تبليغاتX
پریا - فرزندِ نداشته

پریا

خاطرات و دلنوشته ها

ا

آنکه به دانسته هایش عمل کند خدا آنچه نمی داند را به او یاد می دهد (امام باقر علیه السلام)

.............................................................

چند روزی از خونه دور بودم و امروز که برگشتم، کلی کار رو سرم ریخته بود ... علاوه بر اونها از مردمهربون هم که بدجور مریض شده باید پرستاری کنم.

از امروز رژیم غذائی من و مامان شروع شده ... همه اش به خاطر آینده نگریه ... یکی از بچه ها می گفت همون اوائل شروع زندگی مشترک اگه حواست به وزنت نباشه دیگه نمی تونی به راحتی از وزنت کم کنی ... یه حرفائی زد که ترسیدم ... دیشب پیش خودم فکر می کردم که تا برنامه رژیم غذائیم شروع نشده از هرچی دوست دارم بخورم ... اتفاقا" کمی هم به خودم رسیدم.

تمام شب گذشته را تو خواب مشغول درست کردن یه دیگ بزرگ قرمه سبزی بودم! چه عطر خوشی هم داشت! ... امروز سوای سوپ مردمهربون، قرمه سبزی هم درست کردم ... دل کندن ازش خیلی سخت بود. خیلی!!!

چند روز قبل یکی از همکاران جریان فال شمع (؟) گرفتنش را برای همکار کنار دستیش تعریف می کرد ... آخرش همکار شنونده گفت : «سری بعد رفتی فال بگیری؛ بپرس ببین پریا کی بچه دار می شه؟» ... اصلا" نفهمیدم وسط حرفهای اون دو نفر من و بچه ام چه کاره بودیم!!! و اصولا" چرا همکاران این قدر علاقمند به دیدن فرزند من هستند!! ... ناسلامتی چند نفری هستند که دو سه سال قبل از من ازدواج کرده اند و هنوز هم زندگی دو نفره ای دارند ... حتی الی خانم هم از دیار عربستان برای فرزند نداشته ام سوغات آورده. خـــــدایا سرم خیلی درد می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 18:0  توسط پریا  |