امیرالمومنین علی علیه السلام: «هرگز در خشم کردن شتاب مکن چرا که به صورت عادت بر تو مسلط می شود»
................................................................................
یکشنبه هفته قبل بود. سه ربعی تا بستن در شعبه مانده بود. صدای آقای معاون از پشت سر به گوشم رسید:« از بالا زنگ زدن گفتن از فردا صبح باید بری شعبهء... ». باورم نمی شد! تلفنی! بدون حکم! همیشه یکی از بچه ها باید می رفت سرکار اما این کارها از آقای معاون بعید بود. کلی شاهد آورد تا باورم شه ... همسران دوتا ارشدمون تو همون شعبه بودند ... می گفتند شعبه خوبیه و این بار به جای آقای رئیس با خانم رئیس باید روبه رو شم.
دوشنبه 18 خرداد اولین روز حضورم تو شعبه جدیدم بود ... خانم رئیس فوق العاده جوان، بسیار متواضع و در عین حال جدی بودند. همه چیز خوب به نظر می رسید الا اینکه کاربران ریال همه جز من آقا بودند. از کسالت و خلوتی زیاده از حد حوصله ام سر رفته بود ... دوستان مرتب بهم زنگ می زدند. نزدیک بود از خجالت آب شم بس که صدای زنگ گوشیم بلند می شد.
دوشنبه شب قبل برای شرکت در مراسم ازدواج خواهر مردمهربون، عزم سفر کردیم ... استان فارس ... من، مامان و مردمهربون با ماشین خودمون رفتیم ... 4کیلومتری خونه برادر مردمهربون تو جاده بودیم ... لاستیک ماشین ترکید. از مسیر منحرف شدیم و بعد از کش و قوس های فراوان تو خاک و خل، فقط تونستیم مانع برخوردمون از جلو با تیربرقی که یهوئی تو فاصله یک متری مون سبز شده بود بشیم اما عقب ماشین محکم کشیده شد به تیر و بعد از چند متر یه دور 180 درجه ای زدیم و ماشین متوقف شد. ماشین خسارت زیادی دیده بود. حول و حوش 2 میلیون ولی خدا را شکر آسیب جانی بهمون وارد نشد.
با وجود این که از مرگ خیلی می ترسم اما نمی دونم تو تمام اون لحظات کشدار از انحراف تا توقفون، حتی تو حین سقوط از ارتفاع یکی دو متری یا سبز شدن ردیفی از تیر برقها در جلوی ماشین، فقط منتظر تمام شدن کار بودم و تنها چیزی که به ذهنم خطور می کرد غلط و باطل بودن تصورات پیشینم در خصوص مرگ بود و این که چه قدر همه چیز راحت و آسون می تونه پیش بره ... فقط وقتی موعدش برسه می شه فهمید مرگ چه قدر بهمون نزدیکه و چه قدر آسون برعکس دیگر لحظات که اون را سخت و دور از خودمون می بینیم.
