تبليغاتX
پریا

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

هرکه می خواهد بداند چه منزلتی نزد خدا دارد بنگرد منزلت خدا نزدش چگونه است: امام صادق علیه السلام

...................................................................................................

ناسلامتی یه روز خواستم کتاب بخونم، هنوز چند صفحه نشده پلکهام سنگین می شه و خوابم می بره ... به خودم که میام می بینم ساعاتی خواب بوده ام ... نمی دونم به خاطز هوای بهاره یا چیز دیگه؟

زمانی که جنوب ساکن بودیم، با اومدن فصل بهار انگار همه مردم همین طور می شدند ... هوا گرمتر شده بود و کولرهای گازی هم روشن، چشمها خواب آلود بودند ... خواب زیر باد کولر چه قدر می چسبید!! ... بعضی از واحدهای درسی دانشگاهم که کلاسهاش صبح اول وقت برگزار می شد گاها" قربانی خواب صبحگاهی می شد. مثلا" یادمه درس مقاومت مصالح را حداکثر یکی دو جلسه سر کلاس حاضر شدم! ... به خاطر خوندن شب امتحانش حالا اصلا" یادم نمیاد که اصلا" اون درس چی بود ... فقط یادمه که شیرینی اون درس را شب امتحان حس می کردم، حظی که با حضور دو جلسه ایم بر سر کلاس ازش بهره ای نبرده بودم.

از صبح اتو زدن لباسها را پشت گوش انداختم ... حوصله ام را سر می بره، خیلی وقتها هم محول می شه به مردمهربون اما انگار فرصت زیادی باقی نمونده و ناچارم این دفعه خودم این کار را انجام بدم ... نمی شه یه کاری کرد لباسها چروکیده نشن؟

دیروز با رفقای نزدیک خونه ملانی جمع شده بودیم ... قبلا" که همه تو یه شعبه بودیم، اما حالا تنها کسی که از اون جمع تو اون شعبه باقی مونده خودمم ... یه اشتباهی کردیم و پیشنهاد تماشای فیلم دادیم اما انگار فیلمش تمامی نداشت ... آزاده حوصله اش سر رفته بود و می گفت: «بچه ها بیائید با هم حرف بزنیم» من موندم این دختر این همه حرف از کجا میاره ( نیست که خودم پرحرف تر تشریف ندارم!) ... تمام شدن فیلم همانا و تاریک شدن هوا هم همانا! ... یاد گرفتم که تماشای فیلم همیشه خوب نیست و برای هر جمعی هم توصیه نمی شه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 17:59  توسط پریا  | 

هرگز از هم دينان خود بدگوئي و عيبجويي نكنيد و با القاب زشت و توهين آميز همديگر را صدا نكنيد (سوره حجرات آيه 11)

 

..........................................................................................

 

بهترين روش براي به خشم آوردن تاميلا كوچولو:

 

ما: فسقلي! تاميلا را ولش كن / تاميلا(با فرياد): نه ولش نَتُن / - : ولش كن/ - : ولش نَتُن. (دور تسلسل و آخرش فريادهاي گوش خراش و عاجزانهء تاميلا)

 

*

 

آخر سال تحصيلي اردو رفته بوديم مشهد ... يه شب من و ليلا(نزديك ترين دوست هم دانشگاهي و هم واحديم) تنها تو صحن جامع داشتيم قدم مي زديم (چون تا دقايقي بعد قرار بود جلسه شوراي مركزي تشكلمون مون اونجا تشكيل شه) ... درد دل مي كرديم و ديگه حسابي جو گير شده بوديم... از دور دو تا طلبه را ديديم كه عبا به دوش دارند بهمون نزديك مي شن ... من و ليلا كه تو يه فاز معنوي بوديم، همزمان با هم گفتيم چه قدر اين لباس بهشون مياد، اين طلبه ها چه حس و حال قشنگي بايد داشته باشند!!! ... كمي بعد متوجه شديم كه اون دو نفر مرد مهربون و دوستش هستند ... شوكه شديم ... فكر مي كرديم طلبه اند ولي ... به زور خودمون را كنترل كرديم و مانع خنديدن به اشتباهمون شديم  ... واقعيتش اين بود كه من تا اون زمان نمي دونستم كسي به غير از طلبه ها هم عبا مي پوشه ... چند سفر بعد خودم يه عباي كِر ِم قشنگ براي اوقات راز ونياز مردمهربون خريدم تا خاطره اون سفر هميشه يادم بمونه.   

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 12:49  توسط پریا  | 

خداوند بندگان خود را كه گناهكارند، با كمبود ميوه ها و جلوگيري از نزول بركات و بستن در ِ گنجهاي خيرات آزمايش مي كند براي آنكه توبه كننده اي بازگردد و گناهكار دل از معصيت بكند و پند گيرنده پند گيرد و بازدارنده، راه نافرماني  را بر بندگان خدا بندد و همانا خدا استغفار و آمرزش خواستن را وسيله دائمي فرو ريختن روزي و موجب رحمت آفريدگان قرار داد... (خطبه 143 نهج البلاغه)

 

.....................................................................................

 

5سال پيش همين روزها كه مصادف با ايام فاطميه بود مدينه بودم ... حج دانشجوئي ... يادمه اونقدر خون دل خوردم تا رفتنم جور شه ... به قول «الي» براي هر كاري مشكلات زيادي پيش پامه ... حالا «الي» منظورش اينه (البته در سفرهاي زيارتي) كه تلاش نكن، طلبيده نشدي (به گفته خودش نمي خوان ببيننت) ... اما به نظر من اين سختي ها قشنگ ترش مي كنه و باعث مي شه بيشتر از موقعيت ها استفاده كني و قدر بدوني.

 

حول و حوش 23 تير82 اعزام از شيراز ... به همراه دانشجويان ساير مناطق دور و بَر ... از دانشگاه ما، من و دو دختر ديگه، الهام و شيوا( كه سُنّي بود) ... با يه ساك گنده تك و تنها رفتم شيراز، يكي دو روز هم تو يه خوابگاه ساكنمون كردند و بعد با يه هواپيماي درب و داغون وطني پريديم.

 

نمي دونم چرا ما سه نفر هم دانشگاهي كه از قضا هم اتاق هم بوديم، از هيچ يك از برنامه هاي كاروان اطلاع نداشتيم ... مثلا" هر روز يه ساعت خاصي جلسه اي برگزار مي شد كه برنامه هاي اونروز را هماهنگ مي كردند و در مورد مكانها و اعمالشون اطلاعات مي دادند ... اما من و هم اتاقي هام تنها در جلسهء (فقط يك جلسه) پيش از اعزام شركت كرديم ... و هيچ وقت با كاروان خودمون براي زيارت نمي رفتيم مگر زماني كه بازديدي از مكانها و مساجد اطراف با اتوبوس برگزار مي شد.

 

هنوز هم نمي دونم چرا اونقدر شاد بوديم و سر به هوا ... شايد چون مي دونستيم كلاسها چنگي به دل نمي زنه و ما خودمون واردتريم!!!.

 

مثلا" تو مسجدالنبي چندتا ستونه كه هر كدام يه سري آداب خاص خودش را داره يا سكوي اصحاب صُفّه ... من قبلا" تو كتابها در موردشون خونده بودم ... در چندمين زيارت سه نفره مان به ناگاه متوجه شديم كه اين مكانهاي پرستون نزديك به آرامگاه حضرت رسول كه عده اي براي نماز خواندن در آنجا سر و دست مي شكنند همان مكان فوق الذكره ... حالا اقامتمون تو مدينه به نيمه رسيده بود و ما تا اون زمان در غفلتي ناجوانمردانه بوديم ... خلاصه كه همچين مواردي كم نبود.

 

يه روز تازه واردِ صحن مسجدالنبي شده بوديم كه دوتا دختر ايراني بهمون پناه آوردند ... دزدي نابكار كفشهاشون را برده بود و براي دقايقي تا خريدن كفشي نو، كفشهامون را بهشون قرض داديم ... آن دو هم در باب ازدواج دعاي فراواني برامون كردند.

 

پرواز برگشتمون ايضا"‌با هواپيماي درب و داغون وطني در سپيده دم بود ... در جده وقت نماز صبح داخل نشده بود و با فرود هواپيما در شيراز نماز صبح قضا بود ... يعني بايد نماز در طول پرواز خوانده مي شد ... از كابين خلبان اعلام شد لطفا" نمازهاتون را نشسته بخونيد و از جاتون تكون نخوريد!!! ... من باب ارج نهادن به اين فرمايش، مسئولين كاروان ما اصلا" نماز نخوندند!!! ... يه تعداد از بچه ها هم از مسئولين تبعيت كردند و بقيه هم ايستاده نماز صبحشون را خوندند ... و من از عمق تاثير اعمال حج بر اعضاي كاروانمان بسي شگفت زده بودم!!! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 21:44  توسط پریا  | 

 

پیامبر اکرم صلوات الله علیه: انّ الدنیا لَو عَدَلَت عندالله تبارک و تعالی جَناحَ بَعوضةٍ لما سَقی الکافرَ منها شَربةً مِن ماءٍ.

اگر دنیا نزد خداوند تبارک و تعالی به اندازه بال پشه ای ارزش داشت جرعه ای آب از آن به کافر نمی نوشاند.(من لایحضره الفقیه ج 4 ص362 )

 

....................................................................................

 

 

                      سعی

 

 

احتمالا" ماه رمضان سال 82 بود ... الی هم اومده بود خوابگاه (جنوب) پیش من ... اکثر بچه های سوئیتمون ورودی قبل از من بودند ... یادش به خیر چه حالی می داد با بچه های سال بالائی تو یه واحد!!! ... جو سوئیتمون مثبت تقریبا" مذهبی بود، بچه ها خیلی رفیق اما شیطون بودند ... شب احیاء بود؛ بعد از شام، چند دستگاه اتوبوس جلوی خوابگاه دخترها حاضر بود تا افرادی را که می خواستند تو مراسم احیاء دانشگاه شرکت کنند را به محل مورد نظر برسونند ... من و الی به همراه سایر عناصر سوئیت، اکیپی سوار یکی از این اتوبوس ها شدیم ... در مکان برگزاری مراسم هم همگی نزدیک به هم نشستیم ... سخنرانی تموم شد و مداحی شروع ... مداحی توسط دو تا از دانشجوهای دانشگاهمون انجام می شد ... همین طور که با صدای حاج صادق همگی تو کوچه های بقیع قدم می زدیم، به ناگاه با صدای آقا مرتضی افتادیم تو خاکی های کربلا ... فکر کنم حاج صادق هم دست کمی از ما نداشت و حسابی جا خورده بود ... ما هم همه حیرون یه جائی بین عراق و عربستان تو هوا معلق مونده بودیم ... تا امدیم با فضای کربلا اخت بگیریم، این بار با رشادت حاج صادق افتادیم تو مدینه ... بالاخره نه فهمیدیم تو مدینه چه خبره و نه تو کربلا! ... کار به جائی رسید که آقا مرتضی هم یکبار در یکی از این روضه قاپی ها برگشت گفت: سعی صفا و مروه می کنیم بین مدینه و کربلا ... من هم که به قول دبیر ادبیاتم با دیدن  یه سوراخ تو دیوار از شدت خنده روی زمین ولو می شم؛ با وجود مرض سرگیجه، زدم زیرِ خنده ... از اون خنده ها !! ... مگه تمومی داشت!!! ... افرادی با وضعیت مشابه من هم پیدا می شدند ... کمی بعد با یادآوری فضا و شان مجلس، بر نفس غلبه کردم ... دیگه آقا مرتضی به اوج هنرنمائیش رسیده بود ... الی که جلوی من نشسته بود با ناله * اِ ، اِ * از حالت سکوت خارج شد ... همزمان با الی، زری هم سوئیتیم که نزدیک من بود با صدائی سکسکه وار شروع به گریه کرد ... در این فکر بودم که خدایا امشب چرا اینگونه ام، آبروی مجلس را حفظ کن ... به ناگاه با صدای هق هق بلند *اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ* ممتدِ الی و گریه سکسکه ای زری من و لیلا و بچه های واحد زدیم زیر خنده و سیل دستمال کاغذی را نثار روی آن دو بزرگوار مایه فخر و مباهات واحد*40 کردیم.

 

هنوز هم بعد از سالها با به یادآوری خاطرات اون شب لبخند به لب میاریم. یاد سعی صفا و مروه به خیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 23:4  توسط پریا  | 

مولی علی علیه السلام:

خود، عهده دارِ ادب کردن نفس خود باشید و آن را از عاداتی که خوشایند اوست بگردانید.

 

..............................................................................................................

 

من و الهام بعد از یکسال و اندی همدیگر را تو همین بلاگ پیدا کردیم ... یه سال بعد از من تو رشته عمران  وارد دانشگاه شد... دختری که با یه بار دیدنش مهرش به راحتی به دلم افتاد و تصویرش تو ذهنم ثبت شد ... یه دختر شیرازی قدبلند، مانتوئی، محجبه و با وقار ... دختری آرام وفوق العاده مهربان ... آنقدر مهربان که با شنیدن اسمش پیش از هر چیز مهربانی زائد الوصفش به یاد میاد.

با مهاجرت خانواده از جنوب خوابگاهی شدم ... الهام هم خوابگاهی بود ... به مرور بیشتر با هم آشنا شدیم ... سرش به کار خودش گرم بود و تو کار کسی کنجکاوی نمی کرد ... یار جدا نشدنیش مریم.ع بود یه شخصیت بی نظیر، باهوش و خوش فکر ... هم رشته ام بود و من خیلی بهش علاقه داشتم ... بعد از مدتی هر دو چادری شدند.

ترم آخر چند واحد بیشتر نداشتم ... یکماه قبل از امتحانات رفتم  جنوب تا کم کم خودم را آماده امتحانات کنم ... رفتم واحد *10 که یکی از بستگان نزدیکم اونجا بود ... پیش الهام و مریم ... اون واحد حال و هوای خیلی خوبی داشت ... رفاقت ده نفری که اونجا ساکن بودند زیاد بود برخلاف بسیاری از واحدهای دیگه ... سالی هم مامان  بچه ها بود هم آشپزشون ... دم پختهای خوشمزه ای درست می کرد (چون عاشق دم پختم آشپزی سالی در مقایسه با بقیه دوستانش بیشتر برام تداعی می شه) ... الهام از همون موقع عاشق سیب بود (البته الانم به نوع کالش خیلی علاقه داره) ... هر وقت  می دیدمش مشغول خوردن سیب زرد بود ... زمانی که فیلش یاد هندستون می کرد ما را به شنیدن نوای نِی ای مهمان می کرد ... به زبان انگلیسی و شعر علاقه داشت.

از چند جهت الهام و دوستان *10 واقعا" نوبر بودند ... بعضی وقتها که لنگ ظهر از دانشگاه میومدم، می دیدم که چراغها خاموشه و خوابالوها هنوز در خواب نازند ... البته شب زنده دار هم بودند ... سوئیتشون هم که اِندِ نظافت بود ...  سالنشون معمولا"ریخت و پاش بود ... آشپزخونه و یخچال که دیگه حرفش را هم نزن ... ظرفها همه از تمیزی برق می زد (البته عنایت داشته باشین که افعال همه معکوسند) ... من نمی دونم چرا اونقدر ظرف داشتند ... انگار هر کس به جمعشون اضافه و بعد ازشون جدا می شد ظرفهاش را به عنوان عتیقه ای از عهد عقیق به یادگار می گذاشت و بقیه هم به عنوان یادگاری از فلانی با جان و دل از اون محافظت می کردند و در مواقعی هم فاتحه ای نثار روحش می کردند ... تازه از تمیزیِ گاز و کمد که مثلا" همون کابینت آشپزخونه شون بود، به منظور نریختن آبروی مومن حرفی به میان نمیارم ... بچه های سوئیت اصلیم *40 در موارد مذکور در پاراگراف بالا دقیقا" نقطه مقابل بودند.

بعد از قرنی یکی کُزِت می شد ... حیفم میاد نگم که " در هر بار جارو زدن واحد*10 فقط چند گونی خاک و زباله جمع می شد" ... در واقع این مطلب حاکی از اونه که الهام و دوستانش انسانهایی خاکی و جارو زنان بسیار قهاری بودند نه این که خدای نکرده سوئیتشون کثیف باشه ... اما یه مشکل اساسی که هیچ ربطی به اون بچه ها نداشت چکه کردن لوله های آب در برخی نقاط کور بود.

بچه ها می دونستن که من چای زیاد می خورم ، به همین خاطر هر کی به روش خاص خود خوابگاه چای درست می کرد، من را هم  به بزم فرا می خوند ... خاطرات چای خورون فراوانی داریم.

الهام تو جمع دوستان برخلاف ظاهر آرامِش خیلی شاداب و سرزنده ست ... خنده های قشنگی داره ... از بلبلان فعال هم محسوب می شد ... به خصوص تو اردوی میشداغ! ...  همراهیش، هم به علت بلبل بودنش بود و هم ارادت وافرش به عباس آقا.

تو یکی از اردوهای مشهد با هم بودیم ... وقتی به اتاق الهام و دوستانش می رفتم، از مجرای کولر صدای آقایون را بدون اینکه خودشون خبرداشته باشند به راحتی می شنیدیم و به حرفهای رد و بدل شده بینشون که بدون هیچ تلاشی به گوشمان می رسید، حسابی می خندیدیم.

الهام مسئول واحد خانمها تو یه کانون بود که همان اواخر یکی از بچه های متعهد دانشگاه راه اندازیش کرده بود ... جمعه ها با هم می رفتیم جائی و به بچه های بی بضاعت در سه مقطع دبستان، راهنمائی، دبیرستان درس می دادیم و اشکالاتشون را رفع می کردیم ... هر کدام چند شاگرد داشتیم ... من ریاضی و عربی درس می دادم ... الهام هم فکر کنم ریاضی و زبان ... یادش به خیر چه جمعه های خوبی داشتیم ... حیف که دوره کوتاهی بود.

داستان های دوستان الهام هم شنیدنی بود ... قصه ازدواج سالی ... فی فی خانم که همسر سربازش به زحمت تونست خودش را به جشن ازدواج دانشجوئی برسونه و با پوتین سربازی تو مراسم حاضر شد. هنوز عکس پوتینش را دارم ... فافا که در وقت خواب به نور حساس بود ... برنده شدن همسر یکی دیگه از بچه ها تو قرعه کشی بزرگ بانک و ...

در حال حاضر  الهام دانشجوی ارشد عمرانه و مصداق این فرمایش حضرت رسوله  که می فرمایند: هرکس باطن خودرا نیکو سازد، خداوند ظاهر او را نیکو گرداند.

 

پ.ن1: از الهام و دوستانش که در نبود من هوای فامیل عزیزم را داشتند بسیار سپاسگزارم.

پ.ن2 : یادم رفت در مورد جشن تاجگذاری(احتمالا) امام زمان علیه السلام که توسط بچه های واحد *۱۰ گرفته شد و کیک و تنقلات خوشمزه ای هم خوردیم بنویسیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 19:14  توسط پریا  | 

 

"و ما آنچه از قرآن فرستادیم شفای دل و رحمت دل برای اهل ایمان است" (سوره اسرا آیه 82)

 

........................................................................................................

                   

                      نرگس

 

      

         چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی      

 

                                              

                                                سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی

 

 

........................................................................................................

 

اواخر تحصیلم در دانشگاه بود ... در همان ابتدای ترم، جوانی همه نگاه ها را به خودش جلب کرده بود ... خیلی ها در موردش حرف می زدند ... تنها بود ... آرام و قرار نداشت ... دیدنش در خاطر می ماند ... مدام در حال حرکت بود ... دانشجوی یکی از رشته های پایه ... شنیده بودم تا قبل از آن زمان در رشته اش از قوی ترین ها بوده ... اما حالا احتمالا به تنها چیزی که نمی اندیشید همان درس بود ...  فقط و فقط راه می رفت ، سر کلاس ها حاضر نمی شد اما هر روز ساعتها در دانشگاه بود و غرق در عالم خیال خود حرکت می کرد ... می گفتند به تازگی برادرش را در تصادفی از دست داده و حال همراه همیشگی اش نشئگی بود و خماری ... در کلاس درس روشهای تولید 2 نشسته بودیم ... معمولا" خانمها همان دو ردیف اول کلاس را هم پر نمی کردند ... از ردیف سوم به بعد هم آقایون نشسته بودند ... مثلا" همه غرق در فرمایشات گوهربار استاد، در حقیقت در فکر و خیال خود غرق بودیم ... به ناگاه همه نگاه ها به چارچوب در خیره ماند ... حتی استاد نیز خاموش به آن طرف می نگریست ... جوانک مدهوش آنجا ایستاده بود ... با همان چشمان خمار نگاه بی قیدی به کلاس انداخت ... و با وجود وحشت دختران وارد کلاس شد ... فکر نمی کردم حوصله رفتن تا ته کلاس را داشته باشد، به همین خاطر از ترس آینکه مبادا در صندلی خالی کنار من جای بگیرد و مسیرِ رفتنم را سد کند بی قرار بودم و در دل خدا را صدا می کردم ... بحمدالله از کنار ما رد شد و روی یکی از صندلی های ته کلاس نشست ... آرامش دوباره بر کلاس حاکم شد و استاد مبحث قبلی را ادامه داد ... چند دقیقه بعد صدای بی حالی خطاب به استاد از ته کلاس بلند شد: کبریت داری ؟ ... هیچ کس جرات پچ پچ کردن هم نداشت ... استاد با آرامی نه ای گفت ... جوانک بلند شد و از کلاس خارج شد تا به حرکت همیشگی خودش ادامه دهد.

مدتی ناپیدا بود ... یکی دوماه بعد که دیدمش به کلی تغییر کرده بود ... او پاک شده بود.

 

پ . ن : نمی دونم منشا ترس غیرعادی من از افراد معتاد چی بوده؟ تا یکی دو سال پیش حتی از رد شدن از فاصله چند متری شون هم به وحشت می افتادم. حالا کمی روبراه تَرَم . ترسم کامل برطرف نشده اما دیگه مثل سابق غش نمی کنم. هرچی بوده بین من و الی مشترکه چون اون بدتر از منه. اما منشا مشکل ما، تو فسقلی به جای به اثر گذاشتن ترس، ایجادعشق و علاقه عجیبی بود که او در نوجوانی به پلیس شدن داشت اون هم در دایره مبارزه با مواد مخدر. هنوز هم از پلیس شدن بدش نمیاد و برنامه های تلویزیونی مرتبط را که من و الی جرات دیدنش را نداریم با دقت عجیبی دنبال می کنه. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 19:11  توسط پریا  | 

 

لا تدوم النعم الا بعد ثلاث: معرفة بما یلزم الله سبحانه فیها . و اداء شکرها و لا یعیب فیها

 

نعمت نپاید مگر با سه چیز: فهم آنچه خدای سبحان را درباره آن رواست . شکرگذاری نعمت و عیب نکردن آن (امام جعفر صادق علیه السلام)

 

..................................................................................................

 

با دیدن این پست یاد یه ماجرائی افتادم مربوط به دوران دانشگاه که تو خوابگاهمون اتفاق افتاده بود:

 

نوروز 82 ...

 تو عید دیدنی خونه خاله خانم افراد زیادی از فامیل حاضر بودن ... یکی از بچه ها گفت من یه راهی رو می شناسم که هم اسم همسر آینده و هم زمینه شغلی و تحصیلیش را مشخص می کنه و جون میده برای سرکار گذاشتن. 

 به این ترتیب عمل میشه : در مقابل حاضرین در ظرفی مقداری کاغذ باطله ریخته، آتش می زنیم و دراین حین مدام دعا خوانده و ذکری می گیم ... بعد که آتش خاموش شد، خاکسترش را با یک دست برداشته و بر روی دست دیگه می کشیم (از مچ دست به سمت بازو) ... خواندن ورد و ذکر هم همچنان ادامه داره ... با کشیدن خاکستر اسم و زمینه تحصیلی همسر شخصی که از ابتدا با نیت او کار شروع شده بود مشخص می شه ... حالا مسئله اساسی ظهور نوشته ها روی دسته ... این کار به راحتی انجام شدنیه ... به این ترتیب که در ابتدای نیت هر فرد، در ظاهر نشان دهیم که باید وضوئی به نیت او گرفته شود و بعد به جای وضو با صابون اسم شخص و رشته اش را روی دست نوشته و چون خاکستر جذب این قسمت نمی شه، به راحتی نوشته ما ظاهر شده و قابل خواندن و رویت هست ... تو اون مهمونی خانوادگی هم این مسئولیت را گردن من انداختن که وجهه خاصی تو فامیل دارم و برای تاکید بر صحت عمل ... من هم اول از همه دخترخاله بخت برگشته ام مونا را سرکار گذاشتم ... آنقدر نقشم را خوب بازی کرده بودم که بعدها که مونا خواست ازدواج کنه مدام نتیجه کار اون شب من را به یاد می اوردند و همچنان به اون اعتقاد داشتند ... حتی با وجود برملا کردن اسرارم.

بعد از عید قرار شد با توجه به همان وجهه مثبت ذکر شده، بچه های سوئیتمون را سرکار بذارم (تو سوئیت ما حدود 12نفر ساکن بودند) ... اول از همه (شورا) را انتخاب کرده بودم که به تازگی عقد کرده بود و یه جورائی تائیدیه کارم به حساب می اومد ... بعد از مشخص شدن نتیجه شورا همه بچه ها دورم حلقه زدند ... یه چند نفری هم از سوئیت کناریمون اومدن ... کم کم خبر به خیلی از واحدها رسید ... تقاضاهای بی شماری که به سمت من هجوم آورده بودند ... از جریان دلدادگی عده ای خبر داشتم که به کار من کمک می کرد ... زهرا هم واحدیم، تنها کسی بود که در نهایت باعث شد دستم رو شه ... دانشجوی مکانیک بود،  به هوش و استعداد او خیلی اعتقاد  داشتم ... که اگر درسش را جدی می گرفت اعجوبه بی نظیری بود.

 

 

پ . ن : هنوز الی پرده از ماجرای دوستش پرواز برنداشته . من هم فعلا تو خماریش موندم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 19:49  توسط پریا  | 

 

 

اگر نمی توانی بالا روی ، سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا برد.

                                                                                          (دکتر علی شریعتی)

 

........................................................................................................

 

تا شروع سال 83 حدود ده روزی باقی مونده بود ... بچه های دانشگاه میخواستن برن اردوی مناطق جنگی ... تقریبا 5 سال قبل هم از طرف مدرسه رفته بودم ... اما می دونستم تو آینده براحتی امکان رفتن به آنجا برایم مهیا نیست ... تو اتوبوس ما چندتائی از آقایون به عنوان مسئول جلو نشسته بودن ... یادمه اون موقع شعر بوی سیب و حرمم حبیب و حسین قریب، تازه بین مردم رواج پیدا کرده بود و ورد زبون بچه ها بود ... من کلا" با چنین اشعاری موافق نیستم به خصوص با اون ریتم ... اما در ادامه این شعر آمده: چشای قشنگ عباس دلمو خدائی کرده ... از قضا یکی از آقایون اسم کوچیکش عباس بود و مدیریت اردو را هم بر عهده داشت ... ما (من ودو سه نفر دیگه) هم ضبط و نوار را برده بودیم تو ماشین و مدام این شعر را پخش می کردیم ... تازه کلی هم انرژی صرف می کردیم و خودمون هم خواننده را همراهی می کردیم ... ناگفته نماند که در آن زمان  من جواب بله را به مرد مهربون داده بودم اما هیچ کس از ماجرای ما خبر نداشت البته مرد مهربون هم تو اردو بود ولی هیچ ارتباطی با هم نداشتیم ... من به همراه چند تا دیگه از بچه ها، دخترای دیگه را ترغیب به خوندن و همراهی می کردیم ... اوائل اونها هم حسابی انرژی می ذاشتن ... بعد از مدتی مدام نوار را عقب و جلو می کردیم و همون قسمت عباس را می ذاشتیم ... دیگه جریان کاملا تابلو شده بود ... خانمها فقط می خندیدن ، آقایون هم سعی می کردن به روی مبارک نیارن ... بعدها از مرد مهربون شنیدم که کار ما کلی اسباب خنده اونها را فراهم آورده بوده و بیچاره عباس آقا که ...

 

یک داستان معنوی سرکاری را به تازگی شنیده بودم که با توجه به حال و هوای بچه ها جون می داد برای سرکار گذاشتنشون  ... شبی که در میشداغ (جائی نزدیک به بستان) مستقر شده بودیم ، بعد از اتمام مراسمات معمول و نیز حضور در یک مانور رعب آورِ  رزم شبانه بستر را برای سرکار گذاشتن بچه ها بسیار مناسب دیدم ... ناگفته نماند که صدیقه خانم هم در نیات شیطانی من نقش بسزائی داشت ... در حین تعریف داستان برای آمنه، طفل معصوم کلی متاثر شده بود و اشک از دیدگانش جاری بود ... با اون حالش جرات نمی کردم آخر ماجرا را تعریف کنم چون مسلما غش می کرد ... زمانی که دستم را براش رو کردم ، نزدیک بود قالب تهی کنه ... چه شیونی چه فغانی ... حسابی از کرده ام پشیمون شدم ، اما آمنه آروم نمی گرفت و فقط بلند ناله می کرد و اشک می ریخت ... با اونهمه زاری ، خدا را شکر که که در نهایت زنده موند ...

 

آخرین ساعات حضورمان در میشتداغ یک قرعه کشی انجام شد ... منتخبین  به زیارت کربلا نائل می شدن ... بعد از اون قرعه کشی هم تلفات زیادی داشتیم ... ولی فکر نکنم هیچ کدام به پای آمنه خانم رسیده باشه.

 

........................................................................................................

 

امروز پیش از اذان صبح مامان و فسقلی رفتند مسجد تا به قولی به پیامبر مژده خاتمه ماه صفر را بدن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 19:58  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

دو فنجان دوستی (2)( ادامه داستان):

... حالا از شما می خواهم که این شیشه را به مثابه زندگی خودتان بدانید. توپ های گلف موضوعات مهم زندگی شما هستند مانند: خدا، خانواده، فرزندان، سلامتی، دوستان و روابط عاطفی مورد علاقه تان، موضوعاتی که اگر همه چیزهای دیگر از دست بروندو فقط آنها بمانند هنوز زندگیتان پر است .

سنگریزه ها موضوعات مهم دیگر هستند مانند کار، خانه و اتومبیل تان و شن ها موضوعات کم اهمیت تر بعدی هستند. اگر اول سنگریزه ها را داخل شیشه بریزید، دیگر جائی برای شن ها یا توپ های گلف باقی نمی ماند. زندگی هم همین طور است. اگر همه وقت و انرژی تان را صرف موضوعات کم اهمیت کنید. هرگز برای چیزهائی که برایتان اهمیت دارند، فرصت نخواهید داشت.

به چیزهائی که برای خوشبختی تان ضرورت محسوب می شوند توجه کنید. با فرزندانتان بازی کنید.

برای معاینات پزشکی تان وقت صرف کنید. دوستان تان را به شام دعوت کنید. دوباره به هجده سالگی برگردید. همیشه برای تمیز کردن خانه و تعمیر وسائل مصرفی وقت خواهد بود. پیش از همه حواستان به توپ های گلف باشد یعنی چیزهائی که واقعا" اهمیت دارند. اولویت ها را مشخص کنید، باقی شن ها هستند. یکی از شاگردان دستش را بلند کرد و گفت : قهوه در این بین نشان دهنده چه چیز است؟ استاد لبخند زد و گفت : خوشحالم که سوال کردید. این فقط نشان می دهد که هر قدر هم زندگی تان به ظاهر پر باشد ولی همیشه برای صرف یک فنجان قهوه با دوستان وقت هست.

 

..................................................................................................

 

بالاخره امروز تنبلی را کنار گذاشتم و در راستای آخرین جمله داستان بالا رفتیم تجریش ... شعبه ملانی یک جائی اون دور و برهاست ... وای که چه قدر از صبح خوشحال بودم که قراره امروز دوستم را ببینم ... به بهانه پس دادن کتابش قرار گذاشتم اما صبح وقتی پام را از در خونه بیرون گذاشتم تازه یادم افتاد که نه کتاب همراهم هست و نه اینکه اصلا از جاش خبر دارم ... چه شعبه تمیزی و چه آرامش و سکوتی ... بهش گفتم ای کاش من به جای تو بودم و به راحتی می نشستم و کتاب می خوندم ... حتی قبولی تو ارشد هم دور از دسترس نبود (نیست که ماشاءاله شعبه شون پر مشتریه!!!) ... البته چند تا کتاب هم تو کشوهاش پیدا کردم ... نفهمیدم بالاخره کدومش را داره می خونه ... حتی صدای زنگ تلفنشون برای یک بار هم به صدا در نیامد ... حالا شعبه ما را بگو ... فکر کنم هرکس زنگ بزنه 118 و بگه شماره یکی از شعب بانک فلان را می خوام تنها شماره شعبه ما را در اختیارش میذارن ... از داخل و خارج از کشور همین جور زنگ می زنند. یه عده هم از اونسر تهران زنگ میزنند و آدرس شعبه ای نزدیک به خودشون را می خوان ... به خدا سرسام گرفتم .

 

باید یک روز هم هماهنگ کنم به اتفاق ملانی و شاید هم آزاده بریم دیدن النا تا دلش کمی شاد شه ... می دونم که بد دوره ای را داره می گذرونه و شدیدآ تحت فشاره ... خدای من ... پروردگار عزیزم ... تو ارحم الراحمینی ... تو قادر توانائی ... خودت مشکلات الن و اطرافیانش را حل کن .

 

تو سکوت و تنهائی خونه وقتی نوای قشنگ اذان را می شنوی چه حالی می کنی ... یادمه تابستون 81 به اتفاق یک عده دانشجوی دیگه تو یک اردوگاه تفریحی آموزشی اقامت داشتیم ...  از یک ساعت پیش از اذان صبح  مناجات حضرت امیرکه از نظر من از باب زیبائی و مفهومی بی نظیره از بلندگو ها پخش می شد ... خیلی ها اون زمان برای خوندن نماز شب می رفتن ... قسمتی از محوطه آزاد اردوگاه برای ادای نماز مفروش بود ... پیش رویمان دره و پشت سرمان کوه بود ... لذت آن مناجاتها و نمازها هیچ گاه از یادم نمی ره ... خیلی وقته که حس می کنم دیگه نمازهام تبدیل به یک امرعادی و گفتن یک سری کلمات شده ... دیگه اون شیرینی سابق را احساس نمی کنم ...

خدای مهربون، من را از این لذت عظیمت محروم نکن.     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 20:11  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است :

 

دو فرشته مسافر(1):

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آنجا بگذرانند. آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند. بلکه به آنها فضای کوچکی از زیرزمین خانه را اختصاص دادند. همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند، فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند. فرشته ی جوان تر علت را پرسید و او گفت: ... ( ادامه دارد)

 

....................................................................................................

 

دیروز آقای مهدی .ص (از همکاران سابق که حالا جند ماهیه منتقل شده مرکز) به مناسبت فرا رسیدن به قول خودش روز یوم الله برام یه اس ام اس تبریک فرستاد ... جالب بود برام که هنوز همکار قبلی با رسیدن 22 بهمن به یاد من می افته ... امروز بچه ها به من می گفتن دیروز تو را پای برج آزادی دیدیم و به دیگری می گفتن فلانی تو چرا نیومده بودی؟ 

اسم آقا مهدی را آوردم ... ایشون یه چند ماهی باجه کناری من تشریف داشتند ... با مشتری زیادی صحبت می کرد، من کار چند نفر را انجام می دادم اما ایشون هنوز با مشتری قبلی گرم صحبت بودند، به خصوص اگه مشتری یه دختر جوونی بود ... از یه طرف حرصم می گرفت که چرا اینجوری گرم میگیره ، از یه طرف سرم می رفت از دست وراجی هاش ... ماشاءاله که خودشم ریپیت بود ... یه جمله به مدت دو هفته ورد زبونش بود و مدام تکرار می کرد. یعنی چه در حال حرکت چه نشسته چه در حین صحبت مدام یه جمله یا یه کلمه رو  لابه لای صحبتهاش تکرار می کرد ... مثلا":

آقا مهدی : پریا خانم  < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده> می گم شما < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده> منگنه منو < دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده > ندیدید ؟

پریا : ا َ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .

( و در ان زمان فقط دلت می خواست که با مشت بکوبی تو سرش )   

البته از حق نباید گذشت که یکی از معدود همکاران بامرام بود که وقتی کار زیادی رو سرم ریخته بود یا مثلا" صندوقم مشکل داشت و پائین بود می آمد ، کمک می کرد و بخشی از کار را به  دوش می گرفت.

 

....................................................................................................

 

امروز هم به طور ناگهانی حکم پارسا آمد ، به طوری که چند ساعت بعد به شعبه جدید رفت. درکل بچه کار بلدی بود ... گرچه کمی خودخواه ، اما بی سرو صدا ... فقط یه زمانی هر چی مشتری افتتاح حساب بود را رو سر من خالی میکرد ... یه دفعه هم یه افتتاح حساب مشترک را با دستکاری کردن سیستم شماره گیر به باجه من انداخت .

 

....................................................................................................

 

آخ جون، فردا دیگه مرد مهربون از مشهد برگشته ... آخه اقا جون چه طور دلت اومد بدون من بری ؟

گرچه خودمم می دونم رضای خدا تو رفتن و انجام تکلیفش بوده ... که من هم عاشق همین تفکر حاکم بر رفتارش هستم.

 

....................................................................................................

 

ادامه خاطرات اولین اردوی دانشگاه:

 

یه شب را تو دفتر نهاد قم سپری کردیم ... فردا صبح ِ خیلی زود، قبل از شروع ساعت کاری ادارات دفتر نهاد را ترک کردیم و بعد از زیارت از کتابخانه آقای مرعشی بازدید کردیم .

بچه ها مشتاق بودند زودتر جمکران برن ... حتی منم بار اول بود که می خواستم برم جمکران ... اما یه مشکلی که وجود داشت نداشتن جا بود ... نمی دونم چه مشکلی پیش اومده بود که برنامه ها بهم ریخته بود و ما نه جا داشتیم و نه هزینه کافی برای غذا ... اما خواست خدا بود که مهمان پذیری که داخل صحن مسجد جمکران بود ، آشنای مرد مهربون از آب در اومد و تونستیم برای چند روز اجازه اقامت در اونجا را بگیریم ... وای که چه قدر بچه ها شاد شدند .

شب اول استقرار در جمکران یه برنامه سخنرانی دعوت داشتیم که من و چندتای دیگه از بچه ها چون حال خوبی نداشتیم ، نرفتیم ... وای که ر.ز (دبیر تشکل) چه قدر عصبانی شده بود، که چرا ما بدون هماهنگی و سرخود نرفته ایم ... این همه نظم تو ساعت رفت و آمد و زمان برنامه ها برام عجیب بود که بعدها تبدیل به یکی از اصول اساسی تشکل شد .

 با دیدن رفتار بچه های تشکل و اصول اعتقادی شون که مبتنی بر عقل بود و نه احساس  و برنامه های نوآورانه و خلاقشون ، حسابی جذب انجمن شدم ... در واقع دبیر انجمن با برگزاری یک اردو ، یک محیط دوستانه و توضیح اساسنامه ، درعمل روح حاکم بر انجمن و اعضای محدودش را  به ما نشان داد و از این طریق نیروهائی را جذب کرد که سالهای سال و حتی پس از اتمام تحصیلات با از خود گذشتگی خود را وقف انجمن و اهدافش کردند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 19:42  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است:

 

آتش امید(1) :

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد .

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی های اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ... ( ادامه دارد)

 

...............................................................................................

 

مرد مهربون، سه شنبه شب به همراه تعدادی از دوستان برای انجام کارهای فرهنگی، معنوی رفته مشهد. خوش به حالش هر سال چند بار قسمت می شه بره ... چه قدر دلم می خواست می تونستم باهاش برم ... اما کارم جوریه که یه مرخصی دو روزه را باید با کلی خواهش و تمنا بگیرم ... اول برج نباشه ... وسط برج نباشه ... اول و آخر هفته نباشه ... قبل و بعد تعطیلی رسمی نباشه ... چون نمی خوام برای مرخصی عید بهانه دست کسی داده باشم ناچارم حالا حالاها یه کارمند خوب و وظیفه شناس باشم .

 

 پارسال عید که خیلی مسخره بود ... اولش می گفتن: اونائی که اولین عیدشونه که تو این شعبه اند!!! بهشون مرخصی تعلق نمی گیره ( مِن جمله من و ملانی و النا ) ... ای بابا !!! من که اقوام خودم ، اقوام مرد مهربون و دوستانم هر کدوم یه گوشه ایران ساکنند ... مرخصی ها تقسیم شد و به من و دوستام هم چیزی نرسید ... اواخر اسفند بود که اعلام کردند شعبه ما جزء شعب شیفته و باید از روز سوم سال نو سر کارحاضر باشند ... دلم خنک شد ... دوباره شروع کردند به تقسیم ... اسفند بود و بانک خیلی شلوغ بود همه باید تا غروب اضافه کار اجباری می موندیم ... رئیس یه ارفاق برام قایل شد و من روز بیست و نهم اسفند ساعت 5/1 از شعبه خارج شدم ... خونه نیومده ... مستقیم به همراه مرد مهربون راهی شیراز شدیم .

-

-

-

-

-

-

ادامه خاطرات اولین اردوی دانشگاه :

 

پسرائی که وسط اتوبوس نشسته بودن دعای توسلی خوندن ... مداح اصلی آقای (د) فرمانده بسیج بود( البته من همه رو بعدها فهمیدم و شناختم) ... تو دخترا چندتا  ادبیاتی به همراه یه مکانیکی (زهرا) حضور داشتن که از زبون کم نمی آوردن و خیلی شیطون بودن ... کسی خبر نداشت که یکی از اون دخترای ادبیاتی چند سال بعد وقتی تو فرجه های قبل از امتحانات میره خونه، تو زلزله بم جونش رو از دست می ده ( خدا رحمتش کنه) ... غروب ، برای افطار توقف کردیم ... بعد از نمازچون هوا تاریک بود،  دو تا سفره دراز جلوی اتوبوس پهن کردند و ما زیر نور چراغای جلوی ماشین افطار کردیم ... کویرتو شب خیلی قشنگه ، یه حالت عرفانی خاصی داره ... یکی از چیزهائی که خیلی بهم آرامش میده ، دیدن آسمون تو دل شبه ... به خصوص اگر به دور از هیاهوی شهر باشه ، کویر باشه ... شب هر کسی تو حال و هوای خودش بود ... هرچه بیشتر پیش می رفتیم سرمای هوا بیش تر میشد ... بخاری های اتوبوس خراب بودن ... بچه ها به زهرا که مدام مهندس بودنش رو به رخ بقیه که اکثرا"رشته پایه بودن ، می کشید تیکه مینداختن که بخاری ها رو درست کنه ... این کل کل کردنها هم خیلی جالب بود بعضی وقتها یه پسری هم از اون ور پرده یه چیزی می گفت ... بچه ها در کل مثبت بودن ، اما شیطون ... خدا به نجمه خیر بده که یه پتو همراهش آورده بود و من را از اون سرما نجات داد ... بیرون برف بود ... نیمه شب به شهر( ف) رسیدیم ، رفتیم خونه امام جمعه اونجا که از روحانیون بنام بود، یه ساعتی نشستیم و به صحبتاشون گوش کردیم ... دوباره راه افتادیم ... یه ساعت بعد جلوی یه امامزاده نگه داشتن ... وقتی پیاده شدیم یهو برقها قطع شد و پشتش رعد و برق وحشتناکی زد و دخترا یه جیغ زدن ... آقای ر- ز دبیر تشکل یه حرفی زد که همه خجالت کشیدیم و لالمونی گرفتیم ... خادم امامزاده گفت فردا عید فطر اعلام شده ... بعد از زیارت دوباره راه افتادیم ... سرمای عجیبی بود . همه از سرما هرچی دستشون می رسید دور خودشون پیچونده بودن ...حالا دیگه جاها عوض شده بود دخترا جلو بودن و پسرا عقب رفته بودن ... یه چند ساعت بعد اتوبوس دوباره توقف کرد ... آخه الان چه وقته ایستادنه؟ به خصوص که علت را تجدید وضو اعلام کردند! زوره تو سرما همه وضو داشته باشند؟؟؟ !!! ... همه رفتن پائین منم مجبوری رفتم وضو گرفتم ... این تجدید وضوها تو اردو خیلی پیش آمد... طول کشید تا فهمیدم که تجدید وضو کنایه از چیز دیگه ای هست ... آنوقت من بیچاره هر سری می رفتم تو سرما و دوباره وضو میگرفتم ... نماز عید فطر را در مسجدی در شهر سپیدان استان فارس خواندیم ... بچه ها هجوم برده بودن تو چندتا خونه و پشت در دستشوئی ها صف طویلی تشکیل شده بود ... ناهار را هم تو یکی از پارکهای اصفهان خوردیم ... مسئولان واحدها خیلی فعال بودن ... مرد مهربون هم خیلی شیوا درمورد شکل گیری صهیونسیم و پروتکل ها شون صحبت کرد ... به معلوماتش خیلی حسودی می کردم ...عصر رسیدیم قم ... اقای ر- ز به مسئولین واحدها گفته بود خودشون باید پرس و جو کنند تا آدرس دفتر نهاد آنجا را یافته و بچه ها را مستقرکنند ... خودش راه را خوب می دانست اما ما بیچاره ها آنقدر دور خودمان چرخیدیم تا به مقصد رسیدیم ... روز عید بود و تعطیل رسمی ...  خانمها تو حسینیه طبقه پائین قسمت اداری نهاد مستقر شدند و بندگان خدا آفایون تو دفتر کار و روی صندلی ها ... یکی از دخترای طلبه که با منم خیلی جور شده بود، اولین کاری که کرد قضا کردن نماز شب دیشبش بود ... بچه های خیلی پاکی همراهم بودن و من خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم ... ( ادامه دارد)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 22:23  توسط پریا  | 

 

 

دقیقا"! نکته همین است (1) :

 

2- (ادامه از پست قبل) به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمدف درخیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود مشتری برگشت و وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند! ارایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایگرها وجو ندارند، چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. – نه جان من آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. مرد تائید کرد: دقیقا" نکته همین است. خدا هم وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چند روز پیش عکس  خانم (و) را تو نشریه بانک دیدم ... او مسئول اعتبارات اولین شعبه ام بود ... یه خانم مهربان  و خونگرم که کمتر از 35 سال سن داشت ... حالا دیگه معاون شعبه شده ... خوشا به حال همکاراش!!! ... البته تو همون شعبه ارشد ریالیمون هم آقای بسیار خوبی بود ... دانش کاری چندانی نداشت اما کلی با محبت بود به من هم خیلی احترام می ذاشت ... البته اون هم دیگه مدتیه که معاون شعبه شده ... هر چه روابط مسئولین شعبه با من خوب بود به همون نسبت یکی از بچه ها برام رئیس بازی درمی آورد ... به خاطر عدم آشنائی با برخی اصول کاری من هم تا چندین ماه گوش به فرمان و شرمنده اش بودم ...روز اول که به شعبه جدیدی منتقل شدم چندین بار با من تماس گرفتند و حالم را پرسیدند ... هنوز هم آن دو عزیز جویای حالم هستند و کلی کلاس برام میذارند ... ان شاء اله که عاقبت به خیر شن.

.

.

.

.

... ترم دوم دانشگاه بودم ... هنوز خانواده پیشم بودند و من خوابگاهی نشده بودم ... سرم به درس گرم بود و از اتفاقات دانشگاه خبری نداشتم ... یه روز بر حسب اتفاق یه اطلاعیه روی برد یکی از تشکل ها دیدم ... گویا قرار بود اردوی جمکرانی برگزار شه ... تا اون موقع قسمت نشده بود برم زیارت ... رفتم ثبت نام کردم ... اواخر آذر ماه و روز آخر ماه مبارک رمضان بود ... نزدیک امتحانات پایان ترم بودیم ... ثبت نام کننده ها کم بودن ... یه عده به واسطه مسئول نهاد از حوزه علمیه شهر با ما همراه شدن ... بعد از اذان ظهر همه سر قرار حاضر بودیم ... هیچ کس را نمی شناختم ... خیلی سریع با نجمه گرم گرفتم ... از فعالان دفتر نهاد بود ... فوق العاده پرحرارت ، مهربان و کاری ... بعد از مدتی یه اتوبوس واحد اوراق ( یا شاید اوراغ) جلویمان ایستاد ... خدای من باید با این ماشین ، جنوب را به مقصد قم ترک کنیم؟!!! ... جمعا" سی و چند نفری بودیم ... خانم ها اول سوار شدن و رفتن ته ماشین نشستن ... فوری چند تا پسر اومدن وسط اتوبوس ملحفه ای  آویختند و به این ترتیب یک حائل بین ما و خودشان ایجاد کردند ... چند نفری از آقایون جائی برای نشستن نداشتن. وسط اتوبوس اون ور پرده ، نشسته بودن رو زمین ... هدف آشنائی بچه ها با انجمن تازه تاسیسی بود که متولی اردو بود ... دو نفر از آقایان مسئول واحد سیاسی و اجرائی، همچنین دو نفر از خانم ها مسئول واحد فرهنگی و علمی بودند ... دبیر انجمن هم قرار بود در طی سفر مراحل شکل گیری تشکل و اساسنامه آن را توضیح دهد ... از همان آغاز سفر مسئولان واحدها برنامه هاشون را شروع کردند ... همه چیز سر جای خود و نظم و وقت شناسی حرف اول را می زد ... یه خانم مسن طلبه هم همراهمان و از قضا نزدیک به من نشسته بود که دائم میگفت 100 بار فلان سوره را بخون شونصد بار فلان دعا را، فلان ذکر برای برای گشایش در فلان کار سفارش شده ... خانم بسیار نازنینی بود و عجیب اینکه خودش یک تسبیح دردست داشت و مدام ذکر می گفت . اون خانم بعدها برای همه ما تبدیل به خاطره زیبائی شد ...

 

 

اولین اردوی دانشگاه ، خاطره اولین های زیادی را برایم به همراه داشته چرا که مسئول سیاسی بعدها شد مرد مهربون من ، که تا آن زمان نه او را دیده و نه اسمش را شنیده بودم. به همین خاطر دلم می خواد اون خاطره را با جزئیات بیشتری بنویسم اما چون این پست خیلی طولانی شد بمونه برای پست بعدی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 19:51  توسط پریا  | 

یا فاطمه الزهراء یا بنت محمد یا قره عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهه عند الله اشفعی لنا عندالله

 

 

امروز با آزاده رفتم امامزاده صالح . اونجا خیلی دلم هوای امام رضا را کرده بود. برگشتنی سر راه مسجد رفتم ونماز مغرب و عشا راخواندم دعای توسل هم برگزارشد برای حال من خیلی مفید بود. مشکل کاری ام هم به بهترین حالت ممکنه حل شد.

 

 

...ترم اول دانشگاه که بودم با هم رشته ای های خودم بودم تو تشکل خاصی فعالیت نمی کردم دنبال شاگرد اول شدن و درس خواندن بودم. اواخر همان ترم به دختری به نام شهرزاد بدخورد کردم او برای حل مشکلات درسی اش و پاس شدن به من روی آورده بود اما من شیفته اخلاق و روش و رفتار او شده بودم به یک الگو برایم مبدل شده بود. چندتا از واحدهای اختصاصی اش مانده بود به همین خاط با اینکه اواخر تحصیلش بود با هم کلاس داشتیم بعضی وقتها میرفتم دانشگاه و بهش درس یاد میدادم بعد که خانواده ام از جنوب منتقل شدند و به تهران آمدند شهرزاد میآمد خوابگاه پیش من و با هم درس می خواندیم  صبور و مهربان و بی غل و غش بود امیدوارم  هرجا که هست موفق  و عاقبت به خیر باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 20:57  توسط پریا  |