تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

هیچ کس پیش خدای والا محبوبتر از جوان توبه گر نیست. (پیامبر اکرم صلوات الله علیه)

..................................................................................................

برای من که زیاد پیش اومده قبله یابی یا حتی جهت یابی کنم. مثلا" چند وقت پیش که از زبون یکی از بچه های قدیمی شنیدم جهت قبله نمازخونه شعبه چه جوری مشخص شده، دو دستی کوبیدم تو سرم از بس که دقت کارشون بالا بود!!! و دقیقا" به همین خاطر بود که هر سری می رفتم نمازخونه، سجاده ها را پهن شده در جهات متفاوت می دیدم اما من هرچیزی (حتی دوران داشتن نمازخونه) را تو ذهنم تصور می کردم الا ندونستن جهت واقعی قبله را!

جهت یابی تو شب با کمک ستاره ها انجام می شه که قبلا" اینجا در موردش نوشتم و اما تو روز می شه از یه روش جالب استفاده کرد که ابزار مورد نیازش خورشید و عقربه ساعت شماره.

ساعت مچی عقربه دار را طوری رو به آسمون می گیریم که جهت عقربه ساعت شمارش به سمت خورشید باشه در واقع هدفمون از این کار اینه که سایه عقربه ساعت شمار رو خودش بیفته. وقتی حالت مورد نظر شناسائی شد، نیمساز زاویه ای را که عقربه ساعت شمار با ساعت دوازده همون ساعت مچی می سازه جهت شمال را نشون می ده و دقیقا" نقطه مقابلش سمت جنوب را. با توجه به درجهء زاویه ای که شهر مکه با جنوب شهر ما می سازه  می تونیم جهت قبله را هم شناسائی کنیم.

اگه یه زمان به ساعت دسترسی نداشتیم از سایه هر چیزی مثلا" یه درخت می تونیم بهره بگیریم فقط لازمه اش اینه که بدونیم اون موقع چه ساعتی از روزه. سایه درخت می شه ساعت شماری که سایه اش رو خودش افتاده.

پ.ن : البته این مورد جهت یابی را هم از مرد مهربون یاد گرفتم ((:

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 20:11  توسط پریا  | 

خداوندا تو یاد بندگان کنی قبل از آنکه بندگان از تو یاد کنند

و تو ابتدا به احسان کنی پیش از آنکه عابدان به تو روی آورند

و توئی که به جود و بخششت به خلق عطا می کنی پیش از آنکه حاجتمندان درخواست کنند.

                          "فرازهائی از دعای عرفه امام حسین علیه السلام"

......................................................................

چرا بعضی ها جوری عطسه می زنن که آدم خنده اش می گیره، بعضی ها هم که انگار تو دلشون عطسه می زنن و آدم بیشتر می خنده.

چند مدت قبل تو خلوتی بانک مشغول مگس پراندن بودیم که یهوئی صدائی خمپاره مانند چرتمون را پاره کرد و همه دو متری رفتیم تو هوا ... بعد فهمیدیم که یک انسان متشخص که مشغول رد شدن از خیابون بوده عمل باکلاسانه ای انجام داده و عطسه کرده. همه هر هر خندیدیم و درجه و رتبه کلاسش را بسیار بالا ارزیابی کردیم.

دست بر قضا با آوردن اسم خمپاره یاد یه ماجرای دیگه هم افتادم، یه بار یه شخص بسیار کنجکاو موقع رد شدن از کنار بانک حس کنجکاویش حسابی تحریک می شه و از پشت دیوار شیشه ای که رئیس کنارش می نشست مشغول دید زدن می شه. احتمالا" آدما و فضای داخل شعبه اونقدر براش جالب و جذاب بودند که حواسش پرت می شه و با کله می ره تو شیشه ... صدای کوبش سرش اونقدر بلند و خمپاره ای بود که کل شعبه و مشتری ها به سمت صدا کشیده شدند و با دیدن کلهء آقای مضروب با صدا زدن زیر خنده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 13:45  توسط پریا  | 

کیفر زورگوئی زودتر از کیفر هر کار دیگری دامنگیر انسان می شود«رسول اکرم صلوات الله علیه»

...................................................................................

باید آروم باشم و آرامش خودمو حفظ کنم مثلا"، اما مگه می شه؟! ... تو شعبه دلم به حد کافی پر شده بود که با توپ پر سوار ماشین شم و سکوت کنم. مرد مهربون هرچی می پرسید خلاصه و کوتاه جواب می دادم. رومو برگردوندم طرف خیابون و زل زدم به بیرون . نمی خواستم اشکامو ببینه.

این بغض لعنتی از صبح تو گلوم گیر کرده بود و حالا سر باز کرده بود، از همون وقتی که با وجود غیبت دوتا از بچه ها می دیدم عملا" منو و "جان"* داریم کار می کنیم و بقیه خوشگذرانی می کنند خصوصا" شخص "آنخمائو"**! که حالا دشمنان خونی همدیگریم. صدای دخترک از پشت تلفن هنوز در گوشم طنین اندازه که با وحشت می پرسید: کی بود گوشی را برداشت؟ گویا "آنخمائو" پیش از وصل کردن تلفن با درشتی به دخترک فهمانده که هرکس با پریا کار داره باید داخلی خودش را بگیره. این اتفاق قبلا" هم رخ داده بود. خسته شده بودم خیلی زیاد. از محیط شعبه .. از برخوردهای بچه ها ... از بی ملاحظگی ها. در نهایت نشستم و برای مرد مهربون زار زدم. اضطراب و نداشتن آرامش روحی و نشاط تو دوره بارداری رو هوش بچه و مغزش اثرات مخربی می ذاره ... می ترسم.

بعد از معاینه خانم دکتر متوجه اوضاع وخیمم شدم. علائم جدیدخطرناکی در من دیده شده بود. تا همین دو هفته قبل همه چیز فراتر از عالی و نرمال بود (ویار و سرگیجه هم که چیز مهمی نبود) اما الان وضعیت خیلی بغرنج شده ... تو اینترنت سرچ می کنم با خوندنش سرم سوت می کشه ... دوباره اشکها سرازیر می شن.

خانم رئیس فعلا" اجازه دادند که شیفت نمونم و زود برگردم خونه ... سرِ کار پاهامو رو بلندی می ذارم و برای راحتی حالم، خانم رئیس جاهامون را عوض کرده ... موقعیت جای جدید بهتره ولی مشکل بزرگی وجود داره: "آنخمائو" باید کنارم بشینه. از فردا باید رفتارهای توهین آمیزش را بیش از گذشته تحمل کنم.

 

* : نشاط آورترین فرد شعبه ... کسی که تا امروز باجه کناریم بود و هر روز با کارهاش لبخند به لبم می آورد ... آی کیوش بالا اما از فهم ساده ترین چیزها گاهی اوقات عاجز!

**: به خاطر تذکری که بابت شوخی های بی موردش نسبت به من بهش دادم لج کرده و رفتار بدی باهام در پیش گرفته ... وقتی رئیس صندوقه و می رم ازش پول بگیرم پولها را پرت می کنه به طرفم ... تا حد زیادی بی ادب که دهنش چفت و بست نداره به همین خاطر خودمو باهاش درگیر نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 20:29  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام : هرکس در این دنیا حاجت مومنی را برآورد خداوند صدهزار حاجت او را در آن دنیا برمی آورد.

………………………………………………………………………………………

اولین ماه رمضان و سالی  است که از روزه گرفتن معذورم. حس خیلی بدیه احساس شرم، گناه و غبطه به حال روزه داران همراه همیشگی ام شده.

فکر نکنم کسی که لذت روزه داری را چشیده باشه بتونه به راحتی روزه خواری بکنه.

روز اول ماه مبارک مشغول انجام کار جوانی بودم که بعد از دقایقی جهت رفع تشنگی از من عذر خواهی کرد و به سمت آبخوری رفت. من فراموشکارتر از جوان بعد از ساعتها متوجه ماجرا شدم.

امسال از اون سالهائیه که اکثر همکاران روزه می گیرند .. دوتا ارشدهامون که دست بر قضا یکیشون همون اوشون منیج خانم می باشد به دلائلی روزه نمی گیرند و جالبه که صبحها با وجود آغاز به کار دیرتر نسبت به سایر ماهها صبحانه شان را در شعبه میل می نمایند و جدای از به راه انداختن انواع بوهای مطبوع و نامطبوع در آشپزخانه شعبه، از خدماتی بیچاره مان نان داغ طلب می کنند!!! ... یعنی رو در حد سنگ پایِ ... .

تغییر و کاهش ساعت کاری که برای ما فشار کاری شدید به همراه داشته از علتش خبر ندارم و هیچ رقمه نمی تونم ربطش بدم که چه طور مردم تو این روزها کارهای بانکی شون بیشتر شده و با وجود برخی محدودیت ها که در محدوده ما اتفاق افتاده به دیدن ما راغب تر شده اند و بیشتر بهمون سر می زنند طوری که جرات بلند شدن از روی صندلی مان را هم نداریم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 14:2  توسط پریا  | 

با علما همنشینی کن تا سعادتمند شوی. « امیرالمومنین علی علیه السلام »

...................................................................

مهمانان برای من خیر و برکت بوده اند و رحمت ... گرچه اوائل سعیم بر این بود که کوچکترین کار و وظیفه ای بر گردنشان نباشد اما بعد از مدتی گوئی آنها میزبانند و من میهمان ... الهی خواهرشوهرجانم عاقبت به خیر شود و حاجت روا ... چرا که هر روز در نبودمان برایم رفت و روب می کند و آشپزی و بعد هم به شست و شوی ظروف مشغول می شود ... انگشت به دهان مانده ام !! چرا که در منزل پدری اش دست به سیاه و سفید نمی زند اما اینجا واقعا" کمک حالم است.

این چند روز اخیر مواردی پیش آمده که یا اشکم را در آورده یا حرصم را و یا باعث غم و غصه ام شده ... سوای همکاران بی فرهنگی که به وفور دور و برم را احاطه کرده اند برخی مرا به ناحق متهم می کنند: همکاری که به شوخی زشتش نسبت به خودم اعتراض داشتم مقابله به مثل را در این می بیند که موقع آمد و شد با تک تک کارمندان از کنار باجه من سلام و خداحافظی کند اما مرا ندید گرفته و رد شود یا در جلوی بقیه خصوصا" مشتریان، سعی بر ضایع کردنم دارد ... اما اینها نعمتی است که مرا از شر شوخی های بد و نابجایش در امان نگه داشته.

ناسلامتی خانم رئیس در جهت رفاه حالم، وضعیت فعلی ام را برای آقای معاون تشریح کرده تا هوای مرا بیشتر داشته باشد اما ایشان هم چند روز قبل در کمال قساوت و بی رحمی در حالی که فقط یک مشتری در بانک بود و همه باجه ها تقریبا" خالی، بنده را متهم به از زیر کار در رفتن کردند؛ منی که تحت شرایط فعلی زود به زود از فرط گرسنگی و افت فشار رو به غش کردنم و نیازمند خوردن ... چندین بار که آقای معاون تلفنی از آشپزخانه بنده را بازخواست کردند و در نهایت هم در مقابل چشمان گرد شده همکاران به تندی مرا مورد خطاب قرار دادند و بعد هم فرمودند: "شما سختی کار را نچشیدید باید به شما بچشانمش" ... !!!! ... چرا کار همان یک مشتری منتظر را من باید انجام دهم و بقیه باجه های خالی استراحتشان را بکنند؟! ... در حین همان خطابه غرایشان دو نفر از آقایان باجه هایشان را ول کرده و مدتی بود مشغول خوش و بش کردن با جناب معاون و گفت و شنود سیاسی با ایشان بودند! اشکهایم بی امان جاری بودند اما خدا می داند با چه زحمت و مشقتی از چشم بقیه مخفی نگاهشان داشتم ... مدتی بعد با جناب معاون خیلی جدی صحبت کردم بعد برای محکم کاری اجمالا" از خانم رئیس مدد خواستم.

جالب است روزی که با کمبود نیرو مواجه اند آقایان مجرد کارشان واجب تر است و باید بروند اما من باید به اجبار اضافه کار بمانم ... first ladies کاملا" بی معنا است.

من از بی ادبی و بی احترامی بیزارم اما انگار جز من سایرین این شعبه را بسیار عالی می دانند ... خدایا عاقبت ما را ختم به خیر کن.

پی نوشت: آقای معاون در کل انسان شریفی هستند و دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 18:40  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام فرمودند: «کسانی هستند که به باطن دنیا می نگرند همان زمان که مردم چشم به ظاهرش دارند.»

.......................................................................................................

یه شب تا صبح مدام خواب می دیدم مشتری ایران چک جعلی برام آورده ... صبح روز بعد حواسم را چند برابر بیشتر از سابق جمع کردم. جالب بود که واقعا" این اتفاق افتاد من هم که انگار از قبل عین الوقت بوده باشم فوری با پانچ افتادم به جونش و دق دلیم را خالی کردم.

نمی دونم تو محیط های کاری مختلف تا چه حد این مطلب صحت داشته باشه اما کلا" تو عرصه بانکداری خانمها نسبت به آقایون کاری تر و فعالترند. متاسفانه تو بخش ریال شعبه ما تنها کاربر خانم خودم هستم و به جهت از زیر کار در رفتن عده ای، فشار کاری زیادی بهم وارد می شه مثلا" دیروز اونقدر خسته بودم که خونه نرسیده تقریبا" تا خود صبح خوابیدم. کارها هم افتاد رو دوش مهمانهای عزیز.

همکارهای جدیدم نمی دونم چه طور به خودشون این اجازه را می دن که با بعضی از شوخی های بی جاشون شخصیت آدم را زیر سوال ببرند؟! بالاخره چند روز قبل در جواب رفتار زشتشون با جدیت و سردی تمام باهاشون برخورد کردم تا حساب کار دستشون بیاد طوری که خانم رئیس علت دلخوری و ناراحتیم را سوال کرد. بذار در مورد من هرچی دوست دارند فکر کنند دیگه برام اصلا" مهم نیست، به هرحال رعایت ادب واجبه و من هم رو این قضیه خیلی حساسم. حالا نتیجه اش این شده که کمی بیشتر ملاحظه حالم را می کنند.     

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 22:18  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله: «سه گناه است که با وجود آنها هیچ کار نیکی سودمند نیست؛ شریک قرار دادن برای خدا، ناخشنودی پدر و مادر و فرار از جهاد»

................................................................................................

اسامی کامل بعضی افراد را با یه تریلر هم نمی شه کشید ... بنده هم جزء همان بعضی ها هستم. در واقع از اجداد محترم یه نام خانوادگی طولانی همراه با یه پسوند برام به جا مونده. این که خوبه! یادمه یه بار تو بانک به اسم یه آقائی برخوردم که هفت هشت بخش بود و جالب اینجا بود که غیر از آخرین کلمه که گویای یه نام خانوادگی بود، بقیه کلمات هریک به تنهائی به عنوان اسم کوچک افراد استفاده می شه. آخرش هم نفهمیدم چند کلمه اولش اسمش بوده و چند کلمه از آخرش به عنوان نام خانوادگیش محسوب می شه.

البته خودم هیچ وقت از این نام خانوادگی طولانی بدم نمی آمده، فکر می کنم خیلی بامسما و اصیله.

تو بانک همه از بالاترین مقام یعنی رئیس شعبه گرفته تا کارمند جزء که نیروی خدماتی باشه یه پلاک اسم دارند که ملزم به گذاشتنش در جلوی میزشان هستند. وجود این پلاک بعضی وقتها دردسرساز می شه ... مثلا" یه زمان می بینی مشتری خیلی خودمونی میشه و به اسم کوچک خطابت می کنه یا مثلا" می خواد سیر تا پیاز اسمت را در بیاره.

مشکلی که من تو شعبه جدید باهاش مواجه شدم اینه که هرکس میاد جلوی باجه ام در طی مدت زمانی که دارم کارش را انجام می دم اول از سر بیکاری یه نگاهی به دور و برش می اندازه و بعد ناگهان با دیدن پلاکم، چشمهاش انگار هشت تا می شه و سرش را می گیره جلوی اون و شروع می کنه به بلند خودن اسم و فامیلم ... خلاصه که حواس مشتری باجه کناریم را هم به خودش معطوف می کنه و از من می پرسه: «وای!! شما اصالاتا" ... هستید؟» من هم که عاقبت این سوال جوابها را می دونم با دلخوری تائید می کنم ... طرف بدون توجه به برخورد من شروع می کنه به تعریف و تمجید از اونجا (این مشکل زمانی حاد می شه که اون منطقه معروف باشه و  خیلی ها آرزوی رفتن به اونجا را داشته باشند) ... به هرحال تا من تمامی خاطرات گذشته مشتری خودم و مشتری باجه کناریم از اون منطقه را نشنوم آنها ول کن معامله نیستند و تشریفشان را نمی برند.

بنده هم حوصله ندارم خدمت تک تک مشتری هام عرض کنم که بابا جان! من فقط اون اسم را یدک می کشم حتی پدربزرگم هم اونجا بزرگ نشده و در واقع هیچ گونه قوم و خویشی در اونجا ندارم و فقط چندبار تفریحی به اونجا رفتم چرا که بحث مفصل تر می شه ... بنابراین ساکتم و شنونده.

به آقای معاون می گم: «نمی شه این پلاک را بر دارم؟ هر مشتری باید یک ربع جلوی باجه ام حرف بزنه و مستفیضم کنه!» می گه «نه» ... تازه بعد از آن درد و دل، آقای معاون و چند تا از همکاران من را به همان نام پسوند خطاب می کنند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 14:42  توسط پریا  | 

به کوچکی گناه نگاه نکنید ببینید به چه کسی گستاخی کرده اید (پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله)

........................................................................................

تو این چند سال خدمتم بس که به مناسبتهای مختلف و نزول بلایای طبیعی همه جا به جز بانکها تعطیل بوده اند به طوری که این اواخر روز ملی شدن صنعت نفت(آخرین روز سال)، دوازده فروردین و تعطبلات عید نوروز البته به جز دو روز اول هم سعی شده تا از تعطیلی بانکها بکاهند هیچ کس باور نمی کرد که با وجود اعلام زسمی و تصریح بر تعطیلی تمامی بانکها به علت آلودگی زیاد هوا باز هم لازم نباشه قشر مستضعف و نادیده گرفته شده بانکی این بار واقعا" تعطیل باشند.

دیشب:

بعد از شنیدن خبر، کودکانه تر از هر بچه مدرسه ای شادی می کردم و برای امروز نقشه می کشیدم.

 امروزصبح:

تو خواب ناز بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد ... فرزانه همسایه روبروئی و همکار سابقم: کجائی؟ -:خونه (یه آن ترس برم داشت، نکنه تعطیل نباشم؟) تو کجائی؟ ... فرزانه: منم خونه ام اما الان بهم زنگ زدند و گفتند بیا سر کار همه آمده اند!

مردمهربون در نقش یه مشتری سمج که تو هیچ شرایطی دست از سر بانک بر نمی داره و حتی ولش کنند جمعه ها هم کار بانکی داره، با شعبه ام تماس گرفت. از باز بودن آنجا هم اطمینان حاصل کردیم.

خدایا! چرا این یه روزه بچه ها دست از سر بانک بر نمی دارند؟ ... من هم رو حساب اینکه کسی برای حضورم تو شعبه بهم زنگ نزده، استراحت را بر کار ترجیح دادم ... به هرحال آزاده هم تو خواب ناز بود پس دلیلی برای ترس وجود نداشت. احتمالا از بالا دستور رسیده با هر کسی که تو شعبه حاضره، روز کاری از آغاز کنند.

به هرحال تو این جور مواقع ما همیشه بلاتکلیفیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:9  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام: «دوست ندارم در کودکی می مردم و به بهشت برده می شدم و بزرگ نمی شدم تا پروردگارم را بشناسم»

...................................................................................

یه سری اتفاقات مضحک در طی چند روز متوالی برام پیش آمد ... همه ماجرا از اون روزی شروع شد که به خاطر عجله فراوانی که برای خروج از شعبه داشتم یادم رفت یه باند دو هزار تومانی از پولهام را قبل از رفتن به رئیس صندوق تحویل بدم. خلاصه اون روز دردسرهای زیادی برای همکارانم به وجود آوردم و به اونها توفیق دریافت اضافه کاری اجباری برای یافتن منشا کسری بخشیدم در حالی که خودم به اتفاق دوستانم مشغول خوش گذرانی توی پارک بودیم.

خبر به سرعت برق و باد به گوش همکاران شعبه قبلیم رسید قویترین مرد با اجازه خودش از حسابم برداشت کرد و دوستان قدیم را مهمان کرد.

به علت وجود پاره ای روابط خانوادگی بسیار نزدیک میان اعضای شعبه جدید و قدیم، کوچکترین حرکت و بی احتیاطی از جانب من در یک چشم به هم زدن به گوش تمامی نفرات حاضر در این دو شعبه خواهد رسید و به قول آقای معاون قدیم، به صورت یک اطلاعیه مهم در کلیه شعب بانک منتشر خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 19:24  توسط پریا  | 

امام علی علیه اسلام: «اگر بردبار نیستی خود را بردبار نشان ده زیرا کمتر کسی است که خود را شبیه گروهی کند و سرانجام یکی از آنان نشود»

.......................................................................

یه حس و حال عجیبی پیدا کردم اولش که ترس بود و وحشت ... با وجود این که انتظار خبرش را داشتم اما وقتی قطعی شد یخ کردم ... همه اش مال همون یه روز اول بود بعدش کم کم برام عادی تر شد ... فعلا" منتظرم و انتظار می کشم.

تو شعبه جدید که به لطف آقای معاون جام عوض شده و الان به جای ستون و دیوار و گلدون گل مصنوعی یا باید در مقابلم خانم رئیس را ببینم یا بر گردم و درست پشت سرم آقای معاون را، بنابراین فرصت انجام هیچ عملی را ندارم مگر تند و تند کار کردن تا بلکه رضایت آقای معاون را کسب کنم. آقای معاون خیلی مقرراتیه و بسیار مشتری مدار. مدام می گه کار کنید بچه ها، با تلفن صحبت نکنید ال کنید و بل ... لازمه زیاده از حد از خودم مایه بذارم تا خیالش از جانب من راحت شه و حداقل به من کمتر گیر بده. بچه های این شعبه که جز یکی دو نفر بقیه به شدت از زیر کار در رو هستند.

در حین کار می تونم به جای نگاه کردن به خانم رئیس هر از گاهی زل بزنم به شیشه های تمام قد پشت سرش، به خیابان اصلی. تردد ماشین ها و مردم را ببینم از این کار و دیدن جنب و جوش بیرون از بانک خیلی به وجد میام.

دارم تلاش می کنم یه تغییری تو برنامه های روزنه ام به وجود بیارم ... به لطف کار زیاد زود خسته می شم عوضش مدت زمان خواب شبانه ام را بیشتر کردم ... سعی می کنم هر چیزی را نشنوم و هر حرفی را نزدم حتی تو دیدن فیلم هم احتیاط می کنم ... یه کتاب خوب گرفتم و سعی بر پیاده سازی دستورات و برنامه هاش دارم. تلاوت سوری از قرآن در روزهای خاص و ماههای مخصوص به خودش، الزام به خوردن چیزهائی و نخوردن چیزهای دیگه و ... .

همه اینها فقط به خاطر اونه ... اونی که هنوز درست نشناختمش ... نمی خوام براش کم مایه بذارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 20:26  توسط پریا  | 

عَنْ فاطِمَةَالزَّهْراءِ(عليها السلام) : هر که عبادت خالصش را به سوى خدا بالا فرستد، خداوند متعال برترين بهره و سودش را به سوى او پايين فرستد.

.......................................................................................

یه همکار خانم باسابقه تر از من هم به جمع ما اضافه شد .. حس می کنم فضا یه کمی لطیف تر شده. این همکاران مرد البته به جز یک نفر، بقیه با فاصله زیادی از من به استخدام بانک در آمده اند اما با من طوری رفتار می کنند که انگار منگلم. مثلا" برای صدور رمز تلفنبانک همه با سیستم خودشان به مشتری رمز می دن اما به من می گن «بده مسئولش این کار را انجام بده. کارها دست یه نفر باشه بهتره».

بعضی وقتها برای اطمینان از صحت کارم سوال بانکی می پرسن تا مطمئن شن اشتباه نکرده ام .. خب بابا به آدم بر می خوره ناسلامتی کد پرسنلی من بیش از یکی دو هزار نفر پیش از شماست. همون کدم سابقه ام را نشون می ده. به روی خودم نمیارم و صبوری می کنم اما وقتی می بینم جلوی مشتری یا دوستانشون باز هم از اون سوالات می پرسن باورم می شه که حتما" خنگم بعد می خوام بزنم تو کله شون تا دق دلیم خالی شه اما باز صبر می کنم .

امروز خانم رئیس با همکاران خانم جلسه ای گذاشت ...بعد از کمی صحبت از این در و اون در، از زیر میزش یه سری هدیه بیرون آورد و به مناسبت روز زن بهمون هدیه داد ... کلی سورپرایز و در عین حال شرمنده شدم اصلا" از صبح یادم نبود که بهش یه تبریک خشک و خالی بگم ولی اون... .

البته مشابه این شرمندگی را دیروز هم تجربه کرده بودم ... دیروز صبح که وارد شعبه شدم خانم رئیس هنوز تشریف نیاورده بود و وقتی که ایشون اومدند من تو آشپرخونه بودم و از آنجا که مکان باجه ام طوریه که نه تنها به میز رئیس بلکه به هیچ جای دیگر شعبه مگر در و دیوار و ستون و البته یه گلدون گل مصنوعی دید ندارم کلی مسرورم. دو ساعت بعد از شروع کار بود که صدای خانم رئیس را از پشت سرم شنیدم به فامیل صدام می کرد و با کلی ابراز شرمندگی و تاسف از اینکه تا اون موقع به من سلام نگفته درودش را نثارم کرد. عینهو لبو شده بودم .. خدای من چه تفاوت های فاحشی بین روسای مرد و زن هست؟ در هر حال من که به خانم رئیسمون خیلی ارادت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 20:36  توسط پریا  | 

امیرالمومنین علی علیه السلام: «هرگز در خشم کردن شتاب مکن چرا که به صورت عادت بر تو مسلط می شود»

................................................................................

یکشنبه هفته قبل بود. سه ربعی تا بستن در شعبه مانده بود. صدای آقای معاون از پشت سر به گوشم رسید:« از بالا زنگ زدن گفتن از فردا صبح باید بری شعبهء... ». باورم نمی شد! تلفنی! بدون حکم! همیشه یکی از بچه ها باید می رفت سرکار اما این کارها از آقای معاون بعید بود. کلی شاهد آورد تا باورم شه ... همسران دوتا ارشدمون تو همون شعبه بودند ... می گفتند شعبه خوبیه و این بار به جای آقای رئیس با خانم رئیس باید روبه رو شم.

دوشنبه 18 خرداد اولین روز حضورم تو شعبه جدیدم بود ... خانم رئیس فوق العاده جوان، بسیار متواضع و در عین حال جدی بودند. همه چیز خوب به نظر می رسید الا اینکه کاربران ریال همه جز من آقا بودند. از کسالت و خلوتی زیاده از حد حوصله ام سر رفته بود ... دوستان مرتب بهم زنگ می زدند. نزدیک بود از خجالت آب شم بس که صدای زنگ گوشیم بلند می شد.

دوشنبه شب قبل برای شرکت در مراسم ازدواج خواهر مردمهربون، عزم سفر کردیم ... استان فارس ... من، مامان و مردمهربون با ماشین خودمون رفتیم ... 4کیلومتری خونه برادر مردمهربون تو جاده بودیم ... لاستیک ماشین ترکید. از مسیر منحرف شدیم و بعد از کش و قوس های فراوان تو خاک و خل، فقط تونستیم مانع برخوردمون از جلو با تیربرقی که یهوئی تو فاصله یک متری مون سبز شده بود بشیم اما عقب ماشین محکم کشیده شد به تیر و بعد از چند متر یه دور 180 درجه ای زدیم و ماشین متوقف شد. ماشین خسارت زیادی دیده بود. حول و حوش 2 میلیون ولی خدا را شکر آسیب جانی بهمون وارد نشد.

با وجود این که از مرگ خیلی می ترسم اما نمی دونم تو تمام اون لحظات کشدار از انحراف تا توقفون، حتی تو حین سقوط از ارتفاع یکی دو متری یا سبز شدن ردیفی از تیر برقها در جلوی ماشین، فقط منتظر تمام شدن کار بودم و تنها چیزی که به ذهنم خطور می کرد غلط و باطل بودن تصورات پیشینم در خصوص مرگ بود و این که چه قدر همه چیز راحت و آسون می تونه پیش بره ... فقط وقتی موعدش برسه می شه فهمید مرگ چه قدر بهمون نزدیکه و چه قدر آسون برعکس دیگر لحظات که اون را سخت و دور از خودمون می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 17:26  توسط پریا  | 

عطر زدن از سنتهای پیامبران است (امام جعفر صادق علیه السلام)

..................................................................................................

یه روز که گذرم افتاده بود نزدیک آشپزخونه بانک، ناخواسته حکایت یکی از بچه ها را شنیدم که سر میز ناهار مشغول شرح دادن یه ماجرای واقعی برای چند نفر دیگه از همکاران بود:

داستان از اونجا شروع می شد که از یه خانواده چند نفر پیر و جوان قسمتشون می شه برن حج ... در آغازین روزهای ورودشون به سرزمین وحی، همه اعضای خانواده به جز پیرمردی هتل را به قصد زیارت یا سیاحت ترک می کنند چند ساعت بعد که بر می گردند می بینند پیرمرد ظرفی از انگور خوش آب و رنگی شسته و روی میز آماده برای خوردن همسفرانش گذاشته.

بقیه هم با ولع شروع می کنند به خوردنش و وقتی که انگورها تمام می شه انگار تازه صدای پیرمرد را می شنوند که با شگفتی، اشتیاق و هیجان مشغول صحبت کردن بود.

پیرمرد از هتلهای اون دیار تعریف می کنه و می گه: «اینجا تو هتلهاشون حوضچه دارند» ... بقیه هم منکر وجود هرگونه حوض و حوضچه ای در محل اقامتشون می شن ... پیرمرد که می بینه هیچ کس جز خودش چشم بصیرت نداشته، دست سایرین را می گیره و به سمتی می بردشون.

لحظاتی بعد همه مات و مبهوت به حوضچه خیره شده بودند ... انگار یادشون رفته بود که در مورد تفاوت سرویس های بهداشتی کشور خودشون با اونجا به پیرمرد توضیح بدن ... تازه می فهمیدند که منظور پیرمرد از حوضچه همان توالت فرنگیه!!!.

بدتر از همه آنکه پیرمرد انگورها را در همان حوضچه ها شسته و از بقیه پذیرائی کرده بود.

دو مورد را هنوز متوجه نشدم! 1- اینکه چرا همکارم سر میز غذا یاد این خاطره افتاده بود؟ 2- پیرمرد تا اون موقع امورات خودش را چه طور می گذرونده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 20:13  توسط پریا  | 

به سائل نگاه کنید، اگر دلتان به حال او رقت آورد به او عطا کنید. رسول اکرم صلوات الله علیه و اله

........................................................................................

نمی دونم آخر بدشانسی چیه؟ بدشانسم یا خوش شانس.

مدتی قبل برای یکی از اقوام اوراق مشارکت بانکمان را خریداری کردم ... بی نام و قابل انتقال به غیر، پرداخت سود از طریق کوپن ... رو حساب اینکه بانک خانواده محسوب می شم و هر کسی کاری هرچند تقریبا" بی ارتباط با بانک داره می خواد حتما" به طریقی به بانک ربط پیدا کنه و از طریق من بانکی انجام شه.

امروز یکی از کوپنها را بردم که سودش را بریزم به حساب همان خویش و قوم اما عجیب بود که پرداخت سود از طریق سیستم انجام نمی شد ... از طرفی حساب پول اقوام و دوستان نزد من قاطی شده بود. به زحمت مشغول بررسی بین حسابها بودم ... دیگه کم کم داشتم خودمم قاطی می کردم یعنی چه؟ این چه وضعشه؟ مثلا" کارمند بانکم بعد باید این همه مشکلات سیستمی و غیر سیستمی داشته باشم؟

با پیگیری سریال کوپن اوراق، کاشف به عمل آمد که اوراق خریداری شده، سرقتی می باشد ... مدتی قبل خانمی با ارائه نامه ای از دادگاه اعلام مفقودی کرده بود و جالب تر این که آقا دزده اوراق را پیش خودم بازخرید کرده بود و مدتی بعد من یکی از اونها را برای یکی از اقوام باز فروش کردم .

انگار همه صحنه ها مثل یه فیلم جلوی چشمم رژه می رفتند ... سی و پنج روز قبل بود و ساعت حدود 2 بعد از ظهر. آقا دزده را با وجود این که برای اولین بار بود می دیدم دقیق به خاطر می آوردم؛ عینکی بود موهای تقریبا" فری هم داشت ... جوان و تقریبا" هم سن و سال خودم ... با تی شرت سورمه ای و شلوار جین ... ریز به ریز صحبتها در خاطرم مانده بود ... همه را برای آقای معاون و جیمی که خیلی کمک حالم بود تعریف کردم.

نمی دونم آخر ماجرا چی می شه و آیا پای منم گیره یا نه؟ باید ببینم در آینده چه تصمیماتی اتخاذ می شه ... فقط خدا را شکر که مشخصات آقا دزده که از مشتریان بانک هم نیست را کامل گرفته و پشت سندم یادداشت کرده بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 23:3  توسط پریا  | 

هرکه می خواهد بداند چه منزلتی نزد خدا دارد بنگرد منزلت خدا نزدش چگونه است. امام صادق علیه السلام

.................................................................................................

هر از گاهی اسامی و مشخصات بد حسابان و کلاهبرداران سیستم بانکی از طرف بانک مرکزی به همه بانک ها و بالتبع تمامی شعب ارسال می شه ... ما هم اجبارا" باید به نشانه خواندن، پشت اون بخشنامه ها را امضا کنیم تا اگر روزی روزگاری از سر بدشانسی اون طرف به تور ما خورد و براش حسابی باز کردیم بیان خر ما را بگیرن و عوض مجرم فراری دستگیرمون کنند که چرا؟ چرا نتونستیم تشخیص بدیم این آقای الف. ب با شماره شناسنامه 28 همون الف. ب معروف با شماره شناسنامه8 هست.

ما هم رو حساب وظیفه بخشنامه ها را امضا می کنیم و دو دقیقه بعدش اسم جاعل را از یاد می بریم ... اون اوائل ورودم به بانک چندباری خواستم تیزبازی در بیارم و امضا نکرده ردشون کنم اما آخرش مچمو گرفتند و تا از دست من خیالشون جمع نشد راحت ننشستند.

نمی دونم این کارمون کی وبال گردنمون می شه و آیا می شه؟

چند وقت پیش یه لیست جدید از جاعلین دوباره برامون ارسال شد ... تو شعبه ما هم که همه انگار می خوان سر به سر همدیگه بگذارند! ارشدمون با مهارت اسم آقا فضلی را که با هیچ کدام از بچه ها شوخی و رفاقت صمیمانه ای نداره ( رفاقت در حد متعارف) دقیقا" با همان فونت و سایز تایپ کرد و به انتهای لیست اضافه!. بعد از بخشنامه کپی گرفت و دست به دست برای امضا چرخاند ... همه یه جورائی منتظر دیدن عکس العمل آقا فضلی بودیم که مشغول پول گذاری تو کاستهای دستگاه خودپرداز بود ... آقا فضلی تا بخشنامه رسید دستش بلند رو به یکی از همکاران گفت: چرا اسم تو این تو نوشته شده؟ ناگهان چشمش لابه لای اسامی افتاد به اسم خودش، مات ماند و با تعجب گوئی با خودش حرف می زنه اضافه کرد: «اسم من این تو چی کار می کنه؟» ... ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و تا می شد سوال پیچش کردیم. که از کجاها دسته چک یا وام گرفته؟

بیچاره باورش شده بود.

شانس آوردیم که عامل این اغتشاش آقای ارشد بود والا آقا فضلی هیچکداممان را زنده رها نمی کرد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 22:57  توسط پریا  | 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه: "خدا رشوه دهنده و رشوه گیرنده و واسطه میان آن دو را لعنت فرموده است"

......................................................................

مشروعیت سرمایه گذاری تو بورس هنوز برام مبهمه ... هرچه پیش خودم فکر می کنم سر آخرِ همه چیز به نتایج مثبتی نمی رسم.

یه تعداد از مشتری های دائمی شعبه، بورس بازند ... یه روز میان واریز می کنن به حساب کارگزاری فلان و روز بعد پول می ریزن به حساب کارگزاری بهمان ... مدام تو کار خرید و فروش سهامند ... خیلی هاشون هم به این کار معتاد شدند درست یا غلط عینهو قمار بازها! ... یه وقتهائی هم ازشون سوال تخصصی می پرسم ... شنیدن رقم بعضی از سودها به شدت قلقلکم میده که برم کارگزاری و یه کد برای خودم بگیرم و بزنم تو کار خرید و فروش سهام ... سوای برخی دلائل عقلی و شرعی، فورا" وجدانم بهم نهیب می زنه و مانعم می شه.

افرادی که اطلاعات پنهان دارند تو بازی بورس برنده اند و صاحب سود فراوان بقیه بسته به شانسشون یا سود می کنند یا ضرر.

یکی از همون مشتری ها که همیشه میاد فیش واریزیش را از من می گیره، میگه: «دستت واسه من سبکه. سود می کنم» ... مثلا" چند وقت قبل پنج میلیون سهم خرید و یه هفته بعد همون تعداد سهم را دوازده میلیون فروخت. تازه می گفت: «من زیاد اهل ریسک نیستم. زود سهامم را می فروشم» ... اما مشتری دیگرمون میاد و هر بار از بدهی و ضرر سهم هاش می ناله.

به هرحال الان می گن بازار بورس رونق گرفته و سود خوبی از این راه به دست میاد ... لازم شد برم استفتا کنم. جوابش هرچی می خواد باشه. من که وارد این بازی ها نمی شم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 17:4  توسط پریا  | 

امام صادق علیه السلام: اگر کسی نگران رسیدن بلائی باشد و پیش از رسیدن آن، دعا کند خداوند هرگز آن بلا را به او نرساند.

........................................................................................

متعجبم که چه طور برخی از والدین وقت ازدواج فرزندانشون به "تنها" نکته ای که توجه دارند، مال و مکنت فرد و خانواده مقابله و نه هیچ چیز دیگه ... از طرفی آینده مالی کارمندان بانک به ظن اکثر افراد جامعه مون تامینه ... بنابراین کارمند بانک یکی از گزینه های خوب مورد نظر همان خانواده های آینده نگر (!!!) به حساب میاد. به همین علت معمولا" خواستگاران دختران دم بخت بانکی کم نیستند.

مدتی بود که رفت و آمد مادر و پسری به شعبه مان زیاد شده بود ... مشغول انجام کار مادر بودم، لابه لای صحبتهاش متوجه شدم تو یکی از ادارات مهم شاغله و مدتی است که دربه در به دنبال عروس مناسبی برای گل پسرش هست. از حرفهاش کاملا" پیدا بود که دنبال یه دختر مناسب (از لحاظ مالی با وامهایِ در راهِ زیاد) تو بین همکارام هست ... انگار پسرش هم استاد دانشگاه بود؛ گرچه اصلا" حرفه و کارش به قیافه اش نمی خورد ... از هیچ کدامشان خوشم نمی آمد منتها دختران مجردمان را به مادر خانم نشون دادم.

بعد از مدتی دستشون برام رو شد ... آن دو خیال داشتند تا با خواستگاری کردن از تک تک دختران و نهایتا" گرفتن یک جواب بله به رفت و آمدشان به شعبه مان ادامه بدن ضمن اینکه اصلا"براشون مهم نبود که کدام یک از بچه ها بهشون جواب مثبت بده ... کاملا" مشخص بود که ازدواج با این استاد دانشگاه چه آینده روشنی می تونست در پی داشته باشه!

با کمک چند تا از بچه ها جریان را به گوش همه همکاران رساندیم ... همه حواسشون جمع بود و هیچ کس به دام تله مادر و پسر نیفتاد ... در نهایت آن دو نفر با بی نتیجه دیدن تلاشهاشون رفتند تا مشتری پر و پا قرص یکی دیگه از شعب بشن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 18:3  توسط پریا  | 

امام علی علیه السلام : «حرص و سیری ناپذیری و بخل، ثمره جهل هستند»

............................................................................................................................

بعضی ها خیلی مودبند ... خیلی هم که نه؛ بیش از اندازه ... مثل آنها نیستم که بدانم آیا خودشان هم از این ادب زیاد در عذابند یا نه؟ اما خودم به در مواقعی که با آنها برخورد داشتم شدیدا" معذب بودم.

در شعبه را باز کرد و داخل شد ... همان کنار در ایستاد و آنقدر در را نگه داشت که پیرمردی که پشت سرش بود نیز وارد شد ... به احترام پیرمرد تعظیمی بلند بالا کرد و پشتش در را بست ... اولین بار بود که می دیدمش یا شاید قبلا" هم به چشمم آمده بود، گذری و از یاد برده بودمش اما با رفتار امروزش و آن تعظیم بی بدیل که تا کمر خم شده بود، چهره اش برای همیشه در خاطرم حک شد ... به نظرم آمد باید پیشکار پیرمرد باشد ولی بعد از چند قدم هریک مجزا شماره ای گرفتند و در صندلی های جدا از هم به انتظار نوبتشان نشستند.

دست بر قضا همان جناب مودب مقابل خودم نشست ... آنقدر با ادب و احترام رفتار می کرد که دست و پایم را گم کرده بودم ... حداقل برای من انجام رفتاری مشابه او مسخره می نمود ... عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود. می ترسیدم مبادا به گونه ای در برخوردم با او بی احترامی کرده باشم یا بکنم ... فقط خدا خدا می کردم که زودتر کارش تمام شود و برود.

سری بعد شانس "جیمی" بود که عملیات بانکیش را انجام دهد ... مراقب حرکاتش بودم. "جیمی" بخت برگشته آنقدر استرس داشت که به جای تقدیم مودبانه دفترچه حسابش، به اشتباه در میانه راه دفترچه را ول کرد. دفترچه پرت شد و مقابل جناب مودب افتاد اما او حتی ذره ای خم به ابرو نیاورد و احتمالا" دفترچه حسابش را به نشانه ادب دو دستی برداشت ... بعد از رفتنش کلی به "جیمی" خندیدیم و "جیمی" آهی از ته دل کشید.

بیشتر در احوال جناب مودب دقیق شدیم گویا مدرک دکترا داشت و اصالتا" اصفهانی بود ... بعد از آن تا حد امکان از برخورد با آقای دکتر اجتناب می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 20:48  توسط پریا  | 

پیامبر در وصف مومن فرمود: باطل را از دوست خود نمی پذیرد و حق را حتی از دشمنش منکر نمی شود، دانش نمی آموزد مگر برای دانستن (نه خودنمائی) و یاد نمی گیرد مگر برای عمل کردن

............................................................................

در یکی از خیابانهای خوب بالاشهر تو مسیر هر روزه ام به سرکار از جلوی یه تعاونی رد می شم، کنارش دقیقا" نمی دونم چیه؟ هرچی هست شبیه اتاقکیه که فقط به اندازه یه ماشین جا داره ... از جلوی اون پارکینگ، مردمی که بیشترشان را افراد مسن و میانسال خصوصا" پیرمردها تشکیل می دن صف بسته اند ... این صف اونقدر طویله که آخرش به یه کوچه در اون نزدیکی منتهی می شه ... مردم همچنان تو کوچه صف بستند و منتظرند! ... بین اون آدمها چیزی را احساس می کنم که خودم هم ترغیب می شم از ماشین پیاده شم برم پشت سرشان بایستم به انتظار ... اما از ترس دیر رسیدن قید هوای دلم را می زنم ... به مردمهربون می گم: منم می خوام برم تو صف.

چند روز بعد تو همون پارکینگ یا اتاقک یه وانت شیر یارانه ای می بینم.

قویترین مرد (همکارم) معتقده کار مردم اشتباهه. چون تو سرمای صبح ممکنه مریض بشن و پول بیشتری بابت بیماریشون هزینه کنند.

اما به نظر من خیلی ها خصوصا" افراد میانسال از سر بیکاری و گذراندن اوقاتشون این کار را می کنند .. همان طور که عده ای عادت دارند هر روز بیان بانک، کار خاصی هم که ندارند. تازه به دیدن هر روزه همدیگه هم عادت کرده اند و رفقای جدیدی هم یافته اند.

جدیدا" زمزمه هائی به گوش می رسه؛ ظرف دوماه آینده حکم من، نفیسه، نهال و آقای معاون مبنی بر تغییر شعبه خواهد آمد ... پیش خودم فکر می کنم کجاها ممکنه برم؟ حتما" به خونه نزدیک تر خواهد بود ( یعنی خیلی خوش خیالم؟) ... دلم می خواد شعبه جدیدم تو خیابون عریضی باشه.رفت و آمد بهش راحت باشه و مشتری هاش آدمهای فهمیده ای باشند.

امروز ناگهان به سرم زد فلانی چه مشتری متشخصیه که ما چیزی به حساب نمی آوریمش! ... فکر کنم ریشه این تفکرم برمی گشت به چند روز قبل که فلانی مقابلم نشسته بود. ناگهان تلفن همراهش به صدا در آمد بعد همان فلانی شروع کرد مثل بلبل خارجکی حرف زدن . در ضمن همیشه هم خیلی مودبه ... منتها نمی دونم چرا قبلا" فکر می کردم نیست که ماها خودمون باادبیم! اون هم داره برای ما فیلم بازی می کنه!!

از مشتری های طلبکار بدم میاد ... اونائی که هیچ وقت کارت شناسائی همراهشون نیست و راست یا دروغ می گن: اینجا همه ما را می شناسند. شما چه طور ما را نمی شناسید؟!!!! ... می خوان بکوبند تو سرت که مثلا" تو کارمند بانکی. اما حالا که حافظه نداری برو گل لگد کن ... من خاطرات جزئی مربوط به حضور یه مشتری در چندماه قبل را به خاطر میارم اما خیلی وقتها برای اینکه مردم از عادت نیفتند باز هم ازشون کارت شناسائی می خوام.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/05ساعت 21:39  توسط پریا  | 

لقمان در وصیت به فرزندش گفت: فرزندم! مبادا خروس از تو زرنگ تر باشد، در وقت سحر بلند شده استغفار کند و تو در خواب باشی.

................................................................................................

از امکانات جدیدا" کشف شده اینترانت بانک، امکان ارسال ایمیل برای همکاران هست ... الان یه مدته هر روز چندین و چند ایمیل برای دوستان نزدیک بانکی تو شعبه های دیگه ارسال می کنم ... صفحه اینترانت سیستم من همیشه بازه و از هر فرصتی برای کنترل میل باکس و نوشتن و ارسال اخبار استفاده می کنم.

سه سال پیش با ورود آقای "غواص" به شعبه، قانون جدیدی به قوانین شعبه اضافه شد؛ بها دادن به تنوع و تغییرات زورکی در باجه ها ... تا دست و گردنمون به یه باجه و جایگاه سیستم و پرینتر و پول شمار و بقیه چیزهاش می خواست عادت بکنه آقای "غواص"جای همه بچه ها را طی پروسه ای چند روزه عوض می کرد و دوباره برای مدتی گردن درد و دست دردهامون شروع می شد. لازمه این کارش هم صرف کردن ساعتهای زیاد برای چیدمان جدید بود به گونه ای که به عمد یا غیر عمد دوستان صمیمی بیشترین فاصله را نسبت به هم پیدا می کردند.

این بار والامقام فعلی با جابه جائی ویترین بانک* مخالفت کرد و آقای"غواص" را بهت زده تا دیگه از این فکرها به سرش نزنه ... ایشون که حسابی بادش خالی شده، بهانه جدیدی پیدا کرده و به تعداد سندهای روزانه بچه ها گیر می ده. به نقل از بعضی همکاران تو روزی که می خواست به من گیر بده، سندهام از همه بیشتر بوده، تقریبا" دو برابر نفر بعدی! (خدائیش هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم ذره ای شانس داشته باشم) ... طوری که آقای "غواص" با حیرت پرسیده بود مگه همچین چیزی هم می شه!!!

بعضی ها خیلی حسودند ... دوست دارند همه دور خودشون بگردند و نمی تونند روابط دوستانه و نزدیک بقیه را بدون خودشون تحمل کنند ... در ظاهر با آدم خوبند و در خفا زیرآب زنند ... یادمه پیشتر ها، همکاران با سابقه تر جلوی خودش، "غواص"صداش می کردند.

فردا هم قراره تو جلسه به مدت مکالمات تلفنی، تعداد سندها و مدت زمان استفاده از اینترانت گیر بده.


*: لقبیه که مسئولین بانک به کارمندانشون دادند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 19:29  توسط پریا  | 

اگر خداوند دری از شکر به روی بنده باز کند درِ فزونی نعمت را بر او نمی بندد. «رسول اکرم صلوات الله علیه»

.........................................................................................................

خسته ام با چشمانی خواب آلود ... ناسلامتی عید امسال بیش از سالهای قبل به گشت و گذار گذشته و به خیالم مفرح بوده.

طبق عادتی که مرد مهربان هم به شدت از آن بدش می آید، قلم و کاغذی در دست می گیرم و به همکارِ در آینده نزدیک دامادم می گویم خرج و مخارج ازدواج و خانه جدید را بگو ... مثلا" قرار است هزینه ها را پیش بینی کنم، همچون برنامه ریزی که در راه خدا مفتکی کار می کند ... او هم بدش نمی آید ... طی چند ماه اخیر هر از گاهی این کار را می کنیم.

یکی یکی می نویسیم: فرش، تلویزیون، لوستر، کمد، سرویس طلا، آینه و شمعدان، ساعت و جشن... بعد کل بودجه و درآمدش را تا تاریخ مورد نظر برآورد می کنیم ...  فلان مقدار ... دخل و خرج با هم جور در نمی آید، از قبل هم قابل پیش بینی بود. به همین خاطر هم مدتیست که شاداماد گرفته و درهم است ... چندتائی از رفقای نزدیک هم راهکار می دهند ... لوستر و ساعت و ... را خط می زنم و می گویم به فرش ارزان تر اکتفا کن. ماشین عروست هم با من ... پوری می گوید سرویس حوله را فاکتور بگیر ... باز هم کم می آوریم ... جیمی قصد دارد بخشی از پول خرید مغازه برادرش را قرض بگیرد ... از طرفی توان باز پرداختش هم باید باشد.

در نهایت خلق شاداماد کمی باز شد و لبخندی بر لب آورد اما من هنوز کسلم و خواب آلود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 20:49  توسط پریا  | 

خدایا کیست که بر تو وارد شد و درخواست مهمانی کرد و تو مهمان نوازی نکردی

و آن کیست که به امید عطای تو به درگاهت آمد و محرومش ساختی

آیا رواست که من از درگاهت محروم برگردم در حالیکه من مولائی معروف به لطف و احسان جز تو نمی شناسم

                       (مناجات الراجین امام سجاد علیه السلام)

....................................................................................

در آخرین روزهای سال قبل والامقام هم برای همیشه رفت و فرد جدیدی جایگزینش شد که در برخورد اولیه حتی به گفته بقیه شاهدان چندان از من خوشش نیامد.

اولین نگاه ، دیدار و برخورد اولیه اهمیت ویژه ای دارد اما نمی دانم چرا والامقامِ سابق، در معرفی کارمندانش به فرد جدید تبعیض قائل شد  ... این اتفاق مدتی قبل به هنگام حضور رئیس حوزه در شعبه نیز رخ داده بود ... طبق رفتار پیشینش، نفیسه، پگی و نهال بسیار فعال، خوشرو، با سابقه (؟)، مشتری مدار، خندان و... معرفی شدند اما دخترک خندان شعبه سیـّده و دوستش، فردی در جستجوی شغل و کاری دیگر معرفی شدند ... در برابر رئیس حوزه از محل زندگی اجدادم و تاهلم گفت و در برابر عضو جدید از عقاید و افکارم ( که دست بر قضا در قطب مخالف والامقام جدید هستم)  ... نه از سابقه چند ساله ام و نه از توانائی ام هیچ نگفت.

تا آشنائی بیشتر والامقام جدید با من، عنصر خنثی هستم که اصلا" به حساب نمی آید برخلاف نفیسه که ... .

والامقامِ جدید آب معدنی می نوشد، صبحها در شعبه صبحانه می خورد و نسبت به سر و صدا بسیار حساس است به گونه ای که حتی از صدای دستگاه های پولشمارمان نیز شکوه دارد و روزانه چندین بار ما را به سکوت دعوت می کند اما مگر امر محال هم شدنی است؟ ... اگر شکایت همکاران نبود سعی داشت پولشمار قویترین مرد و نفیسه را به مکان دیگری از شعبه منتقل کند تا به هنگام گفتگوی تلفنی اش صدائی آزارش ندهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 21:25  توسط پریا  | 

امام صادق علیه السلام : از (عوامل) نابودی اسلام و نا بودی مسلمانان این است که اموال در دست کسانی باشد که حق و حقوق آن را نشناخته و با آن کار خیر انجام ندهند.

...........................................................................

هرساله دم دمای عید نوروز، تعدادی سررسید و تقویم از طرف بانک در اختیار شعب قرار می گیره تا برخی مشتریان خوش شانس از آنها بهره مند گردند ... علاوه بر آنها اجناسی تبلیغاتی نیز به تعداد خیلی خیلی محدود هم برای شعب ارسال می کنند.

پیش از آمدن اسفند ماه، تعدادی از مشتریان علاقمند!!! پیشاپیش سراغ اسکناس نو و تقویم های بانک را می گرفتند که خدا را شکر با افتخار به حقیقت می گفتیم هنوز برایمان نیاورده اند اما از نیمه اسفند به بعد، هم اسکناس نو آمد و هم تقویم و دیگر کالاهای تبلیغاتی که البته به جز پول نو، تا جائی که گاوصندوق والامقام ظرفیت داشت درونش چپانده شد و هر چه اضافه آمد در یکی از خزانه های شعبه از دسترس ما کارمندان بانک نیز مخفی شد.

چاره ای نداشتیم مگر این که جویندگان تقویم را به طور پنهانی به سمت جناب والامقام و گاوش (در اصطلاح عام؛ گاوصندوق) رهنمون کنیم و عجبا که ایشان گزینشی هدایای بانک را تقدیم می نمودند و در این میان شانس گزینش بانوان و دوستان نزدیک حتی از نوع درِپیتش! بیشتر بود.

از امور محیرالعقول در این دورهء یکماهه دم عیدی، اشتیاق خیل عظیمی از مشتریان در مراجعه هفته ای چندبارشان به بانک در طلب یادگاری از بانک بود. در این میان هر از گاهی والامقام لطفشان را شامل حالمان می نمودند و در حین انجام عملیات مشتری، یادبودی را کنار دستمان قرار می دادند : «اینو بده به مشتریت».

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 21:54  توسط پریا  | 

اخلاقت را نیکو کن تا خداوند حساب روز جزایت را سبک بگیرد: رسول اکرم صلوات الله علیه

....................................................................................


اول از همه از زبان ملانی شنیدم زمانی که داشتیم با همدیگه تلفنی صحبت می کردیم ... یه جور که انگار خودش از جواب سوالش اطمینان داره، پرسید؟ «آیا اونجا سربازی به دست یک دختر کشته شده؟» ... اول فکر کردم منظورش از "اونجا" منطقه کاریمونه اما بعد متوجه شدم منظورش شعبه ماست! ... همکارانش به گوشش رسانده بودند ... خنده دار بود! حالا چرا شعبه ما؟

هنوز مکالمه تمام نشده، آقای انگیزه از من می پرسه: «تو هم شنیدی؟ می گن تو شعبه مون دزدی شده و یکی مُرده!» ... پس جریان فراتر از این حرفهاست!

دوستِ انگیزه زنگ زده شعبه و داره در مورد قتل و سرقت سوال پیچش می کنه ... انگیزه هم مطابق معمول با هیجان بهش می گه: «آره تو راست می گی ... همین الان صد تومن دادم به آقا دزده تا بذاره سه دقیقه باهات تلفنی حرف بزنم»

کمی بعد از مقامات بازرسی بانک و پلیس 110 هم به شعبه زنگ می زنند تا از اصل ماجرا سر در بیاورند اینها سوای تلفنهای مکرر از شعب مختلفه که حالا همه سعی دارند پرده از راز قتل 2 نفر!!! بردارند ... به همین راحتی یه کشته تبدیل شد به دوتا مقتول!

جالبه که تو یکی از همین تماسها همکارم می گفت که از طریق یکی از مشتری ها از ماوقع اطلاع پیدا کرده! ... کذب و بی اساس بودن شایعات برای خیلی ها باورنکردنی بود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 21:23  توسط پریا  | 

چشم ها خشک نمی شود مگر به خاطر قساوت قلب و دلها قساوت پیدا نمی کند مگر به سبب زیادی گناه « امیر المومنین علی علیه السلام»

....................................................................................

والامقام با دخترک تُپُل شعبه میانه خوبی نداره ... تپل مستقیما" کارمند بانک به حساب نمیاد، بازاریابیه که کارش بی ارتباط با بانک نیست.

یه روز که تپل برای خرید به مغازه ای نزدیک شعبه رفته بود، یکی از مشتریهاش تلفنی سراغش را از والامقام گرفت ... والامقام بلند اسم تپل را فریاد زد و بعد از اینکه متوجه عدم حضورش  شد همان طور گوشی به دست فریاد جگرخراشی زد: «با اجازه کی رفته بیرون؟» ... از خشم رئیس چیزی نمانده بود من و سایر همکارانم قالب تهی کنیم و الا اگه جراتش را داشتیم بهش تذکر می دادیم که بابا جان، اون بیچاره اصلا" رفت و آمدش و حتی حضور و غیابش به ما ارتباطی نداره (گرچه والامقام این را بهتر از ما می دانست).*

داد و بیداد والامقام چند دقیقه ای ادامه داشت ... همه ما چشم به در داشتیم که به محض ورود تپل بهش ندائی بدیم ... شکر خدا یکی از مشتریان از عدم هماهنگی همکاران بانکی در انجام کارش، صدای اعتراضش به هوا بلند شد و والامقام با اون وضعیت نامساعد نزدیک به سکته اش برای آرام کردن مشتری رفت.

تپل بی خبر از همه جا وارد بانک شد و دخترک شاداب شعبه در کمتر از یکصدم ثانیه مطلعش کرد و دوباره در کمتر از صدم ثانیه خودش را به باجه و مشتریش رساند.

والامقام بعد از حل و فصل مشکل مشتری معترض، نزدیک به دخترک شاداب قرار گرفت و طوری که همه حاضران در بانک و حتی مشتریان نیز بشنوند، فریاد جگرخراش دیگری سر داد و رو به دخترک شاداب: «از این به بعد هر کی مشتری داره حق نداره از جاش بلند شه، حق نداره با بغل دستیش حرف بزنه و حق خندیدن هم نداره! ... متوجه شدی؟» ... همه در سکوت خطابه والامقام را می شِنُفتند که تداعی کننده دستورات زندانبان به زندانیان و عاری از هرگونه رابطه همکاری یود ... به نظرم اگر در آن لحظات کارد که نه، حتی اگر ساتور هم به بدن والامقام اصابت می نمود، قطره و شاید مولکول خونی نمی چکید.

دخترک شاداب شعبه در برابر همه این دستورات بلند که همه بشنوند فریاد زد: «بله، فرمانده» ... از این حاضر جوابیش پقی زدم زیر خنده که از نگاه تیز والامقام دور نماند ... دوباره والامقام با صدائی رساتر از قبل: «زود وسایلت را جمع کن برو امور شعب ... دیگه کار نکن»

دخترک شاداب رو به مشتریش که با ترس و لرز مشغول پر کردن فیشش بود، با همان آرامش و شادابی همیشگیش گفت: «ببخشید آقا این باجه تعطیله، لطفا" تشریف ببرید باجه دیگه»

بعد از دخترک شاداب، والامقام از خجالت تپل هم در آمد.

آخر ماجرا با وساطتت تعداد زیادی از همکاران حتی از زیر کار درروهائی که پیش والامقام داری ارج و قربند ختم به خیر شد.

*: حتی بنا به گفته تپل، تو مورد مشابهی که تلفنی کارش داشتند، رئیس رد تپل را تا درِ دست به آب هم گرفته بوده و با ضربات مهلک و بی وقفه ای به در دستشوئی، ازش خواسته سریع بیاد تلفنش را جواب بده.

پی نوشت: نمی دونم چه حکمتیه که رفتار والامقام تو ذهنم از همه پر رنگ تره ... شاید به خاطر سِمَتشه ... قطعا" اعمال خوبی هم ازش سر می زنه گرچه در مقطع فعلی چشمان من به ندرت اونها را می بینه اما نوشتن کارهای غیر دلچسبش یه تلنگریه برای من برای بعدها که هم رده اش شدم اونها را به خاطر بیارم و آویزه گوشم بکنم ... افراد مشابه والامقام که باید ازشون درس گرفت ممکنه تو خیلی از ارگانها و سازمانها باشند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 9:44  توسط پریا  | 

آرزوهای زیاد از تباهی عقل است : امام علی علیه السلام

...........................................................................................

                  

دکتر دندانپزشکم برادر جیمی، آقای همکاره.

دیروز هم وقت دندانپزشکیم بود ... آقای دکتر در حالی که تو یه دستش آمپول بی حسی بود و داشت آماده سختترین و دردناکترین مرحله کارش (زدن آمپول) می شد، رو به من گفت: «امروز جیمی زنگ زده بود ... از طرف همه همکارانتون سفارش کرد تا کارم را طوری انجام بدم که تا مدتها درد داشته باشید!!!»

بیچاره آقای دکتر خودش هم شک کرده بود و با حیرت و تردید حرف می زد ... با حدس زدن نیت همکاران لبخندی زدم و گفتم: «آخه من یه هفته مرخصی گرفتم» ... دکتر متعجب گفت: «اتفاقا" یه چیزهائی هم از مرخصی گرفتن می گفتند».

خلاصه که سعی کردم تا حد امکان موقع تزریق سرنگ خم به ابرو نیارم تا وقتی رفتم بانک دمار از روزگار همکاران گرامی در بیارم.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 19:17  توسط پریا  | 

امام حسین علیه السلام: کاری نکن که ار آن پوزش بخواهی. مومن نه بد می کند و نه عذر می طلبد اما منافق هر روز بد می کند و عذر می خواهد.

...............................................................................................

بابائی چند ماهیه که وارد شعبه مون شده تقریبا" سابقه اش اندازه خودمه ... نمی دونم رو چه حسابی اما از همون اول با ما همکارها مثل بچه هاش حرف می زد ... تکیه کلامش «بابائی» هست ... همس سن و سال خودمه ... اوائل ورودش می گفت متاهله.

این قدر این بابائی گفتن هاش تو گوشمون بود که ناخودآگاه عادت کردم صداش کنم بابائی ... بعضی وقتها هم پیش می اومد جلوی مشتری حواسم نبوده و موقع پرسیدن چیزی ازش با همون لفظ صداش کنم.

برای بیرون رفتن با بچه ها اصرار داشت به جای همسرش دوستانش همراهیش کنند ... چه قدر بابت این کارش دلم برای همسرش می سوخت ... یه بار که از روی کنجکاوی ازش اسم کوچک همسرش را پرسیدم، یه نگاه عجیبی کرد و اصرار داشت علت سوالم را بدونه.

آخرش به طور اتفاقی معنی تمامی مکث کردنهاش تو سوال و جوابهای مربوط به همسرش را فهمیدم ... متارکه! جدائی! ... خدای من! مدت زیادی از ازدواجش نمی گذشت!

دیگه با خودم عهد کردم هیچ وقت تو امور خانوادگی همکاران وارد نشم، هر چند دوستانه مگر با میل و رضایت خود شخص ... بعضی ها زندگی خانوادگیشون را بیرون از خونه جور دیگه ای به تصویر می کشند.

نمی دونم هنوز همکاران نزدیک بابائی از جدائیش چیزی می دونند یا نه؟ ... به کسی چیزی نگفتم حتی به خودش ... از آن روز به بعد دیگه بهش بابائی نمی گم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 14:40  توسط پریا  | 

ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که با گروهی از دشمن دوبرو شدید پایداری کنید و خدا را بسیار یاد نمائید تا رستگار شوید .

                                        سوره انفال آیه 45

................................................................................................

                           

به نقل از آقای انگیزه که از فاصله کمتر از یک متر شاهد ماجرا بود:

مشتری خانم بارداری بود که شماره اش برای باجه آقا فضلی اعلام شد ... تقاضای افتتاح حساب داشت.

(در حالت عادی مادر برای فرزند زیر هیجده ساله اش فقط قادر به افتتاح حساب قرض الحسنه پس انداز هست و نه هیچ کدام از سپرده های کوتاه مدت و دراز مدت ... معمولا" تقاضاها عکس قانون هست ولی خب یه سری قراردادهای عهد و هبه تو بانک وجود داره که براساس اون حسابی که مادر  به نام خودش باز کرده بعد از هیجده ساله شدن فرزند بسته  می شه و موجودیش منتقل می شه به حساب جدیدی که به نام فرزند باز می شه.)

آقا فضلی از خانم باردار پرسید: « برای چه کسی حساب باز می کنید؟» ... مشتری با اشاره به شکمش: « برای فرزند در راهم» ... آقا فضلی: « اون که هنوز جنسیتش معلوم نیست! تازه نه شناسنامه داره و نه کارت ملی!» ... مشتری: «رفتم سونوگرافی ... بچه ام پسره ... اسمش هم هومنه».

با توجه به اصل مشتری مداری در بانکها و جلب رضایت همه مشتریان، بخشنامه جدیدی فورا" تنظیم و به شعب بانک ما ارسال شد ... زین پس برای طفلان پا به دنیا نرسیده، بدون در دست داشتن شناسنامه و کارت ملی و فقط با ارائه نتیجه سونوگرافی افتتاح حساب مقدور و ممکن شد ... اما آقای انگیزه با تیزهوشی به نکته جدیدی اشاره کرد: « اگر دوقلو باشند، حساب مشترک باید باز شه و نه انفرادی! و هیچگونه اجحافی روا نیست!»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 19:2  توسط پریا  | 

مدت زندگی مردم بیشتر با احسان و نیکوکاریشان تعیین می شود تا با عمر مقدر و بیش از آنکه به سبب فرا رسیدن اجل خود بمیرند بر اثر گناهان خویش می میرند.

                                       امام صادق علیه السلام

....................................................................

بین من و قویترین مرد کارآموز جدیدی می شینه و قویترین مرد مسئول آموزش به اوست، به تازگی مدرک کارشناسی ارشدش را تو یه رشته خوب و از دانشگاهی مطرح گرفته.

نمی دونم چرا با وجود دوهفته از حضورش تو بانک هنوز چیزی یاد نگرفته!؟ ... آموزشش را سریع از یاد می بره! ... حداقل باید موارد روتین روزانه را به یاد داشته باشه ولی هنوز فرق چک بانکی و رمزدار را با یه چک عادی نمی دونه! ... جالبه که خیلی هم سوال می پرسه! ... چند روز اول بهش حق می دادم ... چون خودم هم تو اون دوره کمی منگ بودم اما او ... .

تو دوره کارآموزیم از ترس چشمان اخم آلود مسئول آموزشم جرات اشتباه کردن نداشتم ... همون بار اول که چیز جدیدی را بهم یاد می داد، طوری نگاهم می کرد که جرات فراموش کردن نداشته باشم و اگه چیزی را از یاد می بردم ترجیح می دادم از شخص دیگه ای بپرسم تا از او ... هیچ وقت حس نزدیکی و همکاری نسبت بهش نداشتم و حتی تا آخرین روز همکاریمون هم ازش می ترسیدم.

کارآموز جدید خیلی حساسه ... حتی در موارد بروز خطا قویترین مرد جرات سرزنش کردنش را نداره تا مبادا بهش بربخوره.

خوش به حالش!

می دونم کارآموزمون مشغله زیادی داره اما به قول نفیسه آدم حساس به درد حرفه بانکی نمی خوره، همکاران ما باید افرادی باشند که روزی هزار تا حرف ناجور بشنوند اما خم به ابرو نیارند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 21:49  توسط پریا  | 

دو چیز را خداوند در دنیا کیفر میدهد : تعدی و ناسپاسی پدر و مادر.

                               رسول خدا صلی الله علیه و آله

.......................................................................................

وای که چه سرخوشم ... درواقع می شود گفت الکی خوش! ... فکر کنم آن هم به خاطر برکات برف و باران امروز هست ... دیگه به خودم نمی گم: «لحظه لحظه ام در کنار آزاده نخواهد گذشت»، بلکه فکر می کنم او هم در گوشه ای از شعبه مشغول کاره ... هر وقت هم هوس شنیدن صداش به سرم بزنه بهش زنگ می زنم.

خدا را شکر هنوز هم هستند همکاران بامرام و معرفتی که لطفشان شامل حالم هست.

انگار دهان مبارک والامقام باید به طور مستمر در طول شبانه روز در حال کار باشه ... صبحها باید دقت بیشتری به خرج بدم تا دقیقا" متوجه تعداد و حجم کیسه هائی بشم که هر روز به همراه کیف گنده اش با خودش میاره بانک ... محتوای کیسه ها نقش مهمی در زندگی والامقام دارند چون علاوه بر ناهار ایشان شامل انواع و اقسام میوه ها، سبزی ها خصوصا" از نوع کرفس و اسفناجش، تنقلات، تخمه، خرما و شکلات  می باشد.

جدیدا" که به خاطر بازیگوشی های فروانِ ما، جابه جائی هایی اجباری در شعبه صورت گرفته و من به همراه جیمی و قویترین مرد در تیررس نگاه والامقام و نزدیک ترین جاهای ممکنه به ایشان استقرار یافته ایم به اکتشفات جدیدی نیز نائل گشته ایم ... به محض شروع روز کاری و ورود اولین مشتری ها، ما کاربران مشتری می گیریم و والامقام تخمه می شکند ... ما عملیات بانکی انجام می دهیم در حالی که نوای شکستن پوست تخمه ها را می شنویم ... مشتری ها با تعجب به سمت صدا برمی گردند و ما در عوض لبخند تحویل مشتری می دهیم.

کمی بعد در حین انجام کار مشتری دوم، شامه مان به کار می افتد و بوی پرتقال شیرین و آبداری به مشاممان می رسد ... مشتری سعی در یافتن منشا بو که به والامقام ختم می شود دارد و باز هم ما لبخند تحویل مشتری می دهیم.

در حال انجام امورات بانکی مشتری بعدی هستیم که صدای قاراچ و قروچی به گوشمان می رسد ... مشتری با چشمان از حدقه بیرون زده ای به دنبال منبع صداست که در انتها با دیدن لُپهای وَرقُلُمبیدهء والامقام و ساقه های کرفسی که از دهان ایشان آویزان است،  به علاقه وافر والامقام به خوردن کرفس خام پی می برد و ما همچنان لبخند تحویل مشتریمان می دهیم.

هر از گاهی در راستای اهداف والامقام آزاریمان به طور کاملا" غافلگیرانه ای رفتارشان را دید می زنیم و عجیب آنکه اثری از کله ایشان نمی یابیم ... تنشان هست اما سر، نه! بعدتر در می یابیم که کله میان میوه ها و تنقلات کیسه شان گیر کرده است! ... با همت ما و تنی از مشتریان سر ایشان را به سلامت از کیسه بیرون می کشیم.

این دور تسلسلِ به کار افتادن حواس پنجگانه مان و دیدن نگاه متعجب مشتری و لبخند تحویل دادن ها تا هنگام غروب آفتاب و بسته شدن درهای بانک همچنان ادامه دارد*

 

*: با کمی و فقط کمی اغراق والامقام توصیف شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 22:11  توسط پریا  | 

امام رضا علیه السلام فرمودند:

هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد

.................................................................................................................................

بالاخره تو یه روز غم انگیز و کسل کننده که انگار همه حتی مشتریها هم از آغازین لحظات صبح جز داد و بیداد کردن کار دیگری نداشتند، حکم انتقالی آزاده ( یا در اصطلاح من، جفی جونم) آمد ... حقیقتا" من هم به اندازه آزاده شوکه شده بودم ... دیگه نای کار کردن نداشتم ... انگار یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود ... از خاطره آخرین لحظات حضورش تو شعبه چیزی نمی گم که رفتار زننده والا مقام تلخی اش را چند برابر کرد.

دو سال و هفت ماه هر روز در کنار هم بودن هر روز هم مسیر بودن و با هم برگشتن، هر روز درد دل کردن با هم و هر روز ...

امروز شعبه بدون جفی جونم هیچ حس و حالی نداشت ... هرگز فکر نمی کردم تا این حد دلتنگش شم ... دوستان نزدیکم را یکی یکی بدرقه کرده ام و حالا به تنهائی با یادآوری خاطراتشان باید منتظر رسیدن حکم خودم باشم ... آیا موعد جابجائی من، کسی دلتنگ خواهد شد؟!

فعلا" که شعبه بچه بازار شده ... همه عوض شده اند ... از قدیمی ها فقط من مانده ام، نفیسه، نهال و آقای معاون ... هرکس تو یه گروهه اما من ...

شاید قویترین مرد، دلسوزترین همکارم باشه اما من یه دوست خوب همجنس خودم می خوام ... یکی که همفکرم باشه یا حداقل همدیگه را خوب بفهمیم و برای عقاید هم احترام قائل باشیم ...

این روزها هیچ رمقی برایم باقی نمانده و ساکت ترین فرد شعبه ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 20:27  توسط پریا  | 

خداوند ایمان را براى پاکى از شرک... و عدل و داد را براى آرامش دل‏ها واجب نمود.

                                       حضرت فاطمه سلام الله علیها

.....................................................................................................

شنیدم که مشتریم یک میلیون نقد می خواد ببره ... فیش نقدی دادم پر کنه ... بعد که ازش گرفتم دیدم نوشته نود میلیون ریال!!! ... یهو شوکه شدم، چه طور نه میلیون را یک میلیون شنیده بودم؟!!! ...  با تعجب برگشتم گفتم : « چی می برید؟ »... خانم مشتری جواب داد : « تراول » ... وای ، انگار از همون اول صبح باید چونه می زدم ... اون قدر راحت گفت تراول که یه آن خنده ام گرفت ... چه قدر دلش خوشه! ... همون موقع یه پیغام روی مونیتورم ظاهر شد ... نوشته بود: «شما با ناز رو به مشتری : چی می بریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد» ... زدم زیر خنده ... خب عادتمه، چی کارش کنم . معمولا" آخر جملاتم حرفها کِش میاد ... می دونستم کار جیمیه ... یه نگاه بهش کردم که یعنی جبران می کنم ... بهم گفت : «یعنی چی؟ چرا این قدر می کِشید؟» یه نمونه عینا" اون صحنه را برای بچه ها فیلم بازی کرد ...  همه زدند زیر خنده و من پیش خودم فکر می کردم که چه طور می تونم از پس مشتریم بر بیام.

چند ماهیه که یاد گرفتیم چه طوری می تونیم به کامپیوتر یکی دیگه پیغام نوشتاری بفرستیم ... شبیه چت کردن ... به جای درگوشی حرف زدن کاربرد داره ، جای فریاد زدن از این سر شعبه برای اونور شعبه ای ها هم کاربرد داره ، برای اوقات بیکاری و احوالپرسی ها هم بد نیست!.

یه بار آقای "الف" مشتری باجه کناری نفیسه بود ... یهو آقای "الف" با صدای بلند زد زیر خنده ... اس ام اس فرستادم به نفیسه :  «آقای "الف" به چی این طور می خنده؟» ... نفیسه از اون طرف رو به من در این طرف شعبه، فریاد زد : « پریا، "الف" دیگه کیه؟؟» ... یخ کردم!! ... با چشم  و ابرو به مشتری باجه کناریش اشاره کردم و دیگه براش اس ام اس نفرستادم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 20:29  توسط پریا  | 

کسي که از مردم (در مقابل نيکي آنها ) تشکر نکند خداي را شکرگذاري نکرده است : پیامبر اکرم (صلوات الله علیه)

......................................................................................

                           

تازه کشف کرده بودیمش ... همه دورش جمع شده بودیم و به دنبال یافتن نیتی مناسب برای گرفتن فال حافظی بودیم ... اونقدر تو کارش قهار بود که نیت همه رو شد! ... حافظ هم تا تونست معایب من را عیان کرد و سرزنش هاش را نثارم کرد! ... تو اون جمع دوستانه اونقدر خاطره تعریف کردیم و خندیدیم که روز بعد نای کار کردن نداشتم ... جالبه که نود و نه درصد حرفها هم مربوط به بانک بود.

در گذشته با افرادی برخورد داشته ام که هیچگاه فکر نمی کردم بعدها تو زندگیم تا این حد ماندگار باشند و تاثیر گذار و با از دست دادن برخی فرصتها، دوستان خوبی را نیز ازدست می دادم ... مثلا" النا تو اولین دوره های آموزشی بانکداری همکلاسم بود ... تو نگاهش غرور موج می زد و من از غرورش لذت می بردم اما او خیلی بی سر و صدا به نظر می رسید و از نظر اخلاقی متفاوت با من ... حتی باهاش سلام و علیک هم نداشتم ... در واقع هیچ وقت تصور نزدیکی بهش را نمی کردم چه برسه به دوستی نزدیک ... بعدها که با هم تو یه شعبه همکار باجه بغلی همدیگه شدیم همه چیز عوض شد و یه دوستی عمیق بین ما شکل گرفت.

الحمدالله که تو محیط کاری دوستان خوبی پیدا کرده ام.

چه خوبه که وقتی شانس در خونه آدم را می زنه و فرصت آشنائی با رفقای خوب پیش میاد، قدر بدونیم و از فرصت استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 20:33  توسط پریا  | 

امام رضا علیه السلام:

هیچ بنده ‏اى حقیقت ایمانش را کامل نمى ‏کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین‏ شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبت‏ها و بلاها.

...........................................................................           

آقای مشکل دار امروز اومده بود شعبه ... ناسلامتی عضو هیات علمی دانشگاه هست با اون اخلاق بدش!! ... از شانس بد نشسته بود جلوی آزاده (کسی که اهل باج دادن نیست) ... هی زیر لب سعی می کردم او را به آزاده یادآوری کنم تا حواسش جمع باشه و طوری برخورد نکنه که آخرش بزنند سر و کله همدیگر را بشکنند ... اما مگه گوشهای آزاده چیزی هم می شنفت؟! ... مشکل دار چند باری بد نگاهم کرد. از ترس این که بخواد به رفتار من ایراد بگیره، لالمونی گرفتم ... حالا آزاده ول کن ماجرا نبود و مدام بلند تکرار می کرد: «چی می گی؟» ... خب من چی کار کنم که خاطرات مشتریان به خوبی در خاطرم می مونه و آزاده دقیقا" عکس منه؟!

آقای مشکل دار بدون حضور همسر قصد افتتاح حساب برای او را داشت ... از آزاده هم چیز جدیدی شنیدم :«سپرده ها دیداریه، یعنی صاحب حساب باید در هنگام افتتاح حساب حضور داشته باشه»... می دانستم که مشکل دار اجازه هرگونه عملیات بانکی خارج از قانون و عرف را داره و اصولا" مشتری مداری تو ایران یعنی همین.

آخر همان شد که نباید ... مشکل دار و آزاده کارشون به وساطت معاون کشید و در نهایت به دستور معاون پگی مجبور شد کارش را انجام بده که اگر این چنین نمی شد همان آقا زنگ می زد به بازرسی بانک و از ما شکایت می کرد ... دقیقا" مثل موارد قبل و در آن صورت به دستور بازرسی یکی از ما باید کار خارج از عرف  او را انجام می داد چون این عین مشتری مداریه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 23:22  توسط پریا  | 

رسول خدا (صلوات الله علیه) فرمود: (( احسان به پدر و مادر از نماز، حج ، عمره و جهاد در راه خدا بالاتر است))

آن حضرت فرمود: (( هركه صبح كند در حالى كه پدر و مادر از او راضى باشند دو دروازه اى را كه به سوى بهشت گشوده است در اختيار دارد و اگر شب كند و پدر و مادر از او راضى باشند باز هم به همين صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر، يكى از او راضى باشد يك دروازه گشوده در اختيار اوست . و هر كه صبح كند در حالى كه پدر و مادرش از او ناراضى باشند، دو دروازه گشوده به سوى آتش دوزخ دارد و اگر شب كند بازهم به همين صورت خواهد بود و اگر از پدر و مادر يكى از او ناراضى باشد يك دروازه دارد، هر چند كه آن دو ستمگر باشند، هر چند كه ستمگر باشند، هر چند كه ستمگر باشند))

آن حضرت فرمود: (( بوى بهشت از فاصله پانصد سال به مشام مى رسد؛ با اين همه عاق والدين و قاطع رحم آن را استشمام نمى كنند))

....................................................................................................

مثل یه ضد حال اساسی بود ... آقای معاون می گفت: «اگه بخوای اینجوری باقی بمونی با همین خصلت، دیگه هر گدائی را دیدی باید بشینی زار زار به حالش اشک بریزی و هر چی داری دو دستی تقدیمش کنی» ... نه!، جریان صبح خیلی فرق می کرد:

از همان زمانی که اومد و مقابلم دیدمش با یه پاکت سپرده دراز مدت، حدس زدم که حالا حالاها باید در خدمت همدیگه باشیم ... درست توضیح نمی داد ... معلوم بود از چیزی ابا داره ... شاید یه مسئله خانوادگی در میان بود؟ ... به هرحال، برگشت و گفت : «می خواهم همه سپرده هام را مسدود کنم» ... چهره اش برام آشنا نبود اما وصفش را زیاد شنیده بودم ... یه پدربزرگ میلیاردر داشت که به اصطلاح عموی (مصلحتی) دکتر بود ... دکتر هواشون را زیاد داشت و همیشه جلوشون دولا راست می شد (تا هر از گاهی از جیب مبارکشان بهره ای نصیبش شه) ... سپرده ها کلان و میلیاردی بودند ... از طرفی می خواست همه پولها را از دفترچه مشترک خودش و پدربزرگ انتقال بده به حساب خودش.

تا اون کارهای اولیه اش را انجام بده یه چرخی تو شعبه زدم و از نوچه فعلیشون شنیدم پدربزرگ رو به موته ... حتما" نمی خواست سهمیه اش به بقیه اعضای خانواده برسه ... گیج و سردرگم بود ... معلوم بود که طرح و نقشه درستی هم نداره ... احتیاط می کردم و سعی می کردم همه چیز را از مقام بالاتر بپرسم تا بعدا" که کارشون به دادگاه کشیده می شه، اتهامی متوجه من نباشه.

با حرفهائی که پیش کشیدم، کم کم سر صحبت را باز کرد ... از هفده سال قبل پیش پدربزرگ زندگی می کرد. انگار رابطه اش با پدر اصلا" خوب نبود. شاید چون دختر بود و نه پسر!. پدربزرگ کلی ملک و املاک به نامش کرده بود. حسابهای بانکی مشترک زیادی هم با هم داشتند. نه تنها او، بلکه پدر و یکی از برادرانش هم از این بخشش ها بی نصیب نمانده بودند. سر پدربزرگ رو شونه هاش بود که از حال رفته بود و حالا که او روی تخت بیمارستان بستری بود و امیدی به بهبودش نمی رفت، پدر تمامی برگه های سپرده و اسناد بذل شده از جانب پدربزرگ را برداشته بود و قصد عزیمت به خارج داشت ... می گفت: «پدر این همه پول و املاک داره، باز هم قانع نیست. برای مال دنیا نمی گذاره پدربزرگ همان دو روزه عمرش را در بیمارستان سپری کنه. به مرگ پدر راضیه و می خواد ببردش خونه تا وکیل بیاره و همه اسناد را به نام خودش کنه» ... اشک بی امان از چشمانش جاری بود ... می خواست به آخرین وصیتهای پدربزرگ عمل کنه و بخشی از پولها را بابت سهم برادر بی نصیب مریضش و پرستار پدربزرگ بپردازه.

بعضی ها برای پول چه ها که نمی کنند! ... لحظه ای حیات پدربزرگ می ارزد به تمام آن ثروت هنگفت ...

پست شده در سه شنبه 87/10/24

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 23:18  توسط پریا  | 

رسول اکرم صلوات الله علیه : دنياي خويش را اصلاح كنيد و براي آخرت خويش بكوشيد چنانكه گويي فردا خواهيد مرد.

                          (نهج الفصاحه ، ح 319)

................................................................................................................................

یکی از بچه ها خواب عجیبی دیده بود ... با شنیدنش احساس می شد که حتما" پیام مهمی در بر داره ... در خواب دیده بود که مسئولیت به خاک سپاری دو مرده ناشناس را به عهده اش گذاشته اند ... او بعد از دفن اولین نفر به یاد میاره که سمت راست صورت میت را نچرخانده و بر خاک نگذاشته ... در کشمکش با خودش که به اولی بپردازه یا دومی را به خاک بسپاره، گزینه دوم را انتخاب می کنه و کار نفر دوم را انجام می ده ... در به در به دنبال تعبیر خواب بود ... ماجرا برای من هم جالب شده بود و علاقمند به دانستن تعبیرش بودم ... با پرس و جو از فردی که اهل تعبیر بود، نتیجه حاصل شد که همکار ما فرد بسیار خیریه، در حال انجام کاری خیر برای کسی بوده یا خواهد بود و بعد که به مشکل فرد دیگری برخورد می کنه کار نفر اول را به اصطلاح ماستمالی کرده و به نفر دوم کمک می کنه ... چون اموات ناشناس بودند، دو نیازمند هم افراد ناشناسی هستند.

به هرحال من که به درجه خیررسانی آقای معاون آگاه نیستم ولی تعبیر جالبی بود بر سوژه روز ما.

از مرده زیاد حرف زدیم ... دوست دارم بدونم علتش چیه که تو خاکسپاری اموات مونث در اوقات تلقین سراغ داماد،  فرزند، نوه و یا ... زن را می گیرند ولی همسر زن فوت شده، اجازه این کار را نداره ... چرا یه زن می تونه بعد از جدائی از همسرش باز هم با او ازدواج کنه ولی هیچ گاه نمی تونه با همسر دخترش ازدواج کنه و به اصطلاح حرام ابدی یا از نوعی دیگه حلال ابدی هستند.

بعضی ها خوششون نمیاد، اما من دوست دارم و حق خودم می دونم که وقتی فوت می کنم آشنایان نزدیک، من را غسل بدهند و خودم هم حاضر به انجام این کار هستم ... قویترین مرد می گفت با باجناق آینده اول آشنائی بر سر دفن مادر زن جانش بعد از صد و بیست سال توافق خواهد کرد تا جناب باجناق همراه مادرزن جان وارد گور شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 20:49  توسط پریا  | 

امام محمد باقر علیه السلام : خداوند عزوجل کسی را که در میان جمع ، بدون ناسزاگویی شوخی کند ، دوست دارد .

کافی ، ج 2 ، ص (663)

......................................................................................................

                       

از وقتی گوشی تلفن را از دست آزاده گرفتم تا با دوستش صحبت کنم، تا اتمام مکالمه تمام مدت با لحن بسیار طنزی از آزاده بدگوئی کردم ... از شدت خنده، اشک از چشمان آزاده سرازیر شده بود و آخرش قیافه اش دیدنی بود ... بچه ها کلی نصیحتم کردند تا از عذاب وجدان بمیرم اما من هم آزاده را خوب می شناختم و هم دوستش را بنابراین چیزی به روی مبارک نیاوردم.

هنوز غذای ظهر از گلوم پائین نرفته بود که تُپُل بشارت شنیدن اخبار جدیدی را داد ... پیش دستی کردم و شانسی پروندم : «حُکم انتقالیم اومده؟» ... از طریق فکس حکمم برای شعبه مرکزی اومده بود ... خوبیش این بود که به مرد مهربون خیلی نزدیک می شدم ... آزاده داشت خودش را می کشت. مدام می گفت برو به رئیس التماس کن مانع اجراش بشه ... چه قدر به داشتن چنین دوستی افتخار کردم!. کیلو کیلو قند تو دلم آب شد!.

همه دورم جمع شده بودند و کلی ابراز احساسات کردند ... فقط جیمی بی خیال نشسته بود سرجاش و قویترین مرد با دُمِش گردو می شکست ... من مات مونده بودم که چرا این ها این قدر سردند؟! ناسلامتی نون و نمک همدیگه را خورده بودیم! هنوز یادم نرفته بود که سرظهر جیمی چه بلائی سرم آورد و مثلا" با راهنمائیش یه مشتری پردردسر را به اشتباه حواله باجه من کرد.

نمی دونم چرا به اکبر بیکارمون شک داشتم، بس که این آدم شَره و شیطون ... حدس می زدم که دسیسه ای چیده و حکم جعلی برام درست کرده (اونقدر تو کار تهیه نامه های اداری و جعل امضاها حرفه ای عمل می کنه که همه فریبش را می خورند و تو این زمینه ها سابقه داره).

آخر سر که خواستم جریان را از طریق یکی از بچه های مرکز پیگیری کنم، قویترین مرد حکمم را آورد جلوم گذاشت. پائین برگه با خط خرچنگ قورباغه ایش نوشته بود :

«با سلام و احترام ... نظر به علاقه دوستان و همکاران مخصوصا" والامقام، شما در همان شعبه ماندگار خواهید بود ... با تاسف و ناراحتی فراوان»

عملیات سرکاری به فرماندهی و رهبری آزاده، با معاونت قویترین مرد انجام شده بود. آقای ارشد مهربان مدیر اجرائی و سایر همکاران به جز من از عوامل اجرائی این پروژه بودند.

انگار کینه آزاده از صبح شتری بوده ... اما انصافا" که خوب نقشش را بازی کرد ... آخرش هم گفت: «وای اگه تو بری من میمیرم!»

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 19:42  توسط پریا  | 

امام رضا علیه السلام :
مؤمن ، مؤمن واقعی نيست ، مگر آن که سه خصلت در او باشد : سنتی از پروردگارش و سنتی از پيامبرش و سنتی از امامش . اما سنت پروردگارش ، پوشاندن راز خود است ، اما سنت پيغمبرش ، مدارا و نرم رفتاری با مردم است ، اما سنت امامش صبر کردن در زمان تنگدستی و پريشان حالی است.
اصول کافی ، ج 3 ، ص (339)
.............................................................................................

                  

حرف از خانه داری بود ... از لزوم همکاری مرد در امور منزل صحبت می کردم و طبق معمول مرد مهربون را مثال می زدم ... بچه ها از والامقام نظر خواستند ... حرفهاش مهر تائیدی بر گفته من بود ... همسر یکی دیگه از بچه ها را هم نام بردم تا تو این مراسم اهدای لوح تقدیر اسمش از قلم نیوفته.

نمی دونم چرا والامقام رو به بقیه همکاران، خیلی جدی من را مخاطب قرار داد و گفت: « خانم همکار (همونی که می خواستم به شوهرش لوح تقدیر بدم) خیلی هم خونه داره، من دست پختش را دیدم ... بعضی ها خیلی شانس دارند! مثل پریا خانم ... از خونه داری چیزی سر در نمیارند اما همسران خوبی نصیبشون می شه » ... انگار حسابی سبک شد ... آخه من کی منکر خونه داری خانم همکار شدم!؟

نزدیک بود اشکم سرازیر شه ... چرا سعی می کرد من را جلوی بچه ها و بقیه والامقامان شعبه خورد کنه؟ ... چه لذتی می برد؟ ... خواستم بگم: « شما هم که تو خونه همیشه آشپزی می کنید، پس خانمتون خیلی خوش شانس بوده و از امور خانه چیزی سر در نمیاره!» ... قویترین مرد مانعم شد و گفت: «مافوقه و هر چند از سر لجبازی حرفی زد، چیزی نگو» ... اما والامقام دست بردار نبود ... انگار می خواست جواب من را هم بشنوه، همین طور حرفهاش را تکرار می کرد.

از والامقام به شدت حذر می کنم ... حتی سعی می کنم اوقات ناهارمون با هم تداخل نداشته باشه ... تو جمع تا مستقیما" از من سوال نپرسه، جوابش را نمی دم. حتی به صورتش نگاه هم نمی کنم.

خوبه که خودش پیش تر که روابطمون حسنه بود، انواع و اقسام دستور پخت ها را بهم می داد و همیشه غذاهاش دست پخت خودش بود.

مرد مهربون از عکس العملم راضی بود و اعتقاد داره سکوت بدترین و در عین حال تاثیرگذارترین واکنش در برابر والامقام می تونه باشه ... انگار بیراه هم نمی گفت ... چون موقع خداحافظی والامقام با همه خداحافظی کرد اما از کنار من ساکت رد شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 20:31  توسط پریا  | 

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

 

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

 

تشنه آب فراتم ای عجل مهلت بده

 

 تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا

 

با حسین و یا حسین، جانم به قربانت حسین

 

...........................................................................................................


                                   


 

دفعه اولی که مشتریم شد برخورد خیلی خوبی داشت ... چندبار بعد از اون روز دوباره مقابل من نشست ... کمی بعد از لابه لای حرفهاش می شد تشخیص داد که تو زندگی خانوادگیش مشکل داره و از همسرش گله منده.

 

چند روز پیش برای بار چندم در طی همان روز آمد ... اواخر وقت بود و خلوت ... فرصت حرف زدن داشتیم ... اونطور که تعریف می کرد تازه از مغازه شوهرش برمی گشت ... گفت: «خدا خیرش نده، می دونی تو مغازه اش چی پیدا کردم؟» ... پرسیدم : «چی؟» ... - : «یه چادر زنونه!» ... گفتم: «لابد مشتری فراموش کرده چادرش را با خودش ببره» ... - : «آخه مگه می شه مشتری این چادر را یادش بره» ... از لابه لای وسایلش یه چادر گل گلی نخی در آورد و نشانم داد ... ماتم برده بود! این چادر تو مغازه چه می کنه؟! ... پرسیدم: «همسرتون کارش چیه؟» ... حجره فرش فروشی داشت. می شناختمش، مغازه اش در فاصله کمی از بانک قرار داشت ... غیر از شوک اول از فهمیدن رابطه میان این دو مشتری حیرت کرده بودم ... به ظاهر خانم می خورد که سن و سال کمتری داشته باشه ... همسرش از اقلیت بود ... پرسیدم: « شما از اقلیت هستید؟» ... کلیمی بود و تو جوابش حرف جالبی زد : «منِ کلیمی از همون خدا زاده شدم که شمای مسلمان زاده شدید» ... یهودی ها اعتقاد دارند که نسل برترند و زادهء خداوند ... در واقع خواسته بود احترام و محبتش را به من ابراز کنه.

 

آقای فرش فروش دو دختر جوان داشت ... از علت اختلاف او و همسرش چیزی نمی دانم اما از برخورد با آدمهای مختلف و جنسیت های متفاوت متوجه شده ام که مردها بین ظاهر و باطنشون معمولا" تفاوت فاحشی هست. یعنی نمی شه با دیدن ظاهر یه مرد مودب و متشخص گفت تو خونه و باطنا" هم همینه ... برخلاف زنها که معمولا" ظاهر و باطنشون خیلی نزدیک به همه و یک زن خیلی ساده و مهربان نه که هرگز، اما کمتر پیش میاد تو خونه آدم دیگه ای باشه.                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 10:21  توسط پریا  | 

ما نه رندان ریائیم و حریفان نفاق

آنکه او عالم سرست بدینحال گواست

 

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

و آنچه گویند روا نیست نگوئیم رواست         

                                          (علیرضا هاشمی نژاد)

............................................................................................

یه مدت بود که آمار اشتباهم زیاد شده بود ... اگر بخواهم دقیق تر بگم به قول بچه ها همه تغییرات اساسی مربوط می شد به بعد از مزدوج شدنم!

یعنی منی که موجودی صندوقم همیشه بالانس بود و به ندرت 1000 تومان کم یا زیاد می آوردم، حالا روزی نبود که همان بار اول، صندوقم بخونه ... معمولا" تو موقع سیت گرفتن ( چک کردن موجودی صندوق) اشتباه پول می شمردم یا اشتباه جمع می کردم.

یه هفته ای می شد که انواع و اقسام اشتباهات اون هم از نوع ناجورش را مرتکب می شدم ... مثلا" یه روز 50هزار تومان کم آوردم ... هرچه تلاش کردم پیدا نشد و آخرش از جیب گذاشتم ... احتمالا یه ایران چک 100 تومانی را عوض 50 تومانی داده بودم ... خدا را شکر کردم که اشتباهم مبلغ بیشتری نبوده ... روز بعدش 200 هزار تومان کم آوردم که پیدا شد ... فردای روز بعد، یک میلیون تومان فزونی صندوق داشتم ... هر چی گشتم، چیزی دستگیرم نشد و صندوقم را با فزونی بستم ... صبح روز بعد از فزونی، همون کله سحر علتش را کشف کردم ... قرار بود برای یکی از مشتریان حساب جدیدی باز کنم. پول را نقد ازش گرفتم اما موقع افتتاح حساب یک میلیون تومان را از حساب یکی دیگه برداشته بودم.

به بچه ها گفتم اگر تونستید پشت گوشتان را ببینید، خطای من را هم خواهیم دید ... حالا مصمم شدم و با عزمی راسخ دارم تلاش می کنم برای تمرکز و دقت بیشتر.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 19:55  توسط پریا  | 

امام صادق علیه السلام :

مَنْ عابَ أخاهُ بِعَيْب فَهُوَ مِنْ أهْلِ النّارِ

هركس برادر (ايمانى خود را برچسبى بزند و او ) را متّهم كند از اهل آتش خواهد بود

.........................................................................................

                   

توسط والا مقام شعبه متهم شدم و به بهانه این اتهام بستن مقابل دیدگان همکاران و مشتری ها خورد شدم ... صدای بلند سرشار از نفرت و بغضش را تحمل کردم و دم نزدم.

ازش متنفرم.

ظهر یکی از مشتری های اهل قلم در لابه لای اعتراضاتش به او، تنها از کار و تلاش من تمجید کرد و بیشتر خشم او را بر انگیخت ... منی که صبح از طرف او به بی کاری و از زیر کار در رفتن متهم شده بودم.

نمی دونم چه مرضی داره ... چرا با من لج کرده؟، چرا به بهانه های مختلف تو هر اعتراضش باید اسمی از من باشه؟

حرفهائی که را که ماهها پیش در موردش می شنیدم و بی خیال و کمی خوش خیال طی می کردم نمود عینی پیدا کرده ... ازش متنفرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 20:25  توسط پریا  | 

امام حسین علیه السلام : خدایا! آن کس که تو را گم کرده چه به دست آورده و آنکه تو را یافته چه از دست داده (فرازی از دعای عرفه)

.........................................................................................................

دیروز یه خانم میانسالی مشتریم بود ... خیلی با مهر و محبت بود ... به انجام کاری تشویق و ترغیبش کردم اما خیلی مردد بود ... آخرش گفت فکرهام را می کنم و بعد تصمیم می گیرم ...دست بر قضا مشتری بعدی مردی بود که برای انجام همان کار آمده بود ... خانم قبلی به محض دیدن اون آقا، ازش پرسید : به نظرتون کار خوبیه؟ اون آقا هم گفت : مگه می شه فرشته خانم (یعنی من) چیزی بگه و بد باشه. زن فورا" نظرش عوض شد و تصمیمش را گرفت. آقائی که به من فرشته خانم گفته بود، از اون سلطنت طلب های متعصبه و جالبه که حتی روی آرم الله کارت ملیش را با آرم شیر و خورشید پوشونده با این حال خیلی به من احترام می ذاره.

                   

بعد که مشغول انجام کار خانم قبلی بودم متوجه شدم دبیر زیسته، تا سرم را بلند کردم که بهش بگم زیست تنها درسی بوده که تو دبیرستان ازش نفرت داشتم، چهره خندانش را دیدم و دلم نیومد حرفی بزنم که ذره ای بخوره تو ذوقش ... آنقدر ساده و دلسوز بود که حتی وقتی کارت شناسائی مفقودیش را پیدا کرد، اواخر وقت کاری  تلفنی بهم خبر داد تا به اصطلاح خودش منو از نگرانی در بیاره!                        

امروز به بهانه گلو درد سر کار نرفتم  ... نمی دونم اگه آقای معاون بفهمه که امشب قویترین مرد و خانمش مهمان ما هستند چه عکس العملی خواهد داشت؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 9:31  توسط پریا  | 

هرگاه کاری کردی آن را تنها برای خدا انجام ده، زیرا او فقط اعمال خالص بندگانش را قبول می فرماید. « رسول اکرم صلوات الله علیه و اله »

...............................................................................................................

                              

پیرزن کارش از صبح ناقص مونده بود و آخر وقت اومده بود پیش آزاده تا به سرانجام برساندش ... بعد از ظهر خلوتی بود ... من هم که بین آزاده و جیمی می شینم، مشغول انجام کار مشتری خودم بودم ... جیمی یه نخ گرفته بود تو دستش و دنبال چهارنخ زدن (درست کردن بسته های ده باندی از هر نوع وجه نقدی) بود ... پیرزن رو به چیمی با زبان گلایه گفت : «آقا شما هم یه ذره کار کنید. (و با اشاره به من و آزاده ادامه داد) همه اش که نباید خانمها کار کنند، این بنده خداها خسته می شن!» آنقدر پیرزن این جمله را تکرار کرد که جیمی نتونست ساکت بمونه و جواب داد: «این ها هم وقتی میرن خونه استراحت می کنند، یکی دیگه به جاشون کار می کنه.» و البته منظورش مردمهربون بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 21:20  توسط پریا  | 

حضرت فاطمه سلام الله علیها:

همانا سعادتمند کامل و حقیقی کسی است که امام علی علیه السلام را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

......................................................................................


                              

مدتیه که با یه مقام بالا تو شعبه حسابی درگیرم ... نفرت تو نگاه هر دو نفرمون کاملا" پیداست ... منم وقتی کسی را دوست ندارم نمی تونم چاپلوسیش را بکنم ... چند بار خواسته اساسی حالم را بگیره، اما من یا تو روش ایستادم و جوابش را محکم دادم یا خیلی خودم را خونسرد، آروم و بی تفاوت نشون دادم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ... نمی گم رفتارم نسبت به اون محترمانه است، که این طور نیست ... فعلا" باهاش لج کردم ... تو دو جبهه مخالف هم به آرامی در جنگیم ... خیلی ها دوستش ندارند.

جالبه که جیمی می گه: روز اولی ورودش به شعبه ما، از بچه ها پرسیده که سوگلی همون والا مقام کیه؟ و بچه ها گفته بودند منم ... حالا چی باعث می شه که دو نفر این طور تغییر رویه بدهند؟

به دلائلی فردا نمایندگانی از بانک مرکزی یکی از کشورهای خارجی قراره بازدیدی از چند تا از شعب بانکمون داشته باشند ... احتمالا" شعبه درجه یک ما یکی از همون شعب منتخبه ... دیروز رئیس جلسه مسخره ای گذاشته بود و بهمون می گفت: «خودتون را خوب آماده کنید. اگر در مورد پولشوئی ازتون پرسیدند، همگی بگید ما در برخورد با مشتری خیلی بهش دقت نظر داریم و کلاس ها و دوره های خاصی را در این باره گذراندیم» ... و ادامه داد: «واقعا" چنین دوره هائی از طرف بانک برگزار شده، البته خاص روسای شعب» ... چه طور جرات می کنند به ما دروغ گفتن را یاد بدن؟ اون هم با مطرح کردن در خطر بودن منافع بانک؟ وقتی که ما اصلا" توجهی به مسئله پولشوئی نمی کنیم و حتی گاهی اوقات مجبوریم مبالغی بیش از حد تعیین شده از طرف بانک مرکزی به مشتریان پرداخت کنیم بدون اینکه اسامی شون را طبق قانون به عنوان افراد مشکوک به بانک مرکزی گزارش بدیم؟ ... خنده داره که رئیس فکر می کنه ما احمقیم و یه سری چرندیات از خاطرات سالها قبل در رابطه با شجاعت هاش برامون تعریف می کنه که یعنی من فلانم و بهمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 14:9  توسط پریا  | 

از امیرالمومنان علی علیه السلام سوال شد؟ بدترین همنشین کیست؟ فرمود: آنکه معصیت خدا را در نظرت زیبا جلوه دهد. ........................................................................................................                             همه چیز از چند هفته قبل شروع شد: آقای «ح» از مشتریان بسیار مودب و محترم شعبه است ... پیش یکی از بستگانش کار می کنه و همیشه برای انجام کارهای بانکی اون شخص به ما مراجعه می کنه. چند سالی هست.  اوائل ماه زنگ زد شعبه، گفت مادرش مریضه و برای هزینه دوا درمان و بیمارستان به مبلغی نیاز داره ... از من خواست وجه مورد نیازش را به حساب کارتش واریز کنم تا ظهر پولم را پس خواهد آورد ... با توجه به شناخت قبلی، خواسته اش را برآورده کردم ... بعد از ظهر هم ضمن ابراز تشکر پولم را پس آورد ... مدام می ترسیدم که مبادا دوباره این اتفاق تکرار شه ... ترس من چندان هم بیراه نبود ... به خصوص با جریاناتی که از شعب مختلف به گوش ما می رسید ... چند روز بعد متاسفانه دوباره تماس گرفت و همون خواسته را تکرار کرد. گویا مادرش بستری بود ... تو رودربایستی قرار گرفتم و رضایت دادم ... برخلاف قولی که داده بود، پرداخت پول را به روز بعد موکول کرد و روز بعد هم آفتابی نشد ... چند روزی گذشت، قرضش را در شرایطی پرداخت که مشتری داشتم و از ترس آبروش نتونستم در حضور دیگری حرفی بزنم. یکی دو هفته بعد مجددا" تماس گرفت و باز هم همان حرفهای سابق را تکرار کرد ... خیلی راحت انگار که وظیفه ای دارم شماره حسابش را بهم داد تا حساب کارتش را پر کنم ... دلخوریم از لحن صدام پیدا بود ... نمی دونم چرا نتونستم بهش چیزی بگم. با خودم گفتم الان نیاز داره، هنگام مراجعه اش حتما تذکر می دم که حساب کارتت را پر کن، ناسلامتی فامیلت میلیاردره، به من چه ربطی داره ... نه تنها همان روز نیامد بلکه تا به الان که نزدیک به دو هفته از ماجرا می گذره خبری ازخودش نداده ... تا حالا دوبار باهاش تماس گرفتم، خجالت را کنار گذاشتم و بهش گفتم وقتی نیاز داری حسابت را پرکن یا بده همکارت این کار را برات انجام بده، حالا اگه خودت هم نمی تونی بیای بگو همکارت پدهی ات را بیاره بهم بده ... کلی بهانه های واهی آورد. ناسلامتی قول داده بود که امروز صبح اول وقت بانک باشه ... آخرش هم پیداش نشد ... می گن مَرده و قولش؟! ... بدترین چیز اینه که ببینی داره از اعتمادت سوء استفاده می شه.    
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 19:51  توسط پریا  | 

"خداوند بندگانی دارد که آنها را برای رفع حاجات مردم خلق کرده است" : پیامبر اکرم صلوات الله علیه و اله

.....................................................................................................

                                         

یه آقائی اومد و بدون نوبت نشست جلوی باجه آزاده ... آزاده هم که استاد پیچوندن همچین آدمائیه و عمرا" بخواد کار یکی را بدون نوبت انجام بده، فوری جاش را ترک کرد و رفت پیش یکی از بچه ها و مشغول حرف زدن با اون شد ... اون طرف هم که دید آزاده اومدنی نیست باجه پگاه را خالی دید و فوری نشست جلوی اون ... غافل از اینکه صدای یکی از اون مشتری های کلانترمون درخواهد آمد و به کارش اعتراض خواهد کرد ... آقاهه خیلی راحت یه فحشی نثار خانم کلانتر کرد ... کم کم پگاه هم وارد عمل شد و به اون آقا تذکر داد که باید بره شماره بگیره ... تو فاصله دریافت نوبت ِ آقای "بی ادب"، پگاه محض تادیب، یه مشتری گرفت ... چند دقیقه بعد دیدیم آقای "بی ادب" کاغذ شماره را پرت می کنه طرف پگاه و پگاه دوباره همون برگه را پرت می کنه طرف آقاهه ... "بی ادب"، پگاه را هم با حرفهای زشتی به باد ناسزا گرفت.

"بی ادب" که دست بر قضا جوان رعنائی هم بود، در کمال وقاحت در توجیه رفتارش گفت: شما وظیفه تون مشتری مداریه، هر چی من می گم باید بگید چشم !!! .... قابل توجه همون آقا: " نوکر بابات غلام سیاه ".

با دیدن صدباره فیلم "مسابقه پرتاب پگی و مشتری" همراه با اشکهای پگاه، کلی خندیدیم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 21:42  توسط پریا  | 

حضرت علی علیه السلام: «بهترین ثروت آن است که با آن وظیفه ای واجب انجام شود»

....................................................................................................


                 

دیروز نوشت: داشتم با ملانی تلفنی صحبت می کردم ... تمام بچه ها از سر بیکاری جمع شده بودند بالا سرم و کلی نامه فدایت شوم از جانب مردمهربون برام تایپ کرده بودند و به مونیتور و دور و برم چسبونده بودند و می خندیدند ... آقای انگیزه هم یه برگه داده بود دستم و می گفت: بنویس انگیزه ات چی بوده؟ ... نفهمیدم به ملانی چی گفتم و چی شنیدم اما بعدش بلائی به سر بچه ها آوردم که دیگه پشت دستشون را داغ کنند و کاری به کار من نداشته باشند ... اما نمی دونم چرا از رو نمی رفتند! و اصولا" هیچ وقت از رو نمی رن! ... یکی از بچه ها یه دفتر انداخته بود رو میزم تا دور و برم را کثیف کنه ... اومدم دفتر را بندازم رو میز خودش، دفتر تو هوا چرخی زد و خورد تو کله اش ... رئیس هم همه چیز را دید ... تو کِش بازی ها هم چند باری مچمو گرفت ... با نگاه تاسف باری از دور ما (خصوصا" من) را زیر نظر گرفته بود ... یکی از بچه ها از زیر میزش کاغذ گلوله می کرد و پرتش می کرد طرف من ... متاسفانه آدمیم که نمی تونم تو این جور مواقع ساکت بشینم و باید مقابله به مثل کنم حالا زبانی یا عملی، به همین خاطر این شیطنت ها آنقدر ادامه پیدا می کنه تا یه بلائی سر یکی بیاد.

دیگه خودم هم خسته شدم ... با وجود علاقه فراوان به آزاده می خوام جام را عوض کنم اما نمی ذاره ...  بچه های خیلی خوبی هستند که باهاشون راحتم چون من به راحتی با هر کسی صمیمی نمی شم اما من از خودم خجالت می کشم ... هر روز تصمیم می گیرم آدم شم اما آخرش یه خرابکاری به بار میارم ... حالا اگه تو یه محیط بسته دخترونه بودم مشکلی نداشت اما بانک ... .

به آزاده گفتم با من زیاد حرف بزن تا از بقیه غافل شم و کم کم بتونم رفتارم را تغییر بدم ... می خوام جلوی بچه ها و عکس العمل هاشون مقاومت کنم ... باید مقاومت کنم ... باید.

امروز نوشت: امروز واقعا" معرکه بودم ... از خودم خیلی خوشم اومد ... نمره ای نزدیک به بیست به خودم می دم ... صدای بچه ها دراومده بود ... خدایا کمک کن همیشه این جوری باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 17:42  توسط پریا  | 

محموله ای از پارچه های گران قیمت را که به امام جواد علیه السلام تعلق داشت، برای آن حضرت می بردم. بین راه همه آنها را دزد برد. خودم را باختم. نگران بودم که نکند امام مرا به خاطر این ضرر بازخواست کند. اما خبر که به امام رسید، در نامه ای برایم نوشت: « جان و اموال ما همه از بخشش های گوارای خداوند و عاریه های او نزد ما هستند. هر اندازه از آنها را که صلاح بداند، در شادی و خوشی های خود مورد استفاده قرار می دهیم و هر مقدار را که خودش بخواهد و صلاح بداند، از ما می گیرد و در برابر آن به ما اجر و پاداش می دهد. آنکه جزع و نابردباری اش بر صبر و بردباری او غالب آید، مزد و پاداشش نابود خواهد شد و ما از این امر به خدا پناه می بریم ».

آرام شدم.

                 (تحف العقول ص 456 به نقل از همشهری خانواده)

..................................................................................................

                                  

صدای اذان مرحوم موذن زاده فضای شعبه را پر کرده بود ... تازه داماد رو به دور و بری هاش از روح معنوی حاکم بر صدا تعریف می کرد ... یه فضای عرفانی و خدائی حاکم شده بود که البته از محدود اوقات این چنینی بانک بود ... همه رفته بودند تو فکر و هر کس داشت به حال و هوای اون موقع اش فکر می کرد و لذت می برد ... تازه داماد ادامه داد: می دونید وقتی این اذان را می شنوم یاد چه چیزی می افتم؟ ... بقیه بیشتر رفتند تو فکر و داشتند دنبال جوابی می گشتند ... خود تازه داماد همه را از تو فکر و خیال در آورد و گفت: « یاد آبگوشت می افتم. بچه بودم ناهار آبگوشت می خوردم و این اذان را می شنیدم » ... همه زدند زیر خنده و مشتری ها هاج و واج تماشا می کردند.

رئیس به تازگی از سفر خارجه اش برگشته ... جالبه که قبل از رفتن بچه ها بهش سفارش کردند: « رئیس! سوغاتی برامون کانگورو بیار!! » حتی دخترک شاداب شعبه موقع خداحافظی رئیس را از زیر قرآن رد کرد ... خلاصه که رئیس برگشت اما نه تنها هیچ کانگوروئی برای کسی نیاورد بلکه حتی دریغ از یک دونه شکلات! ... فردای اون روز باز هم همه چشم به دستهای رئیس دوخته بودند اما باز هم افسوس! ... رئیس یه کتاب آورده بود و داشت به آقای معاون تصاویر نقاط دیدنی و گردشگری اون کشور را نشان می داد ... وقتی چشم آقای معاون سیر شد بهش گفتیم: « طعم شکلات های کانگوروئی شکل چه طور بود؟ » ... آب از لب و لچه اش آویزون شد!

نمی دونم چه طور شد که به صرافت یادگیری پرتاب کِش افتادم ... چند روز پیش خیلی از بچه ها تو مود یادگیری بودند و کِشهای زیادی از این ور به اون ور پرت می شد ... بعد از تمرین های زیاد من هم یه چیزهائی یاد گرفتم و قراره از اون به عنوان یه واکنش دفاعی استفاده کنم ... حالا هرکی یه نگاه چپ بهم بکنه با کش می زنمش ... چند نفری را هم زخمی کردم، دوتاش به صورت همکاران برخورد کرده ... یکیش هم به صورت خودم اصابت کرده.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 21:3  توسط پریا  | 

 بدانید که در حقیقت مال و فرزندان شما وسیله آزمایش شما هستند و پاداش بزرگ برای قبول شدگان نزد خداست. (سوره انفال آیه 28)

.................................................................................................

                    

چند روزیه که همسر ملانی جانم رفته سفر و دوست خوب من شدیدا" دلتنگش شده ... مردمهربون هم چند روز آخر هفته به یه سفر کاری می ره ... زمان را برای جمع شدن با دوستان مناسب دیدم و ترتیب یه مهمانی خودمانی را دادم ... اینجوری ملانی هم از دلتنگی درمیاد و کمتر اشک می ریزه.

دیروز قویترین مرد به طرز شگفت آوری از من پرسید: « نمی خوای منو خونتون دعوت کنی؟ » ... یکی دیگه از بچه ها هم می خواست یه جمع از آقایون همکار را خونمون دعوت کنه. چرا فکر کرده بود خونه ما جای مناسبی برای یه مهمانی مردانه است؟!!! ... نمی دونم چرا این آقایون همکار دست از سر ما بر نمی دارند!!.

 

به هرحال قویترین مرد فوق العاده مودب رفتار می کنه و  تکیه کلامش " استدعا می کنم " و " امرتون مطاع" هست ... از سفر کاشان هم با مردمهربون آشنا شده ... آخر هفته بعد او و همسرش را به منزل دعوت کردم البته با شرط اتمام مهمانی در ساعت 10:30 شب به افتخار بد خواب نشدن پریا خانم ... بعد از دعوت بعضی از بچه ها صداشون در اومده ... در جواب اونها گفتم : « هروقت تاهل اختیار کردید به روی چشم » ... حالا آقا جیمی در به در به دنبال همسر می گرده! ... نمی دونم چرا این آقایون همکار دست از سر ما بر نمی دارند!!.

از امروز هم بچه ها به رهبری آقای انگیزه در حال تدارک سفر به طالقان هستند ... هر چه گفتم ما نمی آئیم به خرجشان نرفت ... نمی دونم چرا این آقایون همکار دست از سر ما بر نمی دارند!! ... انگار ما پای ثابت تورها شده ایم!! ... هیچ کس نخواد بره من و مردمهربون باید بریم!!.

بالاخره با وقفه ء تقریبا" دو ماهه ای که در آموزش رانندگی من پیش اومد، کلاس های عملیم تموم شد و اگه فرصت شد و کتاب آئین نامه را خوندم هفته بعد امتحان می دم.

چه قدر این روزها وقتم فشرده است؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 19:10  توسط پریا  | 

تعلل ورزیدن و منت نهادن احسان را ناگوار می کند: امیرالمومنین علی علیه السلام

....................................................................................................

حالم داره به هم می خوره ... آخه تا کی من و اون باید تو یه شعبه باشیم و اراجیف اون به گوش من برسه ... تپل از اولش هم چندان با من احساس راحتی نمی کرد و به خودش اجازه نمی داد بیاد ور دل من، برام درد دل کنه ... می خوام صدسال از این درد دلها نکنه!!! ... پیش تر با دکتر رابطه صمیمانه ای داشت و مدام در گوشش حرف می زد. من هم کاری به کارش نداشتم.

الان که اکثر بچه ها عوض شدند وحتی دکتر هم منتقل شده، چسبیده به آقا جیمی و حرفهاش را به اون می زنه ... با اون صدای بلندش حداکثر یه متر با من فاصله داره و طبیعیه که من خیلی از حرفهاش را به راحتی می شنوم ... هر چه قدر هم که سرم به کار خودم گرم باشه باز هم با اون صوت بلندش یه چیزهائی به گوشم می رسه و من فقط چندشم می شه وگاها" عصبی هم می شم ... جیمی که خودش مشکوک می زنه وقتی با اون گرم می گیره بیشتر اونکاره و مشکوک به نظر میاد ... از هردوشون می ترسم.

امروز نمی دونم داستان چه کسی را برای جیمی تعریف می کرد اما خود تپل اصلا حال مساعدی نداشت و تو اون وضعیت می گفت: « ... رفته حشیش کشیده، جنسش مرغوب نبوده، اُوِردوز شده ( یا کرده؟) مُرده. » ... حالم بد شد، انگار که جون دادنش را به چشم می دیدم ...اوردوز دیگه چیه؟ ... فکر کنم تا چند وقت دیگه چیزهای جدید زیادی یاد بگیرم.

راه می ره تو شعبه و به راحتی ماجراهای خودش و دوست پسرش را برای همه تعریف می کنه ... ای کاش رابطه شون سالم بود. حتی ار بخشهای ناسالم و غیر اخلاقیش هم حرف می زنه ... با دوست پسرش به مسافرت چند روزه هم می ره ... چند وقت پیش برای جیمی از روابط خصوصی خودش و دوستش حرف می زد! ... یه بار هم بهش گفت: برو آب شنگولی ( مشروب ) بخر، بیار با هم بخوریم! ... ناسلامتی دو بار هم به عمره مشرف شده!!!

خدایا من چه گناهی کردم که باید چرت گوئی های این دختر را بشنوم و دم نزنم؟  

                         

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 22:26  توسط پریا  | 

مطالب قدیمی‌تر