عطر زدن از سنتهای پیامبران است (امام جعفر صادق علیه السلام)
..................................................................................................
یه روز که گذرم افتاده بود نزدیک آشپزخونه بانک، ناخواسته حکایت یکی از بچه ها را شنیدم که سر میز ناهار مشغول شرح دادن یه ماجرای واقعی برای چند نفر دیگه از همکاران بود:
داستان از اونجا شروع می شد که از یه خانواده چند نفر پیر و جوان قسمتشون می شه برن حج ... در آغازین روزهای ورودشون به سرزمین وحی، همه اعضای خانواده به جز پیرمردی هتل را به قصد زیارت یا سیاحت ترک می کنند چند ساعت بعد که بر می گردند می بینند پیرمرد ظرفی از انگور خوش آب و رنگی شسته و روی میز آماده برای خوردن همسفرانش گذاشته.
بقیه هم با ولع شروع می کنند به خوردنش و وقتی که انگورها تمام می شه انگار تازه صدای پیرمرد را می شنوند که با شگفتی، اشتیاق و هیجان مشغول صحبت کردن بود.
پیرمرد از هتلهای اون دیار تعریف می کنه و می گه: «اینجا تو هتلهاشون حوضچه دارند» ... بقیه هم منکر وجود هرگونه حوض و حوضچه ای در محل اقامتشون می شن ... پیرمرد که می بینه هیچ کس جز خودش چشم بصیرت نداشته، دست سایرین را می گیره و به سمتی می بردشون.
لحظاتی بعد همه مات و مبهوت به حوضچه خیره شده بودند ... انگار یادشون رفته بود که در مورد تفاوت سرویس های بهداشتی کشور خودشون با اونجا به پیرمرد توضیح بدن ... تازه می فهمیدند که منظور پیرمرد از حوضچه همان توالت فرنگیه!!!.
بدتر از همه آنکه پیرمرد انگورها را در همان حوضچه ها شسته و از بقیه پذیرائی کرده بود.
دو مورد را هنوز متوجه نشدم! 1- اینکه چرا همکارم سر میز غذا یاد این خاطره افتاده بود؟ 2- پیرمرد تا اون موقع امورات خودش را چه طور می گذرونده؟