تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستی اوست : امام علی علیه السلام

...........................................................................................

هر از گاهی قسمت می شه تا صبح ها عوض اینکه با مردمهربون برم سر کار، با فسقلی و الی برم ... این موهبت الهی زمانی نصیبم می شه که مردمهربون تو سفر باشه و منم ناچارا" مهمان خانه پدری. از فوائد این کار اینه که جلوی درِ خونه سوار ماشین می شم و جلوی شعبه پیاده.

صبحها تو خونهء بابا قیامتی برپاست، سیل افرادی که همزمان با هم از خواب بیدار می شن و تو صف دستشوئی به انتظار می ایستند. همه عجله دارند زودتر راهی بیرون از خونه شن. هر از گاهی دوتا خواهر بر سر قاقالی لی هائی که مامان براشون کنار گذاشته، دعواشون می شه ... چون هیچ وقت قاقاها مشابه هم نیستند و به طرز باور نکردنی تبعیض آمیز آماده شده اند. البته مامان یه کمیته بحران تشکیل داده و در نهایت قانون جدیدی را اعمال می کنه و اونم اینه که یه برچسب رو هر مشمائی می زنه که صاحب اونو مشخص می کنه و دیگه هیچ کس حق اعتراض نداره.

خلاصه این که یه روز صبح بعد از تقلاهای فراوان از خونه اومدیم بیرون. مطابق معمول الی بعد از من و فسقلی خودش را به ما رسوند و ما در کمال تعجب دیدیم یه چیز نارنجی رنگ تو دستشه و هر هر داره می خنده ...  بعدا" کاشف به عمل اومد که الی خانم به هنگارم خروج از منزل متوجه نشده بودند که لباس نارنجی رنگشون به سگک جلوی کیفشون گیر کرده و در حالی که اونو مثل پرچم به اهتزاز در آورده بوده از خونه خارج می شه.

 الی متوجه نگاههای خیره مردم تو خیابون می شه و تو دلش به آدمای هیز لعنتی می فرسته. در نهایت هم با تذکر آقائی متوجه دست گلش می شه.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 21:8  توسط پریا  | 

امام جعفر صادق علیه السلام: «هر که به گوینده ای گوش سپارد او را عبادت کرده، اگر آن گوینده از خدا بگوید شنونده خدا را عبادت کرده و اگر از طرف شیطان بگوید شیطان را عبادت کرده است.»

..........................................................

انگار با نمی دونم کی کورس گذاشته بودیم؛ آخر هفته ها پاتوقمون شده بود سینما ... همه برنامه هامون کنسل می شد تا ما برنده کاپ بیننده نمونه سینماهای کشور شیم ... حتی یه هفته که برادر شوهرم به اتفاق همسر و فرزند 14ماهه اش از شیراز مهمان ما بودند برنامه مون را لغو نکردیم و پیش خودم گفتم جاری محترمه را هم با خودمون می بریم.

گروه ما متشکل بود از من، مادر و دو خواهر عزیزم الی و فسقلی ... هر از گاهی هم چند نفری به جمعمون اضافه می شدند.

شبی که جاری عزیز مهمان ما بود شام در کمتر از چند دقیقه صرف شد احتمالا" جاری خانم با شکمی خالی ما را به زور همراهی کردند چرا که فسقلی مثل اجل معلق مدام تو گوشمون دقایق مانده به شروع فیلم را یادآوری می کرد و هنوز همه پای سفره غذا نشسته بودیم که او شروع به جمع آوری دیس برنج و غذا کرد.

پنجشنبه گذشته دیگه با خودم عهد کردم حالا حالاها سینما نرم چرا که اونجا فعلا" جای من نیست. اون شب مطابق معمول شام را خورده نخورده حاضر شدیم. تا شروع فیلم که طبق معمول بلیطش را از قبل رزرو کرده بودیم نیم ساعت بیشتر نمانده بود. ما با قلبی آرام و مطمئن به خیال اینکه در کمتر از ربع ساعتی به مقصد خواهیم رسید سوار ماشین شدیم. دریغ! هرچی خیابان و بزرگراه در مسیرمان بود شلوغ و پرترافیک بود و ما به زحمت تونستیم در آغازین دقایق شروع فیلم در صحنه حاضر شیم.

که البته ای کاش به اخرش هم نمی رسیدیم ... جامون وسطهای ردیف بود باید از جلوی چند جوان می گذشتیم تا به صندلی های خودمون برسیم ... فسقلی پیش افتاد من به دنبالش و الی و مامان هم در پی بنده.

فسقلی خانوم به دلیل جثه کوچک و لاغری که دارند سریع مثل قرقی از من فاصله گرفتند و به صندلی خودشون رسیدند من بخت برگشته وقتی وارد ردیفمون شدم تازه متوجه شکم برآمده ام شدم که به هیچ قیمتی حاضر نبود پیش بره. دو نفر هم که پشت سرم بودند نه راه پس داشتم نه راه پیش. از ته دل از خدا کمک می خواستم که به سلامت منو به مقصد برسونه ... خدا منو ببخشه؛برای رد کردن شکمم به پای چند تا پسر ضربه زدم یا با لگد لهشون کردم. برای اینکه آمار تلفات بالاتر نره به ذهنم رسید صندلی ردیف جلوئی را دو دستی بچسبم و شکممو پیش ببرم این بار خدا منو بیشتر بیامرزه که ناغافل به جای صندلی دو دستی کله کچل آقای میانسالی که روش نشسته بود را گرفتم ... از خجالت آب شدم ... مرد بیچاره از جاش بلند شد و ایستاد تا ماها برسیم سر جامون ... و اما برای همه سوال بود که چرا اون مرد به احترام ما از جاش بلند شد؟!

متاسفانه جامون هم ردیف دوم بود و باید با سری برافراشته به آسمان به پرده نمایش چشم می دوختیم. دیگه من غلط کنم سینما برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 15:2  توسط پریا  | 

خداوندا تو یاد بندگان کنی قبل از آنکه بندگان از تو یاد کنند

و تو ابتدا به احسان کنی پیش از آنکه عابدان به تو روی آورند

و توئی که به جود و بخششت به خلق عطا می کنی پیش از آنکه حاجتمندان درخواست کنند.

                          "فرازهائی از دعای عرفه امام حسین علیه السلام"

......................................................................

چرا بعضی ها جوری عطسه می زنن که آدم خنده اش می گیره، بعضی ها هم که انگار تو دلشون عطسه می زنن و آدم بیشتر می خنده.

چند مدت قبل تو خلوتی بانک مشغول مگس پراندن بودیم که یهوئی صدائی خمپاره مانند چرتمون را پاره کرد و همه دو متری رفتیم تو هوا ... بعد فهمیدیم که یک انسان متشخص که مشغول رد شدن از خیابون بوده عمل باکلاسانه ای انجام داده و عطسه کرده. همه هر هر خندیدیم و درجه و رتبه کلاسش را بسیار بالا ارزیابی کردیم.

دست بر قضا با آوردن اسم خمپاره یاد یه ماجرای دیگه هم افتادم، یه بار یه شخص بسیار کنجکاو موقع رد شدن از کنار بانک حس کنجکاویش حسابی تحریک می شه و از پشت دیوار شیشه ای که رئیس کنارش می نشست مشغول دید زدن می شه. احتمالا" آدما و فضای داخل شعبه اونقدر براش جالب و جذاب بودند که حواسش پرت می شه و با کله می ره تو شیشه ... صدای کوبش سرش اونقدر بلند و خمپاره ای بود که کل شعبه و مشتری ها به سمت صدا کشیده شدند و با دیدن کلهء آقای مضروب با صدا زدن زیر خنده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 13:45  توسط پریا  | 

کیفر زورگوئی زودتر از کیفر هر کار دیگری دامنگیر انسان می شود«رسول اکرم صلوات الله علیه»

...................................................................................

باید آروم باشم و آرامش خودمو حفظ کنم مثلا"، اما مگه می شه؟! ... تو شعبه دلم به حد کافی پر شده بود که با توپ پر سوار ماشین شم و سکوت کنم. مرد مهربون هرچی می پرسید خلاصه و کوتاه جواب می دادم. رومو برگردوندم طرف خیابون و زل زدم به بیرون . نمی خواستم اشکامو ببینه.

این بغض لعنتی از صبح تو گلوم گیر کرده بود و حالا سر باز کرده بود، از همون وقتی که با وجود غیبت دوتا از بچه ها می دیدم عملا" منو و "جان"* داریم کار می کنیم و بقیه خوشگذرانی می کنند خصوصا" شخص "آنخمائو"**! که حالا دشمنان خونی همدیگریم. صدای دخترک از پشت تلفن هنوز در گوشم طنین اندازه که با وحشت می پرسید: کی بود گوشی را برداشت؟ گویا "آنخمائو" پیش از وصل کردن تلفن با درشتی به دخترک فهمانده که هرکس با پریا کار داره باید داخلی خودش را بگیره. این اتفاق قبلا" هم رخ داده بود. خسته شده بودم خیلی زیاد. از محیط شعبه .. از برخوردهای بچه ها ... از بی ملاحظگی ها. در نهایت نشستم و برای مرد مهربون زار زدم. اضطراب و نداشتن آرامش روحی و نشاط تو دوره بارداری رو هوش بچه و مغزش اثرات مخربی می ذاره ... می ترسم.

بعد از معاینه خانم دکتر متوجه اوضاع وخیمم شدم. علائم جدیدخطرناکی در من دیده شده بود. تا همین دو هفته قبل همه چیز فراتر از عالی و نرمال بود (ویار و سرگیجه هم که چیز مهمی نبود) اما الان وضعیت خیلی بغرنج شده ... تو اینترنت سرچ می کنم با خوندنش سرم سوت می کشه ... دوباره اشکها سرازیر می شن.

خانم رئیس فعلا" اجازه دادند که شیفت نمونم و زود برگردم خونه ... سرِ کار پاهامو رو بلندی می ذارم و برای راحتی حالم، خانم رئیس جاهامون را عوض کرده ... موقعیت جای جدید بهتره ولی مشکل بزرگی وجود داره: "آنخمائو" باید کنارم بشینه. از فردا باید رفتارهای توهین آمیزش را بیش از گذشته تحمل کنم.

 

* : نشاط آورترین فرد شعبه ... کسی که تا امروز باجه کناریم بود و هر روز با کارهاش لبخند به لبم می آورد ... آی کیوش بالا اما از فهم ساده ترین چیزها گاهی اوقات عاجز!

**: به خاطر تذکری که بابت شوخی های بی موردش نسبت به من بهش دادم لج کرده و رفتار بدی باهام در پیش گرفته ... وقتی رئیس صندوقه و می رم ازش پول بگیرم پولها را پرت می کنه به طرفم ... تا حد زیادی بی ادب که دهنش چفت و بست نداره به همین خاطر خودمو باهاش درگیر نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 20:29  توسط پریا  | 

زیاد دعا کن تا از گزند شیطان محفوظ بمانی : "امیرالمومنین علی علیه السلام"

..............................................................................

هنوز نه من و نه مرد مهربون هیچ حس خاصی نسبت به فرزند از راه نرسیده مان نداریم نمی دونم این مورد طبیعیه یا اینکه ماها نرمال نیستیم ... همین چند روز پیش الی با حرکت دستش بر روی شکمم به دنبال مکان قلب بچه و لمس ضربانش بود چیزی که عمرا" به ذهن والدین بچه هم خطور نمی کرد اما با وچود همه این بی ذوقی ها، همیشه نگران و مراقبم که مبادا به جنین آسیبی وارد شه. آدم این همه سختی و عذاب را با تصور ثمره شیرینش تحمل کنه و آخرش سر هیچ و پوچ همه اش به باد بره. مثل بلائی که سر مرمر اومد و لطمه روحی که بعد از اون اتفاق به ظاهر ساده دید.

حالا واقعا" جواب خیلی از چراها را می دونم. درک می کنم که چرا بهشت زیر پای مادرانه؟ و جواب خیلی از چراهای دیگه.

باوجود اینکه هنوز وجود نفر سوممان را باور نکرده ام و همه چیز برام مثل یک رویاست، تغییرات جالب و بی نظیری را تجربه کرده ام. چند ماه بعد چه خواهم شد؟!

چند وقت قبل مروارید تو یه جمع خانوادگی حرفهائی زد که برای خیلی از حاضران باورنکردنی بود. مروارید یه سال از من بزرگتره که تو بچگی هاش فوق العاده سرد مزاج بود و رفتارهای پسرانه داشت. به طوری که بقیه بچه ها با وجود سن کمی که داشتند به راحتی متوجه سردیش می شدند. اونقدر تو افکار پسرانه اش غرق بود که ازدواج و زندگی مشترکش را با یه مرد بعید می دونستیم. آخرش هم به اصرار خانواده و به دور از هرگونه احساسی ازدواج کرد. حالا صاحب یه پسر یه ساله است. اونقدر با شور و حرارت از احساسش نسبت به فرزندش می گفت که همه انگشت به دهان شده بودند. حالا دیگه از شنیدن حرفهاش تعجب نمی کنم و اون را چیزی بدیهی می دونم.

اگه اشتباه نکنم از امام جعفر صادق علیه السلام سوال می شه که اوج لذت پدر و مادر چیه؟ می فرمایند اینکه به راه افتادن و بزرگ شدن فرزندشان را ببینند. دوباره سوال می کنند که نهایت سختی و اندوهشون چیه؟ جواب می دهند که پدر و مادر شاهد مرگ فرزندانشون در جوانی باشند همانهائی را که از طفولیت بزرگ کرده اند.

***ربّنا هب لنا من ازواجنا و ذرّیاتنا قرّة اعین و اجعلنا للمتّقین اماما".***

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 20:20  توسط پریا  |