شهید آوینی:
شهدا نرفته اند بلکه آنها مانده اند و ما همراه با زمان همچنان می رویم
خاطرات و دلنوشته ها
هرگاه خداوند خیر بنده اش را بخواهد در همین دنیا کیفرش دهد و چون برای بنده ای بد بخواهد (یعنی خود او مستحق این بدی باشد) گناههانش را نگه می دارد تا روز قیامت به تمام عقوبتش برسد: (امام حسین علیه السلام)
..............................................................................

بالاخره روز دیدار تعیین شد ... حوالی مرکز شهر که دسترسی اش برای هر سه نفر راحت باشد ... بانک از صبح خلوت بود و من دلخوش که زودتر اجازه خروج از شعبه را خواهم داشت.
همه چیز آنقدر آرام و بی سرو صدا پیش می رفت که هر لحظه منتظر تماسی برای کنسل شدنش بودم ... آدرس، میدان ولی عصر اما مکان دقیقش را نمی دانستم ... دو تا تقویم جیبی سال آینده تبلیغاتی بانک را برداشتم و از شعبه بیرون زدم.
نزدیک وعده گاه لانتانا زنگ زد: «ما جلوی سینما قدسیم» ... نسونو هم دانشگاهی ام بود اما لانتانا را هرگز ندیده بودم و در طول یکسال و اندی آشنائی مان، حداکثر دو سه بار خیلی کوتاه تلفنی صدایش را شنیده بودم ... با حس و حالی متفاوت در پی یافتن چهره ای آشنا به سینما نزدیک شدم ... برای به اشتباه انداختن نسونو، پیشاپیش به او گفته بودم که بعد از دیدار قبلیمان 30 کیلو افزایش وزن داشته ام!! ... با این حال ابتدا او مرا دید و شاخه گلی رز صورتی به من هدیه داد.
نسبت به تصوراتم لانتانا کمی کوتاه تر بود، جذاب و دلنشین البته با سیمائی کم سن وسال تر ... خودش با تعجب گفت: «یعنی بلندتر از این منو تصور می کردی؟» ... نسونو مطابق همیشه مهربان و خنده رو بود ... حس غریبگی نداشتم ... قدم زنان تا پارک لاله رفتیم ... اولین حرفم پرسیدن نام پیشولک بود که در نهایت به اسم گذاری فرزندان نداشته مان رسید ... اسامی ای که به شوخی نام می بردم را باور می کردند ... خدای من! علتش باور پذیر بودن حرفهایم است یا ...؟ من شدیدا" تو مود سرکار گذاشتن بودم اما توقع هم پایه بودن آنها در این ملاقات کمی غیرمعقول بود.
لانتانا در اوج خنده، به سرعت جدی می شد (کاری که هرگز از پسش برنخواهم آمد) مثل صدا کردن مرد دوره گرد چای فروش ... از خوبی مادرانمان و از رژیم و لاغری گفتیم. عکس دیدیم و عکس گرفتیم ... دلتنگی های تهران نسونو را شنیدیم. از پایتخت و مردمش و از خوابگاه.
رفتار لانتانا که هر از گاهی عاقلانه تر از سن و سالش به نظر می رسید بی اختیار مرا به یاد مادران می انداخت. در این مورد به خودش هم گفتم ... نسونو تفالی به حافظ زد و احتمالا" این بار من توسط شاعر رفتم سرکار.
در کیف دوستان، تنقلاتی هم بود که مرا به یاد دوره دبستان و کیف مدرسه مان انداخت ... تقویم جیبی ها را تقدیم کردم ... لانتانا اصرار به نوشتن جمله ای و امضا گرفتن داشت ... مگر در این جور مواقع جمله یادگاری می نویسند و امضا می دهند؟! برای مشتری های بانکی مان که از این خبرها نیست! ... آخرش هم از پارافم که به گفته همکاران بانکی از زیباترین و سخت ترین هاست، ایراد گرفتند (الحق و الانصاف پارافم کمی بد از آب در آمده بود)
امام رضا علیه السلام: هرگاه مردم به گناه تازه ای آلوده شوند خداوند آنها را به بلای تازه ای دچار میکند.![]()
......................................................................................................
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
(شادروان قیصر امین پور)
هركس بر من زياد صلوات فرستد، از تلخي مرگ و جان كندن ايمن مي گردد.
(پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلّم)
.............................................................................................
اتل متل يه مادر نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و دستهاي پينه بسته
بپرس ازش تا بگه چه جور مي شه سوخت و ساخت
با 20هزار تومن پول اجاره خونه پرداخت
اجاره هاي سنگين خرج مدرسه ما
خرجِ ِمعاشِ ِخونه خرج دواي مینا
بپرس ازش تا بگه چه جوري مي شه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب صورتها را قشنگ كرد
بپرس ازش تا بگه چه جوري مي شه جنگ كرد
يا اين كه بي رنگِ مو، موي سياهو رنگ كرد
وقتي كه گفتن بابا تو جبهه ها شهيد شد
خودم ديدم يك شبه چند تا موهاش سفيد شد
مي خواي بدوني چرا نصف موهاش سفيده؟
بپرس كه بعدِ بابا چي ديده چي شنيده؟
.
.
.

29 شهريور سالگرد شهادت جانباز شيميائي ابوالفضل سپهره ... قبلا" كه اینجا چند تا از شعرهاش با صداي خودش موجود بود ... صداي خودش يه چيز ديگه است ... روحش قرين رحمت حق.
هر که خشمی را فرو خورد که بتواند آن را اعمال کند، خدا روز قیامت دلش را از امنیت و ایمان پر می کند. (کافی/ج3/باب فرو بردن خشم /ص171/ح7)
....................................................................................................
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
(شادروان حسين پناهي)
آن كه تو را هشدار داد، چون كسي است كه مژده داد. (امام علي عليه السلام)![]()
...............................................................................
چند روزي بود كه بلاگ بخت برگشته من هك شده بود ... براي بار دومه كه اين اتفاق مي افته ... پيش تر كه عمر بلاگم يكماهه بود نيز چنين اتفاقي رخ داده بود.
نمي دونم علت اين كارها چي مي تونه باشه و چرا من؟ ... براي من فرقي نمي كنه تو اين آدرس بنويسم يا آدرس ديگه اي داشته باشم ... گو اين كه تو اين چند روز يه وب جديد زدم كه خيلي هم دوستش دارم ... شايد هم يه زماني از اين جا اسباب كشي كردم و رفتم خونه جديد.
تو دوران وب نويسيم چيزهاي باارزشي ياد گرفتم كه دوست داشتم تو وب جديدم به كارشون بگيرم براي برخيش هنوز هم دير نشده.
اميدوارم اوني كه مشكل داره و دواي بيماريش هك كردن وبلاگ بقيه است حداقل تو اين چند روزه يه مقدار دردش تسكين يافته باشه. خيالش هم راحت باشه كه من حلالش كردم.
من امان و مايه ايمني اهل زمينم؛ همانگونه كه ستاره ها، سبب ايمني اهل آسمان اند. (امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف)![]()
..............................................................................................

همسايه ها نذر دارند 10 تا جعبه شيريني را سركوچه به رهگذرها تعارف كنند؛ يعني واقعا" از اين كار خوشحال مي شود؟ يا دلش مي خواهد امسال نذر كنيم دست يك آدم مظلومي را بگيريم؟ شايد وقتي شب جشن، ناشناسي مي آيد و يكي از اين ليوان هاي شربت يك بار مصرف را از دست مردها مي گيرد، دلش مي خواهد به مان بگويد اگر پاي حرف حقي بايستيد، دهان من شيرين تر مي شود. شايد نيمه شب وقتي بعد از شادي و نقل و شربت و بستني، همه مي رويم خانه و فقط مهتابي هاي سبز روشن توي كوچه مي مانند و لامپهاي ريز كه به نوبت، سبز و آبي مي شوند، مي آيد از وسط رديف شمعداني ها رد مي شود. شايد وقتي همه خوابيم او سرش را خم مي كند كه آذين هاي طلائي و نقره اي كه پسرها از طناب آويزان كرده اند، كنده نشوند.
جعبه هاي شيريني و آشغال شكلات ها را كه همين جور افتاده اند وسط راه مي بيند و به پنجره هاي تاريك خانه هاي ما نگاه مي كند. شايد زير لب با خودش مي گويد پس اينها كي مي خواهند براي آمدن من آماده بشوند؟ ( همشهري خانواده)
اللهم عجل لولیک الفرج![]()
مدتیه که یکی رو خیلی یاد می کنم ... بیشتر اوقات هم ناخودآگاه .... امروز پیرزنی را با دخترش دیدم ... تو حال و هوای خودم بود ... شنیدم یکی یکی صدام کرد : « پریاجان » ... تقریبا" پریدم از جام ... باور کردنی نبود خودش بود... بله خودش بود ... با همون لهجه تلفیقی قشنگ و آهنگ زیبای کلامش ... مامان بزرگ مرحومم ... اشک تو چشام جمع شده بود ... مثل تمام روزهای دیگه.
مامان بزرگ عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده.
در پي دعوت عمولی در اعتراض به تحريم بانك ملي و اختصاص پستي در اين رابطه، ما نيز بنا به عِرق بانكي خود اين دعوت را لبيك مي گوئيم.
بنا به فرمايش خداوند در آيه 55 سوره نور ( و خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعا" آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد ...) به اطلاع مي رسانم كه اي بدخواهان جهاني با اين تحريم كردن ها به جائي نخواهيد رسيد و حاكميت زمين از آن شما نيست.
امام صادق علیه السلام: درهمٌ ربا اعظمُ عندالله من سبعِین زَنیَةٌ کلُّها بذاتِ محرمٍ فی بیت الله الحرام
یک درهم ربا نزد خداوند از هفتاد بار زنا کردن با محارم در کعبه سنگین تر است.![]()
................................................................................................

از اون روزهاست؛ نه حسی نه حالی ... نمی دونم چرا هر از گاهی اینطوری می شم ... حواس درست و حسابی هم که ندارم ... امروز تو حساب کتابها خیلی اشتباه می کردم ... فقط شکر خدا همه چیز ختم به خیر می شد.
از خودم بدم اومد ... تو اون شلوغی اومدم به پیرمرد خوش خلق و خوش روی خمیده پشتی با انجام کارش بدون نوبت، لطفی بکنم ... با اشاره به دختر جوانی که در کنارش نشسته بود، فهموندم پیرمرد را به باجه من راهنمائی کنه ... به اشتباه نصف مبلغ را به حسابش ریختم ... ساعتی بعد که پیرمرد و همسرش عرق ریزان دوباره به بانک مراجعه کردند؛ متوجه اشتباهم شدم و بعد از تصحیحش کلی هم عذرخواهی کردم ... خیلی شرمنده شم که اونقدر باعث اذیت و آزارشون شدم.
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگه ما این دعاها و مناجات را نداشتیم چه کار می کردیم. چه قدر آرامش بخشند. دلم می خواد با تمام وجود فریاد بزنم:
...اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم،
اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم،
اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم،
اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعاء،
اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلاء...
انّ الخُلقَ الحسن یَمیثُ الخطیئةَ کما تمیثُ الشمسُ الجَلید
خوشخوئی گناه را ذوب می کند همچنانکه آفتاب یخ را. (امام صادق علیه السلام)![]()
...................................................................................................

سفر ایستگاه:
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار ِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاهِ رفته
تكیه دادهام!
(شادروان قیصر امین پور)
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم.![]()
...............................................................................................................

خرمشهر را خدا آزاد کرد
... و اسئلک الاَمان یوم یعضّ الظالم علی یَدَیه یقول یا لَیتَنی اتخذت مع الرّسول سبیلا" ...
ای خدای من از تو درخواست ایمنی می کنم آن روز سختی که ظالم از پشیمانی و حسرت انگشت به دندان می ماند و می گوید ای کاش من با رسول حق راه طاعت پیش می گرفتم (مناجات حضرت امیر علیه السلام)![]()
............................................................................
یه زمانی می دونم دارم اشتباه می گم و به غلط رفتار می کنم، اما همچنان رو حرفم پافشاری می کنم !!! و بر درستی عملم تاکید می کنم!!! هم کلی اعصاب خودم به هم می ریزه و هم طرف مقابلم.
متاسفانه نمی دونم چه طوری دوباره باید برگردم و همه چیز رو درست کنم ... فکر شکسته شدن غرورم من رو تو تصمیم گیری دچار تردید می کنه. به این ترتیب هیچ گام مثبتی به جلو بر نمی دارم. وضعیت همچنان به شکل سابق ادامه داره. قادر به گفتن کلامی نیستم. در عوض سعی می کنم با نگاه به او خودم را سیراب کنم. برای هیچ و پوچ حریم ها را می دَرَم.
خدایا چه قدر بد شده ام ... دلم بی قراره اوست ...
خدایا بنده خیلی بدی برات بودم، می دونم ... خیلی هم شرمنده و روسیاهم، باز هم می دونم.
علت وضعیت فعلیم رو هم می دونم ... دوری از تو ...
بازم دلم برای خودم تنگ شده ... نه خودم در حقیقت دلتنگ تواَم ...
از این روزمرگی ها خسته ام ...
از این زندگیِ بدون حس حضورت خسته ام ...
خدای مهربونم زمینه آشتی منو با خودت مهیا کن ...
یه آرامش ابدی می خوام ...
معبودا فقط تو رو می خوام، پس منو با مرگ آشتی بده ...
مولای یا مولای انت العزیز و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الاّ العزیز
دقیقا" نکته همین است:
خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نیست روحش سالم است، جسم هم که موقت است .
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست آموختنی است.
گفتم مرا خوشبخت کن.
فرمود: نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو .
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج از دلبستگی های دنیا جدا و به من نزدیکترت می کند.
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی ... من فقط شاخ و برگ اضافی را هرس می کنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم .
فرمود: برای این کار به تو زندگی داده ام .
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد کاری کند که من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: ... بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.
دقیقا" نکته همین است:
دوفرشته مسافر(2) (ادامه از پست قبل) :
... چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند. شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیری رفتند. پس از صرف غذای مختصری که داشتند، آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند. صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند. تنها گاوشان که شیرش تنها ممر درآمدشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوانتر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت: چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت. با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد. فرشته پیرتر پاسخ داد: چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند. شبی که ما در زیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند. از آنجا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود، من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد. شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد و من در ازاء آن، گاو را به او دادم.
باری چیزها همیشه آن طور نیستند که به نظر می رسند. هنگامی که اوضاع ظاهرا" بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید، باید توکل کنید و بدانید که همواره هرچه پیش آید به نفع شماست. فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید.
.........................................................................................................

کجاست منتظر تو ؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه کودکانه سپردم دل به بازی قسمت
چه بی خیال نشستم؟ چه کوششی ؟ چه وفائی؟
فقط نشستم وگفتم : خدا کند که بیائی!
.........................................................................................................
اصلا حس نوشتن ندارم ... حس کار کردن هم ندارم ... این طور که از شواهد امر پیداست، روز شنبه را تا پاسی از شب باید تو بانک بمونم ... این کارهم ما را از همه چیز انداخته ... حالا که خوبه ... چند سال بعد که مسئولیت زندگی چند برابر رو سرم ریخته باشه باید چه کنم؟ ... تو دبیرستان یه دبیر شیمی داشتم که دو تا پسر بچه وروجک داشت ... خیلی ما را به تلاش و سخت کوشی تشویق می کرد و به عنوان یک نمونه عینی از خودش می گفت ... همیشه بعد از اتمام کلاسش کلی انرژی داشتیم ... ساعت سه صبح بیدار می شد و غذایش را می پخت، شبها هم ساعت 12 می خوابید ... چه قدر حالا به شنیدن حرفهای یکی مثل او نیاز دارم ...
.
.
.
.
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُر دوست ... بر درش برگ گلی، می زنم بر در آن، با قلم سبز بهار ... می نویسم: " خانه دوستی ما این جاست " ... تا که سهراب نپرسد دیگر: " خانه دوست کجاست؟ "
اتل متل یه بابا...
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار
اتل متل بچه ها
که اونها را دوست دارن
آخه غیر اون دو تا
هیچ کسی رو ندارن
مامان، بابا رو می خواد
باباعاشق اونه
به غیر بعضی وقتها
بابا چه مهربونه
وقتی که از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچه هاش
همون وقتی که هر چی
جلوش باشه میشکنه
همون وقتی که هر کی
پیشش باشه میزنه
غبر خدا و مادر
هیچ کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
بابا میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می زد که
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
می زد تو صورتش
قسم می داد بابا رو
به فاطمه (سلام ا... علیها) ، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می بینه
تو رو به جون بچه
بابا رو دوره کردن
بچه های محله
بابا یهو دویدو
زد تو دیوار با کله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد به دیوار
قسم می داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعره های بابا جون
پیچید یهو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم
مامان دویدو از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
کشتند بچه ها رو
بعد مامان و هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می خوایم حاجی جون
بچه ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد!
بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدند
اونهایی که از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت از نبرده
شرافت و خون دل
نشونه های مَرده
ای اونهائی که امروز
دارین بهش می خندین
برای خنده هاتون
دردشو می پسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه روز به هم می رسیم
بازی داره زمونه
موج ِ بابابم ، کلید ِ
قفل در بهشته
دِرو کنه هرکسی
هر چیزی رو که کِشته
یه روز پشیمون می شین
که دیگه خیلی دیره
گریه های مادرم
یقه تونو می گیره
بالا رفتیم ماسته
پائین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه
(کتاب دفترآبی : شادروان ابوالفضل سپهر)
چیزهایی که نگفتم
نگفتم: «عزیزم، این کار را نکن.»
نگفتم: «برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده»
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: «عزیزم، متأسفم،
چون من هم مقصر بودم.»
نگفتم: «اختلافها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.»
گفتم: «اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخواهم کرد.»
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی که نگفتم، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم
نگفتم: «اگر تو نباشی
زندگیم بی معنی خواهد بود.»
فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد
اما حالا، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: «بارانی ات را در آر ...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.»
نگفتم: «جاده ی بیرونِ خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.»
گفتم: «خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت.» او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.
(شل سیلور استاین)
«اللهم اجعلنی شفاعة الحسین یوم الورود وثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین»![]()
می نویسم ازتو
ازتو ای شادترین
ای تازه ترین نغمه عشق
تو که سرسبزترین منظره ای
تو که سرشارترین عاطفه را
نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم هستی
درتمام لحظات غم و اندوه و پریشانی من
به تو می اندیشم
به تو میبالم
و از تو می گیرم
هرچه انگیزه درونم دارم
من شباهنگام
آن دم که تو را نزد خودم می بینم
بهترین آرامش
بهترین خواهش و احساس نیاز
در دلم می جوشد...
روزها می گذرد
عشق ما رو به خدائی شدن است
روبه برتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیداست
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی...
تا عرش
دوستت می دارم
از زمین تا به خدا
شعر بالا نمی دونم از کیه ولی یه یادگارزیباست برای من ازدانشگاه. اوائل نامزدیمون بود که از مرد مهربون گرفتم.