کمترین کفر این است که انسان از برادرش سخنی بشنود و آن را نگه دارد تا او را با آن سخن رسوا کند: رسول اکرم صلوات الله علیه و اله![]()
.....................................................................................................

اوائل که تازه وارد شعبه ما شده بود جائی نزدیک به من می نشست. آدم پرحرفیه، پس اجبارا" بیشترین شنونده حرفهاش بودم ... بیشترین صحبتها مربوط به همسر و فرزندش بود ... با خودم می گفتم که حتما" خیلی دوستشون داره ... مدام از شیطنت های فرزند تو مدرسه و رفتارهای خانم خونه تا خانواده همسر می گفت.
پرسروصداست و با صدای بلند صحبت می کنه ... باهاش زیاد نمی ساختم. مدتی ازش فاصله گرفتم ... چندماه قبل عصبی شده بود با همه بحث می کرد ... هر از گاهی یواشکی قرصی می خورد ... آقای معاون می گفت بهش گیر ندید حال خوبی نداره و من احوال نداشتنش را اعتیاد تعبیر کردم و پنهان کاریهاش را به ترک اعتیاد ... قبلا" بی پروا می گفت الکلی بوده و ترک کرده.
در حال حاضر نه تنها حرفی از خانواده اش به میان نمیاره بلکه رفتارهای عجیبی هم ازش سر می زنه ... گاهی اوقات پشت تلفن اشک می ریزه، با دوستانش به تنهائی و مجردی بیرون می ره ... اصلا" انگار نه زنی داره و نه فرزندی! ... حس می کنم شروع همه این اتفاقات همزمان با برسرکار رفتن خانمش (به خاطر مشکلات مالی) و کم توجهی های اون آغاز شده ... هیچ وقت از خونه غذا نمیاره! از وقتی هم که می ره دانشگاه مدام از استاد و دختران مجرد همکلاسش حرف می زنه.
چند روز پیش با بچه های دور و برش صحبتش بود ... جالبه که همه اتفاق نظر داشتند و ترس از متارکه اونها ... از قویترین مرد خواستم سر درد دلش بشینه و ببینه مشکلش چیه؟ ... به عقیده اون یکی دیگه مثل من! باید باهاش سر صحبت را باز کنه ... آخه ما که همجنس نیستیم هر حرفی را هم نمی تونیم بهم بگیم ... نمی دونم چه باید کرد؟ وضعیتش به نظرم بحرانیه.