گیره جلوی اون و شروع می کنه به بلند خودن اسم و فامیلم ... خلاصه که حواس مشتری باجه کناریم را هم به خودش معطوف می کنه و از من می پرسه: «وای!! شما اصالاتا" ... هستید؟» من هم که عاقبت این سوال جوابها را می دونم با دلخوری تائید می کنم ... طرف بدون توجه به برخورد من شروع می کنه به تعریف و تمجید از اونجا (این مشکل زمانی حاد می شه که اون منطقه معروف باشه و  خیلی ها آرزوی رفتن به اونجا را داشته باشند) ... به هرحال تا من تمامی خاطرات گذشته مشتری خودم و مشتری باجه کناریم از اون منطقه را نشنوم آنها ول کن معامله نیستند و تشریفشان را نمی برند.

بنده هم حوصله ندارم خدمت تک تک مشتری هام عرض کنم که بابا جان! من فقط اون اسم را یدک می کشم حتی پدربزرگم هم اونجا بزرگ نشده و در واقع هیچ گونه قوم و خویشی در اونجا ندارم و فقط چندبار تفریحی به اونجا رفتم چرا که بحث مفصل تر می شه ... بنابراین ساکتم و شنونده.

به آقای معاون می گم: «نمی شه این پلاک را بر دارم؟ هر مشتری باید یک ربع جلوی باجه ام حرف بزنه و مستفیضم کنه!» می گه «نه» ... تازه بعد از آن درد و دل، آقای معاون و چند تا از همکاران من را به همان نام پسوند خطاب می کنند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 14:42  توسط پریا  | 

به کوچکی گناه نگاه نکنید ببینید به چه کسی گستاخی کرده اید (پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله)

........................................................................................

تو این چند سال خدمتم بس که به مناسبتهای مختلف و نزول بلایای طبیعی همه جا به جز بانکها تعطیل بوده اند به طوری که این اواخر روز ملی شدن صنعت نفت(آخرین روز سال)، دوازده فروردین و تعطبلات عید نوروز البته به جز دو روز اول هم سعی شده تا از تعطیلی بانکها بکاهند هیچ کس باور نمی کرد که با وجود اعلام زسمی و تصریح بر تعطیلی تمامی بانکها به علت آلودگی زیاد هوا باز هم لازم نباشه قشر مستضعف و نادیده گرفته شده بانکی این بار واقعا" تعطیل باشند.

دیشب:

بعد از شنیدن خبر، کودکانه تر از هر بچه مدرسه ای شادی می کردم و برای امروز نقشه می کشیدم.

 امروزصبح:

تو خواب ناز بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد ... فرزانه همسایه روبروئی و همکار سابقم: کجائی؟ -:خونه (یه آن ترس برم داشت، نکنه تعطیل نباشم؟) تو کجائی؟ ... فرزانه: منم خونه ام اما الان بهم زنگ زدند و گفتند بیا سر کار همه آمده اند!

مردمهربون در نقش یه مشتری سمج که تو هیچ شرایطی دست از سر بانک بر نمی داره و حتی ولش کنند جمعه ها هم کار بانکی داره، با شعبه ام تماس گرفت. از باز بودن آنجا هم اطمینان حاصل کردیم.

خدایا! چرا این یه روزه بچه ها دست از سر بانک بر نمی دارند؟ ... من هم رو حساب اینکه کسی برای حضورم تو شعبه بهم زنگ نزده، استراحت را بر کار ترجیح دادم ... به هرحال آزاده هم تو خواب ناز بود پس دلیلی برای ترس وجود نداشت. احتمالا از بالا دستور رسیده با هر کسی که تو شعبه حاضره، روز کاری از آغاز کنند.

به هرحال تو این جور مواقع ما همیشه بلاتکلیفیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:9  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام: «دوست ندارم در کودکی می مردم و به بهشت برده می شدم و بزرگ نمی شدم تا پروردگارم را بشناسم»

...................................................................................

یه سری اتفاقات مضحک در طی چند روز متوالی برام پیش آمد ... همه ماجرا از اون روزی شروع شد که به خاطر عجله فراوانی که برای خروج از شعبه داشتم یادم رفت یه باند دو هزار تومانی از پولهام را قبل از رفتن به رئیس صندوق تحویل بدم. خلاصه اون روز دردسرهای زیادی برای همکارانم به وجود آوردم و به اونها توفیق دریافت اضافه کاری اجباری برای یافتن منشا کسری بخشیدم در حالی که خودم به اتفاق دوستانم مشغول خوش گذرانی توی پارک بودیم.

خبر به سرعت برق و باد به گوش همکاران شعبه قبلیم رسید قویترین مرد با اجازه خودش از حسابم برداشت کرد و دوستان قدیم را مهمان کرد.

به علت وجود پاره ای روابط خانوادگی بسیار نزدیک میان اعضای شعبه جدید و قدیم، کوچکترین حرکت و بی احتیاطی از جانب من در یک چشم به هم زدن به گوش تمامی نفرات حاضر در این دو شعبه خواهد رسید و به قول آقای معاون قدیم، به صورت یک اطلاعیه مهم در کلیه شعب بانک منتشر خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 19:24  توسط پریا  | 

امام علی علیه اسلام: «اگر بردبار نیستی خود را بردبار نشان ده زیرا کمتر کسی است که خود را شبیه گروهی کند و سرانجام یکی از آنان نشود»

.......................................................................

یه حس و حال عجیبی پیدا کردم اولش که ترس بود و وحشت ... با وجود این که انتظار خبرش را داشتم اما وقتی قطعی شد یخ کردم ... همه اش مال همون یه روز اول بود بعدش کم کم برام عادی تر شد ... فعلا" منتظرم و انتظار می کشم.

تو شعبه جدید که به لطف آقای معاون جام عوض شده و الان به جای ستون و دیوار و گلدون گل مصنوعی یا باید در مقابلم خانم رئیس را ببینم یا بر گردم و درست پشت سرم آقای معاون را، بنابراین فرصت انجام هیچ عملی را ندارم مگر تند و تند کار کردن تا بلکه رضایت آقای معاون را کسب کنم. آقای معاون خیلی مقرراتیه و بسیار مشتری مدار. مدام می گه کار کنید بچه ها، با تلفن صحبت نکنید ال کنید و بل ... لازمه زیاده از حد از خودم مایه بذارم تا خیالش از جانب من راحت شه و حداقل به من کمتر گیر بده. بچه های این شعبه که جز یکی دو نفر بقیه به شدت از زیر کار در رو هستند.

در حین کار می تونم به جای نگاه کردن به خانم رئیس هر از گاهی زل بزنم به شیشه های تمام قد پشت سرش، به خیابان اصلی. تردد ماشین ها و مردم را ببینم از این کار و دیدن جنب و جوش بیرون از بانک خیلی به وجد میام.

دارم تلاش می کنم یه تغییری تو برنامه های روزنه ام به وجود بیارم ... به لطف کار زیاد زود خسته می شم عوضش مدت زمان خواب شبانه ام را بیشتر کردم ... سعی می کنم هر چیزی را نشنوم و هر حرفی را نزدم حتی تو دیدن فیلم هم احتیاط می کنم ... یه کتاب خوب گرفتم و سعی بر پیاده سازی دستورات و برنامه هاش دارم. تلاوت سوری از قرآن در روزهای خاص و ماههای مخصوص به خودش، الزام به خوردن چیزهائی و نخوردن چیزهای دیگه و ... .

همه اینها فقط به خاطر اونه ... اونی که هنوز درست نشناختمش ... نمی خوام براش کم مایه بذارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 20:26  توسط پریا  |